جمعه ۶ اردی بهشت
سقوط در سه روز،
زیر نور مستقیم آفتاب
بعد از سه روز کار فشرده، از هشت صبح تا هفت بعدازظهر بالاخره مرحلهی فیلمبرداری "منطق سقوط" به اتمام رسید. روز سهشنبه (۳ اردی بهشت) کار کلید خورد و تا عصر پنجشنبه (۵ اردی بهشت) فیلم برداری طول کشید. لوکیشن فیلم تماما، پشتبامی در منطقهی قیطریه قرار داشت و همهی پلانهای فیلم خارجی بود.
"منطقسقوط" بر اساس طرح مشترکی از من و آرش افشار بود که مرجلهی اول و دوم نوشتن فیلمنامه را با هم نوشتیم. بازنویسی و مرجلهی سوم نوشتن فیلمنامه را با کمک حامد ذبیحی انجام دادم. بازیگرهای فیلم مسعود بهارلو، بهاران بنی احمدی، کاوه قائمی و علی ظهوری بودند. فیلمبرداری را حامد مقدم و صدابرداری را علیرضا کریمنژاد انجام دادند. منشی صحنه آرمان خراطها و دستیارکارگردانیام هم اوشان دلنوازی بود. تهیهکنندهی "منطق سقوط" آرش افشار است٬ میثم یوسفی هم مدیر تولیدی را عهده دار بود و عکاسی پشت صحنه را زهره صادقی انجام می داد. تدوین فیلم را مسعود بهارلو انجام میدهد و به احتمال بسیار زیاد موسیقی تیتراژ اول و پایان را امیرتوسلی میسازد.
تنها چیزی که برای ساخت و کارگردانی این فیلم برایم مهم بود تطبیق نوع نگاه و حرکت دوربین (که تماما رو دست فیلم برداری می شد) با روند شلخته و منطق گریز داستان بود . بعد از دیدن راشهای گرفته شده (که در دفتر مجلهی رویش با آرش افشار و رضا رشیدپور و چند دوست حرفه ای دیگر صورت گرفت) فکر کنم تا حد نسبتا خوبی (نه صد در صد) به این ایدهآل نزدیک شدهام. البته بعد از تدوین نهایی و رسیدن به نسخهی آخر نمیشود کامل مطمئن بود.
"منطق سقوط" را٬ از داستان و کاراکترهای مالیخولیئیش گرفته، تا عوامل و دوستان و رفقایی( خودشان میدانند) که برای ساخت این فیلم کمکم کردند (و سهروز تمام زیر نور مسقیم آفتاب سوختند)، همه و همه را با تمام خنده ها و عصبیت ها و کلنجار رفتن هایش٬ از تهدل دوست دارم.
بعد از مدتها شعری نوشتم که خودم کمی دوستش دارم. شاید کمی گیج و گنگ باشد که دلیلش را هنوز خودم نمی دانم اگر شما فهمیدید مرا هم در جریان بگذارید. دوست دارم نظرتان را در موردش بدانم حتی اگر مثل بعضی از دوستان عزیز فحشهای زیبا باشد.
خوابگردی در ساعت نه دقیقه مانده، از صفر بهوقت ... انقراض ایسمها !
باورکـن ایـن هـذیـون مث پاییز ســرده
هر جمله از ایـن شـعر قـانـون نـبـرده
مثل یه متـن خودکـشی تو وان حــموم
وقتی که بوی خون هوا رو مسخ کرده
شکل عجـیـب هـنـدسـی از حس تــکرار
مثل یه نُه ضلعـیــه تودرتو کـف دست
مثل لبای روی هم، خیس از یه شهوت
صورت به صورت کنج یه کوچهی بن بست
تک مصرع اول، همینجا خودکشی کرد سیر تناوب دوره یک خط خیالی
این شعر هم میترسه از تکرار تکرار
همخوابـــگی با واژهی اجبار و انکار
تو مغز پوسیده، هـنـوزم رد پا هسـت
از سرفههای چرکی و از خلط سیگار
این خاطرات انگار بازم جون گرفتن
توی همین لحظه، کنار سایهی من
مثل یه تانــــگو روی خط خط یه دفتر
یا صفحهای خالی از برامس و شوپن
تک مصرع دوم، جدایی، پردهی شک حرفای پیچیده مث جیغ یه کولی
میترسم از اینکه یه روز از شعر گمشم
توی شعـــار و مرگ و نــاقوس کلیــسا
بین غرور و مــرد و فریـــاد یه شلیک
بین یهودا و عروج روح عیسی
باورکن این شعر از خودش بالا میآره
وقتی که هر جملهش پر از ایراد محضه
یک ژورنالیست مبعوث فحشای رکیکه
شاعر یه موجود کثیف و پوچ و نحسه
تک مصرع سوم، گمونم شعر پس زد این پرده از شعرْ میشه حتی نخوند و
بايد پي حرفي بگردم که نگفتم
از قصههاي کهنه با "ايسمـ"هاي موهوم
از مکتباي خاک خورده روي طاقچه
از فکرهاي روشن ِ توي لجن گم
باورکن این حرفــا مث پُتکِ تو مغزم
با همهــمه از بحـث بـا حرفای مردم
مـثـل یـه اسپرم بلاتــکلـیـف و بـودار
وقتی که مونده بین کیشلوفسکی و یانگوم
تک مصرع چهارم، برای روح این شعر یک فاتحه، یک شمع با یک عود ... خاموش
ایـــن شعر یـا هذیون مث یه خودنمایی
حکمی جدید از ذهن درگیره یه مَرد ِ....
که شعر رو ول کن، ببین حالت چطوره؟!
راستی، چرا امسال بهار، انقدر سرده؟!
ساعت درست از صفر نه دقیقه عقب موند
حالا دوباره بند اول/ خوابگردی...


