شنبه ۱ اردیبهشت
گاز فندکم دیگه تموم شده ... رفیق آتیش داری ؟!
قهوه ی تلخ ٬ سیگار ٬ کنج کافه سیاه سپید * ٬ تنها ُ و با دوستان ٬ دیدن و نوشتن ٬ خواندن
٬ کشیدن ٬ حرف ٬ فکر ٬ و شب هایی که روزگاری نیمه شبش دیدنی بود ٬ شبهایی که از
چهار راه وصال ٬ تا میدان انقلاب هر شب قدم می زدم ٬ می زنم ٬ و راستش را بخواهید ٬
دیگر به دلچسبیه قدیم نیست این خیابان ها . . .
اما این میز ٬ همینی که هر شب میزبان منه تنها یا من با دوستانم است ٬ دیگر به ما عادت
کرده ٬ می توانی دست نوشته هایم را زیر شیشه ی کثیفش بیبینی ٬ دست نوشته هایی که
روی دستمال کاغذی ٬ با رگه های قهوه ای رنگ قهوه می نویسم :
شب هایی به تلخیه قهوه
و طعم گس لب های تو . . .
هی بنویس ٬ هی بنویس ٬ هی بنویس ٬ هی ... هی ... هی ... هی ... هی ... و باز بنویس
که چقدر جایت خالیست شیرینم !!!
تازه چند شب پیش بود که فهمیدم ٬ چه باره سنگینی روی گرده هایم هست ٬ و من هنوز و هنوز
در علامت های تعجب و علامت های سوالی گیر کرده ام ٬ و هنوز نمی دانم که هر کلمه ٬ چه
انعکاسی را با خود یدک می کشد ٬ و هر واژه چقدر گرده هایم را فشار می دهد ...
و من هی می گویم :
فریاد مُرد ٬ وقتی که باد سپیده دم صدای تو را می خواند ... !!!
*(اسم اصلی کافه ٬سپید و سیاه است و من همیشه دوست دارم که سیاه و سپید بگویم )
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
هرچه جلوتر می رویم . . .
شرط کوتاه شدن راه را
بیشتر فراموش می کنیم !
بیست و چند ساله که هر روز چشمون دنبال فرداس
بی خبر دست یکی تبر می دن ، دست یکی داس
واسه کی و واسه چی ، فرقی نداره جون باید کند
تو زباله ، تو کثالفت ، توی این زمونه ی گند
بیست و چند ساله فقط کنار هم ترانه گفتیم
در گوش هم واسه پرنده ها بهانه گفتیم
سینه مون پر شده از سکوت و درد ومرگ و حسرت
واسه چی باید بخندیم توی این شهر کثافت ؟!
بیست و چند ساله که عشقم ، هوس و شهوته مونه
فرقیم نداره انگار کی میره یا کی میمون !
پا به پای لحظه ها بوی تعفن میده امروز
دیگه خورشیدم بهونست واسه ی چراغ گردسوز
بیست و چند ساله نگاه آینه ها رو باد بُرده
واسه ی طعم زمونه تو دلامون خدا مُرده
طعم تلخ تاتری که بازیگراش مبارکن
توی خیمه شب بازی غرور ما رو میمکن
بیست و چند ساله تا امروز ، بعدشُ کی میدونه ؟!
واسه این زمونه ی کپک زده ٬ کی می خونه ؟!
چشمامُ رو هم گذاشتم ، خوابمم تموم شد انگار !
بیست و چند ساله که عمرم تو قفس حروم شد انگار !
(رضا صدیق)
(یک بیت از این کار شکست وزنی دارد ٬ که به عمد و دلخواه شاعر بوده )
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
سومین شماره ی نشریه ی پیله های شیشه ای منتشر شد ... !
یکی از نامه های بیانکو (هذیون های یک دیوانه ) رابه اسم
( عجب چاییه ی قند پهلوییه چشمات ! ) در این شماره ی نشریه ی پیله های شیشه ای
مطالعه کنید !
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
مثل قدیم زیاد ذهنم به سمت نوشتنه پست جدید برای سه نقطه نیست . این روزها ٬
بیشتر می خوانم و می نویسم و می کشم ٬ و درگیر مسائل دیگری هستم .
اما هر چه قدر هم دیر ٬ ولی سه نقطه را تا جایی که وقت و حوصله و شرایطم اجازه دهد ٬
به روز می کنم .
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
به خاطره ... ٬ از طرف خودم از سید مهدی موسوی عزیز و خانم زنده دل شرمنده هستم ...
و از خودم هم شرمنده هستم به خاطره سکوتم و ...
واقعا نمی دانم چرا ٬ کسانی که خود را روشنفکر و قشر خاص جامعه میدانند ٬ چرا به اندازه ی
شعور یک راننده ی تاکسی ادب و تربیت ندارند و نمی فهمند که رُک بودن و جدی حرف زدن ٬
با تمسخر و بی احترامی و بی ادبی ٬ زمین تا آسمان فرق دارد .
. . .
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
تا کشف کنم علت این سکوتم و بغض چیه
بی شک همه ی دفتر سرنوشت من خط خطیه
...


