یکشنبه ۱۷ دی
نمیدونم !!! هنوز نمیدونم !!! و شایدم هیچ وقت نفهمم !!!
نمیدونی !!! شاید بفهمی !!! و هیچ کدوم به من ربطی نداره ؟؟؟
شاید . . .
صبر میکنم
و با صدای سمفونیه جیغ ِ این شب های تکراری
لب میزنم ٬
تا جسمیت این دیوارهارا
شاید
کتمان کنم . . .
(رضا صدیق)
واقعا نمیدونم چرا این روزها اینقدر کسل کننده شده ٬ با اینکه خیلی کار دارم و سرم شلوغه
و . . . فقط کمی دلتنگم و خیلی منتظر ٬ که هنوز جنسیته این انتظار رو نفهمیدم ٬ شایدم میدونم
و دارم ازش فرار میکنم . . . هر چی که هست ایرادی نداره . انگار باید اینجور باشه ٬ پس من هم
حرفی ندارم . . .
ماشه را چکاند
لرزید در عمیق آینه تصویر
پر زد کلاغی از لب دیوار
بادی وزید و پنجره را بست
باران کرفت نرم
اندوه خیمه بست
با خویش مرد گفت :
ـ احساس میکنم
تا مرز بی نهایت
آنجا که انجماد ــ
در روح هر روان شده ای جاریست
راهی نیست . . .
("ماشه را چکاند" از دفتر : میعاد در لجن ٬ از نصرت رحمانی )
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
چشم
چشم یک روز گفت :(( من در آن سوی این دره ها کوهی را میبینم که از مه پوشیده است.
این زیبا نیست ؟))
گوش لحظه ای خوب گوش داد ٬ سپس گفت :((پس کوه کجاست؟من کوهی نمی شنوم.))
آنگاه دست درآمد . گفت :((من بیهوده می کوشم آن را لمس کنم ٬ من کوهی نمی یابم.))
بینی گفت :((کوهی در کار نیست.من اورا نمی بویم.))
آنگاه چشم به سوی دیگر چرخید٬. همه درباره ی وهم شگفت چشم گرم گفت و گو شدند و
گفتند (( این چشم یک جای کارش خراب است.))
(جبران خلیل جبران از کتاب "پیامبر و دیوانه ")
آلان بهترم . . . چون حداقل میدونم که انتظارم از چه جنسیه . . . شاید هم انتظار نباشه و فقط
یه اتفاق باشه . . . دوباره امشب تنهایی این اتاق و دوست دارم . . .
مثله همیشه صدای فروغ و سیگار و دفتر و . . . یه سایه که باید کمرنگ بشه . . .
همین . . .


