جمعه ۲۲ آذر
خیلی خستم ... خیلی ...
دراین شهری که مردانش عصا از کور میدزدند
من از خوشباوری محبت آرزو کردم . . .
وقتی آدم های بزرگش نفهم و بی شعورن از یه بچه !!! هیچ انتظاری نمیشه داشت . . .
حس این شبای من ربطی به هیچ کسی نداره . هیچ کس ٬ میفهمی ؟؟؟ هیچ کـــس !!!
از هیچ نظری خوب نیستم ٬ نه جسمی و نه از نظرهای دیگه ٬ هر چی میگذره بیشتر به شعور
اطرافیانم شک میکنم ٬ نمیدونم . . . کاش میشد و میتونستم که راحت حرف بزنم . . .
اما به قول دکتر شریعتی : همیشه حرفهایی هست برای نگفتن . . .
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
یه ترانه ی قدیمی میگذارم اینجا ٬ که دوستانم شنیدن ٬ امشب کلمات و واژه های این ترانه رو
بیشتر از قبل دوست دارم . . .
حس لجنی
احساسم ـُـ تُف میکنم روی لبت
مثله لجن سبزی همیشه رو زمین
من ریشه ی گندیده ی دندونت ـُـ
تو مشتریه جسمه مردارم ٬ همین
خشکه تنم رو خیسیه اندامه تو
سُر میخورم مثِله یه ماهی رو تنت
تو خاویاره جسممُ میخوای ـُـ من
یه فاعل ــِ محکوم ٬ تا زن شدنت
دستات ـُـ دوره گردنم می پیچی ـُـ
مثله طناب دار بالا میکشی
از زیر و روی خشکیه اندام من
هر لحظه دنباله یه میل ـُـ خواهشی
چشمام ـُـ بستم تا نبینم این همه
ابرازه چندش آوره احساست ـُـ
پس توی آغوش کثیفت موندم ـُـ
هرزه شدم رو خیسیه اندام تو
من تو آغوش تو مردابی شدم
تو ٬ زن شدی ـُـ من یه مَرده کامله
تو ٬ واژه ی مَردی ـُـ از من بردی ـُـ
من عق زدم رو کاغذای حامله . . .
(رضا صدیق)
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
دیشب شبه خوبی بود و بطور نا خواسته سر از یه مهمونیه رسمی (که انگار تولد هومن بود) درآوردیم ٬
و با دوستان خیلی خندیدیم ٬ اما باز هم دیشب برای چندمین و چندمین بار یک قضیه بهم ثابت شد ٬
که آلان نمیدونم چی باید بگم . . .فقط میتونم بگم حلم بده خیلی بد . . .


