چهارشنبه ۲۰ تیر
یادداشت های شهر شلوغ از فریدون تنکابنی !
برایم جالب است . دیشب کتابی به دستم رسید از "فریدون تنکابنی" به اسم "یادداشت های شهر شلوغ".چاپ آخر این کتاب بر می گردد به تاریخ ۲۰/۱۱/۱۳۴۸ ٬ چاپ نشدن دوباره ی این کتاب به علت این است که در زمان طاغوت مجوز انتشار دوباره نگرفته ٬ و علت چاپ نشدن دوباره اش در روزگار ما هم این است که باز مجوز چاپ نگرفته . یعنی هیچ کدام از دو حکومت اجازه ی انتشار دوباره را نداده اند . جالب تر از این مسئله متن کتاب است ٬ که انگار فریدون تنکابنی همین امروز این مطالب را نوشته ٬ نه سی و هشت سال پیش ...چون ازاین کتاب تعداد معدودی موجود است و تهیه اش مشکل٬چند تکه از متن کتاب را در سه نقطه میگذارم تا شما هم استفاده کنید :
*وقتی به شاعر امروز می گویند تو چون نمی توانی مثل قدما شعر بگویی٬این طور شعر می گویی ٬ درست مثل این است که به مرد شهری امروزی بگوییم تو چون اسب سواری بلد نیستی ٬ پشت فرمان می نشینی .
*کسی که خواب باشد ٬ اگرنه با ضربه ی اول ٬ که با ضربه ی دوم یا سوم ٬ ار خواب می پرد .این مردم ضربه های پتک را یکی پس از دیگری تحمل می کنند و عین خیالشان نیست . نه ٬ این مردم خواب نیستند ٬مرده اند و حرکات گه گاهی که از آنان می بینیم جنبش زندگی نیست ٬ تشنجات احتضار است .
*روشنفکران وطن ما بی قیدی را مثل قید سنگینی به خودشان تحمیل می کنند .
*ببینید حرف زدن چه چیز وحشت ناکی ست که بزرگ ترین احترام به هرکس این است که برایش یک دقیقه سکوت کنند .
*یک بدبختی شاعر و نویسنده ی ایرانی ٬ این است که مردم "کار"ش را به رسمیت نمی شناسند.مردم سرودن و نوشتن داستان و مقاله را کار حساب نمی کنند . به نظر آن ها کار فقط رفتن به اداره یا ملاقات با مقامات رسمی است ... بنابر این شاعر یا نویسنده ی ایرانی نمی تواند به مردم بگوید : "ــ لطفا مزاحم نشوید ... کار دارم . "
... طبق تاریخی که پای هر کدام ازین مطالب خورده ٬ مطعلق به سال ۴۷ است ... از فریدون تنکابنی .
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
مصاحبه و گزارش من را در رابطه با وضعیت ترانه و موسیقی در همشهری آنلاین و سایت هنر و موسیقی می توانید بخوانید .البته این مصاحبه و گزارش٬ همان است که در همشهری جوان به چاپ رسید .
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
گفتگوی من را با "امین تارخ" ٬ به بهانه ی فیلم "رییس" و "مسعود کیمیایی" به بهانه ی "قاچاق فیلم های روی پرده" ٬ در این شماره ی "هفته نامه ی سینما" ٬(چهارشنبه بیست و یکم تیر ٬شماره ی ۷۸۰) می توایند بخوایند . البته اگر امکانش بوجود آمد متن مصاحبه ها را در سه نقطه می گذارم.
در این شماره ی هفته نامه ی سینما بخوانید( سال شانزدهم،شماره ی ۷۷۸.چهارشنبه ۶ تیر )
مصاحبه ی من با اندیشه فولادوند :

اگر جاي «مرضيه» بودم، شليك ميكردم!
گفت و گو با انديشه فولادوند، بازيگر «سنگ، كاغذ، قيچي»
«انديشه فولادوند» كه اولين حضورش در سينماي حرفهاي با نقش متفاوت در «سربازهاي جمعه» مسعود كيميايي رقم خورد. مدتي از سينما دور بود، تا اينكه با مجموعه «ستارهاست»، «ستاره ميشود» و «ستاره بود» فريدون جيراني دوباره سرو كلهاش پيدا شد. حالا هم حضور او را در «سنگ، كاغذ، قيچي» سعيد سهيلي در نقش يك دختر افغاني شاهد هستيم كه به بهانهي همين حضور، گفت و گويي با او كرديم. البته «انديشه فولادوند» در«چهار انگشتي» سعيد سهيلي هم بازي كرده است، كه گويا در ايام عيد فطر روي پرده ميآيد.
رضا صديق
چهقدر نقشي را كه بازي كرديد دوست داشتيد؟
اصولا اهالي سينما و كساني كه از اين راه امرار معاش ميكنند، در آخرين مرحله ميتوانند به علاقهي خودشان فكر بكنند و اين خيلي غم انگيز است. چون مجبورند علاقهي شخصي خود را در مرحلهي آخر قرار بدهند، ولي از آنجايي كه من در سينما حرفهاي نيستم و همينجوري و يكهو وارد سينما شدم، خيلي عاشقانه سينما را دوست دارم و اين شانس را دارم كه انتخابكنم و معمولا هر كاري كه كردهام از روي علاقهي شخصي و بنا به موقعيت روحيهي خودم بوده كه فكر كردم برايم مناسب است.
پس با كاراكتري كه انتخاب ميكنيد يكجورهايي همذات پنداري ميكنيد ؟
ببينيد من جزو كساني هستم كه اگر با كاراكتري همذات پنداري كنم و احساس كنم كه خيلي در من وجود دارد، چندان تمايلي به اجراي آن نقش ندارم، به جهت اينكه قطعا شكست خواهد خورد. چون به طور مثال يك آدم قاتل، نقش يك قاتل را به خوبي نميتواند بازي كند، يا يك آدم معتاد نقش يك آدم معتاد را نميتواند به خوبي اجرا كند، اتفاقا شخصيتهايي كه روياهاي ترسناك تو هستند ، روياهاي خوشايند تو هستند يا در درون تو هستند و كشف نشدهاند و به واسطهي نقش كشف ميشوند، جذابترين نقشها براي من هستند.
در مورد «مرضيه» اين انتخاب چهطور بود؟
آن چيزي كه در مورد قصه و كاراكتر «مرضيه» در «سنگ، كاغذ، قيچي» خيلي اهميت داشت، بن بستهاي تاريخي و اجتماعي اين شخص بود، يعني دختري كه از نوزادي به ايران آمده است ولي در اصل افغاني است و در دورهي جنگ و مسايل اجتماعي ايران، اينجا بوده و با اسلحه آشناست .كاراكتر «مرضيه» از من بازيگر بسيار بهتري است به اين دليل كه ميداند و ميفهمد كه واقعيت اسلحه چيست و لمس كرده يك چيزي مثل اسلحه چه تاثيري در جهان هستي ايجاد ميكند . حتي در گذشته با اسلحه شليك هم كرده است، و در جريان دزدي يك اسلحهي اسباب بازي را در دست ميگيرد! يكي ديگر از جذابيتهاي كاراكتر «مرضيه» هوش ومعرفت اين آدم است و من اين خصوصيتاش را خيلي دوست داشتم. در كل شخصيت «مرضيه» درست مثل نسل ما در رفتار دچار يكسري پارادوكس بود كه اين پارادوكسها براي من جذابيت داشت، چون از من دور بود، آن چيزي كه مرضيه را از من دور ميكرد اين بود كه، اگر من جاي او بودم هيچ وقت با اسلحهي غير واقعي نميرفتم. (سكوت ميكند) و قطعا اسلحهي واقعي دستم ميگرفتم و شليك ميكردم!
چرا در روايت فيلم، كاراكتر «مرضيه» اينقدر گنگ بود، يعني به جز يك ديالوگ كه ميگفت اين دختر افغاني است، هيچ جاي فيلم اين موضوع مشخص نبود؟
چهقدر دوست داشتم كه اين سوال را بپرسيد و جواب بدهم، ببينيد در مرحلهي اول كه قبل از تولد حرفهاي فيلم بود وقتي آقاي سهيلي لطف كردند و داستان را به من دادند كه مطالعه كنم، قرار بر اين بود كه اين دختر افغاني باشد . در ده، دوازده سالگي به همراه پدري كه پايش را در جنگ طالبان از دست داده، فرار ميكنند و به ايران ميآيند. در فيلمنامه تغييراتي ايجاد شد، من خدمت آقاي سهيلي عرض كردم كه اگر چنين شخصيتي، يعني يك جانباز افغاني به قصه اضافه شود، قطعا نياز به پردازش بيشتري دارد، پس ما شخصيت اضافهتري هم خواهيم داشت و چون مسالهي جنگ براي من خيلي مهم و جذاب است، ته دلم دعا كردم كه يا حذف شود و يا اينكه به كاراكتر جانباز افغاني پرداخته شود. بعد از اينكه فيلمنامه شكل گرفت و مراحل خاص خودش را گذراند، در روز دور خواني متوجه شديم كه موضوع تغيير پيدا كرده، به شكلي كه اين دختر، از نوزادي وارد ايران شده و در يك نانوايي بزرگ شده.
راستي چرا «مرضيه» لهجهي افغاني نداشت؟
من يك دوست افغاني دارم كه از بچهگي در ايران بزرگ شده و حرف زدن و رفتار و حالتهايش كاملا ايراني است و فقط از چهرهاش ميشود فهميد كه افغاني است، در نتيجه من لهجهي افغاني را براي كاراكتر «مرضيه» كاملا بيگانه ديدم. بهدليل اينكه اين بچه از نوزادي در يك ادبيات لمپنيسم پيادهرويي، در جنوب شهر بزگ شده، پس ميتواند صاحب يك ادبيات پيادهرويي باشد. متاسفانه خطي كه قرار بود توسط آقاي هاشم پور به عنوان شناسنامهي ورود اين دختر به ايران گفته شود مثل قسمت هاي ديگري از جمله رها شدن آقاي خداپناهي از گاو صندوق ، گرفته نشد و به زماني ديگر محول شد كه البته هيچ وقت زمانش نرسيد. وقتي اين اتفاق نيفتاد، لاجرم دو سوال پيش ميآيد، كه آيا «مرضيه» لهجهي افغاني را فقط با افغانها استفاده ميكند، مثل قسمتي كه به نانوايي ميرود تا اسلحه بگيرد و ديگر اينكه، اگر اينطور نيست، پس چرا لهجهي افغاني ندارد؟ اينها سوالاتي است كه مطرح ميشود، ولي من با آن خط داستان كه روي ورق تعريف شده بود و در فيلم نيست، لهجهي افغاني را براي «مرضيه» غلط ميدانستم.
فكر نميكنيد به نسبت «ستارهاست» يا «سربازهاي جمعه»، انديشه فولادوند در «سنگ، كاغذ، قيچي» ضعيفتر بازي كرده است؟
ببينيد، اين حرف را قبلا ميگويم، بيرون از انديشه فولادوند، چون واقعا نميتوانم فكر بكنم كه اين فيلم را من بازي كردهام، نقشهايي در سينما هست كه اصولا نميشود بد بازي بشوند، يعني به علت يك سري جذابيت هايي كه دارند، مثل يك آدم روان پريش، مثل معتاد، يا يك آدم شكست خورده و يا كاراكترهاي اينطوري .
خوب نقشهاييكه من در «ستاره است» يا «سربازهاي جمعه» بازي كردم، خودشان به اندازهي كافي جذابيت داشتند و من فكر ميكنم جذابيت نقش، به بازي من خيلي كمك كرد، يعني آن برونريزيها، همه مديون نقش است، يعني وقتي شما برونفكني ميكنيد مديون نقش هستيد.
يعني ميخواهيد بگوييد آن كاراكترها بيشتر به شمانزديك بوده، يا يك جورهايي خودشما بوده؟
بله، اين همان برون فكنيهاست كه كمك ميكند، يعني آنقدر نقش ياغي است و آنقدر بيرون ميريزي كه در نهايت، يك جايي ميمانی كه كاملا خودت هستي. ولي يكسري از نقشها وجود دارد كه در واقع كليشههاي جذاب در گروه هستند و قهرمان نميشوند. ببينيد وقتي ما در قصه با يك تيم روبه رو هستيم و قهرمان نداريم، نتيجهي همهي اينها را با هم ميبينيم و مجبوريم كه همهي اينها را با هم مقايسه كنيم، چون تربيت شرقي ما اين است كه با جمع و كارهاي گروهي ميانهي خوبي نداريم. به همين دليل وقتي در داستان شما تك قهرمان داريد، به طور ناخوداگاه مجبور ميشويد نقش را خوب بازي كنيد و شخصيت «مرضيه» در «سنگ، كاغذ، قيچي» در واقع به نوعي همراه گروه است و يك جورهايي به دليل تلطيف فضا حضور دارد.
پس «مرضيه» در «سنگ، كاغذ، قيچي» يك نقش حاشيهاي بود كه شما فقط به دليل شرايط روحي و حسي خودتان اين نقش را بازي كرديد، درست است؟
شايد شما به درستترين نكته اشاره كرديد، در دورهي «سنگ، كاغذ، قيچي» من به دليل روحيات شخصي خودم، حضور در يك فضاي جنگي را براي اينكه از يك سري فضاها دور باشم بسيار براي خودم الزامي ميدانستم.
اما به طور كلي قاعدهي سينما را، آدم به صورت تجربي ميآموزد يعني روزي كه من فيلمنامه را خواندم، اين نبود و پرداختهايي شخصيت مرضيه وجود داشت كه چرا عاشق اسلحه است و يا آشنايي اين دختر با اسلحه اصلا از كجا صورت گرفته، كه اينها براي من جذابيت داشت، منتهي متاسفانه در طول فيلم به دلائلي كه رفقا صلاح دانستند و تخصص آنهاست، اين اتفاق نيفتاد. البته اگر صدبار ديگر هم اين اتفاق بيفتد من باز هم «سنگ، كاغذ، قيچي» را بازي ميكنم.
يعني شما مشكل اين نقش را صحنههاي فيلمبرداري نشده مي دانيد ؟
نه، اصلا اينطور نيست من اين نقش را چون دوست داشتم بازي كردم، ببينيد يك موقع هست كه آدم بازي ميكند كه نقدش كنند. اما يك موقع هست كه به خاطر روحيهاش، فقط دوست دارد بازي كند، بازي كند و بازي كند.
شما در اغلب فيلمهايي كه بازي كردهايد، نقش يك دختر ياغي، روانپريش و يا گستاخ را اجرا كردهايد، اين سوال پيش ميآيد كه آيا شخصيت واقعي خودتان هم اينگونه است؟
ببينيد، شما وقتي فيلم پدر خوانده را ميبينيد، نمي توانيد بفهميد كه چهقدرش مارلون براندو است و دُن كور لئونه است. به نظر من سينما دو وضعيت ايجاد ميكند، يك موقع آدمي را از زندگي قرض ميگيرد براي خودش، و يك موقع آدمهاي سينما قرض داده ميشوند به زندگي، يعني اصلا به درد زندگي نميخورند و اينها هم خودشان درد ميكشند و هم زندگي را به درد ميآورند.
من فكر ميكنم هر بازيگري، حس رواني بازيگر در نقشي كه بازي ميكند بيتاثير نيست، كارگردانهاي باهوشي هستند كه ميفهمند، فلان بازيگر به دليل خاصيتهاي شخصيتاش مي تواند سريعتر و راحتتر به نقش مورد نظر نزديك شود، كه هميشه هم درست نيست، چون خيلي از بازيگرها رفتارهاي شخصي و معموليشان را هم بازي ميكنند و اين بازي در بازي غمانگيز است.
پس با اين تفاسير ما نمیتوانيم انديشه فولادوند را در نقش يک دختر خانگي و مظلوم ببينيم، نه؟
چرا شايد روزي نقش يك دختر خانگي كه در جريان معمولي زندگي هست را هم بازي بكنم، اگر آن آنارشي بوده باشد در آن نقش هم همراهاش هست، به طور مثال پل نيومن هميشه اينجور ميخندد، يعني در وجود نيومن آن خنده وجود دارد، گالري كوپر قدش يك و نود است، يعني اين بودنش است و همينطور اشخاص ديگر. اينها ميشوند كساني كه سينما به زندگي قرض ميدهد، يعني اينها آدم سينما هستند، مارولون براندوف چه دن كورلئونه باشد چه در دادگاه يا زندگي شخصياش، هميشه همين است.
با توجه به اينكه شما شاعر هم هستيد دوست داريد مخاطبهايتان، شما را به عنوان شاعر بشناسند يا بازيگر؟
ببينيد، هر دو بسيار و قطعا القاب سختي هستند، چه بازيگري، چه شاعر بودن، اما... (مكث ميكند و موزيانه ميخندد) اما خداوند به كلمه قسم خورده است.
پس چرا بعد از آلبوم «آخرين حرف معاصر» هيچ خبري از انديشه فولادوند شاعر نشد ؟
من از سال 79 كتابم با نشر ثالث و با مديريت آقاي جعفري در جريان چاپ افتاد و حدود سه ماه پيش به من خبر رسيد كه بالاخره بعد از شش سال در جريانات قانوني و اداري مجوز گرفته است. در حال حاضر هم آمادهي عرضه به بازار است، البته اين اشعار شامل نوشتههاي من با اسم «عطسههاي نحس» است. تا قبل از سال 80 است كه با انديشه فولادوند جوانتر و با انگيزهتري روبرو هستيم. اما دربارهي آلبوم دكلمهي شعر كه گفتيد يك آلبوم در دست داشتم و دارم كه حدود دو سال است كه مستمرا و گاهي متناوبا روي آن كار كردهام و هنوز كه هنوز است اين بچه حتي با يك زايمان غير طبيعي هم به دنيا نيامده .
فضاي اين آلبوم مثل «آخرين حرف معاصر» است ؟
نه، هیچ ربطی به آلبوم قبلی من ندارد و فارغ از هر گونه فضاهای کلاسیک است . با اسم «شليك كن رفيق» و شامل سه قطعهترانه، سه شعر و یک درد و دل با اهالی جنگ است که در راس الحرمینش هم نوستالژی نسل ما یعنی صدای آقای آهنگران با موضوع جنگ که 58 دقیقه کار خواهد شد.
راستی خانم فولادوند نمیدانم این شایعه را شنیدید یا نه، اما میگویند شما به دلیل آشنايياي که با حميد اعتباریان دارید، در فیلمهای سيران فیلم بازی میکنید؟
من بزرگ شدهی غرب تهران هستم و این جنس حرفها و آدمها را خوب میشناسم(میخندد) آقای اعتباریان از دوستان خانوادگی قدیمی من هستند، ولی اصولا من در طول زندگیام هیچ وقت در بحث سینما، قراردادی با هیچ شخص حقیقی نداشتم و معمولا قراردادهای من یا با خدا بوده یا اشخاص حقوقی و جمع.
فکر میکنم این شایعه زمانی شکل گرفت که من در فیلم «ستارهها» که یک فیلم بود و بعد سه فیلم شد بازی کردم و بعد هم در«سنگ کاغذ قیچی»، که شد چهار فیلم پشت سر هم و این شایعه به وجود آمد که من قرارداد 5 ساله با سیران فیلم دارم. در حالی که اگر بخواهید از روی ورقهایی که در دست ماست بحث کنیم، من کلا دو فیلم برای این کمپانی بازی کردهام.
اما به هر حال آن چیزی که ما میبینیم، چهار فیلم پشت سر هم است نه دوفيلم .
درست است، اما در یک کمپانی به علت مسایل مالی و تخصصی یک هیئت تصمیم گیری میکنند نه یک نفر. هر دفتر سینمایی، فرهنگ فیلمسازی خاص خودش را دارد، ممکن است فرهنگ فیلمسازی کمپانی با فرهنگ و نوع بازی کردن خلاق بازیگر به هم نزدیک باشد. و خود من، چه سيران فیلم چه هر جای دیگر، اگر هر چند تا فیلم به من پیشنهاد بدهند که به فضای روحیم بخورد، چه پشت سر هم چه جدا جدا بازی میکنم.
غیر از بازیگری و شاعري ، مشغول چه کارهایی هستید؟
من در بچهگی خیلی زود شروع به کار کردم. کارهایی كه هیچ ربطی به مباحث حال حاضر ندارد. مثل نجاری و خرید و فروش که هنوز هم یکی از علائق اصلی من است. یعنی تجارت به معنی کامل خودش كه برایم جذاب و جالب است. اما میتوانم بگویم مهمترین کاری که میکنم ديدن فيلم و خواندن كتاب است و اصلا اهل قدم زدن و گردش در فضاهای سبز و این جور چیزها نیستم.



