جمعه ۳ خرداد
قول بده وسط حرفم نپری و بگذاری حرفم را بدون رودربایستی بزنم.
نسل ما نسلیست که فرار کردن را خوب یاد گرفته. هرجا که دچار سوال میشود بهترین کار را پاک کردن صورت مسئله میداند. دربارهی هر چیزی صاحب نظر است. شنیدهها را مستند فرض کرده و به تک تکشان استناد میکند. تک بعدیست و تمام مسائل را با یک ترازو وزن میکند. تنها کاری که نسل من خوب یاد گرفته، یک چیز است: بازی با هستهی خرمایی که خرمایش را سالها پیش خوردهاند و...
بگذار راحت حرفم را بزنم. انقدر جلویم را نگیر. خیالت راحت باشد. حرفی از حزب و گروه و هیچکدام از درگیریهای بیپایه و اساسش نمیزنم. فقط میخواهم چیزی را که دیدهام بازگو کنم. چیزی که شاید درکش برای همنسلهایم سخت باشد. چیزی که شاید ... از نظرشان خندهدار باشد. اما بگذار تا بگویم...
راحت باش می توانی بخندی ...
دوست داری بخندی؟ دوست داری انقدر بخندی که به حالت تهوع دچار شوی؟ دوست داری روی زمین تاب بخوری و به درو دیوار برخورد کنی؟ دوست داری مسخرهات کنند و بخندی؟ دوست داری...
من گرفتار شدهام. این را خوب میدانم که گیر کردهام. پایم، نه، دلم گیر کرده است. همهچیز از یک اتفاق کوچک شروع شد. از یک پیشنهاد. از یک گزارش. از یک آسایشگاه. از یک خیابان و کوچهای به اسم گلستان. بههمین سادگی شروع شد. خواستم برای سوم خرداد با نگاه جدیدی گزارش بگیرم و گرفتار شدم. گرفتار کسانی که شما، نه شما را نمیگویم، مردم به آنها دیوانه میگویند. آنهایی که جنسشان برای من و نسل من ناآشناست. غریب است. گنگ و دست نیافتنیست. شاید موجشان من را هم گرفته...
میگویند همهشان رفتند دانشگاه و سر کار و پول درآوردند و حق مردم را خوردند و ... همهشان؟ پس اینها کجای این معادله قرار دارند؟ خیلیها ازین اسم بالا رفتند و بالا نشین شدند. اما من در اینها چیزی ندیدم. منظورم همین کسانیست که مردم دیوانه میخوانندشان.
بگذار راحت بگویم...
دلم پیششان گیر کرده. از روزی که برگشتم نشریه و گزارش را نوشتم، تا همین حالا که مطلب چاپ شده ... هر روز ذهنم درگیر آن فضاست. تهران نبود. نه، اصلا ایران نبود. آنها را نمیشناختم. همانطور که همنسلانم نمیشناسند. چون در گوشهای ازین شهر پشت هزار حصار عینی و ذهنی پنهانشان کردهاند و میشمارند روزها را تا لحظهی مرگشان زودتر فرا برسد.
نسل من با همهچیز غریبه است. چون چیزی ندیده و فقط شنیده است. بر اساس همان شنیده ها هم نتیجه می گیرد. یا اگر هم دیده واقعیتی را دیده که می شود ازین قش آن ها را تفکیک کرد. اما من دیدم. دیدم کسانی را که نباید فراموش بشوند، چون تاریخ زنده هستند. دیدم کسانی را که با لباس های سفید دوره حیاط می چرخیدند و سیگار می کشیدند و خاشان خراب بود. چرا؟ چون ...
این حرفها تکراریست نه؟ کلیشهایست نه؟
هر چیزی که دوست دارید بگویید. من گرفتار شدهام و باید کاری بکنم. نمیخواهم به تاریخم خیانت بکنم. اگر من دیدم تو هم باید ببینی. تو هم باید بفهمی. تو هم باید آشنا بشوی. تو هم باید...
راحت باش، دوست داری بخندی؟!
تصمیم را گرفتهام. به هر قیمتی باید تصویرشان در حافظهی تاریخ بماند. حافظهای که بیست و چند سال از جنگش گدشته است.
سال هزار و سی صد و هشتاد و هفت... تهران... سعادتآباد... خیابان گلستان...آسایشگاه جانبازان اعصاب و روان... سلام.
پی نوشت: دیشب با محمد صحبت کردم تا تدارک ساخت این فیلم مستند را فراهم کنیم. امروز شرایط فرق کرده. پس ساخت چنین مستندی ساختار خاص خودش را میخواهد. منتظر یکی از رفیق های خوبم هم هستم که زودتر برگردد تا همراه با گروهی که همهمان دغدغهی مشترک داریم بتوانیم، حرف های ناگفتهی این قشر گوشهنشین و رانده شده را بازگو کنیم.
پی نوشت:گویا بلاگفا قاطی کرده و قسمت نظراتش کلا غیر فعال شده. نمی دانم علتش چیست. اما امیدوارم هرچه زودتر درست بشود...



