سه شنبه ۱۲ آذر
باران
توی
خیابانها
ترافیک
آدمها
دلتنگی
زندگی سگی
کافهای که
صندلی تو چشمک میزند
...دلچسب است
نه؟!
...
مرگنامهی دو
باران میبارد و قبرستان بوی خاک نم خورده گرفته. سیگار بهمن کوچکم را توی دستم میچرخانم و به اطرافم نگاه میکنم. درست یکمتر و اندی پایینتر از اینجایی که نشستهام، چالم کردهاند. نفس جنازهام بند آمده و توی پارچهای دوخته نشده، وول میخورم.سنگهایی که روی اندامم گذاشتهاند به افکارم فشار میآورد و هیچکاری نمیتوانم بکنم. از همه طرف مورچه و موریانه و حشرات ریزی که شاید با چشم دیده نشوند به سمتم هجوم آوردهاند. روی صورتم چند موریانهی شاد راه میروند. توی گوش، دهان، بینی، روی چشمها... همه پر شده از حشره. احساس میکنم پارچهای که دورم پیچیدهاند تکه و پاره شده. از پایین پا تا صورت در محاصره هستم. گازم میگیرند، تکههای اندامم را میکنند و میخورند و... سیگار را زیر پایم میچکانم و کامی عمیق میگیرم. هوا خودش را گرفته و هرزچندگاهی برای اثبات وجودش نعرهای میکشد. بوی سیگار خیس و خاک نمگرفته در هم میپیچید. احساس میکنم دارم خفه میشوم. هیچکاری نمیتوانم بکنم. بدنم را تکان میدهم، وول میخورم میخواهم خودم را از دست این حشرات که جسمم را سیاه کردهاند خلاص شوم. دارم تجزیه میشوم و هیچکاری از دستم بر نمیآید. بالای سرم کسی نشسته و سیگار میکشد. بوی سیگارش برایم آشناست. انگار صدایم را نمیشنود. صدای آسمان غرمبهها وحشت تنهاییام را بیشتر میکند. بدنم گز گز میشود و فریادم بههیچ جا نمیرسد. سردم شده. باران نم نم میبارد و احساس خوبی دارد. سیگار را روی سنگ قبر خاموش میکنم و تهسیگارم را آنطرفتر زیر نهال بالای قبر میاندازم. چه معصومانه به چشمهایم خیره شده و برگهایش هنوز قوت ندارند. تنهاش نازک و نحیف و شکننده است. روزی بزرگ میشود و سایهاش روی سر قبر میافتد. بزرگ میشود؟! با تکههای اندام من! از عصارهی جسم من تناول میکند و به برگهایش میدهد. توی این هوا سیگار همیشه میچسبد. مخصوصن بهمن کوچک یا همان بهمن یتیم. بوی خاک نمخورده گرفته کل قبرستان را. وقتی باران روی قبرهایی که سنگی ندارند میبارد، بوی نمخاک با بوی تند و تیز کافور قاطی میشود. بوی کافور مشامم را گرفته. از شیارهای بینی و دهانم تو آمده و کاسهی سرم را پر کرده است. انگار دارد سرم منبسط میشود. از تو هوا گرفته و در حال بزرگ شدن است. باد میکند. باد میکند. باد میکند... دوست دارم بالا بیاورم. انگار دارد سرم منفجر میشود. چهکار میتوانم بکنم؟ دور تا دور بسته است. هیچ راه فراری ندارم. دوست دارم روی پاهایم بایستم و به جسمم کش و قوس بدهم. احساس خفگی عجیبی دارم. توی این حال چه چیز از زندگی، میتواند کمک حالم باشد؟ چهقدر اینجا تنگ است. هآی صدای من را میشنوی؟! من دارم این زیر پودر میشوم!... آقا! بفرمایید... خرما! میشود چندتا بردارم؟ احساس ضعف میکنم... فاتحه یادتان نرود. نه! یادم نمیرود... باید فاتحه اش را بخوانم. باید سیگار دیگری روشن کنم. تمام بدنم خیس شده. عرق کردم یا به خاطر باران است؟! از تو میلرزم و از بیرون داغ داغم! چرا پس هیچکس اینجا نیست؟ کسی نمیخواهد سر خاک بیاید؟! دست تنها، اینجا! سخت است. با دست روی سنگ قبر میکشم. خیس خیس شده. هزار بار گفتم، دوست دارم روی سنگ قبرم یادگاری بنویسید، حالا آمدهاند درشت اسم و فامیل و ... انگار سرم دارد منفجر میشود. توی مغزم پر از حشره شده. دارند مغزم را میخورند و از بینی و دهانم تکه هایش را میبرند که انبارش کنند. کاش توی کفنم چند خشاب دیاسپوکساید و پرانول میگذاشتند. قرصها توی این استرس و وحشت، کنار این حشرات و تکه تکه شدنم کلی بهدرد میخورد. چرا پس کر است! دارم عربده میزنم که این سنگ لعنتی را از روی صورتم بردارد. پس چرا این حشرات دست از سر اندامم بر نمیدارند. این همه جنازه توی این قبرستان است، بروید سراغ آنها. نــــــــــــــــــــــــه! وآی زبانم را نه! این یکی را نه... ن..ه... ... ... ... چهقدر سیگار کشیدم. فکر کنم سرما خوردهام. زیر نهال جنازهی بیست عدد فیلتر سیگار بهمن کوچک یا همان، بهمن یتیم کنار هم نشستهاند و خاطرهی لبهایم را تعریف میکنند. ا ًه... پس چرا این بوی گُه کافور تمام نمیشود... دلم بوی خاک نمخورده میخواهد. جیف نیست توی هوای دل، بوی کافور را استنشاق کنم! کلی راه مانده. باید زودتر بروم. گرسنهام شده و ضعف کردم. پس چرا این بچه دیگر برایم خرمای بیهسته با گردو نمیآورد. باید سر راه چندتا تخممرغ بخرم. هوس تخممرغ آبپز کردهام. از همهی اینها مهمتر، سیگار میخواهم...
بوی خاک نمخورده توی قبرستان میپیچد. باید از بین قبرهایی که هنوز اسم صاحبشان معلوم نیست رد شوم. یادم باشد توی وصیتنامهام بنویسم توی کفنم چند باکس بهمن کوچک، یا همان یتیم بگذارند... نه! باید آن زیر٬ سیگار را ترک کنم... باید بیشتر فکر کنم... باید چمدانم را برای رفتن آماده کنم. یک متر و نیم زیر پاهایم، آنجا کدام یکی از مرثیههای زندگیام بهدرد میخورد... احساس میکنم حشرات روی بدنم را میروند... باید فکر دیگری بکنم... نباید بدنم را بهدست حشرات بسپارم... باید توی سرم چیزی جاسازی کنم که حشرات و تاریکی و تنگی آنزیر را بترساند و فراریشان بدهد... دلم سیگار میخواهد. باید بروم سیگار بخرم... شاید این خیابان را که رد کردم٬ دکهای٬ مغازه ای... آدمی باشد...
امروز شمارهات را میگیرم و با تو حرف میزنم. آیا فردا تو را خواهم دید؟!
پینوشت: مرگنامه ادامه دارد. بههمین تربیت که میبینید. طولانیست و از حوصلهی خواندن خیلیها دور. اما باید اینها را بنویسم. بعد از مرگ، جز همین کلمهها چیزی باقی خواهد ماند؟!


