تبليغاتX
سه نقطه - باد همه چیز را با خود خواهد برد
سه نقطه
 

چهارشنبه ۱۴ فروردین

 

با چشمان بسته

 در خلاء تاب می خورم

 و با چشمان باز

در خلا* درست و پا می زنم

 

 

 

درست وقتی که فکر می کنی همه چیز مرتب است، چیزی تو را متوجه این موضوع می کند که همه چیز بر عکس است و در نامرتب ترین اوقات زندگیت بسر می بری. شاید این قانون طبیعت باشد و مثل تمام جزئیات دیگر همه چیز بر اساس یک پارادوکس از پیش تعیین شده اتفاق می افتد.  درست وقتی که فکر می کنی رسیده ای، دستی سرت را بالا می آورد تا ببینی که تازه اول راهی. راهی که شاید هیچ وقت به انتها رسیدنش ممکن نیست . درست وقتی فکر می کنی صاحب چشمانی شده ای که با دیدنشان همه چیز را فراموش می کنی، می فهمی که کور شده ای. این روزها ذهنم با عجیب ترین متن هستی درگیر است. چیزی که فکر درکش سخت ترین سختی ست. این روزها به "هیچ" فکر می کنم. نهیلیست نیستم و از پوچ گرایی چیزی نمی دانم، اما خودم را در یک دایره ی "هیچ" می بینم که جز "هیچ" چیزی نیست. از دوران مدرسه علامت تهی برایم عجیب ترین علامت بود. دایره ای خالی که خطی ممتد قطرش را قطع می کند و تا بینهایت می رود. درست وقتی که فکر می کنی برایت تهی بودن جالب است، می فهمی که دردناک ترین اتفاق برایت رخ داده و از شرحش بی اطلاعی. همیشه انتظار کشیدن عذاب آورترین شکنجه است. و وقتی انتظار "هیچ" را می کشی سخت ترین و عذاب آور ترین اتفاق زندگیت را تجربه می کنی.

همین حالا که این خط ها را می نویسم و فکر می کنم که دچار این اتفاق شوم هستم لحظه ای بعد می فهمم که "هیچ چیز" آن طور که من فکر می کنم نبوده است. چند خط بالاتر که گفتم، زندگی پارادوکسی از پیش تعیین شده است و حتی حالا که درگیر "هیچ" هستم شاید برایم "هیچی" وجود نداشته باشد و همه چیز برعکس شود.

نفس کشیدن و گذران زندگی، دست مثل همان علامت تهی ست، دایره وار. دایره ای تو خالی و خطی که نشان از پارادوکس و نقض هر قانونی ست که فکر می کنی وجود دارد. قطعا هیچ چیز قطعی نیست. حتی قطعی نبودن قطعیات هم قطعی نیست. دایره، دایره، دایره و من دوره حجم این دایره می چرخم و می ترسم از زمانی که دستی روی شانه ام بخورد و بلند بگوید ... : بتمرگ.

درست وقتی فکر می کنی همه چیز ...


وقتی که همین هستی٬ از چه چیزی باید فرار کنی که پناهت بدهد و دیوانگی هایت را آرام کند؟! ها؟!

 

 

 

حس جنون دارم و از خودم فراری شدم

زمین نخورده مُردم و دچار حاری شدم

فقط می خوام که پشت هم با سر برم تو دیوار

یسه دیگه دستت  از روی شقیقم بردار

سیگارم‘ آتیش بزن دیگه طاقت ندارم

این روزا هی پایین میفته بی دلیل فشارم

سوت می کشه گوشم فقط تو کوچه های بن بست

نمی دونم چه ساعتی، کی اومد و پامُ بست

حالم بده،تکراریم ،سرخورده و شکسته و فراری

تو هم دیگه حوصله ی دیونگی های منُ نداری

امشب و با من از خودم نگو دلم گرفته

خون از سرم میاد رفیق چقدر سر تو سفته

دچار هذیونم و می لرزه تموم جسمم

واقعا نمی دونم کیم، چیه نشون و اسمم

سیگارم‘ آتیش بزن، بمون، بفهم جنونُ

نترس ازم، بازم ببین سرخی لخته خونُ

حس روانی شدن و دندون قرچه کردن

از من بگیر تا بقیه مردا همه نامردن

حالم بده،تکراریم ،سرخورده و شکسته و فراری

تو هم دیگه حوصله ی دیونگی های منُ  نداری

انگار که خیلی وقته گم شدم توی یه چاه عمیق

وقتی می ری درم ببند پشت سرت،  هی رفیق !

 

 

این شعر را به "محمد عزیز" و "رفیق ( ... )" تقدیم می کنم.

 

 

* : دستشویی یا همان مستراح!

 

+ ( سه نقطه ها را با من سکوت کن ) خط خطي هاي رضا صدیق |