دوشنبه، 3 تیر 1387
آن شب... سی و هشت ساعت را هر ثانیه جان می کندم...
"... دو سال از اولین نوشته های سه نقطه گذشت... این روزها روز تولد این جا ست و انگار نه انگارم و برایم مهم نیست...سه نقطه دوساله شده و وقتی به پست هایش نگاه می کنم خاطره هایم لحطه به لحطه یادم می آید... فقط همین... "
پی نوشت: این روزها روزهای عجیب و دوست داشتنیست. دقیقا همین روزها بود، یکسال پیش، دیدمت. با همان روسری زرشکی که از بغل گره زده بودی و میگفتی زنهای میگرنی روسریشان را از بغل گره میزنند... میگرن داشتی و من را هم دچار میگرن کردی... شعر میخواندم، شعر میخواندی، میخندیدیم، میخندیدی، جیغ میکشیدم، جیغ میکشیدی، میشکستم، میشکستی٬ میسوزاندم، میسوزاندی و... همهچیز، لحظه به لحظه یادم میآید. از دستنوشتههایت روی دیوار اتاق گرفته تا صدای کارتی که همیشه روی میز به گوش میرسید. از صدای آدامو که تومبولنژه را میخواند تا شعرهای نصرت و شاملو و فروغی که با هم دکلمه میکردیم. از عکس چپه و برعکس چگوارا روی دیوار خانهات گرفته تا پیرهن قرمزی که برای هدیه بر تنم پوشاندی. از سی و هشت ساعتی که بدون لحظهای
دوری در کنار هم و در بغل هم بودیم تا آن شب کذایی و جیغهای ممتدی که مرا دچار موج گرفتهگی کرد و سردرد و شکستن و سوزاندن و... از شعرهایت گرفته تا شعرهایت... همهچیز یادم میآید و گویا یادم مانده است... یادت هست آن بعدازظهرهایی را که روی اپن و کابینت آشپزخانهات مینشستم و بلند بلند آواز "تو ای پری کجایی ..." را میخواندم و تو سیگار میکشیدی و میرقصیدی؟ یادت هست آن روزی که در کنار شومینه ضعف کردم و برایم سیبزمینی پحته با کره درست کردی و قربان صدقهام میرفتی؟ یادت هست آن شبی را که برایت از خاطرههایم میگفتم و تو گریه کردی؟ یادت هست وقتی برای اولین بار حست را بهمن گقتی چهگفتم؟ لعنتی یادت هست؟ یادت هست گفتم از جفتمان میترسم و میترسم همدیگر را بهجنون بکشیم؟ یادت هست؟ بگو؟ بگو؟... امشب لحظه به لحظه تمام آن روزها و شبها و دیوانهبازیهامان از جلوی چشمم میگذرد. حرفهایت، حرفهایم و تمام نوشتههامان را میبینم و میخوانم و میشنوم و باز هم میگویم که هیچکس مثل تو در زندگیام نخواهد آمد... همهچیز تازهی تازه است. درست مثل یکسال پیش. درست مثل اولین باری که در منزلت همدیگر را دیدیم. درست مثل آبوهوای ولنجک و کوچهی... درست مثل شبهای ترس و دلتنگی و دوری... درست مثل همان شب جلوی پارک قیطریه ساعت 3 صبحی که از همجدا شدیم و تو با آن ماشین پراید سفید رفتی. درست مثل آنروزی که با دفتر نشریه تماس گرفتی و ... درست مثل حالی که الآن دارم... همهچیز مثل همان روز تازهی تازه است و بوی عطرت در اتاقم پیچیده، تند و تیز، شیرین و منگ کننده، عطری که همیشه میزدی. پیرهن قرمزت را امشب پوشیدهام و عطر تنت را باز حس میکنم. گرمای اندام نحیف و دوستداشتنیات را باز حس میکنم، با همان لبخند و چشمهای دیوانه و دوست داشتنی همیشهگی. امشب سالروز اولین دیدارماست. شب بعد از زلزله و دلشوره. شبی که من بودم و تو و نوشتههایی که بهرسم قرارداد روی دیوار نوشتی. از همین شبها تا اوایل مهر و هفتم مهر که سالروز بهدنیا آمدنت است. هنوز هم دلتنگت هستم... ولی دیگر هیچوقت دوست ندارم ببینمت. دیگر هیچوقت نمیخواهم در زندگیام تکرار شوی. دلتنگت هستم و هنوز برایم همانقدر مهم و عزیز هستی. ولی از دور... و دیگر هیچگاه نمیخواهم با تو در کوچهپسکوچههای ولنجک قدم بزنم و بلند بلند حرف بزنیم و به چشمانت نگاه کنم. امشب دوباره با تو بودم، درست مثل یکسال پیش و تمام خاطراتمان. و همین کافیست، چون همان روز برایم مردی. بدون اینکه اتفاق بدی بینمان بیافت برایم مردی... شاید دلم برای دیوانه بازی هامان تنگ شده که هیچ کسی دیوانه تر از تو نبود و نیست...
دلیل میگرن و قرص و شبای سوزش سیگار خداحافظ
طلوع پنجم مهر و حروف مانده بر دیوار خداحافظ
پی نوشت: نیاز به استراحت دارم. جسمن خسته نیستم. اما روحی خسته ام و دوست دارم در فضای خوش آب و هوا که صدای رود و باد و پرنده ها می أید دراز بکشم و چرت مختصری بزنم.
پی نوشت: خیلی وقت است که سه نقطه حال و روزش طوفانی ست... و مخاطب ها و خواننده هایش زیاد راضی نیستند... خیلی وقت است که سه نقطه در گیر سه نقطه های دیگری ست و سه نقطه وار انتحار می کند و سه نقطه وار متولد می شود و سه نقطه وار جان می دهد...



