چهارشنبه ۲۳ اَمرداد
گره کور غمم٬ بازم کن
قصه پایان ده و آغازم کن
طوطیایی به دو چشمان کش
تشنه ام تشنه ی آتش آتش
(نصرت رحمانی)
این روز ها حوصله ی هیچ کاری را ندارم ٬ جز فیلم دیدن . فقط فیلم می بینم . سر راهم اگر فیلم فروشی ببینم کم کم یک فیلم می خرم . تقریبا شبی دو فبلم می بینم و می بینم و می خوابم . نمی خواهم دچار تکرار های بی دلیل باشم . همه چیز خوب است و دوست ندارم الکی درگیر درد های مزخرف فلسفی باشم .
بعضی اوقات پیش خودم فکر می کنم اگر یک راننده تاکسی ٬ نانوا یا بقال بودم ٬ باز هم به مدرنیته و اتفاق های اجتماعی و دردهای فلسفی و تکرار فکر می کردم یا به این فکر می کردم که آخر ماه چقدر توانستم از بدهی ها و بدبختی های مالی را حل کنم؟ از زندگی ای که دارم می کنم راضیم .اما از ادا درآوردن و روشنفکر بازی بدجوری خسته ام .
********
دیروز یکی از دوستانم که خواننده ی رپ بود (خیلی از شماها هم می شناسیدش) از ایران رفت . رفت دبی تا با شرکت آونگ قرار داد ببنده و اون وره آب به کارش ادامه بده . بعد از شنیدن این خبر خیلی دلم گرفت . به این فکر کردم که چه فایده ای داره؟ اون وره آب بگو : دوباره می سازمت وطن !!! ... مسخره نیست ؟! فاصله نسل ما نسل گذشته مگر چقدره ؟ نسلی که بخاطر وطن از خیلی چیزاش گذشت ... نسلی که به خاکش احترام می گذاشت ... دیروز بعد از این که با دوستم توی دبی حرف زدم ، باز به این نتیجه رسیدم که بزرگترین مشکل نسل من اینه که اهدافش خیلی کوچک و شخصی است. یا بهتره بگم که اصلا صاحب هدف نیست ... هدف ، تفکر ، آرزو ، مبارزه ... همه ی این ها در نسل من رنگ باخته و دیگر خیلی کم رنگ است ، خیلی . به نظر من کسی که وطن را نشناسد و به خاکی که در آن به دنیا آمده پایبند نباشد ، نه خانواده می فهمد ، نه عشق می فهمد و نه می تواند برای کسانی که نیاز به اسطوره دارند کاری بکند ... دوست من رفت ، مثل خیلی های دیگر که رفتند تا در به اصطلاح آزادی خارج از ایران فریاد بزنند و راحت تر بخوانند و بنویسند و بسازند . در صورتی که اگر بیرون از گود بایستی و عربده ی لنگش کن را بزنی هیچ فایده ای ندارد و فقط خودت را مسخره کرده ای ...
از شنیدن و دیدن این اتفاق ها دلم می گیرد ... نه از این که چرا جامعه ی ما این گونه است که باعث رفتن و فرار می شود ، نه . ازین دلم می گیرد که نسل ما مبارزه را نمی داند ، ماندن و ایستادگی را نمی فهمد ، در سختی فریاد زدن را فراموش کرده و برای مردم و خاک و اعتقاد خودش هیچ ارزشی قائل نیست . نه اینکه رفتن بد باشد ، نه ... اما فرار کردن و برای همیشه رفتن را بد می دانم و دلم برای خودم و مردم و وطنم می سوزد ...
من می مانم ... هر چه که باشد مهم نیست . هر اتفاقی که بیفتد مهم نیست . در هر شرایطی که هست می مانم . نه این که بگویم من انسان بزرگی هستم ، نه ، بر عکس . به خاطر این می مانم چون خود خواهم و نمی خواهم فرار را بر قرار ترجیح بدهم . من هنوز با این آب و خاک کار دارم و برایش ارزش قائلم . برای این می مانم که با شرایط اطرافم خودم را به روز کنم و مثل کسانی نباشم که بیرون از ایران می خوانند : دوباره می سازمت وطن ...



