تبليغاتX
سه نقطه - این روزها را می شمارم ... مثل ...
سه نقطه

  جمعه ۲۰ اردی بهشت

همه

از مرگ میترسند،

من از زندگی سمج خودم*

 

چه بخواهی چه نخواهی، بیخ ریشت است. بالا بروی پایین بیایی، پشت سرت است. خودت را به درو دیوار هم بزنی فایده‌ای ندرد. همین چیزی‌ست که می‌بینی. یک آش شله‌قلم کار با تمام مخلفات لازم. اگر ازین موضوع ناراحتی، فقط می‌توانم یک‌راه را معرفی کنم. خودکشی، آقا خودکشی کن و خیال ما و خودت را راحت کن. طوری حرف می‌زنی که اگر کسی نداند فکر می‌کند چه خبر است. چیزی نیست برادر من، کمی فشار مورد نظر بر بعضی از قسمت‌های بدنت زیاد شده. این هم که موضوع تازه و غیر قابل حلی نیست. می‌توانی حواله کنی به همان قسمت معروف بدنت. اگر هم می‌بینی که این دواها چاره ساز نیست، بزن زیر همه‌چیز و از بلندترین نقطه‌ای که سراغ داری، به‌سلامتی همه‌ی روزهای خوب، خودت یک پرش آزاد مهمان کن. برای ما که بد نمی‌شود، کلی خبر و تیتر و یادداشت و ازین مزخرفات برایت می‌نویسیم و خلاصه کلی معروف می‌شوی.

ای‌بابا باز هم حرف خودت را می‌زنی؟ پس من تا الآن یاسین تلاوت می‌کردم؟ نمی‌شود آقا، نمی‌شود. همین است که می‌بینی، یک بازی خر تو خر که ته‌اش را هیچ کس نمی‌داند. پیش نهاد می‌کنم تا اطلاع ثانوی حالش را ببری و آه و ناله را بی‌خیال شوی. همین. دیگر با من بحث نکن که اعصاب ندارم و یک وقت دیدی کاری دستت دادم که کمپلت از زندگی سیر شوی. افتاد؟ پس دستت را زیرش بگیر که نشکند. بارکلا...

 

 

 * صادق هدایت.


 

هیچ کدام از شعرهای این روزها را دوست ندارم... شاید بخاطر این است که دیگر دغدغه ام شعر گفتن نیست... نمی دانم. فقط دوست دارم هنوز بنویسم. امیدوارم این دوست داشتن تمام نشود....

 

 

"سرگیجه‌ای کوتاه"

 

این شعرها تسکین افکار تهی نیست

می خوام بسوزونم تموم کاغذامُ

شاید یه مرد هیستریک شعرش همینه

از تو اتاق ذهن من مرتیکه گم‌شو

 

از هرکدوم واژه‌هایی که نوشتم

می ترسم و پس می‌زنم از مهملاتم

مثل شب‌ادراری بچه توی خوابش

بوی تعفن می‌دم و خیلی کلافم

 

دارم سرگیجه می‌گیرم تو این پس کوچه‌ی بن بست

برای درک آرامش همیشه مشکلاتی هست

 

هر بار که دستم قلم بود و یه کاغذ

از حال هذیونیم و رویاها نوشتم

از این‌که فروردین بد ِ توی خیالم

من زاده‌ی یک روز از اردی‌بهشتم

 

ازاین‌که بوی تند کافور می‌فهمم

از این‌که مردی تو اتاقش خودکشی کرد

ازاین‌که می ترسم بمیرم بی نگاهت

ازاین‌که نقاشی بی تصویر برگرد

 

دارم سرگیجه می‌گیرم تو این پس کوچه‌ی بن بست

برای درک آرامش همیشه مشکلاتی هست

 

ازبس که ارضا می‌شم از حس کلمات

انگار مدت‌هاست که چشمامُ بستم

حال تهوع دارم و سردرد دارم

از بس‌که با این شعرها از تو گذشتم

 

می‌خوام بسوزونم تموم کاغذامْ

این شعرهای یاغی و بی‌آبرورو

دستام می‌مالم بهم گرمم شده باز

مثل یه مرد پیر وقت رقص تانگو

 

دارم سرگیجه می‌گیرم تو این پس کوچه‌ی بن بست

برای درک آرامش همیشه مشکلاتی هست

 

 (رضا صدیق)

 

پی نوشت: اسم فیلم "منطق سقوط" به " سقوط در هشت دقیقه و نه ثانیه" تغییر یافت. صداگذاری فیلم را ایرج شهزواری و موسیقی را امیر توسلی می سازند. مرحله ی تدوین به خوبی تمام شد و این روزها مرحله ی نهایی ساخت فیلم را سپری می کنم.

پی نوشت: روی هیچ کسی حساب باز نمی کنم٬ جز رفیق های نزدیکم که بارها بودنشان را ثابت کرده اند و نبودشان برایم عذابی سخت است. اما بعضی از دوستان هستند٬ که علی رغم دوری مسافت و آن ور دنیا بودنشان دلم آن قدر برایشان تنگ می شود که غیر قابل تصور است. ولی گویا این دل تنگی یک طرفه است و آن ها درگیری هاشان اجازه نمی دهد که حتی حالی از من بپرسند. دروغ چرا٬ از دستشان دلگیرم...

 

+ ( سه نقطه ها را با من سکوت کن ) خط خطي هاي رضا صدیق |