تبليغاتX
سه نقطه
سه نقطه

 شنبه ۵ اردی بهشت

مرد همیشه نامرد‌ها را دوست داشت؛
                             چون احساس مردی می‌کرد، این‌طور...!

1 حالا بیشتر از قبل این حرف را قبول دارم؛ "حتی بدترین اتفاقات وقتی که در مسیر هدف و یا چیزی که فکر می‌کنی درست است اتفاق بیفتند، شیرین و قابل تحمل می‌شوند"
شاید این روزها اصلن نباید حالم خوب باشد اما به طرز وحشتناکی سرحال هستم و بیشتر از قبل امید به حرکت دارم. تا کور شود هرآن‌که نتواند دید...!

2 نشریه‌ای که یک سال تمام با رفیق هم‌دل و پیشکسوتم پرتومهتدی عزیز، پایش خون دل خوردیم و با چنگ و دندان و تلاش‌های شبانه روزی و بی خوابی ها و اعصاب خوردی ها نگه‌اش داشتیم و برایش جان کندیم، بعد از شماره‌ای که در تاریح بیست و نه فروردین منتشر شد، تعطیل شد! "هفته‌نامه سینما" نشریه‌ی با سابقه و قدیمی بود که روزی فریدون جیرانی سردبیرش بود. نشریه‌ای که بعد از شش هفت ماه تعطیلی٬ از سال پیش همت کردیم و دوره‌ی جدیدش را منتشر کردیم. منتشرش کردیم، با تمام مشکلاتش... چه از لحاظ دوستانی که ابتدا با ما بودند و بعد به دلایل متفاوت جدا شدند و رفتند و... چه از لحاظ تمام کارشکنی‌ها و زیرآب زدن هایی که از ناکجاآباد سرمان خراب می‌شد و نمی‌دانستیم سراغ چه‌کسی برویم و نمی‌دانستیم از کجا آب می‌خورد. مشکلاتی که فقط نبود درآمد و بی پولی نبود٬ اذیت بود و محدودیت های دست ساز... تجربه‌ی انتشار نشریه‌ای که به‌هیچ‌کجا وابسته نباشد و حرف خودش را بزند و در شرایط بد اقتصادی با هزار ضرر و مشکل٬ روی پای خودش بایستد و مستقل باشد، تجربه‌ای نیست که در عالم مطبوعاتمان بتوان فراموشش کرد. دوره‌ی جدید "نشریه‌ی سینما"یی که ما منتشر می‌کردیم تاوان همین مستقل بودنش را پس داد. تاوان باج ندادن به خیلی‌ها و مجیزه‌نگویی از خیلی‌های دیگر. تاوان بُر نخوردن با جریان های حاکم بر سینما و مطبوعات. تاوان اینکه می خواست حرف خودش را بزند٬ نه دیکته های نوشته شده را... بیست و سه شماره دوام آورد و آخر همان‌طور که فکرش را می‌کردیم  و پیش بینی می شد٬ تعطیل شد. بگذریم... به خودم قول داده‌ام که درباره‌ی علت اصلی تعطیلی نشریه چیزی ننویسم و سکوت کنم... بیست و سه شماره ای که ما با تمام این مشکلات و بالا و پایین ها منتشر کردیم -جز دو سه شماره اش- چیزی بود که از نظرمان درست بود و هست... همین!  جلد آخرین شماره نشریه سینما-دوره جدید

۳ روزی که با شهرام شکیبا و فاطمه عبدلی به‌دفتر مسعود ده‌نمکی رفتیم، تا درباره‌ی اخراجی‌ها و ضعف‌های سینمایی‌اش صحبت کنیم، مدام استرس این را داشتم که از مسیر گفتگو به حاشیه‌های فیلم و کارگردانش پرت نشویم، که بالاخره شدیم. درجایی از گفتگو ده‌نمکی خاطره‌ای از روز آتش‌بس جنگ و قطعنامه گفت. مضمون خاطره‌اش این‌ بود که؛ روزی که قطعنامه امضا شد، بالای ساختمان دوکوهه روی پشت‌بام نشسته بودم و قطار اندیمشک تهران را نگاه می‌کردم. پیش خودم گفتم، الآن مثل فیلم‌هایی که از جنگ جهانی نشان می‌دهند، مردم بالای ساختمان‌ها هستند و به استقبال بچه‌ها می‌آیند و روی سرشان نقل و گل می‌ریزند و خسته نباشید می‌گویند و تمام شدن جنگ را جشن می‌گیرند... اما وقتی وارد شهر شدیم، دیدم مردم مشغول زندگی‌شان هستند و انگار نه انگار که جنگ تمام شده و انگار نه انگار که رزمندگان برگشتند. گفت؛ توی جنگ ما٬ پشت جبهه مردم زندگی‌شان می‌کردند و خط مقدم بچه‌ها شهید می‌شدند و می‌جنگیدند. گفت؛ توی همه جای دنیا وقتی کشوری وارد جنگ می‌شود، همه با هم با این مشکل روبرو می‌شوند، نه این‌که یک‌سری بروند و کشته بشوند و یک‌سری راحت زندگی‌شان بکنند. و این‌طور است که وقتی جنگ تمام می‌شوند همه قدر اتمام جنگ را درک می‌دانند. گفت؛ روزی که با این صحنه روبرو شدم، به خودم قول دادم که این غربت را نشان دهم...
غرض از این‌که این جمله‌ها را این‌جا نوشتم چیست؟ می‌دانید، روی این جمله‌ها خیلی فکر کردم و ذهنم را مشغول کردند. همه‌چیز از همین‌جا شروع شده. از همین دلتنگی و غربت. روی صحبتم شخص مسعود ده‌نمکی نیست. منظورم تمام کسانی‌ست که جنگیدن و آمدند و با این تنهایی روبرو شدند. تمام کسانی که وقتی بعد از هشت سال به شهرشان برگشتند دچار غربت شدند و احساس کردند از فضا و آدم‌ها جدا هستند. روی صحبتم با آن دسته‌ای‌ست که این تنهایی و غربت هنوز روی دل‌شان هست و فراموش نکرده‌اند و برای‌شان تبدیل به عذاب شده است. موضوع همین است و از همین‌جا شروع می‌شود. مسعود ده‌نمکی از این دسته است و هنوز وقتی آن روز ورود به شهر یادش می‌افتد دچار عذاب می‌شود. حالا مقصر این اتفاق کیست؟ ده‌نمکی و امثالهم و دیگر رزمنده‌ها؟ مردم و آدم‌های آن موقع یا الآن؟ حکومت و صاحبان قدرت؟ زمانه و شرایط؟ چه‌کسی مسئول این دوگانگی و فاصله است؟ از بستر همین موضوع است که انصارحزب‌ا... به‌وجود می‌آید، شلمچه به‌وجود می‌آید، جبهه به‌وجود می‌آید، صبح دوکوهه به‌وجود می‌آید، فقر و فحشا، اخراجی‌ها و... به‌وجود می‌آیند. و حالا که شخصی از این دسته با  استقبال همان مردمی که روزی ندیده‌اش گرفته‌اند روبه‌رو می‌شود، برای خودش و هم‌رزمانش خشنود است و دردی که سال‌ها روی دلش بوده، التیام می‌یابد. این‌جا موضوع نه جنگ است، نه دغدغه و اعتقاد است، نه سینما و از این دست مسایل. موضوع همان عقده (نه به معنی بدش، به معنی تلمبار شدن تنهایی غربت) است که سرباز می‌کند. اما سوال این‌جاست: همه‌ی این‌ها درست. این موضوع تا کجا ادامه دارد و قرار است به کجا برسد؟ نمی‌دانم! این جمله‌ها نه تایید است و نه رد کسی یا موضوعی یا چیزی. همه‌ی این‌ها سوالات و مسایلی‌ست که در این ده روز ذهنم را مشغول کرده‌اند. هدفم از نوشتن این‌ها فقط این است که شما هم به این موضوع دقت کنید، شاید شما به نتیجه‌ای رسیدید. بدون غرض و منظور و دشمنی فکر کردن و به‌نتیجه رسیدن، خیلی سخت است. من به این موضوع بدون غرض فکپادگان دوکوههر کردم و وقتی خودم را در این شرایط تصور می‌کنم حالم بد می‌شود و درک احساس غربتش سخت است. اگر هر کدام از نسل من و ما بودیم، چه‌کار می‌کردیم؟ برای فرار از این فکرها به چه‌چیزی پناه می‌بردیم؟ برای تلافی این فاصله و برخوردهای سرد چه‌کار می‌کردیم؟ غیر از این است که انتقام می گرفتیم؟ نمی دانم! این موضوع احساس است و دل، نه پول و دانشگاه و یخچال!!! که هیچ شکست احساسی و روحی با مادیات جبران نمی‌شود... نمی ‌دانم! واقعن نمی دانم... همه‌ی این افکار دور سرم می‌چرخند و دلم برای دوکوهه و ساختمان هایش٬ حسینه همت و حوزش و زمین صبح‌گاه همیشه دلچسبش تنگ‌تر و تنگ‌تر می‌شود...

۴ تازه‌گی‌ها حالم از موبایل بهم می‌خورد. مخصوصن وقتی خواب هستم و وز وز زنگ موبایل بیخ گوشم چرتم را پاره می‌کند. گوشی را بر می‌دارم و می‌گویم: بله؟ و هیچ‌وقت پشت خط هیچ‌کسی کار مهم‌تری از خواب من ندارد! مخصوصن حالایی که بی‌کار شده‌ام و هیچ‌کاری ندارم و دوست دارم تخت بدون هیچ فکری بخوابم، این زنگ موبایل و کلی میس‌کال‌ و اس‌ام‌اس، به‌حالت تهوع دچارم می‌کند... بدبختی این‌جاست که دلم نمی‌آید موبایلم را خاموش کنم. می‌گویم نکند کسی کار مهمی داشته باشد!

۵ خوابیدن کنار کسی که هیچ حسی نسبت به هوای نفس‌اش، اندامش، گرمی دست‌هایش و... نداری، عین زورکی آروغ بلند زدن سر ظهر، وسط دفتر کارت است. این جمله‌ها را راننده‌ی تاکسی به مسافر بغل دستش می‌گفت و من داشتم فکر می‌کردم؛ که هیچ‌وقت تحمل این را نداشته‌ام کسی بغلم بخوابد، چون احساس نفس تنگی شدید می‌کنم و نمی‌توانم راحت در رخت‌خواب وول بخورم و راننده‌ی تاکسی از تجربیاتش می‌گفت و من احساس نفس تنگی می‌کردم!

پی نوشت: عکس های این پُست٬ ابتدا آخرین جلد -شماره بیست و سه- نشریه ای سینما در دوره ی جدیدش بود و بعدی پادگان دوکوهه و بهانه ی نوشتن مطلب شماره سه...

+ ( سه نقطه ها را با من سکوت کن ) خط خطي هاي |


 یکشنبه ۱۱ اسفند

چه کسی پاسخ‌گوست؟

جالب است. واقعن جالب است. یک نفر تلاش می‌کند. عرق می‌ریزد. سال‌ها کار می‌کند حتی جایزه می گیرد، تا زحمتش در یک فیلم به‌نمایش در بیاید. آن‌وقت دقیقن همان‌موقع، می‌بیند که نامی از او نیست. خبری نیست. یک نفر به‌هردلیلی، خصومت یا هر چیزی دیگری اسمش را حذف کرده است! واقعن جالب است.
برای حمایت از سینما و صنف، قسمتی از نامه‌ی اعتراض آمیز بابک حمیدیان را به آقای داروغه‌زاده رئیس موسسه‌ی رسانه‌های تصویری در شماره‌ی بیست هفته‌نامه سینما به‌چاپ رساندم و متن کامل این نامه را می‌توانید اینجا بخوایند:
"دوست ندارم شما حامی من باشید!" (خبرنگاران صلح)
"می‌خواستم نسخه‌ای از آن را برای پدر و مادرم بخرم، اما دیگر نمی‌توانم!" (سینمای‌ما)

مرتبط: یکشنبه 11 اسفند ماه، گفت‌وگوی بابک حمیدیان با خبرگزاری فارس

+ ( سه نقطه ها را با من سکوت کن ) خط خطي هاي


پنجشنبه ۱۳ دی

 

عین بقیه‌ی اتفاقات، درست مثل توقیف‌ها و بستن‌ها و جلوگیری کردن‌های دیگر... مهم نیست! یک روزنامه‌ دیگر بسته می‌شود. حالا اسمش فرق می‌کند. کارگزاران یا تلاش! هفت یا هم‌میهن! فرقی نمی‌کند... دیگر واقعن فرقی نمی‌کند...

+ ( سه نقطه ها را با من سکوت کن ) خط خطي هاي


جمعه ۲۶ مهر

خوبم، درست مثل یک آدم الکی خوش

کارهای هفته‌نامه به اوج خودش رسیده و وقتی آدم جواب این موضوع را می‌بیند انرژی‌اش برای کار بیشتر می‌شود. دیدن منتقدان پیشکسوتی که با انرژی و امید مطلب می‌نویسند و تلاش می‌کنند که مطلب هرشماره از شماره‌ی قبل بهتر و جنجالی‌تر شود. دیدن بچه‌های صفحه‌بندی و گرافیست‌مان که شب‌های صفحه‌بندی تا صبح بیدار می‌مانند و با تمام توان‌شان کار می‌کنند که رنگ و لعاب بهتری به نشریه بدهند و... شورای نویسندگان را وقتی نگاه می‌کنم، پر است از اسم منتقدان صاحب‌نامی که تا به حال همه‌شان را یک‌جا در لیست نویسندگان یک نشریه ندیده‌ام. همه‌ی این‌هایی که گفتم و نگفتم باعث شده تا این‌روزها و هفته‌ها بیشتر و بیشتر کار کنم و تمام ذهنم را درگیر کار کنم. لذت عجیبی دارد. دیدن نشریه‌ی پرسابقه‌ای که مرده بود و حالا دارد یواش یواش نفس می‌کشد و قرار است زنده شود. با  آرش و این تیم و جمع صمیمی و رفیقانه‌مان، بعد از نشریه‌ی رویش این چهارمین نشریه‌ای‌ست که  از صفر راه انداختیم. اما به جرات می‌توانم بگویم که برای همه‌ی ما هفته‌نامه سینما چیز دیگری‌ست. اصلا حال و هوایش طور دیگرست، رنگ دیگری دارد حس دیگری‌.

 

+ ( سه نقطه ها را با من سکوت کن ) خط خطي هاي