سه شنبه ۲۴ اردی بهشت
مینویسم
که فقط
نوشته باشم
۱- بعد از پروندهای که برای این شمارهی مجلهی رویش تهیه کردم ذهنم به شدت آشفته شده. دربارهاش چیزی نمی گویم٬ خودتان بگیرید و بخوانید. فقط این را میدانم که شاید دیدن و گزارش نوشتن از آسایشگاه جانبازان اعصاب و روان (موجیها) به کل ذهنم را بهم ریخته است...
۲- این روزها دنبال داستان کوتاه میگیردم. داستان کوتاهی که ظرفیت فیلمنامه شدن را داشته باشد. برای کار بعدیام دنبال یک فرم کلاسیک میگردم. اگر پیشنهادی دارید حتما من را در جریان بگذارید٬ تا اگر با ذهنیتم همخوانی داشت استفاده کنم.
۳- این روزها کمی گیج و گنگ و سربه هوا و منگ می زنم.
۴- منتظر اتفاقهای خوب هستم. در هر زمینهای که باشد مهم نیست.
۵- باور کنید بیدلیل این خط ها را مینویسم. شاید کلا برای اینجا و این مجازستان حرفی ندارم. اگر هم باور نمیکنید٬ اصلا مهم نیست. مثل همیشه.
۶- چند وقت است دیاسپوکساید نمیخورم. یعنی هیچ قرص آرام بخشی نمیخورم. خوابم هم که نافرم بهم ریخته است. به گمانم اوضاعم بدجوری خر تو خر است.
۷- بگذارید یکی دو تا از علاقه های این روزهایم را برایتان بگویم: ها؟!
-دوست دارم در یک تونل بلند و طولانی از شیشه باشم و با یک چوب تمام شیشهها را تا آن جا که توان دارم بشکنم.
- دوست دارم بدون هیچ دلیلی توی خیابان٬ با شخصی که پشت ماشینش نشسته و هی بوق می زند دست به یخه بشوم و دعوا کنم. حالا مهم نیست٬ چه کتک بخورم٬ چه بزنم فرقی ندارد. دوست دارم من یا او یا جفت مان خونی و مالی بشویم.
خب وقتی هیچ کدام ازینها نمی شود. چارهای ندارم جز این که بیشتر سیگار بکشم و سکوت کنم و الکی بخندم و برایتان توی سه نقطه مزخرف بنویسم. تا شاید این طور خالی بشوم. البته می دانم که برای خالی شدن بهترین راه رفتن به دست شویی ست٬ لطفا این موضوع را یادآوری نکنید.
۸- به معنی واقعیه کلمه ... زرشک.
۹- دوست دارم هی پشت هم فیلم مستاجر (The tenant) را از کارگردان محبوبم پلانسکی ببینم و لذت ببرم.
۱۰- دلم برای خودم بدجوری تنگ شده است...



