جمعه ۲۵ بهمن
آب رفته لباس خاطرههام -
بعد از بیست و پنج روز ننوشتن در سه نقطه...
درست همین الآن- که پنج و سیدقیقهی صبح است - ویژهنامهی جشنوارهی فجر هفتهنامه سینما را راهی چاپخانه کردم. قرار است که دوشمارهی ویژه برای جشنواره تهیه کنیم. اولی – یعنی همینی که به چاپخانه فرستادم – مروری بر کل ده روز جشنواره و مصاحبهی مفصل و درست و حسابی علیرضا کاوه با بهرام بیضایی است و دومی هم فقط و فقط تحلیل و نقدهای هفتهنامه سینما از دید نویسندگان و منتقدانمان است. گفتوگوی با بیضایی را درباره فیلم "وقتی همه خوابیم" حتمن بخوانید، که جواب تمام نقدهای گاه غیرمنصفانه و گاه فحاشیهای منتقدان عزیز و ... را تمام و کامل داده است.
خلاصه که غیبت بیسابقهام – تا بهحال بین دو نوشته در سهنقطه اینقدر فاصله نبوده- در نوشتن توی سهنقطه به اینچیزها و گاه بیحوصلگی و دغدغههای کاری و شغلیام بر میگردد. نمیدانم خستهگی روزهای قبل و این روزها و فردا، کی در میمیرود و با خیال راحت از هر لحاظ سرم را روی بالش میگذارم. اما قطعا – انشاا... – این روز میرسد و من هم برای همان روز خوب خوب خوب تلاش میکنم.
خب! بعد از مدتها میخواهم باز توی سهنقطه بنویسم. دوست دارم از فیلمهایی که توی جشنواه دیدم و ارزش صحبت کردن داشتند، بنویسم. البته بهصورت موجز، که مفصلش را توی شمارهی بعدی هفتهنامه سینما مینویسم.
اسامی فیلمها را به ترتیب اهمیت و علاقهی شخصیام نسبت به فیلمهای انتخاب شده مینویسم.
دربارهی الی...: نوشتن دربارهی فیلمی مثل دربارهی الی... کمی سخت است و حرفهای گفتنی زیاد. فیلمی نیست که بشود با یکبار دیدن دربارهاش راحت نوشت و نقدش کرد. فقط میتوانم الآن این را بگویم که وقتی از سینما مطبوعات، ساعت دو و نیم نصفهشب بیرون آمدم، تا صبح خوابم نبرد، تمام کاراکترهای فیلم جلوی چشمم رژه میرفتند، هنوز نفسم حبس بود، صدای موج دریا توی گوشم صدا میکرد، تصویر آن بادبادک و سکون و سکوتی که در فاصلهگذاری فیلم خودنمایی میکرد جلوی چشمم بود و همین الآن که چند روز و شب از دیدن فیلم میگذرد، تشنهی دوباره دیدن فیلم هستم. دقیقن مثل معتادهایی که موادشان دیر شده. معلوم نیست باید تا کی صبر کنیم تا فیلم اکران شود.
وقتی همه خوابیم: یکی از فیلمهای جنجالی جشنوارهی امسال بود. فیلمی که منتقدان زحمت له کردنش را کشیدند و... گذشته از "باشو" و "مسافران"٬ "وقتی همه خوابیم" را از تمام فیلمهای بیضایی بیشتر دوست دارم. چیزی که برایم جالب بود، نقدهایی بود که هر روز در ویژهنامههای جشنواره نوشته میشد و هیچکدام نقد نبودند و همه و همه فحشنامههایی بودند نثار بیضایی و فیلمش. که فیلمت عقدهگشاییست، دمدهاست، افلیج و شلخته است، واکنش بچهگانهای به ساخته نشدن "لبهی پرتگاه" و...! اما نمیدانم چرا هیچکدام از منتقداهای باسواد ما، جدا از ساختار منسجم و بلانقص فیلم، مفهوم و فضای فانتزی و انتزاعی فیلم را درک نکرده اند! اینکه تمام کاراکترهای فیلم کاریکاتورند، دوروغیند، عروسک خیمهشببازیند. اینکه میزانسنهای فیلم – مثل چرخیدن پلیس وسط چهارراه - همه هجویهاند. نمیدانم! شاید اگر بیضایی این فیلم را هالیوود میساخت و اسم تهیهکنندهاش تارانتینو میخورد، شاهکار فیلمش نقل مجالس و محافل روشنفکری و سینمایی ها و منتقدان میشد. گناه بیضایی این بود که این فیلم را توی ایران ساخت، نه جای دیگر. و چهقدر خوشبخت هستند تارانتینوها و رودریگزها و گایریچیها و... که توی ایران فیلم نمیسازند و محکوم به عقدهای بودن و دمده بودن و... نمیشوند.
صداها: ازاینکه بگویم "شبهای روشن" را بهمراتب بیشتر از "نفس عمیق" دوست دارم و بالای بیست بار فیلم را دیدهام ترسی ندارم. فرزاد مؤتمن را کلا دوست دارم. هم شخصیت و رفتارش را، هم فیلمها و نگاه کارگردانیاش را. "صداها" که بر اساس فیلمنامهی سعید عقیقی ساخته شده بود – فیلمنامهنویس شبهای روشن و منتقد شناخته شدهی سینماـ فیلم فرممحور و ساده و بیادا اطفاری بود که داستان تعریف میکرد. سه موقعیت داستانی که هر کدام در جغرافیای خودشان تعریف میشدند و هر کدام حرف خودشان را میزند. هرسهتای اینها با نخ نامرئی – که قتل در طبقهی اول ساختمان است – بههم وصل میشوند. سه موقعیت دراماتیک متشنج و عصبی که از پلان اولی فیلم مخاطب را درگیر خود میکنند. نکتهی جذاب فیلم "صداها" – جدا از ساختار و روایت معکوس و کارگردانی و بازیهای خوب فیلم ـ کنار کشیدن دو داستان دیگر بهنفع داستان دیگر بود. روایت فیلم مخاطب را مستاصل میکند؛ که خب! قرار است دیگر چهاتفاقی بیفتد؟ و دقیقا همان لحظهای که به این سهموقعیت– که از یک جنس مفهومی هستند- و عاقبتشان میاندیشد، همهچیز بهنفع یک نگاه ایدهآلیستی کنار میرود و مخاطب را در برزخی که پر از تشنج و آرامشی ساختگیست رها میکند.
اشکان و انگشتر متبرک و چند داشتان دیگر: دروغ چرا، با ترس وارد سالن شدم و ترجیح میدادم فیلم را نیبینم. حس خوبی نسبت به فیلم نداشتم. احساس میکردم باز قرار است ادای فرم فیلمهای خارجی را ببینم و از اینکه شهرام مکری خوب کپیکاری کرده باید لذت ببرم. دم در سینما فلسطین، با پرتو مهتدی و سعید عقیقی و داوود مسلمی و علیرضا کاوه ایستاده بودیم و دربارهی "صداها" و قسمتهایی که مؤتمن در ساخت فیلم، از فیلمنامه حذف کرده صحبت میکردیم. کاوه میخواست فیلم را ببیند و – از سر رودربایستی که چه رودربایستی خوبی بود- با هم توی سالن رفتیم. تقریبا ده دقیقه از فیلم گذشته بود. بعد از گذشت پنج دقیقه از فیلم با حیرت خاصی فیلم را نگاه میکردم! مکری فیلمی ساخته که شاید نمونهی بیرونی در ایران ندارد. یک فیلم فانتزی و مدرن بهتمام معنا! فیلمی پر از ایده، – البته باز هم کپیکاریهایی بود، اما الحقوولانصاف که برابر اصل بود ـ ساختار، فکر، بازیهای خوب و دوستداشتنی ـ بهترین بازی بهاران بنیاحمدی ـ و... حیف. حیف که در بخش مسابقه نبود و در بخش ویدیو نمایش داده شد. فیلم مکری یک مشکل بزرگ داشت، که باعث شد سه ایراد اساسی بزرگ را در فیلمش ایجاد کند. سرمایه و سرمایهگذار: 1- فیلم سیاهوسفید بود که نباید میبود. این فیلم باید پر از رنگ و لعاب میبود تا به روایت فانتزی فیلم کمک می کرد. فیلم سینسیتی را بهیاد بیاورید، رنگ و لعاب و تصویر خوب در جذابیت فیلم چهقدر تاثیر داشت؟ 2- طراحی صحنه، چیزی که فیلم را لخت کرده بود و روی پردهی سفید و بزرگ سینما خودنمایی میکرد. طراحی صحنهی خوب و آکساسوآر منحصر بهفضا و قصهها میتوانست فیلم را جذابتر و عمیق تر کند. 3- لوکیشن: خیابانها، اتاقها، طلافروشی، سردخانه، هتل و ... همه ماستمالی و سردستی انتخاب و یا درست شده بوند. که بار تصویری فیلم را کاهش میداند و تصویر خوبی را تحویل مخاطب نمیداد.
حالا، شما فکرش را بکنید، فیلم از لحاظ بصری این ضعفهای بزرگ را داشته باشد و شما نتوانید از روی صندلی سینما بلند شوید و فیلم را لحظه به لحظه دنبال کنید. عجیب فیلمی دوست داشتنی و خوبی بود!
بیپولی: فکر نمیکنم کسی از فیلمبینان و اهالی سینما و هنر باشد که "بوتیک" را دوست نداشته باشد. منتظر دیدن "بیپولی" بودم تا خط حرکتی نعمتا... را پیگیری کنم و از بد شدن کار دومش هراسان بودم. "بیپولی" فیلم ساده و کمیک و خوبیست. فیلم شخصیتی و آبرویی ست برای گیشه. یک فیلم چارچوبدار، که تو را درگیر مسایل فلسفی و ماورایی و... نمیکند. از دیدن "بیپولی" لذت بردم. اما باز هم میگویم، فیلم معمولیست و بههیچوجه نمیشود بهعنوان یک اثر ایدهآل و دهانپر کن و ماندگار جدیاش گرفت و یا حتی با "بوتیک" مقایسهاش کرد.
پستچی سهبار در نمیزند: اگر پانزده بیست دقیقهی آخر فیلم را حذف کنیم، فیلم خوبی بود. روایت منسجم و مرتبطی داشت که به جذابیت اثر کمک می کرد. مخصوصن طبقهی دوم آن خانهی ارواح را با آن بازی دوست داشتنی و خوب پانتهآبهرام و امیر جعفری نمیشود نادیده گرفت. کارگردانی درست و تقریبا بینقصی داشت. ریتم و تمپوی فیلم خسته کننده نبود و علیرغم گنگی فضاها از دنبال کردن ادامه فیلم خسته نمیشدی. در کل فیلم خوبی بود البته باز میگویم اگر پانزده بیست دقیقهی آخر فیلم را حذف کنیم.
بیست: یک فیلم پایینتر از معمولی، تکراری و تکراری و تکراری. یک فیلم کوتاه کشآمده و آببسته شده. یک فیلم کند با پایانبندی کلیشهای و دمدستی. همهی این حرفها را میشد توی بیست دقیقه زد و قال قضیه را کند، که عبدالرضاکاهانی نه سرمایهگذار را بدبخت کند و نه مخاطب را خسته. تنها چیزی که باعث میشود فیلم را دنبال کنی بازیهای بینقصیست که ـ جز نقش و بازی تکراری و حالبههمزن پرستویی ـ بازیگران فیلم نشانت میدهند. فرشتهصدرعرفایی، مهتاب کرامتی، حبیب رضایی، مهران احمدی، علیرضا خمسه. هیچکدامشان را اینطور در هیچ فیلمی ندیدهایم. همه خوبند و همه در ایدهآلترین حالت خود، روی پرده خودنمایی میکنند.
تردید: راستش را اگر بخواهید فعلن نمیتوانم دربارهی این فیلم نظر خاصی داشته باشم. یک فیلم متوسط و معمولی رو به پایین بود. شاید باید فیلم را یکبار دیگر ببینم. اما گذشته از همه این ها باید بهجرات این را بگویم: بعد از اینهمه سال که نمایشنامه هملت دستخورده و دستمالی و کلیشه شده، اقتباس و ساخت فیلمی که مستقیم با داستان و روایت هملت ربط داشته باشم، واقعن جرات و جسارت و توانایی بالایی میخواهد که شاید فقط از عهدهی کسی مثل واروژ کریممسحی بر بیاید.
عیار 14: یک فیلم بد! درنیامده. آنچیزی که باید میشده نشده. قوام نیافته و خام. خالیست. و یک فیلم پر از خالی. ادا و اصولی که قرار است در تو تعلیق و دلهوره و... ایجاد کند که موفق نیست. المانپردازیهای ضعیف و سردستی. وقتی داشتم توی سالن میرفتم، رفتم که یک فیلم خوب ببینیم و رفتم که از فیلم خوشم بیاید. اما هرچه که جلو رفت، بیشتر متاسف میشدم و حالم بیشتر گرفته میشد. از شهبازی چنین فیلمی بعید بود. البته ناگفته نماند که خیلی از دوستان منتقد فیلم را ندیده نقده مثبت نوشتند و به به و چه چه راهانداختند. اما من هرچه توی این به به و چه چهها میگردم هیچ نکتهای نمیبینم که جواب آن نقاط خالی و اطواری فیلم باشد. فقط میگویند خیلی فیلم خوبی بود! عالی بود! یعنی چه فیلم خوب و عالی بود؟ چهچیزش خوب بود؟ یکی به من بگوید. شاید واقعن من شعور سینمایی ندارم. آن سکانس پرسه زدنهای نصفهشب و سگبازی و... برای چهچیزی بود؟ می خواست مثلا به من بگوید که این آدمَ٬ آدم خطرناکسی ست؟ یا آن پلان کاریکاتور تخمه خریدن و تخمه شکاندن بدمن فیلم؟ یا آن جای پاهای روی برف که قرار بود برای من تعلیق ایجاد کند! یا آن فلشبک یکهویی و بیدلیل و زمینهسازی نشده ـ که بعد هم ول شد و دیگر تکراری نداش ـ توی رستوران و فرار صاحاب رستوران از دست بدمن فیلم؟! یا آن پوریا پورسرخ و رقصش توی ماشین و ادا اصولهای کودکانه و بلاهت نهفته در تیپش؟! یا آن سکانس مضحکی که بدمن فیلم پشت شیشهی طلا فروشی تو را نگاه میکند و طلافروش برای اینکه بدمن نفهمد او توی مغازه است خودش را پنهان میکند و چراغ مغازه را خاموش میکند!!! توی چنین شرایطی٬ کدام آدمی وقتی کسی از شیشه توی مغازه را نگاه میکند، چراغ را خاموش میکند؟ خب جواب این سوالهای ساده را یکی بدهد، تا من بقیهی گافها و خالی بودنهای فیلم و فیلمنامه را بگویم! نه! اصلن همهی اینها را بیخیال شوید، تابهحال کسی را دیدهاید که ساعت 3 و 4 نصفه شب برای خرید گوشواره برای دخترش بیرون برود و دنبال طلافروشی بگردد؟!!! حداقل این یک سکانس را برای من روشن کنید! نمیدانم! شاید من اینها را نمیفهمم و این فیلم خیلی پست مدرن است!!! پرویز شهبازی ناامیدم کرد. "نفس عمیق" دوستداشتنی با آن ریزهکاریهای بینقصش کجا و ...
پینوشت یک:امسال یکی از بهترین جشنوارهها بود. از همهلحاظ و همه جهت. دلم برای جشنواره و سالن مطبوعات و بحثها و روزهای خوبش باز، تا سال بعد تنگ میشود.
پینوشت دو: ساعت هشت صبح شده! لابهلای نوشتن این مطلب چند کار دیگر را هم انجام میدادم. هنوز توی دفتر نشریه نشستهام و سیگارم هم تمام شده و بدجوری توی کف سیگار هستم. بهخاطر خریدن سیگار هم که شده باید راهی بیرون شد و بعد از خرید سیگار و گرفتم کامهای متوالی از نخهایش، راهی رختخواب همیشه پهن کف اتاق، توی منزلمان!
شنبه ۳۰ آذر
دیدین فیلم خوب...
وقتی حالت خوب نیست
واقعا نعمتیست، زیاد!
1- يکشنبه به سراغم بيا
ازچشمان باز من در تابوت نترس
چشمهايم را نبستم تا يک بار ديگر ببينمت...
شعر بالا قسمتی از متن آهنگ "یکشنبهی غمگین" است. چند وقت پیش فیلمی دیدم به اسم "Gloomy Sunday". فیلمی که راوی حکایت حال و هوای لهستان در جنگ جهانی دوم بود. دم دمای صبح این فیلم را دیدم و بهشدت از دیدنش لذت بردم. توی این فیلم آهنگی بود به اسم "یکشنبهی غمگین" چند بار تکهی مربوط به آن آهنگ را دیدم و حال عجیبی پیدا کردم. چند روز پیش لینکی به دستم رسید که دربارهی همین آهنگ بود، آهنگ "یکشنبهی غمگین". لینک مربوط به این بود که داستان این آهنگ واقعیست و صدها نفر بعد از گوش دادن این آهنگ خودکشی کردهاند. از اینکه این آهنگ قاتل رمانتیکیست که شنوندههایش را میکشد. خواستم فیلم را یکبار دیگر ببینم که یادم آمد فیلم را به بهاران داده بودم تا ببیند. الآن هم فرانسه است و چون عجلهای رفت، یادش رفته فیلم را پس بدهد (خوش میگذره اونجا بهاران؟!). اما باید یک نسخهی دیگر از فیلم بگیرم و دوباره ببینمش. اینبار با علم به این موضوع که داستانش حقیقت است... داستان جالبیست. برای اینکه بیشتر با تاریخچهی این آهنگ آشنا بشوید، اینجا را حتما بخوانید.(لینک دانلود اجرای مختلف این آهنگ هم هست. دانلود کنید و گوش بدهید) فقط خودکشی نکنید... اگر خواستید این کار را انجام بدهید هماهنگ کنید تا در یک حرکت نمادین همه با هم منفجر بشویم.
اولین اجرای این آهنگ قاتل، یکشنبهی غمگین... یا همان عصرهای جمعهی خودمان

۲- چند شب پیش منزل میثم٬ فیلم زندگی دیگران را دیدم... میثم در بارش روی بلاگش نوشته... با اینکه فیلم طولانی بود٬ اما اصلا احساس نمی کردی. ریتم فوق العاده خوب و درام کاملا فکر شده و درست٬ باعث می شد که لحظه به لحظه با فیلم همراه بشوی. شخصیت پردازی های فوق العاده٬نماهای درست و مرتبط با سیر حرکتی فیلم و... واقعا فیلم خوبی بود. حالمان را اساسی خوب کرد. عجب فیلمی بود میثم.
3- تعریف فیلم "Thelma & Louise" را خیلی شنیده بودم. فیلمش را هم مدته
ا توی آرشیو فیلمهایم داشتم و حوصلهی دیدنش نبود. چند شب پیش وقتی داشتم بین فیلمهایم را نگاه میکردم تا فیلمی را برای دیدن انتخاب کنم، چشمم به این فیلم خورد و گذاشتمش توی دستگاه. هر چه جلوتر میرفت، از اینکه چرا دیر برای دیدنش اقدام کردهام به خود فحش میدادم. واقعا فیلم عجیب و دوست داشتنی بود. بهشدت از دیدنش لذت بردم. نمیدانم چرا، اما با اینکه کاراکترهای اصلی فیلم زن بودند، بهشدت با جفتشان همذات پنداری کردم. اگر ندیدید حتما بروید سراغش که بهشدت از دیدنش لذت خواهید برد.
4- بهشدت منتظر اکران فیلم "che" از سودربرگ هستم. گویا بهعلت تایم زیادش ( دقیقا چهار ساعت و 28 ) دو قسمت به "چریک" و "آرژانتین" ( "che: parte on" و "che: parte two") تقسیم شده. این دو قسمت درباره دو مقطع کاملا
متفاوت از زندگی چهگواراست که سودربرگ دوست دارد به طور جداگانه اکران شود. این پروژه 60 میلیون دلاری که با سرمایهگذاری اروپایی ها ساخته شده، در اسپانیا با حضور گروهی از بزرگترین ستارههای آمریکای لاتین فیلمبرداری شده. قسمت اول فیلم؛ با سفر چه گوارا به کوبا در سال 1956 به همراهی فیدل کاسترو و 80 چریک برای سرنگون کردن ژنرال باتیستا٬ دیکتاتور آن زمان کوبا آغاز میشود. قسمت دوم؛ سال 1966 هفت سال پس از پیروزی انقلاب کوباست. یعنی زمانی که به چه گوارا پست وزارت را واگذار میکنند. ولی او برای صدور انقلاب کوبا به بولیوی میرود. از شواهد امر٫ فیلم بسیار خوبی بهنظر میرسد. گریم بنیچیو دلتورو (که در پینوشت عکس هایش را می بینید)طوریست که یادآور خود چهگواری بزرگ است. با توجه به کارنامهی بازیگری دل تورو٬ او قطعا بازی فوقالعادهای توی این فیلم بهنمایش گذاشته. خلاصه... برای اکران این فیلم و رسیدنش به تهران، روز شماری میکنم...
5- این هفته در شمارهی پانزدهم دورهی جدید هفتهنامه سینما، گفتوگوی جالبی با فرزاد موتمن دارم. موتمن صحبتهای جالبی دربارهی سینمایکوتاه کرده که توصیه میکنم حتما بخوانید.
۶- حال شما خوب است ... احیانا ... آیا ؟!
پینوشت: گریم فوق العادهی دلتورو برای نقش چه گوارا در فیلم "che":
چهارشنبه ۲۷ شهریور
جایزه را به تنهاییهای جیرانم تقدیم میکنم
نمیگویم جایزه جشن خانهی سینما حق حامد بهداد نبود، یا خیلی چیزهای دیگر دربارهاش که
میگویند. اما از اینکه بابک حمیدیان جایزه را گرفت بسیار خوشحال شدم. از نظر من اگر نسل بازیگران جوان سینمای ما دو بازیگر مستعد و توانا داشته باشد، یکی بهداد است و دیگری حمیدیان. این موضوع را میشود از کارنامهی هردوشان فهمید. از اینکه بهداد باز هم جایزه نگرفت ناراحت شدم. دیدن چهرهی غمیگینش ناراحتم کرد. اما از طرف دیگر دیدن چهرهی شکه و خوشحال بابک کلی سرحالم آورد. تنها قسمت بهیاد ماندنی جشن امسال، جدا از ارکستر محمد نوری و بیس بابک ریاحیپور و موسیقی فردین خلعتبری، موقع جایزه گرفتن حمیدیان بود. راستی، چهرهی توی هم رفتهی باران کوثری موقع خواندن اسم بابک، که کم مانده بود گریهاش بگیرد هم جالب بود. دست خودم نیست، یعنی دلایل خودم را دارم ولی، کلا نه از رخشان بنیاعتماد و شوهرش خوشم میآید و نه از دخترشان. بعضی با پول وارد سینما میشوند، بعضی هم به رخصت پدر و مادر و رابطههایشان. حالا ممکن است موفق هم بشوند، اما مهم چیز دیگریست، یعنی برای شخص من بعضی چیزها مهم است. کاش کمی سینمای ما از رابطهها دور بود و آدمها برای استعداد و صلاحیتشان انتخاب میشدند و پیشرفت میکرند. بابک جان جایزهی خانه سینما حقت بود و امیدوارم حامد بهداد هم بهدور از دشمنیها و عنادها به حقش برسد.
یکشنبه ۲۴ شهریور
دورهی جدید هفتهنامه سینما با فرمت و تیم جدید
بعد از چند ماه تلاش و فراهم کردن شرایط برای چاپ دورهی جدید هفتهنامه سینما، بالاخره شمارهی اول از دورهی جدید هفتهنامه سینما، همزمان با جشن خانه سینما منتشر میشود. دورهی جدید هفتهنامه با سردبیری آرش افشار و تیم جدید ( من، میثم یوسفی، احمدمحمداسماعیلی و... )، فرمت جدید و نویسندگانی چون، خسرو دهقان، منصورضابطیان، کامیار محسنین، کاوه جلالی و... قصد دارد حال و هوای تازهای به مطبوعات سینمایی بدهد. نیاز به گفتن نیست و ما تلاش میکنیم که با محتویات و مطالب نشریه و تحولاتش این موضوع را به اثبات برسانیم. از سهشنبه 26 شهریور میتوانید هفتهنامه سینما را دوباره روی دکههای مشاهده کنید.
شنبه ۲۵ خرداد
تا به حال یک فیلم چتیسم... را دوست داشتهاید؟!
تازهگیها به سینما و شخصیت علیرضا داوود نژاد، علاقهی خاصی پیدا کردهام. نمیدانم، اما شاید دلیل این حساسیت، نامه ی داوود نژاد به احمدی نژاد و فیلمهای سردرگم و مالیخولییاایش باشد. بعد از دیدن فیلم آخرش "تیغ زن" و آن روش نوی تبلیغ و بیلبورد عجیبش، علاقه و حس کنجکاویام دربارهی این شخصیت
عجیب، بیشتر شده است. چیزی که در رابطه با سینمایش برام جذاب است، نوع نگاه و راحتی و ریلکسی عصبی کنندهی فیلمهایش است. مخصوصا در چهار فیلم آخرش( ملافات با طوطی، هشتپا، هوو و تیغزن)، این گنگی، ریلکسی و نگاه هجو آمیز به اوج خودش رسیده که شاید نوید اتفاقهای غیرمنتظرهای را فیلمهای داوودنژاد میدهد.
به عقیدهی من، چیزی که میشود به وضوح در فیلمهای آخر داوود نژاد مشاهده کرد، ریسک بالایش در پرداخت سوژههاست. انگار تمام کاراکترهای فیلم دنیای خاص خودشان را دارند و اشتباهی با هم برخورد میکنند و هرکدام دغدغههای خودشان را دارند و با هم غریبه هستند. اگر بخواهم با مثال صحبت کنم، میتوانم به فیلم آخرش یعنی "تیغزن" اشاره کنم. چهار کارکتر اصلی فیلم (عطاران، لادن مستوفی، علی صادقی و پسر داوودنژاد) علیرغم تیپشان کاملا با هم فرق دارند. هرکدام دور داستان خودشان میچرخند، هیچکدام حرف هم را نمیفهمند، بهطور کاملا بیگانه کنار هم قرار میگیرند و هر کدام بیاعتنا بهدیگری حرف خودش را میزند. شاید بهتر باشد بگویم کاراکترهای فیلم داوودنژاد همهشان تیپ هستند و برای مخاطب کاملا رو بازی میکنند. تیپهایی که گاهی شخصیت هستند و گاهی هیچ ربطی به شخصیت تعریف شدهی فیلم ندارند.
فیلم "تیغزن"، از دکوپاژ گرفته تا فیلمبرداری و اینسرتهای عجیبش درست و واقعا خوب و حرفهایست. سکانسهای تعقیب و گریز ماشینهایش، کاملا سینمایی و خوش ساخت از آب درآمده و میشود گفت که از نقاط طلایی فیلم به حساب میآید. بازی علی صادقی علیرغم اینکه مثل همیشه بازی میکند، خوب و باور پذیر است، اما بیشتر از همه بازی بی عیب و نقص رضا عطاران در فیلم خودنمایی میکند و در کارنامهی بازیگریش کاملا درخشان است.
نکتهی دیگری که برایم دربارهی سینمای داوودنژاد جالب است، فضا، نگاه فانتزی و گاهی سورئال و کاملا غیر منطقیاش به سوژه و داستان است. برای مثال، باز هم سراغ "تیغزن" میروم. روند داستان به صورت کاملا رئال اما فانتزی خودش جلو میرود. اما یکهو روند داستان عوض میشود. فیلم همهچیز را رها میکند و یک فضای غیرواقعی و سورئال را جلوی چشم مخاطب قرار میدهد. شاید بهتر است بگویم که بدون هیچ زمینهسازی خودش را نقض میکند و فضایی سورئال میسازد. فضایی که کاملا مخاطب را گیج میکند. تا حدی که مخاطب بعد از دیدن فیلم تازه متوجه میشود که هیچ چیز از داستان فیلم متوجه نشده است. اینجاست که داوودنژاد ضربه میخورد و مخاطب از دیدن فیلم ناراضیست. البته ناگفته نماند که اگر مخاطب، فیلمهای داوودنژاد را مثل خودش نگاه کند هیچوقت از دیدن فیلمش ناراضی و پشیمان نمیشود.
عقیدهی من دربارهی نوع سینمای داوودنژادی این است که او در فیلمهایش (مخصوصا چهار فیلم آخرش) بهدنبال یک سینمای خاص میگردد. سینمایی که متعلق به دید خود اوست و هیچ چیزش برپایهی منطق و حتی روایت داستان نمیچرخد. شاید مثال بهجا و درستی نباشد، اما سینمای داوودنژاد بهشدت من را در فضای فیلمهای برادران کوئن و تاحدی تارانتینو قرار میدهد. فضایی که برای سینمای ایران، بودنش ضروریست و داوودنژاد با قدرت ریسک بالا، نگاه خاص، هجوآمیز و فانتزینمای خودش شاید باب تازهای را در این راه باز کند.
"تیغزن" را با تمام گنگیها و مالیخولی بازیهایش دوست داشتم. توصیه میکنم حتما این فیلم را ببینید. اما این را بهخاطر داشته باشید که وقتی فیلم را میبینید، دنبال نتیجه و داستان نباشید و از اتفاقات عجیب، فضای هجوآمیزو فانتزی، بازیها و ریلکسی عصبی کننده آخرین ساختهی داوود نژاد لذت ببرید.
چهارشنبه ۱۵ خرداد
چند وقت پیش مطلبی خواندم که هم برایم جالب بود و هم اینکه تا بهحال نشنیده بودم. گفتوگوی یرناردو برتولوچی با فروغ فرخزاد. امروز داشتم دوباره میخواندمش، گفتم اینجا بگذارم تا شما هم بخوانید. گفتوگوی جالبیست:
فروغ فرخزاد اگر زنده بود اکنون سنِ برنادو برتولوچي کارگردانِ نامآورِ سينماي ايتاليا را داشت و شايد آوازهاش از او بلندتر بود. برتولولوچي در نيمه اول سال 1345 چند ماه قبل از حادثه مرگ فروغ به ايران آمد. آن دو علايق کم و بيش مشترکي داشتند: شعر ميسرودند و فيلم ميساختند. برتولوچي به ايران آمده بود تا فيلم مستندي براي شرکتهاي نفتي بسازد، و به واسطه آشنايياش با ابراهيم گلستان و فروغ فرخزاد٬ در جشنواره سينماي مولف پزارو بار ديگر، با فروغ ديدار و گفتوگو کرد. گفته ميشود فيلمبردارِ برتولوچي از گفتوگوی آنها در «سازمان فيلم گلستان» فيلمبرداري کرده، که اثري از آن تا اين زمان به دست نيامده است. اما نواري از اين گفتوگو موجود است که برتولوچي به فرانسه از فروغ سه سوال ميکند و فروغ به فارسي پاسخ ميدهد.
برناردو برتولوچي: چه رابطهاي ميان روشنفکران ايراني با مکتبهاي ادبی و همچنين با مردمشان وجود دارد؟
فروغ فرخزاد: اصولا رابطه ميان افراد يک جامعه موقعي ميتواند ايجاد بشود (يک رابطة معنوي) که يک مقدار ايدهآلهاي معنوي، ايدهآلهاي مشترک معنوی، توي جامعه وجود داشته باشد. در جامعی ما فعلا يک همچون حالتي اصلا نميتواند باشد. براي اينکه ما در يک دوره تحول زندگي ميکنيم؛ دورهاي که مقدار زيادي از مسايل اخلاقي، تمام مفاهيم اخلاقي، هرچيزي که به اصطلاح پيش از اين سازنده جامعه و سازنده روحيات جامعة ما بوده، همهاش درهم ريخته و حالا چيزهايی مختلفي جای آنها هست. حتي ميان خود روشنفکران مملکت ما هم رابطه وجود ندارد. آن چيزي که ميتواند اين رابطه را ايجاد کند، هماهنگي در يک سلسله افکار، ايدهآلها، آرزوها، خواستها و هدفهاست که وقتي اين هماهنگي وجود نداشته باشد، طبيعي است که اين رابطه هم نميتواند به وجود بيايد. يک روشنفکر ايراني تماشاچي جامعهاش است، جامعهاي که تقريبا بهش پشت کرده. روشنفکر آدمي است که در درجه اول فعاليتهايي ميکند براي پيشرفتهاي معنوي. به اين آدمها بيشتر ميشود گفت روشنفکر تا آدمهايي که يک سلسله فعاليتهاي مثلا تکنيکي ميکنند، مثلا فعاليتهاي اقتصادي ميکنند، فعاليت ميکنند براي مثلا بالارفتن يک سلسله ساختمان، بهوجود آوردن يک سلسله کارخانه، بهوجود آوردن يک سلسله چيزهايي که يک مقدار رفاه اقتصادي در زندگي مردم ايجاد ميکند. روشنفکر، به نظر من، آدمي است که فکر ميکند براي حل مسايل معنوي زندگي تلاش ميکند. ما گفتيم روشنفکر ايراني پس مسئله محلي شد، مربوط ميشود به ايران٬ من درباره آنجايي که دارم زندگي ميکنم، و راجع به آدمهايي که اطرافم هستند صحبت ميکنم و اين مسئله را قضاوت ميکنم.
برناردو برتولوچي: به نظر ميرسد که فيلم شما درباره جذام و جذاميها است، اما شما قصد بيان موضوع و مفهومي عميقتر از مسئله جذام داشتهايد.
فروغ فرخزاد: بله، اين طبيعي است که اگر من فقط ميخواستم يک فيلمي راجع به جذام درست کنم، خب، يک فيلم محدود به مسئلة جذام و جذامخانه ميشد، يک فيلم جدي ميشد، ولي اين محل براي من يک نمونهاي بود، يک الگويي بود از يک چيز کوچک و فشرده شدهاي از يک دنياي وسيعتر با تمام بيماري ها، ناراحتیها و گرفتاريهايی که در آن وجود دارد، و من وقتي که ميخواستم اين فيلم را بسازم سعي کردم که به اين محيط با يک همچو ديدي نگاه کنم.
برناردو برتولوچي: آيا در ايران با مسايل زيادي روبهرو هستيد؟
فروغ فرخزاد: طبيعي است. اگر که اسم اين دوره را بشود گذاشت دورة شلوغ٬ پس بايد گفت که ما به انتظار نتيجة بالارفتن اين ساختمانهايي هستيم که به اصطلاح براي ايجاد يک مقدار پيشرفت مملکت لازم است، و منتظر نتيجه اين بالا رفتنها، و اين ساختنها هستيم.
(ازکتاب شناخت نامه فروغ - شهناز مرادي کوچي- نشر قطره)
وقتی بیکار میشوی، همهچیز به سراغت میآید. از فکرهای عصبی کننده و مالیخولیایی گرفته، تا خاطرات و بی حوصلهگی و کسلی و... . این چند روز تعطیلی خیلی مسخره و بهدرد نخور است. هیچکاری نمیشود کرد. نهحوصلهای میماند و دلودماغی. کلی کار نکرده دارم و کارهایی باید زودتر تمام شوند، اما حوصلهی انجامشان را ندارم. مخصوصا در این روزهای تعطیلی. انگار روی شهر خاک مرده پاشیدهاند. تهران را اینروزها دوست ندارم. چون کسل کننده است.
شنبه ۱۱ خرداد
در این روزهای خوب و تکرار٬ هیچچیزی بهغیر از دیدن فیلم خوب سر حالم نمیآورد. اینرا در حالی میگویم که پشت سرهم دو فیلم خوب دیدم که پیشنهاد میکنم شما هم حتما ببینید تا حالتان مثل من خوب شود و روی فرم بیایید.
اول فیلم " 21 " با بازی کوین اسپیسی دوست داشتنی و دوم فیلم " Vantage Point " با روایتی موازی٬ غیر خطی و داستان پردازی جذاب و فوق العاده٬ که می شود با دیدنشان حال اساسی برد. با این که چند وقت است فاز فیلم دیدنم (فیلم های) کلاسیک است٬ ولی هردوی این فیلم ها متعلق به سال ۲۰۰۸ است. البته این نکته را هم بگویم که فضای این دو فیلم هیچ ربطی به هم ندارند و کاملا با هم فرق دارند. خب تعریف کردن بیش از حد اشتباه است٬ پس خودتان ببینید و حالش را ببرید.


یکشنبه ۲۶ اسفند
وقتی نمی فهمی خب٬ نفهمی... به همین سادگی!
خب مطبوعاتی ها عیدیشان را از دولت احمدی نژاد عزیز گرفتند.
در ادامه ی توقیف نشریات در سال هشتاد و شش (هم میهن٬ شرق٬ مجله ی زنان و ...) روزهای آخر ماه اسفند نُه نشریه تخصصی و غیر تخصصی و عامه پسند (زرد) توقیف شدند تا دولت عزیزمان تیر خلاصش را به مطبوعات بزند و شب عید سرش را راحت روی بالش بگذارد.
نشریه های "دنیای تصویر"، "هفت"، "بازنگری"، "صبح زندگی"، "تلاش"، "به سوی افتخار"، "ندای ایران"، "شوکا" و "هاوار" به استناد تبصره ماده ۱۱ قانون مطبوعات لغو مجوز شدند. تبصره ماده ۱۱ می گوید: "درصورتی که صاحب پروانه یکی از شرایط مقرر درماده (۹) این قانون را فاقد شود، به تشخیص هیئت نظارت مقرر درماده (۱۰) و با رعایت تبصره های آن، پروانه نشریه لغو می شود." در این خبر توضیح داده نشده است که صاحبان پروانه های این مطبوعات، در طول این مدت کدام یک از شرط های ششگانه تبصره ماده ۱۱ را از دست داده اند. این در حالی است که این مجلات تا کنون هیچ تذکری از هیات نظارت دریافت نکرده اند و همین موضوع به جای خود جالب است.
مجله ی هفت٬ دنیای تصویر و مجله ی شوکا مطبوعات جدی حوزه هنر و ادبیات بودند که توقیف شدنشان کمی دور از دهن بود. (البته بگذریم که این روزها دیگر هیچ چیز متحیر کننده نیست و هر اتفاقی ممکن است بیفتد)
مرتبط : می توانید این خبر را در رادیو زمانه و ایسنا هم بخوانید.
چه روزهای خوبی ست دارم از خوبی بالا می آورم. وای وای چه قدر خوش می گذرد. مُردم از خوشی!!!!!!!!!!!!!!!
پی نوشت: نشان دادن بازیگران فاسد و ملحد خارجی در تلوزیون ایرادی ندارد٬ اما اگر نشریه ای تخصصی بیاید و درباره ی زندگیش بنویسد ایراد دارد؟ آخر نشریه ی "هفت" و "دنیای تصویر" را دیگر چرا بستید؟ این ها که تخصصی هستند. واقعا نمی فهمم. دیگر شورش را درآورده اند. به گفته ی شما "هم میهن"٬ "شرق"٬ "زنان" و ... به موازین اصول مند حکومتیتان توهیان کردند و ناراحت شدید٬ اما نشریه ی تخصصی به شما چه کاری دارد؟ سر و ته فیلم ها را می زنید ٬٬ فیلم ها را توقیف می کنید ٬روزنامه های خوبمان را می بندید٬ نمایندگان را رد صلاحیت می کنید و ... باید به همه ی این ها بگوییم ... باشد؟! یعنی هیچ حرفی نباید بزنیم؟ واقعا دیگر مسخره است. وقتی فرهنگ و هنر ایران را این گونه پاره پاره می کنید٬ انتظار دارید چه اتفاقی بیفتد؟ دلتان را به "مجید مجیدی"ها خوش کرده اید که برایتان جایزه بگیرند و نطق کنند؟ برایتان" آواز گنجشک ها" (یک فیلم سادیسمی و آزار دهنده) بسازند که آبروی ایران را ببرند؟ دلتان را "حاتمی کیا" ها خوش کرده اید که برایتان فیلم بسازند؟ دلتان را به چه خوش کرده اید؟ نکند دلتان به "ده نمکی" خوش است که بیاید و به اسم فیلم دفاع مقدس طنز فحش خواهر و مادر را برایتان تبلیغ کند؟از همه ی این ها گذشته٬ اگر نوشته های این مطبوعات توقیف شده خرافات است٬ پس سریالی که "حاتمی کیا"یتان برای تلوزیون ساخت چیست؟
دلم برای زمانی تنگ شده است که با بستن یک نشریه (روزنامه ی سلام) هجده تیر هفتادو هشت درست شد . امروز مثل آب خوردن می بندید و توقیف می کنند و همه خفه خوان گرفته اند. چه اصلاح طلب چه طیف علامه و چه هر کوفت زهرمار دیگری... همه خفه خوان گرفته اند. واقعا یادش بخیر... که می شد حرف زد... حرف زد... حرف زد...
نمی دانم سال بعد چه پیش می آید و چه می شود. همان طور که نمی دانستم سالی که گذشت چه اتفاقاتی قرار بود بیفتد.( که سال خوبی هم برایم بود). این روزهای آخر سال را دارم به زور می گذرانم. نمی دانم چرا! اما حتی از برنامه ی فردایم هم خبر ندارم. اگر کسی برنامه ی خوبی به ذهنش می رسد بگوید. شاید هم فکری بهتر باشد. طبق معمول تنها کاری که می توانم بکنم فیلم دیدن و نوشتن است. شاید این ها هم بد نباشند. راستی دلم برای باران های بهار هم بدجوری تنگ شده است.
نمی دانم حرف زدن با تو (...) چه گونه باید باشد. شاید بهتر است خودت بگویی. خودت بگو چطور باید با تو حرف بزنم که حرف بزنی. سکوت سرشاد از ناگفته هاست.
شاعر چه خوب می گوید:
عید آمد و ما لختیم ...
حالا این لختی همه مدله اش هست. مدله لختی ما هم برای خودش قصه ای ست به جان شما!
سه شنبه ۲۳ بهمن
باران می بارد
و سینما صحرا
از نبود منتقدین نفس راحتی می کشد!
خوب٬ همه ی دعواها و جنجال ها دیشب تمام شد. تحسن عکاسان به خاطر کم توجهی٬ قلع و قمع کردن فیلم های جشنواه اعتراض اهالی سینما و تهدیدهای آبکی٬ روز اول و حراست سینما صحرا و فحش خواهر و مادر٬ "جیم" فجر گفتن خسرو خان در تیزر جشنواره ی فجر٬ ژامبون و چایی و نسکافه و سیگار و پنجاه هزار تومان٬ نشست پرسش و پاسخ و بگو و مگوها٬ گریه ی خنده دار روئین تن کارگردان فیلم مزخرف "دلشکسته"٬ صدای بد سالن سینما صحرا٬ کافی شاپ سینما و بزم مسخره بازی و خندیدن ها٬ بانوان محترم روزنامه نگار و اشتباه گرفتن سینما با سالن فشن و مُد٬ امیر قادری و پگاه آهنگرانی٬ جواد طوسی و طرفداری از "آتش سبز" اصلانی٬ مستفیض شدن از شعر مضحک مهناز افشار٬ غیب شدن "خاک آشنا" و "قرنطینه" و "دایره زنگی"٬ دوره هم بودن دوستان و خندیدن و جر و بحث های بعد از هر فیلم و ... همه و همه دیشب تمام شد.
به نظر من و خیلی های دیگر به جرات می توان گفت که جشنواره ی امسال از سال پیش قطعا بهتر بود. امسال کارگردان های جوان نشان دادند که می توانند موفق تر باشند و کارگردان های بنامی مثل "اصلانی"٬ "تبریزی"٬ "مجیدی" و... نشان دادند که دیگر یا به تکرار رسیده اند یا اینکه باید غزل خداحافظی را بلند بلند بخوانند. کاری به جواب هیئت داوران بیست ششمین جشنواره ی فجر ندارم و فقط دوست دارم که نظر شخصی خودم را بگوبم. به نظر من "امین حیایی" به حق به عنوان بهترین بازیگر مرد انتخاب شد و "هنگامه قاضیانی" هم بازی خوبی در "به همین سادگی" ارائه کرده بود. اما بازی خوب و درست "ترانه علی دوستی" را در "کنعان" نباید نادیده گرفت که شاید جایزه ی بهترین بازیگر زن حق او بود... "به همین سادگی" بهترین فیلم شناخته شد. چرا؟ نمی دانم و بهتر است دربازه اش هم حرف نزنیم. وقتی "دیوار" و "تنها دوبار زندگی می کنیم" و "قرنطینه" و چند فیلم دیگر از بخش مسابقه به بخش مهمان پرتاب شدند وخیلی از فیلم ها از جشنواره اخراج شدند، می شد حدس زد که یکی از سه فیلم "آوار گنجشک ها"٬ُ "همیشه پای یک زن در میان است"و "به همین سادگی" به عنوان بهترین فیلم جشنواره انتخاب می شود. الیته ناگفته نماند که فرمان آرا بعد از خواست مسئولین جشنواره فیلمش را وارد جشنواره کرد و مورد عنایت سانسور چی ها قرار گرفت. خب از آن جایی هم که فرمان آرا جزو کسانی ست که خودش فیلمش را تهیه کنندگی می کند فیلم را از جشنواره بیرون کشید. نمی دانم، فیلمش را ندیده ام اما شاید او هم اگر بود جزو لیست بهترین فیلم ها بود. بهتر است بگذریم که حرف زدن درباره ی این موضاعات تکرار مکررات است و ارزشی ندارد.
از همه ی این خاله زنک بازی ها اگر بگذریم، علاقه دارم تا درباره ی چند فیلمی که دوست داشتم و فیلم های خوبی به نظرم می آمدند چند خطی بنویسم و یادشان را زنده کنم.
تنها دوبار زندگی می کنیم : بعد از "نفس عمیق" تا امسال به جرات می توانم بگویم فیلمی را در سینمای ایران ندیده بودم که از همه ی جهات لذت ببرم و موقع بیرون آمدن از سالن در کپ کامل باشم. البته این فیلم با "نفس عمیق" خیلی فاصله داشت و حتی به نظر من از آن بهتر بود. این فیلم را از هر نظری که بخواهیم بررسی کنیم خوب است. "بهنام بهزادی" کارگردان جوان و با انگیزه ای است که نشان داد کارش را خوب بلد است. هرچه از لذت دیدن این فیلم بگویم کم گفته ام. فقط دوست دارم که این فیلم را مثل "نفس عمیق" بارها ببینم و به خودم ببالم که در سینمای ایرانی و تجاری ما نیز این گونه فیلم ها ساخته می شود.
دیوار : فیلم خوبی بود. هم داستانش جالب بود و هم محمد علی طالبی در بیان داستان فیلم کم نگذاشته بود. به نظر خیلی از منتقدین سینما اگر این فیلم در قسمت مسابقه بود و به قسمت مهمان پرتاب نمی شد جایزه ها را درو می کرد. "گلشیفه فرهانی" مثل همیشه خوب بود و این بار از بازی در نقش یک دختر زحمت کش پایین شهری سر بلند بیرون آمد. آزیتا حاجیان هم که بعد مدت ها با قدرت تمام به سینما و تلوزیون برگشته، در این فیلم بازی می کرد که به قول افشار هر چه جلو تر می رود بهتر از قبل بازی می کند و درخشان تر می شود.
شب : قرار بود برای تلوزیون ساخته شود و یکی از اپیزودهای هفت گانه باشد، ولی "رسول صدر عاملی" فیلمش را به جشنواره کشاند. "شب" با بازی دو بازیگر بزرگ سینمای ایران یعنی "خسرو شکیبای" و "عزت ا.. انتظامی" که هیچ وقت بد بازی نمی کنند و بازی عالی "امین حیایی" گرد و خاک خوبی به راه انداخت. داستان فیلم مذهبی ست و در باره ی اما رضا و مشهد استکه ممکن است خیلی ها دوست نداشته باشند و با این نوع داستان ها همزاد پنداری نکنند. ولی به نظر من رسول صدر عاملی توانست داستانش را خوب تعریف کند و با بازی یه بازیگرانش فیلمش را دیدنی کند.
استشهادی برای خدا : فیلم را دوست داشتم. با اینکه مثل "کنعان" روایتش کند بود ولی در بیان داستان و درست اجرا شدن فضا کارش را بخوبی انجام داده بود. بازی خوب و چشم گیر "احمد مهران فر" را در این فیلم دوست داشتم. به نظرم این فیلم از کلیشه ها فرار می کرد و حتی در بیان بعضی کلیشه ها که ممکن بود جواب عکس خواسته اش را بدهد طوری عمل کرده بود که به چشم نیاید.
جعبه موسیقی : هیچ وقت "شب های روشن" فرزاد موتمن را فراموش نمی کنم. "باج خور" را دوست نداشتم و وقتی "جعبه موسیقی" آخرین ساخته اش را دیدم فهمیدم که این کارگردان سینما را خوب می شناسد و دوست دارد ژانرهای مختلفی را تجربه کند. گذشته از سوژه و محتوای داستان که ممکن است و خیلی دوست نداشته باشند و ریتم کند فیلم که می شد تند تر باشد و بعضی از سکانس ها که می شد کمتر شعاری باشد، باید بگویم که این فیلم از ساختار و نوع پردازش فوق العاده ای برخوردار بود و من فیلم را در حد و خط خودش دوست داشتم.
کنعان : نمی توانم بگویم عالی بود. ایراد زیاد داشت و بعضی سکانس هایش دور ریختنی و نامربوط بود. اما بازی فوق العاده ی "ترانه علی دوستی" و "محمدرضا فروتن" فیلم را دیدنی تر از بقیه ی فیلم ها می کرد.
خلاصه همه چیز همین بود. باید بنشینیم و ببینیم که سال یعد و جشنواره ی بعدی چه می شود. سال پیش این موقع آن قدر عصبانی و عصبی بودم که هیج وقت یادم نمی رود. یاد یادداشت"شما این کارها را خوب بلد هستید...هوچی گری و جو سازی را می گویم" افتادم و ده نمکی، که انگار در حال تلاش برای ساختن فیلم اخراجی های دوم است. مطمئنم که سال بعد جنجال ها بیشتر از امسال است. این را از من داشته باشید تا سال بعد هین روزها ...
پی نوشت: متاسفانه فیلم "قرنطینه" را ندیدم. ولی آرش افشار و دیگر دوستانی که فیلم را دیده اند از فیلم تعریف می کنند. وقتی از خسته گی نمی توانی چشم هایت را باز کنی خواب می مانی و وقتی خواب می مانی "قرنطینه" را هم از دست می دهی. می گویند "در میان ابرها" و "فرزند خاک" خوب بودند که آن ها را هم از دست دادم و یادم می آید که هردو بعد از دیدن چند فیلم بد بودند و حوصله ی دیدن فیلم را از من گرفته بودند.
پی نوشت: نمی گویم حامد بهداد لایق بهترین بازیگر مرد بود ولی بازی اش را در "حس پنهان" واقعا دوست داشتم. مخصوصا وقتی که سرش را به دیوار می زند و شیشه را می شکند. کمتر بازیگری را داریم که بخاطر نقشش دست به این دیوانگی ها بزند. بهداد را بخاطر همین دیوانگی هایش دوست دارم و مطمئن هستم که روزی از بازیگران خوب ایران می شود چون بهداد بازی گری ست که لیاقت بیشتر از اینها را دارد.
پی نوشت: برای شماره ی بعد نشریه ی "رویش" در حال نوشتن حاشیه های جالب جشنواره ی فجر در سینمای مطبوعات (سینما صحرا) هستم. امروز که سر صفحه بندی هفته نامه ی "سینما" بودیم کلی خاطره مرور کردیم و کلی خندیدیم.
پی نوشت: خدا خدا می کردم "نیوشا ضیغمی" جایزه ی بهترین بازیگر زن را نگیرد چون اگر این طور می شد دیگر باید یکی این بازیگر عزیز را جمع و جور می کرد. نمی دانم هیئت یکم محترم داوران با کدام عقل سلیم "ترانه علی دوستی" را انتخاب نکردند و "نیوشا ضیغمی" را انتخاب کردند. نمی دانستم که یکی از ملاک های انتخاب بهترین بازیگر زن چهره و ... بودن اوست.
پی نوشت: نزدیک عید است ولی هنوز هوا سرد و زمستانی ست. دیشب دلم باران خواست و امشب باران آمد. بعد از صفحه بندی "سینما" خیابان جامی ساعت سه نصف شب از همیشه دیدنی تر بود. خیابان جامی جزو خیابان هایی ست که بعد از وصال و خیابان ایتالیا خیلی دوستش دارم.
پی نوشت: این روزها میثم عزیز حال خوشی دارد و من در کنارش هستم!
پنجشنبه ۱۸ بهمن
"سه نقطه" جمعی از تناقضات و مزخرفات... یک مرد هیستریک!
امشب بعد مدت ها سری به وبلاگ خودم (یعنی همین سه نقطه) زدم. بالا و پایینش کردم و به مطالبش نیم نگاهی انداختم. نه از چشم نویسنده که از چشم یک مخاطب کلیت وبلاگ را برنداز کردم. به مسئله ی بسیار جالبی برخوردم و تصمیم گرفتم که برای شما هم بگویم. از آن جایی که من حتی با خودم هم رودربایستی ندارم باید بگویم که وبلاگ سه نقطه بسیار مزخرف و به درد نخور است. نوع به درد نخوردنش از مدل وبلاگ های زرد( که سرتا پایشان دلتنگی های مزخرف به اصطلاح عاشقانه است)٬ نیست٬ بلکه مزخرفیش از جنس خزعبلات و هذیون ها و نوشته های هیستریکی ست که هیچ کس حتی خودمم هم نمی فهمم چیست( اما همیشه از خواندشان ارضا میشوم و با نوشتنشان نوزادی را می زایم).
همه چیز دارد. از شعر و ترانه گرفته تا خاله زنک بازی تا قرقر تا یادداشت تا مصاحبه تا ... آخر این هم شد وبلاگ؟ برادر من تکلیف وبلاگت را مشخص بفرما تا ما هم بفهمیم با کدام چوب به سرت بزنیم.
نه این طور نمی شود باید برای وب نویسی هایم فکر جدیدی بکنم. شاید یک اتفاق جدید یا تغییر فضا و یا تغییر خط نوشتاری. شاید هم کلا دیگر وب نویسی نکردم. معلوم نیست. فعلا باید روی این موضوع فکر بکنم و ببینم چه می شود.
نظر شما چیست٬ اگر بد می گویم بگویید بد می گویی ... ؟!
باور کنید تا الآن یعنی همین امشب هیچ فیلم به درد بخوری ندیده ام. از اتفاقات جالب جشنواره٬ می توانم فقط به دو چیز اشاره کنم٬ یکی دعوای پسر و دختر جوان با حراست سینمای مطبوعات( که باعث شنیدن و بدآموزی و یادگیری فحش های بسیار بسیار رکیک بود) در شب اول اکران فیلم ها و دیگری پخش برعکس (یعنی تصویر فیلم روی پرده ی سینما چپکی افتاده بود) فیلم خواب زمستانی (سیامک شایقی) که باعث عصبانیت و قهر فاطمه معتمدآریا شد... هیچ اتفاق جالب دیگری در جشنواره نیفتاده است.
می رویم سینمای صحرا٬ دور هم می نشینیم٬ سیگار می کشیم ساندویچ می خوریم و می خندیم٬ همین. بیشنر از این درباره ی جشنواره نمی گویم تا آخر جشنواره برسد و همه ی فیلم ها را ببینم. آن موقع می توانم مفصل درباره ی فیلم ها و جشنواره ی امسال حرف بزنم.
راستی٬ داشت یادم می رفت که این موضوع را بگویم...
شماره ی دوم نشریه ی "رویش" با لوگوی جدید متشر شد. در این شماره مصاحبه ی شب شیشه ای وار "رضای رشیدپور" عزیز را می توانید با کفاشیان بخوانید. "آرش افشار" عزیز و گرامی هم با دویادداشت طوفانی (یکی درباره ی ساعت شنی و یکی هم درباره ی ممیزی فیلم های امسال جشنواره) گرد و خاک اساسی راه انداخته است. "میثم یوسفی" عزیز هم برای "مجید انتظامی" پرونده ی بسیار خوبی را تهیه کرده. "بهاران بنی احمدی" عزیز هم گفت و گوی متفاوت و خاصی را با "حامد بهداد" گرفته است.خلاصه٬ اگر این شماره ی مجله ی رویش را نخوانید چند مطلب واقعا خوب را از دست می دهید.

نامه ای سر گشاده به ده نمکی کارگردان فیلم " اخراجی ها " ...
از طرف یک . . .
شما این کا را خوب بلد هستید ... ایجاد موج و جو منفی را می گویم ...
خدا جشنواره ی امسال را از آقایان سینما گرا قبول کند ٬ انشا ا... ٬ عجب جشنواره ی خوبی بود نه شعار! و سفارش سازی! وجود داشت و نه دروغ !و پوچی! ٬ نه تقلید بود !و نه کلیشه ای! و همه ی فیلمها حرف نگفته ی مردم بود !!! و فریاد های خاموششان!!! یکی پدر خوانده! می سازد یکی اره( ساو )! ٬ یکی پیانیست !می سازد یکی لورل هاردی! ... و در کل سینمای امروز ما شده سازمان مبارزه و ترویج مواد مخدر و حفظ و تخریب دفاع مقدس ...
هر شب بعد از بیرون آمدن از سینما پیش خودم می گفتم که ایرادی ندارد هنوز فیلم های خوبشمانده است ٬ و دیشب هم جشنواره تمام شد . گمان کنم سینمای ما تا به حال این قدر ذلالت را ندیده بود ٬ اینقدر خالطوریسم را در یک سال تجربه نکرده بود ٬ و اینقدر سقوط آزاد نداشته بود .نمی خواهم بحث را باز کنم و نقد و بررسی فیلم ها را آغاز ٬ اما در همین حد بگویم که امسال بصورت عجیبی از سینمای ایران هم نا امید شدم و باز برایم اثبات شد که برای جذب پول و جلب رضایت بعضی ها که دیگر همه جا ردشان مشخص است ٬ این هنر هم به لجن کشیده شد ...
قصد نقدو بررسی نقاط قوت و ضعف فیلم را ندارم اما ...
اما اصل صحبت من با موج و جریانی است که شخص آزادی طلب؟!! و عدالت خواه به را انداخته؟ !!جناب ده نمکی شما این کار را خوب بلد هستی ٬ شلوغ کردن و مظلوم نمایی و ایجاد جریان و موج را می گویم . کاری به خوب یا بد بودن "اخراجی ها " ندارم ٬ بله ما در جنگ قَمه کش و عرقخور و قمار باز هم داشتیم و اکثریت هم اینگونه بوده اند و همه سلامُ الله علیه نبوده اند ٬ و خیلی هاشان هم شهید شدند ٬ اما صحبت من اینجاست که شخص شما تا کی می خواهی از خون این آدم ها پول در بیاوری ؟ اعتبار و رتبه ی اجتماعی کسب کنی ؟ به مقام و جایگاهی برسی ؟ فکرنمی کنید وقت آن شده که نان بازویتان را بخورید ؟ مردم ما مردم فراموش کاری هستند !!! تا دیروز از وحشت خوردن قمه و چوب بر سرشان از دست ده نمکی فرار می کنند و امروز بخاطره دیدن فیلمش در سینما را می شکنند (البته جناب ده نمکیشما این کار ها را خوب بلد هستی و می فهمی ) تا دیروز فحشش می دهند و امروز اسمش را با عربده فریاد می زنند .
تورا به خدا فکر کنید و حرف بزنید ٬ مخملباف چه ربطی به ده نمکی دارد ؟ چرا فکر می کنید مخملبافدوم ساخته شده ؟ مخملباف کجا و چماقدار ده نمکی کجا ؟ تورا به خدا کارنامه ی انسان ها را اول نگاه کنید و بعد حرف بزنید ... نظر بدیهد و موج ایجاد کنید ...نمی دانم هر جه فکر می کنم حتی بک نقطه مشترک بین این دو آین دو آدم پیدا نمی کنم ٬ آن یکی سازنده ی "شبهای زاینده رود"٬ "بایکوت"،"عروسی خوبان" ٬ " بایسیکل ران "و... و این یکی سازنده ی "فقر و فحشا"٬"کدام استقلال کدام پیروزی" ... کاری هم با بقیه ی مسائلشان ندارم ٬ فکر کنم برای مقایسه همین مثال کوچک کافی باشد .من که شباهتی نمی بینم بین این دو آدم ... واقعا این حرف از بازیگر خوبی مثله "اکبر عبدی"بعید بود !!!
کاری با نوع نگاه فیلم ندارم ٬ اما اگر در خیابان هم کسی با لحن مسخره فخش خواهر و مادر بدهدهمه می خندند ٬ اگر کسی لوده بازی در بیاورد همه می خندند ٬ پس نقطه ی طنز "اخراجی ها" زیاد نا آشنا نبود ٬ این حرف ها را از زبان خوده شما (جناب ده نمکی) مردم بار ها در کوچه و خیابان شنیده اند ... در نشریه تان بارها خوانده اند ٬ و بد تر از این ها را هم نثارتان کرده اند .مسخره است که شما دم از آزادی و عدالت می زنید ٬ مسخره است که شما دم از حق خوری وظلم می زنید . شما حتی به حق و ماله هم پیاله های خودتان هم رحم نکرده اید ٬ شما حتی به"مجید سوزوکی "های فیلمتان هم رحم نکرده اید ٬ برایم خنده آورست که می گویید(زبانم برای بیان حرف هایم عوض شده) ٬ مگر شما زبان هم دارید !!؟ مگر شما غیر از بلندگوی بعضی ها بودن کار دیگری هم دارید ؟ مگر شما غیر از پله ساختن از خون انسان هایی که برای این وطن شهید شده اند کاره دیگری هم کرده اید ؟
جناب ده نمکی ما نه شلمچه از یادمان رفته ٬ نه فکه ٬ نه فاو از یامان رفته نه دهلران ٬ نه کرخه از یادمان رفته نه دو کوهه ٬ نه خون شهیدان از یادمان رفته و نه خاک جبهه ... شما این چیزها را یادآوری نکنید ٬ که به لجن کشیده اید این مسائل را ٬ شما به فحاشی خودتان ادامه بدهید که این کار را دیگر خوب یاد گرفته اید و بلد هستید ... قضیه شما مثله (کوری عصا کشه کوری دگر شد) است. دلم برای خودم و جامعه ام می سوزد که اینگونه ذلیل شده است ...
وای به احوالات خون انسان هایی که شما شدید مدافعشان ... واز این هم بیشتر انتظاری نمی شود داشت که کار به اینجا برسد ...
والسلام ...
رضا صدیق ۲۳ بهمن ۱۳۸۵
بوی حلوا
آنقدر این جملات را تکرار کرده ام
که دیگر زبان بی حس
و فَک ام سِر شده
آنقدر این صحنه ها را دیده ایم
که چشمانم می سوزد و گریه !!
که این روزها دیگر بیانش لوث شده
آنقدر این حرف ها را شنیده ام
که گوشم هی سوت
هی سوت
هی بوق ممتد می کشد
فکر می کنم دیگر وقتش رسیده
تا سه می شمارم
اگر هنوز رمقی بود
مرا هل بده
...
این جنازه چقدر آشناست
نگاهش را می شناسم
این نگاه را هر روز
لابه لای مردم می دیدم
بوی حلوا میدهد
چرا
کوچه های شهرمان ...
(رضا صدیق)
تمام شد دیگر ... حرف هایم زیادند و این جا محدود ...فعلا همین


