تبليغاتX
سه نقطه
سه نقطه

 

.

.

.

 

    برای ادامه‌ی این مسیر و ادامه‌ی سه‌نقطه  دُمل  را انتخاب کردم؛

    وب‌لاگ جدیدم ؛                     http://domal.blogfa.com/

 

.

.

.

 

+ ( سه نقطه ها را با من سکوت کن ) خط خطي هاي


 چهارشنبه ۲۷ خرداد 

 

(ربنا افرغ علینا صبرا، و ثبت اقدامنا و انصرنا علی‌القوم‌ الکافرین)
«پروردگارا برما شكيبايي و استقامت عطا کن و گامهاي‌مان را استوار بدار و ما را بر کافران پيروز گردان»

 

1  با این‌که حرف برای گفتن زیاد است، اما مهم‌ترین حرف‌هایم یک یادداشت است... توصیه می‌کنم فقط و فقط این یادداشت را بعد از گذشتن یک‌هفته، یک‌بار دیگر بخوانید>>>  نهروان در پیش است!

2  امام خمینی: مشروعیت هر حکومتی با مردم است...

3 سیم‌هایی دوباره متصلند        توی افکار نکبت موزی
     مارش می‌زد دوباره رادیو‌ها      جنــــگ... جـــــــــــــــــنگ... تا پیروزی!

4  دوست دارم آن‌هایی که می‌گفتند؛ رضا تو سیاه می‌نویسی!، رضا چرا عاشقانه نمی‌نویسی؟ رضا چرا شعرهایت این‌قدر تلخ و پرخاشگر است؟ رضا چرا در نوشته‌هایت امید نیست؟!!! رضا چرا این‌قدر از جنگ و مبارزه و شلیک می‌نویسی و در جو هستی؟! رضا چرا؟ چرا؟ چرا؟ چ...ر...ا...؟ حالا بیایند و به من جواب بدهند که دوستان، رفقا، خوانندگان این نوشته‌ها، رهگذران و... آیا حتمن باید خون رفیق و هم‌وطن‌تان روی صورت‌تان بپاشد تا باور کنید که وضعیت و شرایط جامعه‌تان چیست؟ آیا هنوز هم می‌خواهید خودتان را گول بزنید؟ آیا هنوز هم این سوال‌ها را از من می‌پرسید؟ آیا...
 این‌ روزها آن‌قدر خون روی لباس و صورتم پاشیده و آن‌قدر آدم‌های له و لورده را از زیر دست و پا بیرون کشیده‌ام، که تمام لباس‌هایم از قطرات و شُره‌ی خون‌ها سفت و خشک شده است. این تصاویر را از سال 76 تا به امروز دیده‌ام، بدتر و بهتر، فرقی نمی‌کند و حالا شمایی که ندیده بودید و حالا دیده‌اید، باید بدانید و بفهمید که بعد از دیدن این صحنه‌ها و استشمام بوی خون هم‌وطن، رفیق و برادر دینی‌تان دست‌تان جز به‌ این‌طور نوشتن و این‌طور دیدن نمی‌رود، که اگر برود هم فرموش کارید و هم باید به غیرت و شرف ایرانی بودن‌تان شک کرد...

5  اعتراف می‌کنم که تا به امروز چنین صحنه‌ی افتخارانگیز و غرورانگیزی ندیده‌ بودم. میلیون‌ها نفر، سبزپوش، با این‌که می‌دانستند امکان تیراندازی و سرکوب هم هست، از میدان امام‌حسین(ع) تا میدان آزادی، پیاده و در سکوت محض اعتراض مدنی خودشان را به گوش حکومت و جهانیان رساندند. هیچ‌کدام از حکام‌مان قدر مردم ایران را نمی‌داند. جز امام خمینی (ره) که فهمید مردم ایران چه گوهر‌های نابی هستند...

6   ما پای گرفتن حق‌مان ایستاده‌ایم. بکشید، بزنید، بگیرید... ما هنوز ایستاده‌ایم... نه اغتشاش می‌کنیم و نه شهرتان را به‌هم می‌ریزیم، فقط در سکوت راهپیمایی می‌کنیم، تا بفهمید که میلیون‌ها نفریم نه یک‌صندوق و نه هوادار و تماشاچی فوتبال!!!!! و همین میلیون‌ها نفر از ما می‌توانند چند کیلومتر را در سکوت راه بروند، بدون شعار و شلوغی... اما بدانید که این سکوت تا جایی‌ست که مارا به اسم غارت‌گر و خس‌وخاشاک و اغتشاش‌گر ندانید و حق‌مان را به‌ ما برگردانید... تا امروز و تا "این‌جا" همین بس که ستون خانه‌ها و قلب‌های خالی از ایمان‌تان از صدای حضور و سکوت مردم به لرزه در بآمده است...

7  لا حَولَ وَلا قَُوَتَ اِلی‌باِللهْ العَلی ِالعَظیم...

  

+ ( سه نقطه ها را با من سکوت کن ) خط خطي هاي |


شنبه ۲۳ خرداد

این تازه آغاز طوفان است...

همه چیز به هم ریخت. یعنی همه چیز را به هم ریختند. این موضوع به این ساده‌گی‌ها حل شدنی نیست. این‌ها نفهمیدند که این‌بار با دفعه‌های قبل فرق دارند. مردم شرف و عزت و غیرت و پرچم‌شان را می‌خواهند. فعلا صبر می‌کنیم و در انتظار پیغام هاشمی کربوی یا موسوی و کرباسچی می‌نشینیم. امیدوارم این‌بار از حق‌مان دفاع کنند یا اجازه بدهند برای غیرت‌مان از حق‌مان دفاع کنیم.

موسوی... موسوی... پرچم ایران منو پس بگیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر

پاش بیفته باز دوباره توی مغربت می بارم
باز توی منطقه ی مین دست و پامو جا می ذارم...
(اندیشه فولادوند)

+ ( سه نقطه ها را با من سکوت کن ) خط خطي هاي |


جمعه ۲۲ خرداد 

یادداشت سوم برای انتخابات

 

آرامش قبل از طوفان؛

همه چیز آرام و ساکت است. آرام و ساکت، از جنس اعصاب خورد کن و دل‌شوره‌آور. انگار نه انگار که تا دیروز، هر روز و شب پر بود از اخبار و اتفاقات مهم. انگار نه انگار زمین و زمان و خیابان‌ها و کوچه‌ها پر بود از فریاد و شعار و آدم. همه‌چیز آرام است، آن هم از مدل دل‌شوره‌آور. درست مثل آرامش قبل از طوفان. درست مثل مریض دم‌مرگی که یک‌هو حالش روبراه‌ می‌شود و بعد یک‌هو از دنیا می‌رود. همه‌چیز آرام است و ساکت. شبکه‌ی اس‌ام‌اس قطع است و دیگر صدای زنگ اس‌ام‌اس موبایلم پشت به پشت هم به‌صدا در نمی‌آید. صدای رادیو و تلوزیون هم که دل‌شوره را بیشتر می‌کند. از بس از حضور چشم‌گیر مردم می‌گوید از بس خنثی و حال بهم‌زن است. بیست و چهار ساعت آینده به همین صورت طی می‌شود، تا آغاز هفته. هفته پیش‌رو از هفته‌های گذشته حساس‌تر است، چون این هفته، هفته تسویه‌حساب‌ها و نتیجه‌گیری‌ها و هفته‌ی رقم خوردن آینده‌ی ایران است.
تا صبح بیدار بودم و چشمم به ساعت بود که زودتر هشت شود و بروم رای‌ام را بدهم. ساعت هشت از خانه بیرون رفتم، به گمان این‌که به خلوتی صندوق‌ها برسم. اما اتفاق میمون و خوب این بود که صندوق‌ها همه شلوغ بود. از چهره‌ها و صحبت‌ها می‌شد فهمید که گرایش‌شان به کدام سمت است. بعد از رد کردن چند صندوق به‌جایی رسیدم که خلوت‌تر بود. توی صف ‌چهار پنج نفر بودند که شناسنامه‌شان هیچ مهری نداشت و اولین رای‌شان بود، سن‌شان هم بالا بود. بعد از دیدن این صحنه‌ها دلم کمی آرام‌تر شد. اما هنوز نگران لحظه‌ای هستم که رای‌ها شمرده می‌شود. نگران پروسه‌ی اعلام رای هستم و دست‌هایی که وظیفه‌ی شرعی‌شان را بر تقلب و تغییر آرا می‌دانند. اما دل‌شوره‌ام کم‌تر از قبل شده.

با این‌که دوست ندارم بگویم به چه‌کسی رای داده‌ام، اما به علت دلائل رای‌یی که به ایشان دادم باید اعلام می‌کنم که رای من "میرحسین موسوی خامنه" است.

یک دولت بی طرف:

1   میرحسین از طرف حاکمیت شخص موجه‌ی به‌حساب می‌آید و برای حاکمیت قابل پذیرش است. به‌همین دلیل می‌تواند جامعه را به سمت ثبات سوق دهد. مهم‌ترین نکته‌ی میرحسین این است که می‌تواند دولت ائتلافی تشکیل دهد. از مدیران کارگزارن گرفته تا سردمداران اصلاحات و حتی اُپوزسیون و از آن سمت هم اصولگرا. این دولت قابلیت پذیرش عمومی دارد. زیرا عقلانیت را حکم قرار می‌دهد و شخص میرحسین هم نقطه‌ی سقل این ائتلاف قرار می‌گیرد.

به‌دلیل ژست روشنفکری – نه به‌معنی بد، که نیکش - ، به دلیل چهارچوب‌های زندگی‌اش در بیست سال گذشته – رئیس فرهنگستان صبا که صرفن با هنر و هنرمند و روشنفکر برخورد داشته – ، به دلیل این‌که - چه‌بخواهد و چه نخواهد – از طرف جنبش اصلاحات معرفی شده و اقبال عمومی‌اش هم به همین خاطر بوده و به دلیل موضع سیاسی که در این ماه‌ها گرفته و مورد یورش افراطیون و مذهبیون رادیکال قرار گرفته، نمی‌تواند، نمی‌خواهد و مجاز نیست که از حدود تعیین شده‌ی سیاسی‌اش عدول کند و به‌گفته‌ی دوستان اصول‌گرایانه رفتار کند.

علی‌رغم صحبت دوستان مبنی بر ارائه‌ی نکردن برنامه‌ی مشخص، برنامه‌های دولت آینده‌ی میرحسین در دفترچه‌ای که معرفی کرده، به صورت مشخص و کامل – البته نه به‌ریزی و روشنفکری کروبی – که به‌صورت برنامه‌هایی که قابل تکمیل شدن از طریق تیم حامی و فکری است، ارائه شده و قابل باور و اجرایی در شرایط حاکمیت هستند.

‌  با توجه به گرایش حاکمیت – که دیکتاتوری مذهبی‌ست – نمی‌شود و عقلانی و درست هم نیست که پایه‌ها را یک‌هو دچار تغییرات بنیادین کرد – که کروبی تیمش برنامه‌هایشان چنین است – و باید به‌صورت آرام و در گذر زمان این اتفاق بی‌افتد و باید اجازه داد تا مرحله‌ی گذار را طی کند. که میرحسین مرد چنین میدانی‌ست.

مقایسه‌ی میرحسین امروز یا سی‌سال پیش اشتباه بزرگی‌ست. هر حکومتی که روی کار می‌آید – حتی روشنفکرترین حکومت‌ها – در چند سال ابتدایی خودشان به‌صورت قهرآلود و چکشی برخورد می‌کنند. همان‌طور که شرایط حاکمیت و جامعه‌ی امروز با سی‌سال گذشته قابل مقایسه نیست،  مقایسه‌ی میرحسین امروز هم با سی‌سال گذشته قابل مقایسه نیست. میرحسین - علی‌رغم پرونده‌ی نه‌چندان روشنش در ابتدای حکومت – بیست سال سکوت کرد، به‌دلیل اعتراض به راس حاکمیت. به همین خاطر می‌تواند مهره‌ی تازه نفسی باشد که با توجه به خاستگاه جامعه قابل تغییر و شکل‌پذیر است.

6 شاید میرحسین هیچ‌گاه اصلاح‌طلب حقیقی نباشد و نشود، اما زیر پرچم دولتش می‌تواند، کم‌توانی و ناتوانی چهارساله‌ی گذشته اصلاحات را برطرف کرد. می‌توان  به‌صورت اصولی و درست اصلاحات حقیقی و بنیادین را با تقریری نو باز در جامعه بنیان‌گذاری کرد. همان‌طور که گفته شد، روی کار آمدن مهدی کروبی – شیخ اصلاحات – و تیم‌اش در شرایط حال حاضر، جامعه را دچار تنش و درگیری می‌کند، که از هیچ لحاظی این موضوع به نفع جامعه‌ی ایرانی نیست. زیرا در چهار سال گذشته، جامعه به اندازه‌ی ممکن هم تنش داشته و هم تناقض و درگیری. در شرایط حال، حاکمیت باید دارای ثبات باشد تا بتوان به‌صورت بنیادین در آینده‌ی نزدیک مبانی‌اش را تغییر داد.

بنده هنوز محمد خاتمی را بزرگ‌ترین خائن به اصلاحات می‌دانم و به هیچ‌وجه ایشان را دارای صلاحیت برای اداره و ادامه‌ی اصلاحات نمی‌دانم و دولت موسوی را هم صرفا اصلاح‌طلب نمی‌دانم. آخرین خیانت خاتمی را هم به اصلاحات دو پاره کردن اصلاحات می‌دانم که خود جای سوال و پرسش دارد! اگر از لاک روشن‌نگری و اصلاح‌طلبی بیرون بیائیم و به توده‌ی جامعه‌ی حامی موسوی و خاتمی نگاه کنیم، می‌بینم که این جمعیت کثیر سبزپوش، پتانسیل سوق دادن به سمت اصلاحات حقیقی را دارند. اما نکته‌ای که نباید فراموش کنیم این است که قبل از اصلاحات حاکمیت، ابتدا باید نیازهای اولیه‌و روزمره‌ی جامعه فراهم شود و باید ابتدا آمده‌ی بحران‌های تغییر و اصلاحات را داشته باشند. و بعد به سمت روشنگری و تربیت جامعه‌ی اصلاح‌طلب حرکت کرد. به عقیده‌ی من کروبی و تیم‌اش که از نظر مبانی فکری و حاکمیتی اصلاح‌طلبان حقیقی هستند در مرحله‌ی دوم باید صاحب قدرت باشند. زیرا مبانی چرخش فکری‌شان بیشتر به سمت موضع تغییر گرایش دارد تا آسایش روحی و روانی زندگی مردم. دولت میرحسین می‌تواند بستر خوبی برای به قدرت رسیدن، بنیان‌گذاری و انجام مرحله‌ی دوم باشد که تنها از کروبی و تیم‌اش برمی‌آید.  

حضور زهرا رهنورد در کنار میرحسین به عنوان بانوی اول ایران – که شاید در قانون اساسی توجیح نداشته باشد اما عملن همان بانو اولی‌ست – می‌تواند نوید بخش اتفاقات خوبی باشد. زیرا زندگی مردی مثل میرحسین – با ریشه‌ها تفکری انقلابی - با زنی مثل رهنورد  که در جامعه حضور فعال دارد، روشنفکر است، نویسنده و پژوهشگر است، می تواند نشانگر نوع تفکر آن مرد بر جهان پیرامونش باشد. می تواند نشان‌گر موضوع مهمی باشد که نباید ساده از کنارش گذشت، آن هم این است که؛ مردی که بتواند باچنین زنی زندگی کند، قطعن یک اصولگرا نیست و باید بازتر و روشن‌تر فکر کند و مبانی فکری‌اش با یک مرد اصولگرا زمین تا آسمان فرق دارد.

از پیشینه‌ی نه‌چندان روشن میرحسین و بیست سال سکوتش می‌تواند یک نتجه‌ی روشن گرفت. این مرد اهل سازش نیست. سازش‌کار و محافظه کار نیست. نشان می‌دهد که زیربار حرف غیراصولی نمی‌رود. با توجه به شماره ی ۱ – نوع پزیشن حضورش در انتخابات و ژست روشنفکری‌اش – و شرایط نامعقول و بحرانی حاکمیت  ایران این خصلت بسیار مهم و ضروری‌ست.

10  شاید اگر میرحسین در این شرایط گنگ کاندید نمی‌شد، خیلی نکات مهم‌تر و کلیدی‌تری را مردم متوجه می‌شدند که غیر از نه گفتن به احمدی‌نژاد است. تمام نکات بالا را به‌علاوه‌ی این نکته کنید که میرحسین مرد سیاست است. سیاست‌مداری که فرهنگ را هم می‌فهمد. و سیاست‌مدار بازی سیاسی را خوب بلد است و برای مرد سیاست بودن اولین نکته این است که پیشینه‌ات را کنار بگذاری و آن‌طوری که مشروعیت حکومت که مردم هستند رفتار کنی. مرد سیاست‌ بودن یعنی از تمام قدرت‌ها برای قدرت گرفتن دولت‌ات استفاده کنی – که این نکته برای بنیان اصلاحات مهم است -. میرحسین خوب می‌داند که دیگر حکومت رادیکال جواب‌گو نیست و باید همان‌طور که اصول دموکراسی حکم می‌کند رفتار کند. تمام نکات بالا را به‌علاوه‌ی این نکته بکنید که پیشینه‌ی میرحسین نشان می‌دهد که او هم سیاست‌مدار با معرفتی‌ست و پشت طرفدارن و حامیانش را خالی نمی‌کند. باز هم می‌گویم که کاش در شرایط معقول‌تری کاندید می‌شد که تنها دلیل رای دادن مردم جو و موج نه گفتن به احمدی‌نژاد نبود تا خصلت‌های واقعی‌اش در این بل‌بشو گم نمی‌شد.

 

پی‌نوشت: برای امثال مایی که 76 را دیده، 78 را دیده و زمین خوردن اصلاحات را، دیگر هیچ‌چیز روشن و قطعی نیست. شاید سال بعد همین موقع از رایی که دادم پشیمان باشم. اما اکنون به رایی که دادم امیدوارم و درست می‌دانم‌اش.

 

+ ( سه نقطه ها را با من سکوت کن ) خط خطي هاي |


 چهارشنبه ۲۰ خرداد

 

یادداشت دوم برای انتخابات

  

 

"پرچم سبز" موج نیست؛ نشانه‌ی حرکت است!

 

شاید بهتر باشد که با مقدمه‌ای آشنا و بدیهی شروع کنم. هر جنبشی نیاز به مانیفست، رهبر و پرچم دارد. جنبش دوم خرداد، یا بهتر است بگویم جنبش اصلاحات، تکلیف و هدفش مشخص است. جنبشی‌ست که مانیفست دارد. مانیفستی که اگر بخواهیم در یک جمله خلاصه‌اش کنیم؛ اصلاح مسیر حکومت در چهارچوب‌های مشخص از ابتدای تاسیس تا کنون، برای حال و آینده‌ی میهن و حکومت است. این تعریف با مذاق خیلی از سردمداران و اهالی حکومتی سازگار نیست، اما مرد و اکثر توده‌ی جامعه – که رکن اصلی و دلیل مشروعیت هر حکومتی‌ست – خواستار و حمایت‌گر این جنبش هستند. دوم خرداد 76 اتفاقی بود که نشان داد جامعه به این تغییر نیازمند است و روی خوش نشان داده. خاتمی رهبر و بنیان‌گزار جنبش شد و حرکت را آغاز کرد، بدون هیچ پرچم و نشانی که گواه اهالی فعال و خواستار این عرصه باشد. در تمام دنیا و تمام جنبش‌ها، همیشه ابتدای حرکت با مشکلات، تفرقه‌ها، ناسازگاری‌ها، برخوردهای رادیکالی و... مواجه است. که عبور از تمام این فراز و نشیب‌ها نیاز به همبستگی و مدیریت و جسارت دارد. هشت سال دولت اصلاحات فعالیت کرد، شکست خورد، جامعه و مردم را سرخورده کرد تا دولت پوپولیست، رادیکال، مردم‌فریب، خودمحور و بی‌ادب محموداحمدی‌نژاد روی کار بیاید و قدرت را دست بگیرد. این اتفاق و حکومت چهارساله‌ی رئیس‌جمهور حال، موجب شد تا جنبش اصلاحات دوباره در بین مردم محبوبیت پیدا کند، تا برای انتخابات دوره‌ی دهم به سمت کاندیداهای اصلاحات گرایش پیدا کنند.
میرحسین موسوی؛ شخصی‌‌ست از سمت اولین رهبر اصلاحات مورد حمایت است و در آستانه‌ی انتخابات، جنبش اصلاحات را با تیزهوشی خاتمی و ارائه‌ی پرچم سبز تکمیل کرد. همان‌طور که در جامعه و بین مردم، رادیکال‌های مذهبی یک‌دیگر را از طریق چهره، نوع لباس پوشیدن ورفتار از بقیه‌ی تمیز می‌دهند، طرفداران اصلاحات و تغییر هم امروز با دستبند و پرچم سبز همدیگر را شناسایی می‌کنند. این اتفاق برای این جنبش بسیار درست و به‌جا رخ داد. زیرا موجب همبستگی و اتحاد، انگیزه، غرور و یکدستی در بین مردم و حامیان اصلاحات شد.
شاید درصدی از مردم، این پرچم را مختص میرحسین موسوی بدانند و بعد از انتخابات پرچ سبز را کنار بگذارند، اما اشتباه همین‌جاست. بعد از این همه مدت، حالا که اصلاحات صاحب نشان شده، نباید از دست برود و از این پس، بیرق سبز نشانه‌ی تمام اشخاصی‌ست که پایند و طرف‌دار اصول تغییر و اصلاحات هستند. شاید طرح ارائه‌ی این پرچم از سوی موسوی و یا خاتمی اتفاق افتاده باشد، اما این را فراموش نکنیم که استقبال مردم، یک؛ از شخص نیست، بلکه از اصلاحات و تغییر است و دو؛ این‌که این استقبال برخواسته از دل جامعه‌ی مردم است و از خاستگاه و انتظارشان نشئت می‌گیرد و چنین موج سبزی، سرتاسر ایران را فرا می‌گیرد.
شاید یکی از دلائلی که از بین دو کاندیدای اصلاحات، موسوی بیشتر مورد استقبال قرار گرفت همین پرچم سبز و هوشیاری خاتمی برای ارائه‌ی این موضوع باشد. اما یادمان نرود که هردوی این کاندیداها از طرف جنبش اصلاحات معرفی شده‌اند و حالا که پرچم سبز جنبش اصلاحات برافراشته شده، هرکدام که رای بیآورند، همانطور که باید پیرو اصول اصلاحات باشند، باید پرچم‌دار بیرق سبزی که حالا مردم قبولش کرده‌اند نیز باشند. زیرا همین پرچم سبز باعث شد تا مردم با هم متحد شوند و از قهر و بی‌تفاوتی نسبت به اتفاقات جامعه‌شان خارج شوند.
حتی اگر – بر فرض محال – اصلاحات در این دوره‌ی انتخاباتی رای نیاورد، پرچمی که امروز و در سال 88 دوباره برافراشته شد، نباید مثل دوره‌های قبل زمین گذاشته و رها شود. از امروز و حالا که اصلاحات در حال تکامل است، تازه راه اصلی خود را شروع کرده و باز پشتوانه‌ی گرم مردمی خود را در جامعه یافته است. و این بار مورد حمایت سطوح مختلف جامعه – نه فقط دانشجو – قرار گرفته و باز چشم امید مردم و آینده‌ی میهن به تنها مسیر و گزینه‌ی تغییر، یعنی جنبش اصلاحات و پرچم سبزش است. در این‌جا باز هم باید به این نکته بپردازم که "پرچم سبز" نشان میرحسین موسوی‌ نیست! بلکه نشان "جنبش اصلاحات" است. چه میرحسین موسوی بخواهد، چه نخواهد، براساس گرایش مردم به جنبش اصلاحات و پیوستن و معرفی ایشان به‌عنوان کاندیدای این جنبش، دیگر انحصار بیرق‌سبز متعلق به او نیست، بلکه متعلق به خاستگاه اصلی و درونی مردم و جامعه است. که گویا مدت‌ها چشم انتظار این جریان بودند که حالا سر تا پا سبز پوش برای روی کار آمدن دوباره‌ی دولت اصلاحات تلاش می‌کنند.
هشت سال دولت اصلاحات با بنیان‌گذاری خاتمی، شروعی بود که نقش نطفه‌ی حرکت اصلی را داشت، و حالا باید در پی اتفاق و تغییر اصلی باشیم. اتفاقی که بعد از آن هشت سال، و بعد از برافراشته شدن پرچم – که شاید از نظر خیلی‌ها موج  ساده به‌نظر برسد – نیاز به هدایت، حمایت، مدیریت، جسارت و رهبری دارد. تا مانند جریان دوم خرداد، مورد تعارض دوستان نادان یا دشمنان دانا و معاندان قرار نگیرد و مسیرش را به سمت تعالی طی کند.
نکته‌ی مهمی که این‌روزها همه‌ را درگیر خود کرده، با مشخص شدن خواسته‌ها قابل حل است. با توجه به سابقه‌ی این جریان و فعالیت اصلاحات نیازمند یک رهبر است.  رهبری که از پیروانش حمایت کند، خواسته‌های معقول و درچهارچوب اصوال را اجرا کند، مواضع اصلاحات را اجرا و رعایت کند، احترام بگذارد و دفاع کند، در برابر مخالفان رادیکال بایستد و سازش‌کار نباشد، به پیروانش پشت نکند و آنها را غریبه نداند، جسور و شجاع باشد، معقول باشد و سیاست‌مدار، فهیم باشد و مدیر، در بین طرفداران و مردم اعتمادسازی کند و شفاف حرکت کند و... . جنبش اصلاحات در این شرایط سخت، که دوباره مورد هجوم رادیکال‌ها و معاندان، آماج فحاشی‌های رغیب، درگیر رفتارهای پوپولیستی و دگم متحجران و مورد بی‌اعتمادی هسته‌ی حکومت است، نیازمند رهبر و لیدری‌ست که دارای تمام فاکتورهای گفته و نگفته‌‌ی بالا باشد. برای مشروعیتش باید تلاش کند که آرمان‌ها و تفکرات امام را همان‌طور که بوده، نه آن‌طور که سودجویان و متحجران دگم و مخالفان، به سود جیب و منفعت زندگی‌شان تحریف و تغییر و به‌خورد جامعه داده‌اند به وقوع بپیوندد. تا جنبش اصلاحات که هدفش تقویت، انسجام، برطرف کردن نقاط ضعف و تقویت نقاط قوت، برنامه‌ریزی حال و آینده‌ی کشور، از بین بردن خرافه‌پروری، مدیریت درست، ترویج فرهنگ، توازن و پیشرفت اقتصادی، قدرت صحیح و مطلوب جهانی و... برای میهن، مردم و حکومت است را در مسیر آرمانی خودش به نتیجه برساند.
پرچم سبز، پرچم جنبش مردمی اصلاحات است. پرچمی که امروز دوباره با عزت برافراشته شد تا دست به دست به نسل‌های بعد برسد. پرچمی که باید برای برافراشته ماندنش کوشید و مبارزه کرد و نوشت و خون‌دل خورد. تا روزی برای افتحار میهن و حکومت، بر قله‌های موفقیت و پیروزی، در کنار و زیر پرچم ایران خودنمایی کند و باعث آبروی ایران و ایرانی باشد.


امشب میدان ونک درگیری خیلی بالا گرفت. طرفداران احمدی نژاد گاز اشک آور زدند و چاقو کشیدند. مردم با سنگ زدنشان. فرار کردند و مردم موتورهای شان را آتش زدند... خدا به خیر کند... بوی ۱۸ تیر می آید.

این ثانیه شمار دارد دیوانه ام می کند... دیوانه...

 

+ ( سه نقطه ها را با من سکوت کن ) خط خطي هاي


سه شنبه ۱۹ خرداد 

یادداشت یک برای انتخابات
(حتمن مطالعه کنید)

 

 زیر شمشیر غمش رقص کنان خواهم رفت...
                                                              نهروان در پیش است...
                        دشمن شاد شدیم...

زمانی بر مردم خواهد آمد که در آن ارج نیابد، مگر فرد بی‌عرضه و بی‌حاصل و خوش طبع و زیرک. دانسته نشود مگر فاجر. مورد اعتماد قرار نگیرد مگر خائن و به خیانت نسبت داده نشود مگر فرد درستکار و امین. در چنین روزگاری بیت‌المال را بهره شخصی خود گیرند و از قرآن جز نشان نماند و از اسلام جز نام. (امیرالمومنین(ع))

این سخن از امیرالمومنین (ع)، در ابتدای نامه‌ی حامیان احمددی‌نژادی‌ست که از ستاد رضوان خروج کرده و به حامیان موسوی پیوسته‌اند.

بگذارید راحت و شفاف و بی‌پرده سخن بگویم و بنویسم. شرایط اصلن شرایط خوبی نیست. کنترل از دست خارج شده و موج ایجاد شده از سمت احمدی‌نژاد و مصباح‌یزدی و جنتی و دوستان و هواداران‌شان، آن‌قدر خطرناک است که دیگر بحث را از ریاست‌جمهوری فراتر برده و هدف را سوق دادن حکومت به دیکتاتوری دینی و یا به‌قول مصباح حکومت صرفن مذهبی – به معنی رادیکال – برده است. تمام تحلیل‌گران به این موضوع واقف هستند که این انتخابات، حکم لبه‌ی تیغ را دارد. حکم انقلابی درونی، از سمت دارو دسته‌ی اشخاصی که هیچ‌گاه – جز احمدی‌نژاد – در امور اجرایی و اساسی حکومت دست نداشته‌اند. آن هم به‌گونه‌ای که صراحتن – به‌کلام مصباح - هدفش حذف نیروهای اول انقلاب و پاک‌سازی تمام کسانی‌ست که صاحبان و پرچم‌داران انقلاب هستند. تا نیروهای جدید و به‌اصطلاح تازه‌نفسی چون احمدی‌نژادها جای‌گزین شوند و با تفکر دگم و رادیکال‌شان، ایران را تبدیل به یک حکومت دیکتاتوری مذهبی کنند.
دوستان، رفقا، همکاران... تمام کسانی که این یادداشت را می‌خوانید. شرایط بسیار بحرانی‌ست. این جمله‌ها و حرف‌ها فقط تحلیل‌های شخص من نیست، حتی حرف‌های احساساتی و تحت جو هم نیست. بلکه حرفی‌ست که این روزها دغدغه‌ی تمام کسانی‌ست که نسل اول انقلاب هستند، از مدیران مملکت هستند، از آدم‌های دست‌رس به اطلاعات هستند و... باور کنید که شرایط بحرانی‌ست. تحلیل‌ها نشان می‌دهد که در هر دو صورت، چه احمدی‌نژاد رای بیاورد، چه نه، در شهر درگیری سخت و...  به‌وجود خواهد آمد. درگیری که حتی از جنس 18 تیر هم نیست و فراتر. درگیری‌ست بین کسانی که از یک‌طرف شعرشان "نصر من ا.. و فتح غریب" و "یک یا حسین تا میرحسین" و "وای اگر موسوی حکم جهادم دهد" است با پرچ سبز سیدی و حسینی و از طرف دیگر کسانی‌ست که شعرشان "ماشالاه حزب‌ا..." و "وای اگر احمدی حکم جهدم دهد" و... با پرچ ایران و یقه‌های بسته و ریش‌های فراخ!. یعنی درگیری که این بار جای آدم‌هایش تغییر کرده. رادیکال‌های مذهبی طرف‌دار کسی هستند که قصدش براندازی یاران اول انقلاب و امام و ایجاد حکومت رادیکال مذهبی‌ست و مردم٬ طرف‌دار کسی هستند که به‌دنبال عقلانیت در حکومت و تثبیت حکومت و مشروعیت حکومت است. یعنی برعکس تمام درگیری‌هایی که تا به‌حال شاهدش بوده‌ایم. از طرف دیگر درگیری اصلی، چه احمدی‌نژاد رای بیاورد و چه نه، بین سه‌شخص اصلی اتفاق می‌افتد. هاشمی، رهبر، احمدی‌نژاد. که در این درگیری رهبر باید موضع صریح خود را اعلام کند. که اگر بر ضد احمدی‌نژاد باشد باز ایشان در بین طرف‌دارانش که اکثریت حامیان احمدی‌نژاد هستند تفرقه انداخته و باعث درگیری شده است. اگر هم هاشمی را بکوبد – که طبق صحبت‌هایی که شده احتمالش به شدت ضعیف است – طرفداران هاشمی و میرحسین اغتشاش ایجاد می‌کنند و به دادخواهی این ائتلاف با یاران سگ‌صفت احمدی‌نژاد وارد تنش می‌شوند.
نمی‌دانم چه اتفاقی در پیش است. تنها چیزی که می‌دانم و مطمئن هستم، فضای متشنج و بیماری‌ست که این‌روزها در بین مدیران و صاحبان حکومت جریان دارد. بسیج و سپاه از همین حالا دستور دارند که بعد از انتخابات با مردم برخورد جدی٬ کوبنده و فاشیستی کنند. مردمی که پرچم یاحسین دست‌شان است و سربند سبز یا زهرا به سر می‌بندند. مردمی که شعارشان دروغ نگفتن و تهمت نزدن است که از اقسام صریح قرآن و اسلام است. مردمی که دیگر امروز می‌فهمند که باز "خوارج" به‌پا خواسته‌اند و باز قرآن‌ها را بر سر نیزه برده‌اند... قرار است این‌بار با این مردم برخورد شود، نه...
به صراحت می‌گویم که از حالا خودم را برای آن درگیری آمده کرده‌ام. حتی اگر در بین جوانان زیبارو و لطیفی که شعار می‌دهند، موقع یورش عناصر نظام تک بمانم هم فرار نمی‌کنم و به‌حکم دفاع از حق می‌مانم و بدون پُزهای روشنفکری شمشیر می‌کشم. مگر پیشوای مکتب ما با "خوارج" چه کرد؟ لحظه‌ای درنگ نکرد. و امروز این‌ها "خوارج" هستند و برای از بین بردنشان لحظه‌ای نباید دریغ کرد...
دوستان، رفقا، همکاران... تمام کسانی که این یادداشت را می‌خوانید. خودتان را برای احقاق و دفاع از حق، که وظیفه و رسالت تک تک ماست آماده کنید. ما رای می‌دهیم و وظیفه‌مان را انجام می‌دهیم. اگر شخص اصلح انتخاب شد و ماجرا خوابید که هیچ. اما اگر به هر دلیلی، متحجران بی‌خدا و رسول و امام، با تقلب، دروغ، سوءاستفاده از موقعیت و... – که طبق دستور رئسای‌شان وظیفه‌ی شرعی و دینی خود می‌دانند!!! – باز هم روی کار آمدند؛ سینه‌های‌تان را سبک کنید، قلب‌تان را آرام و مطمئن کنید، شمشیرها‌ی‌تان را تیز کنید و قدم‌هایتان را محکم بردارید، که جنگ نهروان در پیش است... و شمشیر برهنه و قلبی آکنده از امید و توکل می‌خواهد، تا برای پیروزی و احقاق حق سینه پر کرد.

 

+ ( سه نقطه ها را با من سکوت کن ) خط خطي هاي |


 جمعه ۸ خرداد

  آب دهانت را، همیشه قورت نده
                                 بعضی اوقات
                                                  باید،
                                                    مجبوری،
                                                           تف کنی،
                                                                توی صورت آدم‌ها

1خیلی وقت است ننوشته‌ام و واقعن ذهنم یاری نمی‌کند این روزها تا چیزی بنویسم. موضوع فقط همین است.

2اتفاق‌های جالبی برایم می‌افتد. تازه‌گی‌ها، یعنی دو سه شبی می‌شود که مزاحم تلفنی پیدا کرده‌ام. از بعد از تعطیلی نشریه و حتی قبل‌ترش مزاحم تلفنی داشتم که زنگ می‌زدند و الکی فحش می‌دادند. یا مثلا الکی زنگ می‌زدند و قطع می‌کردند. خب برایم یک موضوع عادی بود. اما این یکی خیلی عجیب و جالب است. نمی‌دانم شماره‌ام را از کجا پیدا کرده.  شب‌های اول ساعت دو و سه نصفه شب زنگ می‌زد و قطع می‌کرد. یک‌بار که زنگ زدم و گفتم: شما؟ گفت: شما تماس گرفته‌اید و بعد می‌پرسید شما؟ دیدم راست می‌گوید. عذرخواهی کردم و دیگر توجهی به میس‌کال‌های بعدی‌اش نکردم. تا این‌که یک شب ده‌بار پشت هم زنگ زد و بار آخر قطع نکرد و حرف زد. من هم آن شب اصلن اعصاب درست و حسابی (بابت اتفاق جالب دیگری که برایم افتاده بود) نداشتم و به‌شدت عصبانی و بودم. خلاصه سرتان را درد نیاورم. خانم گفتند که می‌خواهند مخ بنده را بزنند!!! آن هم همین‌جوری و الکی! فکرش را بکنید! آدم قحط است مگر؟ گفت: شماره‌ات را از دوست‌دختر! یکی از دوست‌هایت گرفته‌ام و بیشتر از این نپرس! و داستان هنوز ادامه دارد و ایشان هنوز در تلاش... شب‌های اول قضیه روی مخم بود و می‌خواستم ته و توی این یکی مزاحم را دربیآورم. اما حالا، در این روزهای خوش‌اقبال، برایم شده مثل پیام بازرگانی و باعث خنده. واقعن دستش درد نکند که من را دچار احساس بچه‌ مدرسه‌ای و دبیرستانی‌ها کرده. هنوز جواب تلفنش را نمی‌دهم و به اس‌ام‌اس راضی‌اش کردم!!!  درباره‌ی هلو بودنش و هندوانه در بسته و... صحبت می‌کند و من هنوز متعجب این موضوعم که آن کسی که شماره‌ی بنده را به ایشان داده، من را ندیده و نمی‌داند که بهتر از من برای این‌که مخش را بزنند خیلی زیاد است؟!  این‌جوریا!

3قصد دارم درباره‌ی انتخابات مفصل، آن هم در روزهای آخر بنویسم. الآن بازی‌ها و حرف‌ها و رفتار طرف‌داران و مخالفان و... را نظاره‌گر هستم و بعد از به‌نتیجه‌ی قطعی رسیدن، می‌نویسم. نمی‌دانم دوستانم در این بل‌بشوی انتخاباتی که در  این دوره بازی‌ها و سیاسی‌بازی‌های مرموزانه‌اش به اوج رسیده، در زمانی که ابتدا باید روایط اصلی و... را کشف کرد و... چه‌طور و روی چه منطقی همه‌شان یک‌هو و یک‌طرفه به قاضی می‌روند و حکم صادر می‌کنند و بیانیه می‌دهند و... و این هم خودش جای تعجب دارد و جزو همان بل‌بشویی‌ست که گفتم. شاید آن‌ها هوش سیاسی‌شان از من بالاتر است،نمی‌دانم، ولی من فعلن صبر می‌کنم تا برای خودم به نتیجه‌ی معقول و محکمی برسم.

4یک شعر قدیمی. فکر کنم مال یک‌سال پیش باشد و خودم از بین ورق‌پاره‌ها تازه کشفش کرده‌ام. دوستش داشتم. با این‌که شاید خیلی‌ها دوستش نداشته‌ باشند.

استغفرالله َ ربی و اتوب‌ و... همین؟
من پستم و به خودم می‌رسم ببین...
از واژه‌ها نترس و منُ جاودانه کن
سیر سلوک دود و... قرص لرُاتادین
سردرد و منگ و کجا رفت گریه‌هات؟
سطر دو از پاراگراف حکم یقین؟!
هی! پابرهنه نپر توی حرف من
لااقل بخر یه جفت... بند پوتین-
بند و بپیچ دور گلو و... هآی و هــآی
تا پاره شه امشب چُرت لنیــــن!
استغفرالله  و چیزی عوض نشد...
چسبیده عکس مبارز روی کمد
هی می‌نویسه و خط می‌زنه، ولی
پر رنگ‌تر نمی‌شه همیشه نوک اتود
استغفرالله َ ربی و اتوب‌و دود و دود... انگار پشت در خانه‌تان کسی نبود...

(رضا صدیق)

 5چند وقتی‌ست که "گل پیچک" توی اتاقم را بیشتر رسیدگی می‌کنم. بزرگ‌تر شده و شب‌ها برایم آواز می‌خواند و دور تنم می‌رقصد. آبش می‌دهم و با دست‌مال خیس روی برگ‌هایش می‌کشم و نوازش می‌کنم و برایش از اتفاقات می‌گویم. بعد از سیگار، دومین چیزی‌ست که خوب به حرف‌هایم گوش می‌دهد وجواب‌های درست و دقیق را به‌جا تحویلم می‌دهد. گل دوست داشتنی‌ست. خیلی وقت بود که برای تزیین اتاقم خریده بودمش. اما تازه‌گی‌ها کشفش کردم  و هی بزرگ‌تر می‌شود

 6 اولین شاعرانگی من سیگار بود و...
حالا که خوب نگاه می‌کنم می‌بینم پدرم راست می‌گفت. همه‌چیز از سیگار شروع می‌شود؛
اگر سیگار نمی‌کشیدم، هیچ گاه لذت رژ لب صورتی‌ات را روی فیلتر سیگار سفیدم نمی‌چشیدم و هیچ‌گاه آن مزه‌ی عصاره‌ی دود لب‌هایت، این‌طور گیج نمی‌کرد.همه‌چیز از سیگار شروع شد. وقتی در آن شلوغی آدم و فریاد، گوشه‌ای ایستاده بودم و سیگار خواستی. برایت روشن کردم و سیگار را توی مشتت قایم کردی، تا کسی نبیند. ـ این‌جا کسی حواسش نیست. می‌توانی راحت باشی. خندیدی و ابروهایت را بالا انداختی. هیچ‌وقت نپرسیدم منظورت چه‌ بود. رفتی گوشه‌ای. پشت ستون، جایی که کسی نبیند. بوی عطرت جلوی صورتم مانده بود و توی سینه‌ام پر می‌شد از تو. عطر تو، و گودی گونه‌هایت هنگام خندیدن و ابرو بالا انداختن. پدر راست می‌گفت، همه‌چیز از سیگار شروع می‌شود. از همان شروع‌ها که پایان ندارد. سیگار پل بود از من به تو، اعتیاد به تو و تمام سیگارهایی که رژ لب صورتی دارند. از همان رژها که فقط روی لب‌های غنچه‌ای و خندان هست. از پشت ستون بیرون آمدی، خندان بودی، و سر به‌هوا و سرحال. از همان حال‌هایی که وقتی با هم توی باران و کوچه‌های دربند می‌دوئیدیم، از همان‌هایی که وقتی برایت شعر می‌خواندم دچارش می‌شدی، از همان‌هایی که وقتی اذیتت می‌کردم زیرلبی فحش می‌دادی و لبت را با دندان گاز می‌گرفتی و با مشت توی بازویم می‌زدی. سرحال بود، مثل تمام این‌ها و آن‌ها. به سمتم آمدی. تشکر کردی ـ سیگار مال شماست و پیش من امانت. خندیدی و ـ گفتم‌ هــا! سیگار توی جیبم بود.  نگو دست شماست. رد کن بیاد پسر. و با هم خندیدیم. انگار تمام آدم‌های توی سالن محو بودند و ایستاده، بی‌صدا و بی‌تحرک. انگار فقط من بودم و تو و بوی سیگار و عطرت. چه‌قدر خندیدنت را دوست دارم، وفتی شیطنت گل می‌کند در وجودت و خانم‌وار ابرو تکان می‌دهی و چشمانت را ریز می‌کنی. بله، گوش کن! پدرم راست می‌گفت... همه‌چیز از سیگار شروع می‌شود. شروع شد همان شب. چه‌طور؟ نمی‌دانم و نمی‌دانی. من معتاد سیگار بودم و تو سیگار می‌کشیدی و "سیگار"، اولین شعر رومانس من و تو بود. هیچ‌وقت شب‌هایت را فراموش نکرده‌ام و مخصوصن یک شب را. یادت هست آن شبی را که سیگارهای‌مان تمام شده بود و با هم یک نخ سیگار می‌کشیدیم؟ تو همیشه داد می‌زدی ـ سیگار را خیس نکن! و من هم به‌جای رژ لب‌های صورتی‌ات دود را توی صورتت فوت می‌کردم و تو جیغ می‌زدی و می‌خندیدم... فصل مشترک تمام خاطره‌های ما "سیگار" بود و شعر‌های‌مان. شعرهایی که نمی‌نوشتیم و از خط‌های کف دست‌مان روخوانی می‌کردیم. شعرهایی که از توی چشم‌های هم می‌دزدیدیم و دودش را در سینه حبس می‌کردیم. شعرهایی که نگفته رها کردیم و رفتیم... خوب گوش کن. با تو هستم. پدرم راست می‌گفت... همه‌چیز از سیگار شروع می‌شود...

 

7یک عکس از تفرش، جایی که دوهفته مهمان دوستانم بودم و سر فیلم‌برداری و ساخت فیلم یکی از دوستان. مهتاب می‌رفت و خورشید طلوع می‌کرد. صبح بود و طبق معمول خوابم نمی‌برد. برای همین بهترین کار را عکس گرفتن دیدم که برای روحیه خودم هم خوب بود: به امید طلوع خورشید...

تفرش-طلوع خورشید- به امید طلوع خورشید... 

پی‌نوشت1: به "وهاب گایینی" دوست عزیزم، بابت موفقیت دو فیلم کوتاه‌ش "خواب تلخ" و "برش‌های کوتاه" که خوشبختانه توی هردوی آن‌ها هم بازی کردم، تبریک می‌گویم. به امید موفقیت‌های بعدی‌ات هستم وهاب جان.  

پی‌نوشت2: پست طولانی شد. به‌جای این‌همه ننوشتن این روزها. الکی برای سه‌نقطه‌ام نوشتم. انتظار ندارم کسی بخواند. خواستم دل بلاگ همیشه منتظرام سه‌نقطه‌ را به‌دست بیاورم. همین.

پی‌نوشت۳: امیدوارم این تایمر خداحافظی دکتر!!! را با ریاست جمهوری چهار سال دیگر زل زل نگاه نکنم...

 

 

+ ( سه نقطه ها را با من سکوت کن ) خط خطي هاي |


سه شنبه ۱۵ اردی بهشت

این روزهای گند؛
                      حتمن یه خاطره ان...

نیستم. دنبالم نگردید که می دانم نمی گردید. در سفر هستم و سر فیلم. از وقتی نشریه تعطیل شده رفقا  زنگ می‌زنند و پشت به پشت هم سر سه فیلم‌کوتاه رفتم. درباره‌ی جزئیاتشان بیشتر می‌نویسم، وقتی برگشتم. چون داستان هنوز ادامه دارد. دو روزی به تهران برگشتم و دوباره امشب راهی سفر هستم. از امشب تا جمعه‌ی دو هفته‌ی بعد تهران نیستم. گوشی‌ام هم خاموش است و از دسترس خارج. با هرکسی که خودم دوست داشتم تماس می‌گیرم. این‌روزها این‌طوری برایم بهتر است.
ساکم دم در است و لباس پوشیده‌ام. گفتم قبل از رفتن این جمله‌ها را بنویسم و بعد راهی شوم. گفتم نکند دشمنان عزیزم که بعضی‌هاشان روزی دوست بودند، پیش خودشان فکر کنند حالم بد است و گوشه نشین شده‌ام. نه، حالم خوب است و به‌زودی باز شروع می‌کنم. خبرش را بعدا می‌دهم که چگونه و چه‌طور و کجا!
به‌قول مائده، دیگر  اتفاقات تکراری‌ست، که دیگر سِر – شل و بی‌حس – شده‌ایم. یا به‌قول اندیشه، روئین‌تن شده‌ایم دیگر، از تکرار هجوم دیوار و سیگار و این آدم‌های خوب!
وقتی برگشتم، از حکایت این روزها و قضایایی که پیش آمده و می‌آید و کارهایی که کرده‌ام، بیشتر می‌نویسم. همین فعلن.

 

+ ( سه نقطه ها را با من سکوت کن ) خط خطي هاي |


 شنبه ۵ اردی بهشت

مرد همیشه نامرد‌ها را دوست داشت؛
                             چون احساس مردی می‌کرد، این‌طور...!

1 حالا بیشتر از قبل این حرف را قبول دارم؛ "حتی بدترین اتفاقات وقتی که در مسیر هدف و یا چیزی که فکر می‌کنی درست است اتفاق بیفتند، شیرین و قابل تحمل می‌شوند"
شاید این روزها اصلن نباید حالم خوب باشد اما به طرز وحشتناکی سرحال هستم و بیشتر از قبل امید به حرکت دارم. تا کور شود هرآن‌که نتواند دید...!

2 نشریه‌ای که یک سال تمام با رفیق هم‌دل و پیشکسوتم پرتومهتدی عزیز، پایش خون دل خوردیم و با چنگ و دندان و تلاش‌های شبانه روزی و بی خوابی ها و اعصاب خوردی ها نگه‌اش داشتیم و برایش جان کندیم، بعد از شماره‌ای که در تاریح بیست و نه فروردین منتشر شد، تعطیل شد! "هفته‌نامه سینما" نشریه‌ی با سابقه و قدیمی بود که روزی فریدون جیرانی سردبیرش بود. نشریه‌ای که بعد از شش هفت ماه تعطیلی٬ از سال پیش همت کردیم و دوره‌ی جدیدش را منتشر کردیم. منتشرش کردیم، با تمام مشکلاتش... چه از لحاظ دوستانی که ابتدا با ما بودند و بعد به دلایل متفاوت جدا شدند و رفتند و... چه از لحاظ تمام کارشکنی‌ها و زیرآب زدن هایی که از ناکجاآباد سرمان خراب می‌شد و نمی‌دانستیم سراغ چه‌کسی برویم و نمی‌دانستیم از کجا آب می‌خورد. مشکلاتی که فقط نبود درآمد و بی پولی نبود٬ اذیت بود و محدودیت های دست ساز... تجربه‌ی انتشار نشریه‌ای که به‌هیچ‌کجا وابسته نباشد و حرف خودش را بزند و در شرایط بد اقتصادی با هزار ضرر و مشکل٬ روی پای خودش بایستد و مستقل باشد، تجربه‌ای نیست که در عالم مطبوعاتمان بتوان فراموشش کرد. دوره‌ی جدید "نشریه‌ی سینما"یی که ما منتشر می‌کردیم تاوان همین مستقل بودنش را پس داد. تاوان باج ندادن به خیلی‌ها و مجیزه‌نگویی از خیلی‌های دیگر. تاوان بُر نخوردن با جریان های حاکم بر سینما و مطبوعات. تاوان اینکه می خواست حرف خودش را بزند٬ نه دیکته های نوشته شده را... بیست و سه شماره دوام آورد و آخر همان‌طور که فکرش را می‌کردیم  و پیش بینی می شد٬ تعطیل شد. بگذریم... به خودم قول داده‌ام که درباره‌ی علت اصلی تعطیلی نشریه چیزی ننویسم و سکوت کنم... بیست و سه شماره ای که ما با تمام این مشکلات و بالا و پایین ها منتشر کردیم -جز دو سه شماره اش- چیزی بود که از نظرمان درست بود و هست... همین!  جلد آخرین شماره نشریه سینما-دوره جدید

۳ روزی که با شهرام شکیبا و فاطمه عبدلی به‌دفتر مسعود ده‌نمکی رفتیم، تا درباره‌ی اخراجی‌ها و ضعف‌های سینمایی‌اش صحبت کنیم، مدام استرس این را داشتم که از مسیر گفتگو به حاشیه‌های فیلم و کارگردانش پرت نشویم، که بالاخره شدیم. درجایی از گفتگو ده‌نمکی خاطره‌ای از روز آتش‌بس جنگ و قطعنامه گفت. مضمون خاطره‌اش این‌ بود که؛ روزی که قطعنامه امضا شد، بالای ساختمان دوکوهه روی پشت‌بام نشسته بودم و قطار اندیمشک تهران را نگاه می‌کردم. پیش خودم گفتم، الآن مثل فیلم‌هایی که از جنگ جهانی نشان می‌دهند، مردم بالای ساختمان‌ها هستند و به استقبال بچه‌ها می‌آیند و روی سرشان نقل و گل می‌ریزند و خسته نباشید می‌گویند و تمام شدن جنگ را جشن می‌گیرند... اما وقتی وارد شهر شدیم، دیدم مردم مشغول زندگی‌شان هستند و انگار نه انگار که جنگ تمام شده و انگار نه انگار که رزمندگان برگشتند. گفت؛ توی جنگ ما٬ پشت جبهه مردم زندگی‌شان می‌کردند و خط مقدم بچه‌ها شهید می‌شدند و می‌جنگیدند. گفت؛ توی همه جای دنیا وقتی کشوری وارد جنگ می‌شود، همه با هم با این مشکل روبرو می‌شوند، نه این‌که یک‌سری بروند و کشته بشوند و یک‌سری راحت زندگی‌شان بکنند. و این‌طور است که وقتی جنگ تمام می‌شوند همه قدر اتمام جنگ را درک می‌دانند. گفت؛ روزی که با این صحنه روبرو شدم، به خودم قول دادم که این غربت را نشان دهم...
غرض از این‌که این جمله‌ها را این‌جا نوشتم چیست؟ می‌دانید، روی این جمله‌ها خیلی فکر کردم و ذهنم را مشغول کردند. همه‌چیز از همین‌جا شروع شده. از همین دلتنگی و غربت. روی صحبتم شخص مسعود ده‌نمکی نیست. منظورم تمام کسانی‌ست که جنگیدن و آمدند و با این تنهایی روبرو شدند. تمام کسانی که وقتی بعد از هشت سال به شهرشان برگشتند دچار غربت شدند و احساس کردند از فضا و آدم‌ها جدا هستند. روی صحبتم با آن دسته‌ای‌ست که این تنهایی و غربت هنوز روی دل‌شان هست و فراموش نکرده‌اند و برای‌شان تبدیل به عذاب شده است. موضوع همین است و از همین‌جا شروع می‌شود. مسعود ده‌نمکی از این دسته است و هنوز وقتی آن روز ورود به شهر یادش می‌افتد دچار عذاب می‌شود. حالا مقصر این اتفاق کیست؟ ده‌نمکی و امثالهم و دیگر رزمنده‌ها؟ مردم و آدم‌های آن موقع یا الآن؟ حکومت و صاحبان قدرت؟ زمانه و شرایط؟ چه‌کسی مسئول این دوگانگی و فاصله است؟ از بستر همین موضوع است که انصارحزب‌ا... به‌وجود می‌آید، شلمچه به‌وجود می‌آید، جبهه به‌وجود می‌آید، صبح دوکوهه به‌وجود می‌آید، فقر و فحشا، اخراجی‌ها و... به‌وجود می‌آیند. و حالا که شخصی از این دسته با  استقبال همان مردمی که روزی ندیده‌اش گرفته‌اند روبه‌رو می‌شود، برای خودش و هم‌رزمانش خشنود است و دردی که سال‌ها روی دلش بوده، التیام می‌یابد. این‌جا موضوع نه جنگ است، نه دغدغه و اعتقاد است، نه سینما و از این دست مسایل. موضوع همان عقده (نه به معنی بدش، به معنی تلمبار شدن تنهایی غربت) است که سرباز می‌کند. اما سوال این‌جاست: همه‌ی این‌ها درست. این موضوع تا کجا ادامه دارد و قرار است به کجا برسد؟ نمی‌دانم! این جمله‌ها نه تایید است و نه رد کسی یا موضوعی یا چیزی. همه‌ی این‌ها سوالات و مسایلی‌ست که در این ده روز ذهنم را مشغول کرده‌اند. هدفم از نوشتن این‌ها فقط این است که شما هم به این موضوع دقت کنید، شاید شما به نتیجه‌ای رسیدید. بدون غرض و منظور و دشمنی فکر کردن و به‌نتیجه رسیدن، خیلی سخت است. من به این موضوع بدون غرض فکپادگان دوکوههر کردم و وقتی خودم را در این شرایط تصور می‌کنم حالم بد می‌شود و درک احساس غربتش سخت است. اگر هر کدام از نسل من و ما بودیم، چه‌کار می‌کردیم؟ برای فرار از این فکرها به چه‌چیزی پناه می‌بردیم؟ برای تلافی این فاصله و برخوردهای سرد چه‌کار می‌کردیم؟ غیر از این است که انتقام می گرفتیم؟ نمی دانم! این موضوع احساس است و دل، نه پول و دانشگاه و یخچال!!! که هیچ شکست احساسی و روحی با مادیات جبران نمی‌شود... نمی ‌دانم! واقعن نمی دانم... همه‌ی این افکار دور سرم می‌چرخند و دلم برای دوکوهه و ساختمان هایش٬ حسینه همت و حوزش و زمین صبح‌گاه همیشه دلچسبش تنگ‌تر و تنگ‌تر می‌شود...

۴ تازه‌گی‌ها حالم از موبایل بهم می‌خورد. مخصوصن وقتی خواب هستم و وز وز زنگ موبایل بیخ گوشم چرتم را پاره می‌کند. گوشی را بر می‌دارم و می‌گویم: بله؟ و هیچ‌وقت پشت خط هیچ‌کسی کار مهم‌تری از خواب من ندارد! مخصوصن حالایی که بی‌کار شده‌ام و هیچ‌کاری ندارم و دوست دارم تخت بدون هیچ فکری بخوابم، این زنگ موبایل و کلی میس‌کال‌ و اس‌ام‌اس، به‌حالت تهوع دچارم می‌کند... بدبختی این‌جاست که دلم نمی‌آید موبایلم را خاموش کنم. می‌گویم نکند کسی کار مهمی داشته باشد!

۵ خوابیدن کنار کسی که هیچ حسی نسبت به هوای نفس‌اش، اندامش، گرمی دست‌هایش و... نداری، عین زورکی آروغ بلند زدن سر ظهر، وسط دفتر کارت است. این جمله‌ها را راننده‌ی تاکسی به مسافر بغل دستش می‌گفت و من داشتم فکر می‌کردم؛ که هیچ‌وقت تحمل این را نداشته‌ام کسی بغلم بخوابد، چون احساس نفس تنگی شدید می‌کنم و نمی‌توانم راحت در رخت‌خواب وول بخورم و راننده‌ی تاکسی از تجربیاتش می‌گفت و من احساس نفس تنگی می‌کردم!

پی نوشت: عکس های این پُست٬ ابتدا آخرین جلد -شماره بیست و سه- نشریه ای سینما در دوره ی جدیدش بود و بعدی پادگان دوکوهه و بهانه ی نوشتن مطلب شماره سه...

+ ( سه نقطه ها را با من سکوت کن ) خط خطي هاي |


شنبه ۲۲ فروردین

 به‌زودی
          با دست پر می‌آیم...

۱آن‌قدر گذشته که دیگر خیلی ضایع است بگویی سال نو فرخنده!

۲کل دوران تعطیلات خانه‌نشین بودم. جایی نرفتم. یک باکس وینیستون لایت خریدم و یک هفته تمام نورخورشید را ندیدم. هرکاری که می‌شد کردم. حدود بیست و پنج فیلم ندیده دیدم و کلی نوشته‌های ننوشته را تکمیل کردم. یک‌جورهایی بگویی نگویی کپک زدم، اما شاد بودم. شـــــــــــــاد !

۳از رفقایی که دوازده فروردین یادشان بود و زاییده شدنم را تبریک گفتند تشکر می‌کنم. سالروز تولدم، امسال با همه‌ی سال‌ها فرق داشت. حس عجیب و غریبی داشتم... برای اولین بار برای خودم کادو خریدم. ناپرهیزی کردم و سه تا فندک زیپوی دوست داشتنی خریدم، کادو کردم و خودم را سورپرایز کردم!

۴این کلاه‌قرمزی و پسرخاله و پسر عمه‌زا عجب شاه‌کارهایی بودند. بی‌برو برگرد بهترین مجموعه‌ی تعطیلات عید امسال را جبلی و طهماسب و هدایتی برایمان ساختند. 

۵فاجعه‌ی فروش "اخراجی‌های 2" مسئله‌ای نیست که بشود راحت از کنارش گذشت... 

۶سال ۸۸ را دوست دارم و نسبت به حال و هوایش حس خوبی دارم. اما تعطیلی چند نشریه و روزنامه، آن هم به‌خاطر مشکلات مال و اقتصادی تکان دهنده بود، اما با توجه به شرایط بد اقتصادی مطبوعات دور از ذهن نبود. تازه این اول رکود و تورم و مشکلات اقتصادی دولت کریمه است. خدا رحم کند.

۷اگر تازه‌گی‌ها در سه‌نقطه کم می‌نویسم دلیلش خیلی چیزهاست. به‌دل نگیرید...

۸از اول سال اینترنت به‌شدت تحت کنترل دوستدان است! این بهم ریختگی قالب وب‌لاگ هم مدیون هم کنترل‌هاست. فیلترینگ سنگین‌تر شده و هر سایتی که دوست‌داشته باشند فیلتر می‌کنند! این هم از این. دست‌ شما درد نکند.

۹ این شعر هم به‌مناسبت سال گاو و سال اصلاح الگوی مصرف؛

 آن زمان هیچ‌کس نبود و نبود             غیر از این چشم‌های گود و کبود
لای انگشت‌های لرزانم                      بچه‌هایی پر از عصاره‌ی دود
عطر نوزادهای سرخورده                    شکل صدها زن نکرده شده
لای پرز پتوی تو در تو                        روح مردی شبیه برده شده
                                  ^^^
می‌زنم توی حال این شب‌ها              می‌زنم جیغ و می‌کنم خود را
لمس شد در حوالی بدنم                  خیسی یک شکاف بین دوپا
با تمام وجود حس کردم                    دست‌های سفید و سردش را
بچه‌ام جای گریه می‌خندید                زایمان بدون دردش را
بوی نوزاد می‌دهد بدنم                    بوی تندی که شور بود و غلیظ
غرق رفتم درون این بالش                 بین پاهای بور یک زن هیز
                                    ^^^
چشم‌هایم کمی خمار و گه‌اند           مثل قرصی که خواب بودم من
بچه‌هایم یتیم و گریانند                     توی آغوش خیس صدها زن!

(رضا صدیق)  
با تشکر از حسین غیاثی عزیز

۱۰(مورخ بیست و سوم فروردین دم دمای صبح، با دلی دلتنگ و شکسته، با حالی پریشان و پشیمان، با ذهنی به هم ریخته، با یاد تو و بعد از خواندن جوابت، همان دست نوشته های از تو... برای تو..) ...راست می گویی. حق با توست. از من انتظار نداشتی خودم هم حالا متعجبم از این سادگی. اما تو هم به من حق بده. حق بده و بگذار به پای دوری و دلتنگی... بگذار به پای روزهایی که در کوچه در پی استشمام هوای نفست قدم می زنم. بگذار به پای روزهایی که برای خنده و لبخندت سگدو می زنم، جان می کنم تا بیایی و ببینی کجا ایستاده ام.بگذار به پای حس کردن هوای شب هایی که تا صبح می خندیدیم و حرف می زدیم... بگذار به پای انتظار و انتظار و انتظار... دقتت پایین آمده لامصب. قدیم ها بیشتر دقت می کردی. یادت می آید؟ من هستم. همانی که... راست می گویی. حق با توست... دلت شکست. آن هم از من و من خودم را برای این اشتباه هیچ گاه نمی بخشم، تا روزی که تاوانش را پس بدهم. راست می گویی. حق با توست. من را ببخش. همین جا در حضور همه، در جلوی چشم هایی که این خط ها را می خواند... از تو عذرخواهی می کنم. من را می بخشی؟...

+ ( سه نقطه ها را با من سکوت کن ) خط خطي هاي |


سه شنبه ۲۷ اسفند

یک پست طولانی... بدرقه‌ای طولانی... برای ۱۳۸۷

 

۱ خاصیت روزهای آخر اسفند همین است. دلتنگی... دلتنگی... دلتنگی... تا دیروز این‌طور نبودم. اما امروز از صبح دلم گرفته. همیشه اواخر اسفند همین‌طور می‌شوم. اما امسال سال عجیبی بود. قطعن دلم برای سال 1387 تنگ خواهد شد. سالی که برای من سال اتفاق بود. اتفاق‌هایی که به‌طور مستقیم روی زندگی‌ام تاثیر گذاشتند. سالی که برعکس سال‌های قبل برایم خیلی طولانی بود. سالی که درکل راضی‌ام می‌کند و حس بدی نسبت به‌اش ندارم...
توی این روزهای آخر اسفند، زیاد حواسم به اطراف نیست. خیلی وقت بود که این نوع دل‌تنگی و گرفتن دل سراغم نیامده بود. بعد از ماه‌ها جنس دل‌تنگی همیشه دوست‌داشتنی‌ام سراغم آمده و دوست دارم لذتش را ببرم...
روزهای لعنتی آخر اسفند. روزهای دوست‌داشتنی آخر اسفند. روزهای کش‌دار و نوروز جدید... باران بهار و فروردین و اردی‌بهشت... خاصیت‌ همه‌شان همین است. دل‌تنگی مطبوع. حزنی مطلوب و خودخواهی دوست‌داشتنی...
به سال 87 دل‌بسته، وابسته یا چیزی شبیه این‌ها شده‌ام. اما از قیافه‌ی عدد سال 88 بیشتر خوشم می‌آید. باید سال جالبی باشد. سال‌هاست که سال‌های زندگی‌ام بی‌اتفاق نیستند و 88 هم از این قاعده مستثنا نیست. سال جدید، می‌روم تا گاوبازی را تجربه کنم... 

۲ گفت ترجیح می‌دهم بیل بزنم، خیار و گوجه بکارم، شب‌ها کتاب بخوانم و برای خودم یادداشت بنویسم. گفت وقتی از هیاهوی شهر دوری وقت اضافه می‌آوری، انگار زمانت برکت دارد و روز و شب دیر تمام می‌شود. گفت این‌ها را نمی‌گویم که بگویم این‌ کارها خوب است یا بد، نمی‌گویم که تو هم شبیه من باش، نمی‌گویم بقیه اشتباه می‌کنند، فقط برایت بازگو می‌کنم، تا بفهمی چرا اعتقاد دارم پول نوشتن از نظرم حرام است.گفت تا به‌حال پول تمام حق‌التحریریه‌هایی که گرفته‌ام به‌روش خودم خرج مستمندی کردم و... گفت وقتی برای نوشته‌ات پول می‌گیری آلوده می‌شوی، قلمت بوی پول می‌گیرد و دیگر باکره نیست. گفت...
این‌ها را کسی می‌گفت که بیش از سه‌دهه در عالم مطبوعات به‌طور حرفه‌ای، نویسنده و منتقد است. از شاگردان شمیم بهار بوده و در روزنامه‌ی رستاخیز به‌طور حرفه‌ای می‌نوشته. این‌ها را کسی می‌گفت که کلماتش سند هستند و رفرنس خیلی‌ها. این‌ها را کسی می‌گفت که مستحق لقب استادی‌ست و من، مثل شاگرد جلویش نشسته بودم واو از سر لطف و بزرگ‌منشی‌اش مثل یک‌ دوست من را خطاب می‌کرد و بی‌ادعا و خاکی و رفاقتانه ـ نه از روی یاد دادن که از روی گپ و گفت دو رفیق برایم حرف می‌زد...
وقتی چشم‌هایم را بیشتر باز می‌کنم، وقتی بیشتر می‌گردم، می‌بینم هستند کسانی که – در زمینه شغلی‌وحرفه‌ایم – قلم‌شان را به‌ نان شب و پیتزا و بستنی اکبر مشتی نفروخته‌اند. هستند کسانی که زمین را بیل می‌زنند و عرق می‌ریزند، تا کلماتشان بوی تعفن خودفروختگی نگیرد. هستند هنوز کسانی که دوست‌شان بداری و از دوست‌داشتنشان روزی پشیمان نشوی...
گفت؛ قدیم‌ترها، زمانی که شهرنو برپا بود، کسانی بودند که مثل لیدر تورهای مسافرتی، دم شهرنو می‌ایستادند تا تازه واردها را با فضای آن‌جا آشنا کنند. شغل این آدم‌ها این بود که خواسته‌ات را می‌پرسیدند و بعد بر اساس سلیقه‌ات، زن‌های مختلف را در خانه‌های کوچک شهرنو به تو نشان می‌دادند. بعد زن مورد علاقه‌ات را انتخاب می‌کردی، تو را تا دم در مشایعت می‌کردند و منتظر می‌ماندند تا کارت تمام شود. وقتی از در خانه بیرون می‌آمدی از تو می‌پرسیدند؛ از انتخابت راضی بودی یا نه؟ از راهنمایی‌شان راضی بودی یا نه؟و تا وقتی که رضایتت را جلب نمی‌کردند پولی نمی‌گرفتند. یعنی این‌قدر در شغلشان اصول و مرام داشتند و به اصولشان پایبند بودند که تو با رضایت بروی و با رضایت پولشان را بدهی. همه‌ی این‌ها را گفت، مکث کرد و سیگارش را خاموش کرد. گفت؛ رضا! زمانی که دیدی قلمت از اصولت فاصله گرفته، بدان که سگ همان‌ها – که شغلشان بدنامی بود – به تو و قلمت شرف دارد.

۳ توی این روزهای آخر سال، شهر و خیابان‌ها و مغازه‌ها و آدم‌ها و... بوی "خایه" می‌دهند!

۴ هر چه با من اينجاست رنگ رخ باخته است
آفتابي هرگز گوشه چشمي هم بر فراموشي اين دخمه نينداخته است
اندر اين گوشه خاموش فراموش شده کز دم سردش هر شمعي خاموش شده
باد رنگيني در خاطر من گريه مي‌انگيزد
ارغوانم آنجاست، ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد مي‌گريد چون دل من که چنين خون‌آلود هر دم از ديده فرو مي‌ريزد
ارغوان اين چه رازي‌ست که هر بار بهار با عزاي دل ما مي‌آيد؟
که زمين هر سال از خون پرستوها رنگين است
وين چنين بر جگر سوختگان داغ بر داغ مي‌افزايد؟
ارغوان پنجه خونين زمين
دامن صبح بگير وز سواران خرامنده خورشيد بپرس
کي بر اين درد غم مي‌گذرند؟
ارغوان خوشه خون
بامدادان که کبوترها بر لب پنجره باز سحر غلغله مي‌آوازند
جان گلرنگ مرا بر سر دست بگير به تماشاگه پرواز ببر
آه بشتاب که هم پروازان نگران غم هم پروازند...
" هوشنگ ابتهاج"

 ۵ بیا و مردانگی کن. بیا و در اردی‌بهشت پیدا شو. بیا و بیا. بیا و دست بردار. بیا و دقت کن. بیا و اگر خواستی، باز در اردی‌بهشت گم‌شو.

۶سیاست، خاتمی، انصراف٬ میرحسین٬ ترس٬ سال آینده٬ اقتصاد، مجلس، نشریه، سینما، آدم‌ها، دعوا، اجتماع و زرشک و... به‌قول رفیقی؛ توی این هاگیرواگیر، بیا زیر ابرومم بگیر!!!

 ۷ برای سفره‌ی هفت سین
هیچ سینی ندارم
جز سیگار
که هفت‌بار تکرارش می‌کنم
این‌هم برای تو!
سیگار
سیگار
سیگار
سیگار
سیگار
سیگار
سیگار
حالا دیگر چه‌می‌گویی؟
راضی شدی؟
بترکان آن بغض سال تحویل لامصبت را
می‌خواهم
حلولت کنم...
"رضا صدیق"

پی‌نوشت۱:  پیشنهاد می‌کنم؛ گفت‌وگویم را با اندیشه فولادوند و ترانه علیدوستی درباره‌ی نوستالژی و خاطره‌بازی در شماره‌ی نوروز هفته‌نامه سینما بخوانید. گفت‌وگوی جالبی شده...
پی‌نوشت۲: این پست آخر سال را توی دفتر نشریه می نویسم. بیرون صدای ترقه و نارنجک می آید و هی دستم خط می خورد. فکر کنم چهارشنبه سوری که می گویند همین باشد. ای توی روحه... زهر ترک شدم!!! این چیه آخه!!!

+ ( سه نقطه ها را با من سکوت کن ) خط خطي هاي |


چهارشنبه ۱۴ اسفند

لباس گرم پوشید توی هوای آخر اسفند
و گفت؛ نگران نباش...

خیابان‌های شلوغ، ترافیک، صدای بوق ماشین‌ها، هم‌همه‌ی مردم، باد و سوز  اسفند و زورهای آخر زمستان، مغازه‌های شلوغ، چهره‌های خندان، گاه غمگین، آدم‌ها... این‌روزها این‌طور است. همه‌ جای شهر می‌شود همه‌ی این‌ها را دید. شهری که مردمش همه در ته وجودشان غم دارند، درد دارند، عصبی‌اند و شاکی. حتی این‌ها را می‌شود از چهره‌های گاه خندانشان فهمید. کنار خیابان بنشین. سیگارت را روشن کن. به دیوار پشت سرت لم بده. فقط برای دیدن، دیدن این همه اشتیاق. اشتیاقی دست‌ساز، از پایان زمستان و آمدن بهار. برای پایان اسفند و آمدن فروردین. تکیه بده و نگاه کن که چه‌ساده از کنار هم می‌گذرند، مردم. بدون این‌که به‌همدیگر نگاه کنند و اسم هم را بپرسند. بدون این‌که به‌هم سلام کنند، یا لبخند محبت‌آمیزی نثار هم کنند. فقط می‌روند. می‌روند آن‌جا که خیال آسوده دارند. آن‌جا که همه‌چیز برای‌شان آرام است و خودشان هم نمی‌دانند کجا. سیگارت که به‌نصفه رسید، چشم‌هایت را ببند. گوش کن. به این‌همه صدا و هم‌همه. دقت کن، سعی کن صداها را تفکیک کنی. بفهمی که این‌صدا چیست. آن‌صدا چیست. این‌همه صدا چیست. دستت سوخت. سیگارت به فیلتر رسید. هوا سردتر شد و عصرهای این شهر شلوغ، سردتر. کتت را محکم دوره خودت مچاله کن. شالت را دور گردنت بپیچ. و خودت را جمع کن. بلند شو. بلند شو و در این همه‌شلوغی، مثل بقیه‌ی آدم‌های این شهر، مثل من، خودت را گم کن. راه بیفت. دیر است و مسیر طولانی و ترافیک سنگین. برو که شاید کسی، در گوشه‌ی یکی از این پیاده‌روها، به دیوار تکیه داده، سیگارش را روشن کرده و می‌خواهد ببیندت، بشنودت و فکر کند که کجا می‌روی و در پی چیستی...


به‌این‌روزهای آخر اسفند دل‌بسته شده‌ام. دوست‌شان دارم و از بودن‌شان لذت می‌برم. تا به‌حال این‌قدر از اسفند لذت نبرده‌ بودم. حالا، بعد از این همه سال، دیگر دوست ندارم فروردین بهاری بیاید و اسفند زمستانی را هی کند به سال بعد. این حس را همیشه درباره‌ی اردیبهشت داشتم و حالا اردیبهشت و اسفند برایم یک طعم و عطر را دارند. اسفند، اردیبهشت، اسفند، اردیبهشت، اسفند، اردیبهشت، اسفند، اردیبهشت، اسفند، اردیبهشت...

+ ( سه نقطه ها را با من سکوت کن ) خط خطي هاي |


جمعه ۲ اسفند

حتی شما دوست عزیز...

زیباست، خیلی بیشتر از آن چیزی که فکرش را می‌کنید. پر از راز و رمز و ابعاد پنهانی‌ست که تا تجربه‌اش نکنید، نمی‌فهمید. بله، زیباست وقتی که دوستانت، دست‌هایشان را زیر چانه‌شان زده‌اند و با لبخند رضایت، هی زیر لب دعا می‌کنند زودتر با مخ زمین بخوری. بعد بیایند بالای سرت و بگوین: دیدی... بله! خیلی زیباست و من از این احساس لذت می‌برم. زندگی جنگ است، جنگی نابرابر، بدون هیچ رحم و مروتی. دیگر هیچ‌کس و هیچ‌چیز و هیچ‌حرمتی، جز آن‌چیزی که برایش می‌جنگم مهم نیست. حالم خوب است. یعنی تا به‌حال این حال را نداشته‌ام و من اسمش را گذاشته‌ام "خوب بودن". باور کنید زیباست. این همان چیزی‌ست که باید باشد و از بودنش لذت می‌برم. زندگی تکرار می‌شود و باز درس‌هایی یاد می‌گیری که شاید برایت زود بوده و من، به این زودها دیگر عادت کرده‌ام.

+ ( سه نقطه ها را با من سکوت کن ) خط خطي هاي |


سه شنبه ۱ بهمن

 وقتی می نویسی
                    زنده بودنت
                           به کسی‌ست که می‌خواند
                                          و من مدت‌هاست مرده‌ام... ! ! !

 

گفت نوشته‌هایت را دوست ندارم. گفت ننویس. گفت در نوشته‌هایت درامی اتفاق نمی‌افتد. گفت حوصله ی خواندن نوشته‌هایت را ندارم. گفت تو فقط غرغر می‌کنی. گفت توی همه‌ی نوشته‌هایت هیچ حرفی برای گفتن نداری... آن یکی گفت تو عقده‌ای هستی. می‌خواهی با نوشته‌هایت عقده گشایی کنی. گفت فرقی هم نمی‌کند عقده‌ات را برای چه‌کسی رو می‌کنی...  آنی که گوشه‌های اتاق نشسته بود بلند شد و تابی به‌خودش داد و گفت اگر برای تخلیه‌ی روان پاکت می‌خواهی بنویسی چرا از این ناراحتی که مخاطب نداری؟ گفت اگر مخاطب برایت مهم نیست خب چرا می‌نویسی؟ اگر هم هست چرا این‌طور می‌نویسی؟ گفت مهم نیست چه‌طور می‌نویسی مهم این است که کسی رغبت نمی‌کند نوشته‌هایت را بخواند. گفت تو اصلن ننویسی بهتر است. صدای هم‌همه توی اتاق پیچید و همه رو به من کرده بودند و هر کس چیزی می‌گفت. تو گوشه‌ی اتاق نشسته بودی و زل زل من را نگاه می‌کردی. هیچ حرفی نمی‌زدی. نگاهم توی اتاق می‌چرخید و روی هرکس چند ثانیه مکث می‌کردم. دستت را توی پالتوی صورتی‌ات کردی و سیگار بهمن‌کوچکی را درآوردی و خواستی روشنش کنی. فندک نداشتی. همه داشتند حرف می‌زدند. زیپوی طلایی‌ام را چخماق زدم و به سمت سیگارت دراز کردم. از سر سیگار دود بلند شد و بعد از سوراخ‌های دماغ تو و بعد از لای لب‌های سرخت. گفتی ممنون و به دیوار تکیه دادی. باز هم زل زل من را نگاه کردی. کمی به‌سمتت آمدم. گفتم چیزی برای نوشتن ندارم. گفتم خیلی وقت است که برای نوشتن فقط از فشارهای ذهنی‌ام می‌نویسم. گفتم برای نوشتن باید سوژه داشت. گفتم من مدت‌هاست سوژه‌ای برای نوشتن ندارم. گفتم اتفاق‌های اطرافم تکراری شده‌اند و خب، نوشته‌هایم هم تکراری‌تر. گفتم، سیگار دارید؟ دستت را توی پالتوی صورتی‌ات کردی و یک نخ بهمن‌کوچک به‌سمتم دراز کردی. سیگارت را به من دادی تا با آتش سیگارت سیگارم را روشن کنم، کردم و دودش را از لای لب های لرزان و خشکم بیرون دادم. فکر می‌کنم کمی ترسیده بودم. مکث کردم، کام گرفتم و در حالی که دود سیگار را بیرون می‌دادم گفتم من نمی‌توانم ننویسم، و حالا هم نمی‌توانم بنویسم. گفتم انگار حسی برای تبدیل شدن به کلمه ندارم. گفتم شاید راست بگویند، شاید من دوست دارم عقده‌گشایی کنم و عقده‌ای هستم و شاید اگر ننویسم بهتر باشد. گفتم اما چه‌طور... و شروع کردم زیر لب برای خودم حرف زدن. صدای هم‌همه قطع شده بود. همه نگاهم می‌کردند و در گوش هم پچ پچ کنان چیزی می‌گفتند. تو ساکت همان‌جا، گوشه‌ی اتاق نشسته بودی و هنوز زل زل نگاهم می‌کردی. سیگارت به آخر رسیده بود. توی زیر سیگاری خاموشش کردی. صدای پچ پچ فیلترهای بهمن‌کوچک توی زیرسیگاری تا خرخره پر شده حواسم را پرت کرد. نگاه‌شان کردم. نگاهت کردم. زل زل نگاهت کردم. زل زل نگاهم کردی. مات و مبهوت نگاهت کردم. با چشم‌های قهوه‌ای کم رنگ و لب‌های سرخ و پالتوی صورتی نگاهم کردی. همه توی اتاق نگاه‌مان می‌کردند. سیگارم را خاموش کردم. ما هم به هم نگاه می‌کردیم.
ـ آیا تو سوژه‌ی نوشته‌هایم می‌شوی؟!
خندیدی. همه خندیدند. بلند بلند قهقه‌ می‌زدند. لبخند می‌زدی. صدای خنده همه‌جا بود. روی در و دیورا می‌پاچید. روی صورت من. روی صورت تو. توی نگاه‌های به‌هم گره خورده‌مان. همه می‌خندیدند. نمی‌خندیدم. منتظر ماندم. نگاه کردم. دیدم. گریه کردم... و نوشتم:
برای نوشتن همیشه سوژه‌ای هست. وقتی سوژه‌ای نیست. نوشته‌ای هم نیست. وقتی نوشته‌ای نیست. سوژه‌ای هم نیست. وقتی هیچ‌کدام نیستند. من هم نیستم. باید سوژه‌ی تازه‌ای پیدا کنم. سوژه‌ای که باعث رم کردن کلمات شود. سوژه‌ای که... شما سوژه‌ی من می‌شوید؟
فقط صدای خنده می‌آمد. خنده‌ای مردانه. خنده‌ای زنانه. خنده‌های مردانه و زنانه.
همه با هم به‌من می‌خندیدند...

+ ( سه نقطه ها را با من سکوت کن ) خط خطي هاي |


دوشنبه ۱۶ دی 

دوست‌دارم
در بستری از خون شناور شوم؛
            سرتا پا
                     خونی
                            تکه تکه
                                      بدون سر، دست٬ پا...
                                                                 وارد صحرای محشر شوم...

و من در تنهایی خودم. جدا از همه. دور از چشم‌ها. دور از نگاه‌هایی که تمسخر می‌کنند. دور از آدم‌ها. تنهای تنها، به مردی می‌نگرم که برای عشق‌بازی عربا ًعربا ً شد. با دست راست سیگار می‌کشم و با دست چپ، اشک‌هایم را پاک می‌کنم. به‌حال خودم می‌گریم و دوران و روزها و سال‌ها و آدم‌هایی که حتی به موجودیت و درون و افکار خودشان اعتقاد ندارند... "السلام علی الاعضاء المقطعات..."



مرگ‌نامه‌ی چهار

مرگ نزدیک است. خیلی نزدیک. نزدیک‌تر از همین کلمات خودساخته. و من هنوز از مردن در رخت‌خواب، خیابان، خانه و... می‌ترسم. بارهای بار مرورش کرده‌ام. آدم‌های اطرافم را می‌بینم و خنده‌ام می‌گیرد. تمام تلاش‌هایم را می‌بینم و خنده‌ام می‌گیرد. تمام بی‌خوابی‌ها و به‌زور قرص خوابیدن‌هایم را می‌بینم و خنده‌ام می‌گیرد. ادای خندیدن را در می‌آورم. همه‌ی این‌ها بعد از مردن من ادامه پیدا می‌کند. انگار نه انگار که منی بوده ام. مگر "من" چه‌چیز را تغییر داده‌ام که بودن یا نبودنم فرقی کند؟ مگر آن‌هایی که خیلی چیزها را تغییر داده‌اند نبودشان چه‌قدر فرق می‌کند؟ همیشه خاک تابوت آن‌هایی که چیزی را تغییر داده‌اند بستر کاسبی بعدی‌هاست. بغض می‌کنم. گریه‌ام می‌گیرد. اما گریه نمی‌کنم. گریه‌ را می‌گذارم برای آن‌هایی که بالای سر تابوتم آب‌غوره می‌گیرند. ولی ولی ولی ای‌کاش تابوتی نداشته باشم. جسدی نداشته باشم. نباشد قبری و خاکی که رویش سنگ یادبود برایش بنا کنند. هیچ‌کس برای ما بنای یادبود نمی‌سازد. هیچ‌کس برایش مهم نیست هستی یا نه! هیچ‌کس نمی‌فهمد کجایی و نبودنت هم عادت می‌شود. مثل عادات ماهانه‌ی زن‌ها که عادت تمام مردها و زن‌هاست.
و برای من تنها چیزی که باعث می‌شود با مرگ کنار بیایم و آغوشم را برایش باز کنم یک‌چیز است. یک آرزو. یک خواهش. یک... مرگ را فقط این‌طور شیرین می‌بینم. دوستش دارم. برای فرش قرمز پهن می‌کنم و روی سرش گل می‌ریزم. لب‌هایش را می‌بوسم و دست در دستش به این کثافت زندگی بدرود می‌گویم. فقط در یک حالت؛
انفجـــــــــــــــــــــــــــــــــــار. ترکیدن. تکه‌تکه شدن. پودر شدن و ریز ریز شدن. حالا: فکر کنید توی شلوغی مترو ایستاده‌اید. همه به‌هم چسبیده‌اند و جای تازه کردن نفس نیست. بامب! توی مترو بمب گذاشته‌اند و قطار مترو مفجر شود. یک‌لحظه، کم‌تر از ثانیه، همه چیز تمام می‌شود و منفجر می‌شوی. دیگر نه تابوتی در کار است، نه تشییع جنازه‌ای، نه خاکی، نه سنگ قبری و نه... این کلیت موضوع است. حالا فکر کنید این مردن در راه چیزی‌ست که قبول دارید. هرچیزی که می‌خواهد باشد. چه‌قدر شیرین و دل‌چسب است. نه؟
آرزو دارم در حالی که در مسیر اعتقادم حرکت می‌کنم، بمیرم. منفجر بشوم و مرگ را در آغو بکشم. این‌روزها که اخبار غزه را می‌بینیم و می‌شنوم، به حال افراد حماس غبطه می‌خورم. چه شیرین منفجر می‌شوند و دست در دست مرگ می‌روند. جالب می‌میرند و شاید خودشان هم ازین زیبایی بی‌خبر هستند!
مهم این است طوری بمیری که خودت دوست داری. هیچ‌کس دیگری مهم نیست. چون فقط و فقط برای توست. برای خود خود تو.
شاید بعضی‌ها بگویند چه‌نگاه احمقانه‌ی ایده‌آلیستی‌ای، اما مهم نیست. من یک احمق ایده‌آلیست هستم و تفکر و عقیده‌ی هیچ‌کدام از شما در این زمینه برایم مهم نیست. در مرگ‌نامه‌های بعد، درباره‌ی تکه‌تکه شدن بیشتر توضیح می‌دهم تا شاید ذره‌ای از لذتش را کشف کنید. شاید...

 

+ ( سه نقطه ها را با من سکوت کن ) خط خطي هاي |


جمعه ۶ دی

به‌این‌ها عادت کرده‌ام
                   همین‌ها را می‌گویم
                                     بالا و پایین روزگار؛

آن‌قدرها هم که تصور می‌کنیم سخت نیست. باید باور کنیم که زندگانی همین است. شاید ما کمی جدی گرفتیمش، یا شاید فکر می‌کنیم هیچ اتفاقی بدتر از این ممکن نیست. چرا... هر لحظه و هر جا و در هر رابطه و رفاقتی، امکان رخ دادن هر اتفاق سخت و غیرباوری هست. این را باید باور کنیم که آدم‌ها بنده‌ی موقعیت هستند. آدم‌ها فقط و فقط شرایط خودشان برای‌شان مهم است. آدم‌ها هیچ وقت آن چیزی که نشان می‌دهند، نیستند. هیچ‌وقت... هیچ‌وقت... آدم‌ها را باید با همه‌ی این خورده‌شیشه‌ها پذیرفت و هر لحظه منتظر بود. منتظر... منتظر هرچیزی. حتی از پشت خنجر زدن و حتی ... آدم‌ها همین هستند و من، آدم‌ها را با همین منتظر بودن می‌پذیرم...


مرگ‌نامه‌ی سه

دستش، دستم یخ بود. سنگین و کبود. تصور این صحنه همیشه برایم سخت بود و حالا که از خیال به تصویر واقعی بدل شده بود، سخت‌تر. آن‌قدر سخت که می‌خندیدم. قهقه می‌زدم. نفسم، نفسش بالا نمی‌آمد. گویا باری به سنگینی تمام کاغذ‌های دنیا رو سینه‌اش، سینه‌ام بود. حلقه‌ی ماتمی دورش، دورم جمع شده بود. نگاه می‌کرد، می‌کردم و صدای جیغ‌هایی که گوش آدم را آزار می‌داد مثل ملودی حزن‌انگیزی بود که روی مویه‌های سرزمین مادریم، مادریش زمزمه می‌کردند. بارها گفته‌ بودم، بود که زیر سیگار و سیگار وینیستن لایت آبی را از کنار رخت‌خواب همیشه پهن، برندارند. اما خبری نبود. هیچ‌چیزی نبود. نه پاکت سیگار وینیستن لایت آبی و نه فندک زیپویی که روز تولدش، تولدم هدیه داده بودند. از بچه‌گی بوی حلوا را دوست داشت، داشتم. یادآوری‌اش کمی سخت است اما همیشه حلوای شیرین و قهوه‌ای رنگ یاد آور لواشک‌های ترش تابستانی‌ست. این را بارها گفته بود، بودم که دوست دارد، دارم برایش، برایم حلوای قهوه‌ای سوخته درست کنند...
این‌قدر توی صورتم نفس نکش. گرمای نفست آزار دهنده است. مخصوصا وقتی هوا این‌قدر سرد است و بخاری اتاق بی‌بخار...
همیشه از مرگ می‌ترسیدم. این‌را می‌دانستی؟ نگفته بودم. اما حالا می‌نویسم. اگر مرگ از جنس حلوای سوخته هم باشد باز شیرین نیست. راستی؟ تا به‌حال به طعمش فکر کرده‌ای؟ من که نمی‌دانم! می‌گویند سخت است. مخصوصا زمانی که جان از بدنت خارج می‌شود. می‌گویند ترسش از جنس هیچ‌کدام ترس‌های این‌جایی نیست. تازه، می‌گویند، شب اول قبر وقتی همه رفتند و تنهای تنها شدی، وقتی که باورت شد مرده‌ای، وقتی... وقتی سنگ‌های لحدی که روی سینه‌ات گذاشته‌اند روی بدنت فشار می‌آورند، شیری که از مادر خورده‌ای را پس می‌دهی! می‌دانی یعنی چه؟! یعنی چاره‌ای نداری، جز باور این‌که همه‌چیز تمام شده و فاتحه‌ات را خوانده‌اند. ترس‌ناک نیست؟ من که می‌ترسم. این‌را بارها گفته‌ام. آدم‌ها از چیزهای ناشناخته می‌ترسند، حتی اگر یک لبخند باشد. مرگ مثل لبخند است؟ فکرش را بکن؛ مرگ روبرویت ایستاده و مهربانانه به‌صورتت می‌خندد. از خنده‌اش نمی‌ترسی؟! من که می‌ترسم... این ترس خجالت‌آور است؟ مهم نیست. مهم این است که ترسناک و گنگ و ناشناخته است. آن‌قدر ناشناخته، که هیچ فیلسوف و محقق و... تا قبل مرگش نمی‌تواند مرگ را کشف کند. مردن کشف بزرگی‌ست...


پی‌نوشت: خط‌های بالا، مرگ‌نامه، این‌بار کوتاه است. کوتاه است و اما توضیحش اشتباه. بیشتر از این اگر می‌شد، زیاده گویی بود. کاش متوجه می‌شدید که در همین چند خط چه‌چیزهایی را می‌خواستم بگویم... کاش... کاش...

 

+ ( سه نقطه ها را با من سکوت کن ) خط خطي هاي |


چهارشنبه ۲۰ آذر

دست‌بردار و لعنتی بس کن!
                                 من از این شعر گند بیزارم!!!

حالا که حتی نوشتن به‌هیچ دردم نمی‌خورد و تاثیری روی حال و هوایم ندارد باید چه‌کار کنم؟! تازه! جدای این، دیگر فحش دادن هم هیچ تسکینی برایم نمی‌آورد!
چه‌کار می‌شود کرد توی این حال و روز؟! خشتک افکارم از بناگوشش جر خورده و آبستن این اتفاق‌های گند و گه هستم! به همین سادگی! باور ندارید؟! به تُ خ م م!

+ ( سه نقطه ها را با من سکوت کن ) خط خطي هاي |


سه شنبه ۱۲ آذر 

باران
توی
خیابان‌ها
ترافیک
آدم‌ها
دل‌تنگی
زندگی سگی
کافه‌ای که
صندلی تو چشمک می‌زند
                                     ...دلچسب است
                                                          نه؟!

...

 

مرگ‌نامه‌ی دو

باران می‌بارد و قبرستان بوی خاک نم خورده گرفته. سیگار بهمن کوچکم را توی دستم می‌چرخانم و به اطرافم نگاه می‌کنم. درست یک‌متر و اندی پایین‌تر از این‌جایی که نشسته‌ام، چالم کرده‌اند. نفس جنازه‌ام بند آمده و توی پارچه‌ای دوخته نشده، وول می‌خورم.سنگ‌هایی که روی اندامم گذاشته‌اند به افکارم فشار می‌آورد و هیچ‌کاری نمی‌توانم بکنم. از همه طرف مورچه و موریانه و حشرات ریزی که شاید با چشم دیده نشوند به سمتم هجوم آورده‌اند. روی صورتم چند موریانه‌ی شاد راه می‌روند. توی گوش، دهان، بینی، روی چشم‌ها... همه پر شده از حشره. احساس می‌کنم پارچه‌ای که دورم پیچیده‌اند تکه و پاره شده. از پایین پا تا صورت در محاصره هستم. گازم می‌گیرند، تکه‌های اندامم را می‌کنند و می‌خورند و... سیگار را  زیر پایم می‌چکانم و کامی عمیق می‌گیرم. هوا خودش را گرفته و هرزچندگاهی برای اثبات وجودش نعره‌ای می‌کشد. بوی سیگار خیس و خاک نم‌گرفته در هم می‌پیچید. احساس می‌کنم دارم خفه می‌شوم. هیچ‌کاری نمی‌توانم بکنم. بدنم را تکان می‌دهم، وول می‌خورم می‌خواهم خودم را از دست این حشرات که جسمم را سیاه کرده‌اند خلاص شوم. دارم تجزیه می‌شوم و هیچ‌کاری از دستم بر نمی‌آید. بالای سرم کسی نشسته و سیگار می‌کشد. بوی سیگارش برایم آشناست. انگار صدایم را نمی‌شنود. صدای آسمان غرمبه‌ها وحشت تنهایی‌ام را بیشتر می‌کند. بدنم گز گز می‌شود و فریادم به‌هیچ جا نمی‌رسد. سردم شده. باران نم نم می‌بارد و احساس خوبی دارد. سیگار را روی سنگ قبر خاموش می‌کنم و ته‌سیگارم را آن‌طرف‌تر زیر نهال بالای قبر می‌اندازم. چه معصومانه به چشم‌هایم خیره شده و برگ‌هایش هنوز قوت ندارند. تنه‌اش نازک و نحیف و شکننده است. روزی بزرگ می‌شود و سایه‌اش روی سر قبر می‌افتد. بزرگ می‌شود؟! با تکه‌های اندام من! از عصاره‌ی جسم من تناول می‌کند و به برگ‌هایش می‌دهد. توی این هوا سیگار همیشه می‌چسبد. مخصوصن بهمن کوچک یا همان بهمن یتیم. بوی خاک نم‌خورده گرفته کل قبرستان را.  وقتی باران روی قبرهایی که سنگی ندارند می‌بارد، بوی نم‌خاک با بوی تند و تیز کافور قاطی می‌شود. بوی کافور مشامم را گرفته. از شیارهای بینی و دهانم تو آمده و کاسه‌ی سرم را پر کرده است. انگار دارد سرم منبسط می‌شود. از تو هوا گرفته و در حال بزرگ شدن است. باد می‌کند. باد می‌کند. باد می‌کند... دوست دارم بالا بیاورم. انگار دارد سرم منفجر می‌شود. چه‌کار می‌توانم بکنم؟ دور تا دور بسته است. هیچ راه فراری ندارم. دوست دارم روی پاهایم بایستم و به جسمم کش و قوس بدهم. احساس خفگی عجیبی دارم. توی این حال چه چیز از زندگی، می‌تواند کمک حالم باشد؟ چه‌قدر این‌جا تنگ است. هآی صدای من را می‌شنوی؟! من دارم این زیر پودر می‌شوم!... آقا! بفرمایید... خرما! می‌شود چندتا بردارم؟ احساس ضعف می‌کنم... فاتحه یادتان نرود. نه! یادم نمی‌رود... باید فاتحه اش را بخوانم. باید سیگار دیگری روشن کنم. تمام بدنم خیس شده. عرق کردم یا به خاطر باران است؟! از تو می‌لرزم و از بیرون داغ داغم! چرا پس هیچ‌کس این‌جا نیست؟ کسی نمی‌خواهد سر خاک بیاید؟! دست تنها، این‌جا! سخت است. با دست روی سنگ قبر می‌کشم. خیس خیس شده. هزار بار گفتم، دوست دارم روی سنگ قبرم یادگاری بنویسید، حالا آمده‌اند درشت اسم و فامیل و ... انگار سرم دارد منفجر می‌شود. توی مغزم پر از حشره شده. دارند مغزم را می‌خورند و از بینی و دهانم تکه هایش را می‌برند که انبارش کنند. کاش توی کفنم چند خشاب دیاسپوکساید و پرانول می‌گذاشتند. قرص‌ها توی این استرس و وحشت، کنار این حشرات و تکه تکه شدنم کلی به‌درد می‌خورد. چرا پس کر است! دارم عربده می‌زنم که این سنگ لعنتی را از روی صورتم بردارد. پس چرا این حشرات دست از سر اندامم بر نمی‌دارند. این همه جنازه توی این قبرستان است، بروید سراغ آن‌ها. نــــــــــــــــــــــــه! وآی زبانم را نه! این یکی را نه... ن..ه... ... ... ... چه‌قدر سیگار کشیدم. فکر کنم سرما خورده‌ام. زیر نهال جنازه‌ی بیست عدد فیلتر سیگار بهمن کوچک یا همان، بهمن یتیم کنار هم نشسته‌اند و خاطره‌ی لب‌هایم را تعریف می‌کنند. ا ًه... پس چرا این بوی گُه کافور تمام نمی‌شود... دلم بوی خاک نم‌خورده می‌خواهد. جیف نیست توی هوای دل، بوی کافور را استنشاق کنم! کلی راه مانده. باید زودتر بروم. گرسنه‌ام شده و ضعف کردم. پس چرا این بچه دیگر برایم خرمای بی‌هسته با گردو نمی‌آورد. باید سر راه چندتا تخم‌مرغ بخرم. هوس تخم‌مرغ آب‌پز کرده‌ام. از همه‌ی این‌ها مهم‌تر، سیگار می‌خواهم...
بوی خاک نم‌خورده توی قبرستان می‌پیچد. باید از بین قبرهایی که هنوز اسم صاحب‌شان معلوم نیست رد شوم. یادم باشد توی وصیت‌نامه‌ام بنویسم توی کفنم چند باکس بهمن کوچک، یا همان یتیم بگذارند... نه! باید آن زیر٬ سیگار را ترک کنم... باید بیشتر فکر کنم... باید چمدانم را برای رفتن آماده کنم. یک متر و نیم زیر پاهایم، آن‌جا کدام یکی از مرثیه‌های زندگی‌ام به‌درد می‌خورد... احساس می‌کنم حشرات روی بدنم را می‌روند... باید فکر دیگری بکنم... نباید بدنم را به‌دست حشرات بسپارم... باید توی سرم چیزی جاسازی کنم که حشرات و تاریکی و تنگی آن‌زیر را بترساند و فراری‌شان بدهد... دلم سیگار می‌خواهد. باید بروم سیگار بخرم... شاید این خیابان را که رد کردم٬ دکه‌ای٬ مغازه ای... آدمی باشد...


امروز شماره‌ات را می‌گیرم و با تو حرف می‌زنم. آیا فردا تو را خواهم دید؟!


پی‌نوشت: مرگ‌نامه ادامه دارد. به‌همین تربیت که می‌بینید. طولانی‌ست و  از حوصله‌ی خواندن خیلی‌ها دور. اما باید این‌ها را بنویسم. بعد از مرگ، جز همین کلمه‌ها چیزی باقی خواهد ماند؟!

+ ( سه نقطه ها را با من سکوت کن ) خط خطي هاي |


جمعه ۷ آذر

فقط... همین و
                     همین و همین و...

آن‌قدر از تو و خاطراتت فرار کرده‌ام که فکر نمی‌کردم این‌قدر دلم برایت تنگ شده باشد. فکر نمی‌کردم این‌قدر مشتاق دیدارت باشم و بخواهم که باز ببینمت. نمی‌دانستم که توی کافه نشسته‌ای. نمی‌دانستم آمده‌ای. نمی‌دانستم... از ماشین که پیاده شدم ماریه به سمت آمد و گفت آمده‌ای. باورم نشد! فکرکردم شوخی می‌کند. از در که وارد شدم چشم چشم کردم. دیدمت. تو هم من را دیدی. رویم را برگرداندم. از در بیرون رفتم. سرم گیج رفت. دلم هوری پایین ریخت. دست و پایم لرزید و پاهایم سست شد. بیرون، پشت کافه روی زمین نشستم و به‌زور بغضم را خوردم. همان بغضی که یک‌سال و نیم نگه‌ش داشتم. نمی‌دانستم باید چه‌کار کنم. حالم درست مثل کسانی بود که روح کسی را که دوست دارند بعد سال‌ها می‌بینند. چـــــــه‌قدر دلم ‌برایت تنگ شده بود و خبر نداشتم. سعی کردم خودم را جمع‌و‌جور کنم. توی آن شلوغی فقط دو سه نفر حالم را می‌دانستند... جلو آمدم و سلام کردم. بلند شدی و ... نمی‌توانستم به چشم‌هایت زل نزم. نمی‌توانستم سیر نگاهت نکنم. نمی‌تواستم توی کلمه کلمه‌ای که می‌گویی غرق نشوم. نمی‌توانستم... چه‌قدر سرحال بودی. خیلی وقت بود که این‌طور سرحال ندیده‌ بودمت. کنار بقیه‌ی دوستانی که سر میز بودند روبرویت نشسته‌ام. تو هم نمی‌توانستی نگاهم نکنی. تو هم نمی‌توانستی چیزی نگویی. پرسیدی از شعر چه خبر! چه‌ می‌توانستم بگویم؟! بعد از تو دیگر شعر گفتن برایم سخت بود... بعد از تو شعرهایم بی‌بخار شده‌‌ بود. بعد از تو شعر؟! هل شده بودم و سرم گیج می‌رفت. دلم می‌خواست گریه کنم. بی‌معرفت، دلم برایت تنگ شده بود. دلم می‌خواست باز برایت شعر بخوانم و تو گریه کنی... وآی، چه‌قدر سرم درد می‌کند و دلم به‌هم می‌خورد. انگار توی دلم رخت می‌شورند. انگار توی دلم زلزله آمده... سیگار نداشتم. روی میز فقط یک سیگار می توانست مال تو باشد. دانهیل قرمز. آخرین باری که دانهیل کشیده بودم کنار تو بود. گفتم: می شه یک نخ از سیگارتون را بردارم. خیلی وقته دانهیل نکشیدم... و فقط تو فهمیدی که چه می گویم... تو فهمیدی که منظورم چیست و سیگارت را تعارف کردی. مزه ی همان شب ها را می داد. حالا٬ حتی دلم برای سیگارت هم تنگ شده. چقدر خوش طعم بود... دلم سیگار دانهیل قرمز می خواهد... از همان سیگار ها که همیشه با هم می کشیدیم... چه قدر همه چیزت قابل دلتنگی بود و نمی دانستم...
 بعد از این‌که همه رفتند و تو هم رفتی. از در کافه تا خانه، راه رفتم و گریه کردم. دیگر نمی‌توانستم بغضم را بخورم. دیگر نمی‌توانستم جلویش را بگیرم. مگر من، چه‌قدر توان دارم؟!... می‌دانی؟! خیلی وقت بود که این‌طور نشده بودم. توی راه همه‌چیز برایم تازه و زنده شد. دوباره همه‌چیز را دوره کردم و... انگار همین دیروز بود! ۲ تیر ماه! سی و هشت ساعت... نوشته های روی دیوار... مهر... لعنت به این ذهن درگیر که هیچ‌وقت هیچ‌ خاطره‌ای را فراموش نمی‌کند. لعنت به این روزها... لعنت به تقویمی که حالا یک‌سال و اندی از آن‌ شب‌ها می‌گذرد. از آن شب‌هایی که برای هم شعر می‌خواندیم. فیلم می‌دیدیم. گریه می‌کردی و آرامت می‌کردم. دعوا می‌کردیم. شیشه می‌شکستیم. عربده می‌زندیم. لعنت به آن شب‌هایی که صدای کارت روی میز هی توی مغزم می‌پیچید و... چه‌قدر زود می‌گذرند. حالا تو توی کافه نشسته بودی. غیر مستقیم گفتی که برای چه آمدی.( ــ نمی دونستم که شما هنوزم تو سینما کار می‌کنی یا نه... گفتم بیام٬ شاید دیداری تازه بشه...) من هنوز هستم. من هنوز همان پسر یاغی و عصبی و... من هنوز هم برای تو شعر می‌گویم... من هنوز هم تو را می‌‌بینم... من هنوز هم... وآی چه‌قدر حالم بد است. خوش نیستم. دیگر من چه‌طور توی آن کافه بنشینم و چه‌طور تو را نبینم؟! دیگر چه‌طور به فکرت نباشم و از خاطراتت فرار کنم؟! دیگر چه‌طور به صندلی که امشب نشسته بودی زل نزنم؟! دیگر چه‌طور... بی‌معرفت چرا؟!
حالا که این خط‌ها را می‌نویسم، باز همان پیراهن قرمز را به تن دارم. همانی که عکس بزرگ چه‌گوارا را رویش چاپ کرده‌اند. یادت هست؟ یادت هست آن‌ شبی که پیراهنت را از تنت درآوردی و به تنم کردی؟! باور کن هنوز هم بوی تو را می‌دهد. بوی همان عطر تند و شیرین و گرم را. همانی که بارها گفتم از بویش سرم درد می‌گیرد. هنوز همان بو را می‌دهد... وآی... چه‌قدر دلم می‌خواهد دوباره ببینمت... چه‌قدر دلم می‌خواهد... نمی‌دانم! نمی‌دانم اگر دوباره من و تو جدا از شلوغی و چشم‌های مردم، روبروی هم بنشینیم و به هم نگاه کنیم و بخواهیم حرف بزنیم، چه می‌گویم. نمی‌دانم. نمی‌دانم... دوست دارم کل این یک‌سال و اندی که نبودی را برایت تعریف کنم. دوست دارم از آدم‌هایی که توی زندگیم آمده‌اند و رفته‌اند بگویم. دوست دارم تمام کارهایی که کرده‌ام و نکرده‌ام را برایت بگویم... دوست دارم دوباره برای تویی که مستمع همیشه‌ی شعرهایم بودی، شعر بخوانم. دوباره برایم شعر بخوانی و گریه کنی. دوست دارم دوباره از شنیدن شعرهایم و از سر ذوق آمدن به‌سمتم زیرسیگاری و گلدان و... پرتاب کنی. دوست دارم دوباره ضعف کنم و سرم را روی پایت بگذاری و توی دهانم تخم‌مرغ پخته بگذاری... یادت هست؟! با همان لحن دوست‌داشتنی‌ و مهربانت فحشم می‌دادی و لقمه دهانم می‌گذاشتی؟!... دوست دارم دوباره توی چشم‌هایت نگاه کنم و بگویم: تو خیلی قاطی‌ها... و تو دوباره از خنده ریسه بروی و با مشت توی بازویم بزنی... دوست دارم دوباره باهم "این گروه خشن" و "عشق سگی" ببینم. دوباره فیلم‌نامه بنویسیم. دوباره با هم آواز بخوانیم. دوباره بام تهران برویم. دوباره نصف‌ شب‌ها توی خیابان‌های تهران بچرخیم. دوباره سینما برویم و توی رودربایستی فیلم ببینیم... دوست دارم دوباره با هم به عالم فحش رکیک بدهیم و بخندیم... نمی‌دانم. نمی‌دانم اگر دوباره تنهای تنها هم‌دیگر را ببینیم به هم چه می‌گوییم... فقط دعا می‌کنم، به‌محض دیدنت، گریه‌ام نگیرد. هق هق نکنم...می‌دانی، مدت‌هاست که بغض‌هایت جمع شده و نبوده‌ای... می‌دانی که آدم مغرور و سگی هستم... هنوز همان آدمم. همان که تنها تو شناختی. تویی که دیگر، هیچ‌وقت در زندگی‌ام تکرار نمی‌شوی...

پی‌نوشت: دوست دارم تا صبح یک‌بند بنویسم. دوست دارم فحشت بدهم. دوست دارم گریه کنم. دوست دارم دوباره برایت شعر بنویسم... تو، بهترین و ناب‌ترین و تکرار ناشدنی‌ترین سوژه‌ی شعرهایم بودی و هستی. حیف... لعنت به ایامی که روزگار با تک تک‌مان بازی می‌کند... اجازه می‌دهی دوبار از نو، برایت شعر بگویم؟!

+ ( سه نقطه ها را با من سکوت کن ) خط خطي هاي |


پنجشنبه ۷ آذر

زیر شمشیر غمش
                           رقص کنان خواهم رفت...

 

یادداشت من (در وبلاگ مزدک علی نظری) در ارتباط با حرف های آقای حمید داوودآبادی و دفاع ایشان از آقای مسعود ده نمکی .

قسمتی از یادداشت:

"فکر می‌کنم جمعه بود، روبروی دانشگاه تهران و قرار بود تشییع جنازه‌ی سی‌صد شهید برگزار شود. سال‌گرد قتل‌های زنجیره‌ای هم بود و قرار بود همه بعد از تشییع شهدا، بروند خانقاه... جایی که محل سال‌گرد بود... به مسعود ده‌نمکی گفتم: «این جریان که تو شروع کرده‌ای تا ابد ادامه دارد و...». خندید و آن روز نیامد. بعد هم که بچه‌ها رفتند و درگیری شد. فردای آن‌روز سه‌- چهار نفر را گرفتند... کاشف به‌عمل آمد که رفیق شما اسم داده و... این بازی نیست؟! اسم آدم‌هایی که با تو هستند را بدهی تا بگیرندشان؟! این خیانت نیست؟ بعد هم فراموش می‌کند که روزی در تمام درگیری‌های تهران بوده و... این جریان را بازیچه‌ها شروع کردند یا رفیق شما؟ چرا یادتان می‌رود؟ این حرف‌ها را برای من نگویید... من این حرف‌ها را از برم. برای دیگران بگویید... بله! کم سن و سال بودم و نوجوان، اما فراموش نکرده‌ام. حافظه‌ام هنوز مثل ساعت کار می‌کند. اگر حرفی نمی‌زنم دلیل بر لال بودن نیست. نمی‌خواهم خیلی چیزها را بگویم. نه به‌خاطر خودم، به‌خاطر روزهایی که فکر می‌کردم این مسیر دادخواهی خون شهداست، نه سوء‌استفاده و پول درآوردن و باریچه کردن دیگران... چه‌کسی بقیه‌ را بازی‌چه کرد؟ من؟ شما؟ یا رفیق شفیق شما؟ چه‌کسی با رانت‌های نجومی انصارحزب‌ا... و نشریه‌ی سیاسی شلمچه و جبهه و «صبح‌ دوکوهه»، مغازه و خانه و ماشین و... خرید؟ منی که هنوز روزنامه نگارم؟ شمایی که نویسنده و محققی؟! آن دوستی که الآن راننده‌ی تاکسی‌ست؟ آنی که سیگارفروش است؟... یا مسعود ده‌نمکی؟!"


در ادامه یادداشت های آرش افشار ... رضا رشیدپور مجبور به پاسخ گویی شد. (در قسمت کامنت های این پست (کدام فرهنگ؟ کدام آشتی (۴)) می توایند این جواب را بخوانید. حرف های میثم یوسفی عزیز هم در ادامه کامنت ها خواندنی ست). این هم لینک کامنت و حرف های آقای رشیدپور
و این جا (کدام فرهنگ؟ کدام آشتی (۵))هم می توانید جواب آرش را به گفته های رشیدپور بخوانید.
کلیه ی مطالب در اینباره.

+ ( سه نقطه ها را با من سکوت کن ) خط خطي هاي


دوشنبه ۴ آذر

مرگ‌نامه‌ی یک!

مدتی‌ست وقتی قلم دست می‌گیرم که چیزی بنویسم، ذهنم خالی می‌شود و اصلن یادم می‌رود که برای چه می‌خواستم بنویسم! شاید برای همین است که کلمات، فقط تلو تلو می‌خورم و گیج می‌زنم... آهـــا! یادم آمد...
مرگ! می‌خواستم درباره‌ی مرگ بنویسم. عجیب و ناشناخته و شاید شیرین است. اما من می‌ترسم. از مرگ می‌ترسم. نمی‌شناسمش. درکش نمی‌کنم. نمی‌فهمم چه‌طور اتفاق می‌افتد. تقریرش را نشنیده‌ام...
می‌دانم که مرگ به این چیزها نگاه نمی‌کند. دنبال این نیست که من را اول توجیه کند و بعد... فقط می‌دانم که هر لحظه ممکن است از راه برسد. خرخره‌ام را بگیرد، توی چشم‌هایم زل بزند و... بله به همین راحتی! البته تا آن‌جا که دیده‌ و شنیده‌ام این "راحتی" از دیده بیننده‌هاست و  برای کسی که جان می‌دهد این‌قدرها هم که می‌گویند راحت نیست.
این همه بالا و پایین، جان بکن، جلو برو، زمین بخور، دعوا کن، بخند، گریه کن، بخور، فارغ شو، عاشق شو، بخواب... ... کشـــــک! مرگ از راه می‌رسد و زرتی به سکانس پلان تو در توی شبانه روزت کـــــــــــــــــات می‌دهد. بعد هم که بقیه می‌ریزند و توی سرشان می‌زنند و واویلا واویلا می‌گویند...
مرگ! پدیده‌ای‌ست که تا بشر زنده است از رازش سر در نمی‌آورد. حتی نمی‌تواند نفوذی بفرستد تا بفهمد پشتش چیست. نفوذی فرستادن همانا و خرج کفن و دفن و... همانا! ترسناک است، نه؟!
نمی‌دانم! شاید این بازی روزگار است که وقتی یکی از نزدیکانت می‌میرد بیشتر به‌یاد مرگ می‌افتی. توی خودت فرو می‌روی و هی از خودت می‌پرسی؛ وآی! یعنی روزی نوبت من هم می‌رسد؟! کی؟! چه‌طور؟! آن روز از خودم راضی هستم؟ و...
بله! ذهنم این‌روزها درگیر مرگ است. وقتی تنهایم و دور و برم پر است از آدم، از خودم سوال می‌پرسم. به آدم‌ها نگاه می‌کنم. می‌بینمشان که بعد مرگ عزیزشان چه می‌کنند. به چیزی فکر می‌کنند. گریه‌هایشان... سخت است.
مرگ! روزی سراغ همه‌ی ما می‌آید. روزی گریبانمان را می‌گیرد و زیرپایمان را خالی می‌کند. روزی به تمام چیزهایی که درگیرشان هستیم پایان می‌دهد...
... روزی روی سنگ غسال‌خانه می‌خوابانندمان. لخت لخت. از پشت شیشه‌ همه تماشای‌مان می‌کنند. می‌شورندمان. توی دهانمان کافور و پنبه می‌کنند. مثل شکلات توی یک پارچه ندوخته شده می‌پیچانندمان. توی تابوت می‌گذارندمان. همه دور جنازه‌مان جمع می‌شوند و شیون می‌کنند. بعد بلندمان می‌کنند و روی شانه‌شان می‌گذارند... لااله‌الا‌الله می‌گویند و به سوی قبر می‌روند. همه‌چیز آماده است تا چالمان کنند. خاک را کنده‌اند. ما را به‌سمت چاله ی کنده شده می‌برند. بغل چاله می‌گذارند. وداع آخر... ... ...سنگین شده‌ایم. سنگین‌تر از قبل. آن‌قدر سنگین که چند نفر باید پاها و دست‌هایمان را بگیرند. هلمان می‌دهند توی چاله. سرازیرمان می‌کنند توی چاله‌ی کنده شده. حالا توی چاله افتاده‌ایم و همه از بالا نگاه‌مان می‌کنند. گریه می‌کنند؟! ...می‌گویند کسی که صدایش برای مرده آشناتر است باید برایش تلقین بخواند. روی صورتمان را باز می‌کنند و به سمت قبله می‌چرخانند. برایمان تلقین می‌خوانند. اسمع افهم یا رضا بن محسن... هل انت علی العهد الذی فارقتنا علیه من شهادة ان لااله‌الاالله وحده لاشریک له و... تا آخر برایمان می‌خوانند. تکانمان می‌دهند... رویمان سنگ لحد می‌گذارند که خیالشان راحت شود دیگر، هیچ‌وقت بیرون نمی‌آییم. از بالای سر تا پایین پا. روی‌مان سنگ می‌گذارند... حالا وقت ریختن خاک است. باید روی‌مان خاک بریزند. می‌ریزند. اگر نزدیکان هم طاقتش را نداشته باشند٬ هستند مردمی که روی‌مان خاک بریزند. خاک می‌ریزند. می‌ریزند... می‌ریزند... می‌ریزند... قبر پر شده. روی‌مان پوشیده‌ی پوشیده است. کار تمام است. خودمان می‌مانیم و خودمان. همه می‌روند. این‌جا منزل تازه‌مان است. همه می‌روند تا نهار بخورند. دور هم جمع بشوند و گریه کنند. حجله بزنند و مسجد بگیرند تا بقیه هم برای تسلیت بیایند... کار از کار گذشته است. حالا مرده‌ایم. همه چیز تمام شده...
مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرگ! هیچ‌کس برایمان بنای یادبود نمی‌سازد. همه‌چیز در این قبر تو در تو خلاصه می‌شود. اعلامیه‌ی ترحیم‌ تا چند روز روی دیوار است و بعد، همه فراموش می‌کنند که روزی زنده بوده‌ایم.


آرش دست به قلم برده و دارد روز و شب‌های سخت و بی خواب و طاقت فرسا و آدم های... "رویش" را می‌نویسد. از بی‌معرفتی‌ها و نامردی‌ها و... رضارشیدپور و امثالهم می‌نویسد. این‌ ماجرا سر دراز دارد... "کدام فرهنگ؟ کدام آشتی؟"


پی‌نوشت:متن بالا طولانی‌ست. اما از این به‌بعد با خودم قرار گذاشته‌ام که درباره‌ی مرگ چیزی بنویسم. این هم اولین مرگ‌نامه بود. شاید در حوصله‌ی خیلی‌ها نباشد که بخوانندش. اما من مسر هستم ادامه‌اش بدهم.

پی‌نوشت:
عکاس قبلی رویش را توی نمایشگاه مطبوعات همراه با خانمش دیدم. قیافه گرفته بودند. رفتم جلو و سلام کردم. تا آن جا که یادم می آمد با هم مشکلی نداشتیم و حتی بین مان رفاقتی هم جربان داشت. حتی برای شکایت از رشیدپور و رویش هم با هم بودیم. ولی بعد از این که رفتند توی "فرهنگ و آشتی" شکایت شان را پس گرفتند و بعد از آن هم دیگر همدیگر را ندیده بودیم. کمی حرف زدیم. بعد بدون مقدمه و بدون دلیل گفت:!!! آرش کجایش سوخته که داره این‌ها را می‌نویسه؟!!!!!
گفتم: سوختن!؟ از چه‌چیز بسوزد؟ از‌بی‌کفایتی آدم‌ها یا کوتوله بودن و ریز بودن‌شان؟! ما چیزی برای سوختن نداریم. ما کار خودمان را بلدیم و می‌دانیم که باید چه بکنیم. ما ننشسته‌ایم تا امثال دوستان شما برای‌مان کاری بکنند. ما سال‌هاست که شغل‌مان روزنامه‌نگاری‌ست و برایش زحمت کشیده‌ایم. آرش همه پرونده‌اش معلوم است. نه چیزی برای از دست دادن دارد و نه از چیزی که دارد به خودش می‌بالد. این دوستان شما هستند که به جیزهایی که ندارند می بالند و با تلنگری به لرزه می افتند و... ما همیشه سعی کرده‌ایم کارمان را خوب انجام دهیم. اما چیزی که سخت است این است که این‌روزها آدم کوتوله‌ها زیاد شده‌اند و ردای بزرگ‌تر از خودشان را بر تن کرده‌اند. حق خوری و گنده‌تر از دهان حرف زدن، دردی‌ست که این‌روزها، در این دیار، خیلی‌ها دچارش هستند...

+ ( سه نقطه ها را با من سکوت کن ) خط خطي هاي |


چمعه ۲۵ آبان

قبل از آن‌که سیفون را بکشم
                       به پشت سرم نگاه کنم
                                                        "آینه"
                                                    راست‌گوترین شیء دنیاست!

 

دو روز دیگر نمایشگاه مطبوعات شروع می‌شود و باید غرفه‌ی هفته‌نامه را آماده کنم، جشنواره فیلم‌کوتاه هم که از چهارشنبه شروع شده و باید در جریان اخبار و فیلم‌هایش باشم، از طرفی باید مصاحبه‌ام را با فرزاد موتمن پیاده و تنظیم کنم، از طرف دیگر مسئولیت درآوردن صفحه‌ی فیلم‌کوتاه را برای هفته‌نامه (که قرار است از این شماره به بعد هر هفته به بررسی و نقد و... فیلم‌کوتاه اختصاص داشته باشد) به‌عهده دارم، پیش تولید فیلم‌کوتاه بعدی‌ام (به اسم "کات") هم شروع شده، مسائل اجرایی و مسئولیت پشتیبانی و تبلیغاتی و پخش و چاپ و برنامه‌ریزی برای آینده‌ی  هفته‌نامه هم که به جای خودش، هست! سکانس آخر فیلم افخمی هم که معلوم نیست کی قرار است گرفته می‌شود. من هم با این ریش و گریم گند، لنگ در هوا و منتظر و الاف بی‌برنامه‌گی‌های آقا!. همه‌ی این‌ها یک‌طرف ماجراست، کتاب‌ها و مقاله‌ها و مطالب نخوانده و فیلم‌های ندیده، دوستانی که گهگدار روی مخم رژه می‌روند ویک‌ریز چرند می‌گویند، بی‌خوابی‌های نصفه شب و کابوس‌ها و سردردها...، و عقب ماندن از برنامه‌های زندگی‌ام هم طرف دیگر. حالا با تمام این تفاسیر چطور می‌توانم به چیز دیگری فکر کنم؟! اصلن مگر می‌تواند چیز دیگری (حتی یک مسئله‌ی به ظاهر مهم) توی ذهنم جا باز کند؟! شاید چیزهای مهم دیگری هم باشد، اما من فعلن آف هستم. (حتی به عموی بزرگم که خیلی دوستش دارم و الآن روی تخت آی سی یوست و اصلن حالش خوب نیست هم نتوانستم سر بزنم...). هر آدمی گنجایشی دارد، دعا می‌کنم گنجایشم بیشتر از این شود، اما فعلن که همین قدر است. از اوضاع پیچیده توی همم ناراضی نیستم و حتی به‌شدت از این موضوع خوشحالم. اما دلیل نمی‌شود این پیچیدگی را بیشتر کنم. همین!  


قرار بود در این پست از "یازده‌دقیقه و سی‌ثانیه" بگویم. اما چون هنوز کار تمام نشده ترجیح می‌دهم صبر کنم. احتمال خیلی زیاد این یادداشت را در سایت "خبرنگاران صلح" کار کنم. اما برای "سه‌نقطه" هم حرف‌های نگفته زیاد است. 


مارک: پدر وضع ما هم خوب می‌شه؟ مثل اونایی که طلا پیدا می‌کنن؟
مت: نه! ولی از اون‌هایی که طلا پیدا نمی‌کنن بهتر می‌شه.

پنجشنبه و جمعه ام را تعطیل کردم و بعد از مدت ها تا جایی که توان داشتم فیلم دیدم. یادش بخیر زمانی که روزی شش هفت تا فیلم می دیدم. همه چیز گذراست!
دیالوگ بالا از فیلم River of No Return  است.



در وبلاگ "زمزمه های دیوانه ی خدا، مزدک" اتفاق های جالی افتاده! اگر دوست دارید بفهمید٬ خودتان بروید و بخوانید. مخصوصا دو پست آخر و قسمت کامنت هایش را.

+ ( سه نقطه ها را با من سکوت کن ) خط خطي هاي |


شنبه ۱۸ آبان

می‌دانم که این‌جا دیگر رنگ و رو و جذابیتی ندارد. چندین بار خواستم روند نوشته‌های این‌جا را عوض کنم. خواستم درباره‌ی کتابی خواندم، فیلمی دیدم و... نظرم را بنویسم. خواستم از کارهایم بنویسم. که در فلان کاری که کردم چه اتفاقی افتاد و چه شد و چه شد. خواستم از اتفاق‌هایی که توی طول روز برایم می‌افتد بنویسم و تحلیلم را درباره‌شان بگویم. خواستم... شاید همه‌ی این‌ها را هم یکی دو باری انجام داده باشم، گفته باشم و از کنارش گذشته باشم. اما ادامه‌دار نبوده و در پست بعدی خط عوض کرده. زمانی می‌دانستم از این‌جا چه می‌خواهم و می‌دانستم که باید این‌جا چه بگویم. اما حالا نه! باید به حال این‌جا فکری بکنم. همین روزها خط نوشته‌های این‌جا را سر و شکلی می‌دهم. "سه‌نقطه" برایم نوستالژی غریبی‌ست از خیلی روزها... شاید از نفس بی‌افتد، اما نمی‌میمرد. مطمئن باشید.


فقط یک سکانس و یک شب از بازیم در فیلم افخمی مانده و بعدش دست از سرم برمی‌دارد. برای شروع سرو شکل دادن به "سه‌نقطه"، در پست بعدی از پروژه‌ی "یازده‌ دقیقه‌ و سی‌ثانیه"‌ی بهروز افخمی می‌نویسم. باید درباره افخمی و... فیلمش خیلی چیزها را بگویم...

+ ( سه نقطه ها را با من سکوت کن ) خط خطي هاي


پنجشنبه ۱۶ آبان

حالم بد است.
حالم گرفته است.
حالم خراب است.
حالم عصبی و گه است.
حالم دوست دارد بلند بلند عربده بزند.
حالم دوست دارد اصلن الکی فحش بدهد.
حالم از بعضی چیزها دیگر بهم می‌خورد.
اصلن مرده شور این حال گند را ببرند... ...

بعضی اوقات آدم‌ها فکر می‌کنند...! بعضی اوقات آدم‌ها حرف می‌زنند...! بعضی اوقات آدم‌ها پشت کلمات پنهان می‌شوند و طبق عادت خطابه‌های احمقانه سر می‌دهند...! بعضی اوقات آدم‌ها زر می‌زنند...! بعضی اوقات آدم‌ها روی مخت راه می‌روند...! بعضی اوقات دوست داری بزنی بعضی آدم‌ها را خونی مالی کنی...! بعضی اوقات آدم‌ها حد و مرز خودشان را گم می‌کنند...! بعضی اوقات آدم‌ها نفهمند و بی‌شعورند...! بعضی اوقات آدم‌ها فکر می‌کنند، اصلن آدمند...! بعضی اوقات آدم پیش خودش می‌گوید: از کنار آدم‌هایی که هنوز بچه‌اند باید گذشت و بی‌خیالشان شد. ...ون لق همه‌ی آدم‌کوتوله‌ها...



من آدم گندی هستم. روی این شکی نیست. اما همینم که هستم. نه ادا در می‌آورم و نه پشت چیزی پنهان می‌شوم. روی رو، بدون هیچ موزی بازی. همان جور که فکر می‌کنم درست است رفتار می‌کنم. اهل دور زدن و پیچاندن و نامردی و سواستفاده و... نیستم. اما اگر کسی فکر کند خرم و نفهم، دور بزند، حرف مفت بزند، نامردی کند، فکر کند که خیلی آدم است و من به او محتاجم... هم نامرد می‌شوم، هم بداخلاق و سگ می‌شوم، هم عوضی می‌شوم، هم... همه چیز را به‌علاوه‌ی او به لجن می‌کشم. چون گندم و گه. چون یک آشغال به‌تمام معنا هستم... من همینم که هستم. برایم بعضی چیزها اصل است و منطق و پایه‌ی زندگی‌ام بر اساسشان بنا شده. اگر کسی این پایه‌ها (که برایم اصل هر رفاقتی‌ست) را بشکند و حرمت‌ها را از بین ببرد، من از آن‌ور بوم می‌افتم و آن شخص دیگر هیچ ارزشی برایم ندارد. من آدم گندی هستم. روی این شکی نیست. اما همینم که هستم یک‌رو دارم. نه مثل بعضی‌ها هزار رو و رنگارنگ.



می گویند روزی ترکی درست وسط خیابان ایستاده بوده و دست‌هایش را توی جیبش کرده بوده. شخصی به او می‌رسد و می‌گوید: چرا این‌جا وایسادی؟
مرد ترک با اخم و تشر به شخص نگاه می‌کند و می‌گوید: وایسادم که وایسادم، اصلن به تخمم که وایسادم...!!!

 

+ ( سه نقطه ها را با من سکوت کن ) خط خطي هاي |


دوشنبه ۱۳ آبان

چـــــــــــــــــــــــــه‌قدر این‌روزها
                                             هوا خوب و دل‌چسب است!

من این شدم. اینی که هیچ چیزی نیست. حرف‌هایم بدون شک تکراری‌ست. آن‌قدر توی طول روز حرف می‌زنم که دوست دارم این‌جا سکوت کنم. من این شدم. اینی که همین است. همینی که این است. چه‌ حالی می‌دهد بازی با کلمات، آن هم فقط برای این‌که خیلی وقت است توی سه‌نقطه چیزی ننوشته‌‌ام.


پیش تو یکی کم آوردم چون... قبول. دست‌هایم بالاست. حالا دوست داری شلیک کنی؟ پس شلیک کن. یک کلت بین ماست، شلیک کن رفیق...


حوصله‌ی خیلی چیزها را ندارم. دوست دارم خودم را توی کار غرق کنم. فقط کـــــار.


مــــــــــــــــــــــــزدک، نوبت ما هم می‌رسد. بگذار هر کس هرطور که فکر می‌کند درست است رفتار کند. ما هم همان‌طور که فکر می‌کنیم درست است رفتار می‌کنیم.  این را بلند بگو که روی صحبت، رفقایمان نیستند که دارند با آقای فیلم‌ساز کار می‌کنند. هر کسی مختار است با هر کسی که دوست دارد کار کند و ما حق این را نداریم که بگوییم چرا. اما بگو که روی صحبت خود فیلم‌ساز است٬ نه حتی فیلمش. خودٍ خودٍ خودٍ ... فیلم‌ساز.


دروغ چرا. این‌روزها ذوق و شوق نوشتن ندارم. نمی‌دانم چه مرگم شده. کلا یک‌جوریی شده‌ام. غریب است و عجیب است و تخ..ی. اما شکایتی نیست.


شکر خدا زنده‌ام.

 

+ ( سه نقطه ها را با من سکوت کن ) خط خطي هاي |


شنبه ۱۳مهر

این‌جا دیوانه‌خانه‌ی محترمانه‌ایست،

                                                  پر از آدم.

                                                           این‌جا اسمش

                                                                              تهران است...

 

 

ـ آقا ته صف تاکسی اون‌طرقه

رضا: می‌دونم آقا، دارم سیگار می‌کشم. شما بفرمایید.

ـ همین شماهایید که  صف همه چیزو می‌ریزید به‌هم دیگه...

رضا: اگه من زودتر سوار شدم حق با شماست. من دارم سیگارم‌و می‌کشم. نمی‌خوام سوار شم...

مرد سرش را چرخواند و زیر لب شروع کرد فحش دادن و غرغر کردن. هی نگاه رضا می‌کرد و زیر لب چیزهایی می‌گفت که شنیدنش سخت بود. زل زده بود به چشم‌هایش و دنبال بهانه می‌گشت. رضا سرش را چرخاند و رویش را آن‌طرف کرد تا با مرد جرو بحثش نشود. مرد زل زل به رضا نگاه کرد...

ـ عوضی...!

رضا:  حالت خوبه آفا؟ چته تو؟ گیر دادی‌ها!

ـ خوار...!!!!!!!!!!

رضا بهت زده جلو آمد.

ـ چی گفتی؟!!!!

ـ گفتم خوار...!!!!، برو ته صف...

رضا دستش را دراز کرد و یخه مرد را محکم گفت

رضا: هوی، درست صحبت کن مرتیکه...!

مرد دو دستش را بلند کرد و با ناخن‌هایش محکم روی صورت رضا کشید. رضا هم به‌طور غریضی محکم با مشت توی صورت مرد زد و...

مردم جدایشان کردند. مرد یک‌ریز فحش می‌داد. رضا عصبی شده بود . دنبال علت این دعوای الکی می‌گشت و مرزد را نگاه می‌کرد. خیلی تحمل کرده بود که دعوا نشود، اما شد. مرد را سوار تاکسی کردند و رفت. رضا سیگار دیگری روشن کرد و کنار خیابان نشست. عصبی و بهم ریخته بود. دو طرف صورتش جای چنگ مرد بود. جای چنگی که نمی‌دانست علتش چیست. فقط می‌دانست که مرد دلش از جای دیگر پر بوده، روزگار به او فشار آورده و به‌طور طبیعی قصد کرده خودش را خالی کند، تخلیه شود. رضا سیگارش را کشید. دیگر آرام شده بود. از مرد ناراحت نبود. به او حق می‌داد و خوشحال بود که توانسته باعث شود یک مرد، تمام عصبیت‌ها و فشارها و ناراحتی خودش را از این شهر و روزگار خالی کند... جای چنگ‌هایش می‌سوزد و هربار یاد دردهای مرد می‌افتد...
کاش دردهای هم‌دیگر را، کاش عصبیت‌های هم‌دیگر را، کاش فشارها و دل‌تنگی‌های هم‌دیگر را بدون چنگ، مشت، دعوا و ... می‌فهمیدیم. کاش باور می‌کردیم که این‌روزها تمام مردم شهر غیر طبیعی و آنورمال هستند. کاش می‌فهمیدیم که این شهر و فشارها و گرانی‌ها و آدم‌ها و حکومتش، چه بر سر دل و اعصابمان آورده‌اند... ما در این شهر زندگی می‌کنیم، تهران، شهری که هیچ‌کس نرمال نیست. همه دیوانه‌ایم و دیوانه‌اند. کاش این‌ را باور کنیم...

تمام داستانی که بالا تعریف شد، واقعیت است. خاطره‌ی پریشب و سر خیابان موسیوند، بغل آب‌میوه توچال. صف تاکسی‌های چیزر و قیطریه. یک شب کسل کنند و جالب!

مرتبط از سه‌شنبه، 28 خرداد ... وارونه می‌دهیم به زندگی، گویا ...


خبر مربوط به فیلم "یازده دقیقه و سی ثانیه"‌ی بهروز افخمی را این‌جا بخوانید.

 


مزدک و خبرنگاران صلح خیلی وقت است که هستند. اما این‌که رفیق مزدک وبلاگ زده و می‌خواهد آن‌جا هم بنویسد خوشحالم  می‌کند. مزدک‌علی دادا، باز هم چریک شو و با تیر مستقیم تلف. بلاگت بود باروت نم‌خورده را می‌دهد رفیق.

 

+ ( سه نقطه ها را با من سکوت کن ) خط خطي هاي |


با واژه‌های گر گرفته روی لب‌هات
یک جمله‌ی بی‌فعل و فاعل می‌نویسم
یک جمله که تنها تو می‌فهمی صدام‌ْ
یک جمله با طعم هلاهل می‌نویسم

این‌جا برایم گاهی شبیه دفترچه یادداشت می‌شود و می‌نویسم بعضی اتفاقاتی که فقط خودم می‌فهمم معنی‌شان را.
ساعت دو و چهل و پنج دقیقه٬ نیمه‌شب بیست و چهارم رمضان، یک‌شاخه گل رز٬ سی‌زده‌ دقیقه چهل و هشت ثانیه‌ای که حرف زدیم و چهارم مهری می‌گذرد و حتمن روزی به چهارم دی می‌رسد٬ الله اعلم. تو از یک‌‌جای خوب، من در در اتاق خودم. خدارا شکر می‌کنم...

+ ( سه نقطه ها را با من سکوت کن ) خط خطي هاي


 سه شنبه ۲مهر

مدرسه‌ها وا شده،

                    مثل  وا شدن‌های دیگر ...

 

فیلم‌برداری فیلم دومم هم به‌پایان رسید. یک فیلم صدوسی‌وهفت ثانیه‌ای. بدون بازیگر و صدابردار و گریمور و... فقط من بودم و فیلم‌بردار و علی جوان. به قول سیاوش یک فیلم چریکی، بدون مزاحم و دب‌دبه کب‌کبه. باید راش‌ها را ببینم و بعد درباره‌ی خوب یا بد شدنش حرف بزنم. تا این‌جای کار که راضی‌ام، اما بعد از تدوین و فاینال شدنش، نمی‌دانم چه‌می‌شود. توی این هفته یا هفته‌ی بعد تدوینش می‌کنم. برای ساخت این فیلم پنج سوسک سرحال، کشته شدند. برای تدفین‌شان مراسم تدفین و خاک‌سپاری مجللی ترتیب داده‌ام. امیدوارم که آبرودار شود.



چند وقت است که پیش تولید تله‌فیلم بهروز افخمی به اسم یازده ‌دقیقه و‌ سی ثانیه  شروع شده. توی این فیلم من نقش یکی از چهار فیلم‌سازی را بازی می‌کنم که اول جنگ، برای تهیه‌ی فیلم و خبر به جماران می‌روند. بازی جلوی دوربین بهروز افخمی برایم تجربه‌ی جالبی‌ست. فعلن مشغول دورخوانی فیلم‌نامه هستیم. آن‌هایی که بهروز افخمی را می‌شناسند خوب می‌دانند که هیچ‌وقت معلوم نیست کی فیلمش را کلید می‌زند. فعلن قرار است همین پنجشنبه کلید بخورد اما بعید می‌دانم.



این‌روزها نه ‌حوصله‌ی وبلاگ نویسی دارم و نه این‌که وقت می‌کنم چیزی برای وب‌لاگم بنویسم. این پست هم یک‌جورهایی نقش رفع‌تکلیف داشت. خواستم از مشغولیت‌های این روزهایم بنویسم، فقط همین.

 

+ ( سه نقطه ها را با من سکوت کن ) خط خطي هاي |


شنبه ۳۰ شهریور

این‌ شب‌ها برای مظلومیت و تنهایی مردی که مرد بود، مردانه زندگی کرد و با مظلومیت رفت، گریه می‌کنم. این شب‌ها یاد خودم می‌افتم، یاد همه‌چیزم، آرمان‌های فراموش شده‌ام و برایشان گریه می‌کنم. این‌ شب‌ها می‌گردم تنهایی‌ام را پیدا می‌کنم و در آغوشش می‌کشم. این شب‌ها بغض‌های جمع شده‌ام را بیرون می‌ریزم، گریه می‌کنم و زجه می‌زنم. این شب‌ها خودم را توی ذات خودم گم می‌کنم تا پیدا شوم. این شب‌ها را چه‌قدر دوست دارم... دوست داشتنی، نه از جنس دوست داشتن‌های تکراری...

+ ( سه نقطه ها را با من سکوت کن ) خط خطي هاي


چهارشنبه ۲۰ شهریور

این‌ها حقیقت‌ است... نه شعار است نه غرغر
                                                 کمرم می‌شکند روزی 
                                 . . . زیر بار بدهکاری‌ها...

 

می‌خوام امشب دامنم را بالا بزنم. لباس‌هایم را در بیاورم و از پنجره‌ی اتاقم آویزان شوم. دوست دارم راحت، بدون تکلف، خودبینی، غرور، و یا شاید دروغ، حرفی را بگویم که تا به‌حال هیچ‌کسی از زبانم نشنیده. بلند بلند جار بزنم. سینه‌ام را سپر و کنم و از گفتنش نترسم. در همین خط‌ها حصارم را می‌شکنم تا شاید اطرافیان به اندازه‌ی یک قدم نزدیک بیایند. می‌خواهم بگویم و هیچ‌کس جلودارم نیست، نیست... من به تمام این شهر و اجزاء ساکن و جاری درونش بدهکارم. بدهکارم به همه‌چیز و همه‌کس. بدهکارم به تمام کسانی که روزی باعث پدیدار شدن کلمه‌ای شدند. بدهکارم به تمام لحظه‌هایی که می‌توانستم هستی را بهم بریزم. بدهکارم به همه شعرهای گفته و نگفته‌. بدهکارم به مردمی که از صبح تا شب توی کوچه و خیابان از کنارم می‌گذرند. بدهکارم به تمام کسانی که اعصابم را بهم‌ می‌ریزند. بدهکارم به تمام رفقایی که بودند و رفاقتی شکل گرفت. به رفقایی که در تمام لحظه‌ها گند و خوب و متوسط زندگی رفیق ماندند. بدهکارم به پیرمرد مرادی که زندگی‌ام را تغییر داد و رفت. به آنی که چه زود رفت. به پیرمردی که همیشه دلم برایش تنگ می شود. بدهکارم به شب‌هایی که همیشه بی‌دلیل صبح‌شان می‌کنم و به صبح‌هایی که تا عصرهای تکراری می‌خواب‌مشان. بدهکارم، بدهکار به تمام فحش‌هایی که نثارم شده و می‌شود. به تمسخرها و کج‌فهمی‌هایی که می‌شنوم و می‌بینم. بدهکارم، به آن زنی که چند سال پیش از کنارم گذشت، فحشم داد وروی پیراهنم تف انداخت. بدهکارم به آن‌هایی که از بودنم می‌ترسیدند. به آن‌هایی که نمی‌فهمیدند چه می‌خواهم. بدهکارم به تمام کسانی که از شور جوانی‌ام سواری گرفتند. بدهکارم به آن مردی که توی گوشم زد و پرسید، چرا؟. بدهکارم به ورق‌هایی که اسمم را سیاه نوشته بودند می نویسند. بدهکارم به روزهای سیاه و پرتنش نوجوانی. به خاطرات نگفته. به مشت‌های خورده توی دیوار. بدهکارم به تمام شب‌هایی که از سرم خون می‌ریخت و گریه می‌کردم. بدهکارم به دیوارها، سیگارها، تیغ‌ها و سری که توی دیوار می‌خورد، دستی که می‌سوخت... خون می‌ریخت. بدهکارم به تمام اسطوره‌های خائنی که ازشان متنفرم. بدهکارم به آرمان‌هایی که فرو ریخت، بنا شد، فرو ریخت و بپا شد. بدهکارم به ریجاب و کوه‌های کردستان. به تنبور و ذکرهای درویشی. به دف و شعرهای مولانا. به سرخوشی و ریش و شارب‌های بلند. بدهکارم به اولین زنی که دوست داشتم. به آن پرستاری که نقاشی‌ام را کشید. روی تخت بیمارستان برایم قصه می‌گفت. و چهارم دبستانی که دوستش داشتم. بدهکارم به تمام کتاب‌هایی که خوانده‌ام. از معراج‌السعاده تا پوپر و جامعه‌ی باز و دشمنان آن. به تمام کتاب‌های نخوانده ام. به تمام جمله‌های طولانی. جمله‌های کوتاه. به ایدئولوژی‌ها. بدهکارم به تمام خاطره‌های کپک زده گوشه‌ی ذهنم. به تمام خاطرات سرخوشی. به تمام خاطرات کتک خوردن‌ها. به تمام خاطرات انقلابی و مکتبی. به گریه کردن‌های نوجوانی. بدهکارم، بدهکار به بغض‌های غم‌باد شده. به گریه‌های نکرده. به دادهای نزده. به اعتراض‌های نکرده. به، به خودم. به من. به تمام خواسته‌های سرکوب شده‌ام. به تمام آرمان‌های بر باد رفته‌ام. به تمام قانون‌های شکسته‌ام. به تمام دلواپسی‌های تمام نشدنی و دل‌تنگی‌های طولانی ام. بدهکارم به کسی که در کوچه‌ی "نیام" نفس می‌کشد. به کسی که انتظارش را می‌کشم. به آنی که در ولنجک بود. بدهکارم... بدهکار. بدهکار به تمام بدهکاری‌هایی که گفتم و نگفتم. یادم بود و نبود. و یا شاید بهتر است بگویم من از زمانی که چشم‌هایم را باز کردم تا امروز و فردا و فرداها، به تمامی هستی بدهکارم. بدهکار به همه‌شان. تا روزی که تکه تکه شوم. بدهکاریم را بدهم. برسم. ببینم. بمیرم...


پی‌نوشت۱: امروز از دانشگاه سابقم نامه‌ای آمد. اخراجم کرده‌اند. تعجب می‌کنم چرا این‌قدر دیر دست‌به‌کار شده‌اند.  یک‌سال‌و‌نیم پیش رشته‌ی گند و مزخرف حسابداری را ول کردم و دیگر دانشگاه نرفتم، آن‌وقت تازه امروز برایم نامه‌ی اخراج فرستاده‌اند... جلل‌خالق!
پی‌نوشت۲: گذشته از اتفاق‌های خوبی که به موقع‌اش می‌گویم. این‌روزها درگیر نوشتن دو فیلم‌نامه برای دوکار کوتاه بعدیم هستم. داستان یکی‌شان نیاز به یک بازی‌گردان دارد. به کسی که با حیوانات موزی کمی اخت باشد صمیمی. اگر کسی از شما، می‌تواند از سوسک و مورچه بازی بگیرد، حتما خبرم کند.

+ ( سه نقطه ها را با من سکوت کن ) خط خطي هاي |


چهارشنبه ۶ شهریور

.
.
.

در کوچه مردی به زنی تنه می زند
زن عاشق می شود
مرد می گوید: ببخشید!

(منجر به زن )


"...من عشقنی عشقته
و من عشقته قتلته
و من قتلته فعلی دیته
و من علی دیته
فانا دیته "
ترجمه:"هر که عاشق من شود من نيز عاشق او مي شوم. هر که من عاشق او شوم (چون دوریش را نمی‌توانم تحمل کنم) او را خواهم کشت. هرکه من او را بکشم ديه ي او بر گردن من است. هرکسي ديه اش بر گردن من است، خودم ديه‌ي او هستم."
این شعر عربی، یکی از زیبا‌ترین شعرهایی‌ست که خوانده‌ام.هر وقت کسی از من درباره‌ی معنی "عشق" می‌پرسد، ناخوداگاه یاد این شعر می‌افتم. می‌گویند شاعرش... خداست.

شعرهایم کمی بده‌کارند                    شعرهایم یتیم و بیمارند
شعرهایم برای تو بودن                      واژه‌های جدید کم دارند
من دوباره برات می‌گویم:                   خانه‌ام مثل قبر تو خالی‌ست
ذهن، پوچ‌ و همیشه دایره‌وار               حرف‌هایم همیشه تف مالی‌ست
جمله‌ها را همیشه بی‌نقطه               روی هم می‌نویسم و شاید،
بخت این‌بار رو به من کرده                  مرگ را می‌نویسم و باید:
مرد باشم و برای استحمام                 زیر دوشی که غسل می‌کردم
از دوباره برای احرامم                         خیس خیسم کمی ولی سردم
خط به خط را بگیرم و بروم                   آن‌طرف که غروب معنا داشت
آن‌طرف که نمی‌شود خوابید                آن‌طرف که همیشه دریا داشت
من همیشه دلیل کم دارم                  وقتی از خود شدن کمی منگم
وقتی از ترس خنده‌ی مردم                 با خودم مثل مرد می‌جنگم
جنگ جنگ است و دست من خالی     بی‌سلاح و شکسته و مرتد!
من زمین خوردم و نمی‌دانم                آفت جانم از کجا آمد...
حرف‌هایم همیشه خاطره‌اند               چشم‌هایم همیشه در راه‌ند
اتفاقی عجیب می‌خواهم                   ازهمان‌جا که صاحبان ماه‌ند.
من دوباره دلیل می‌خواهم                 من دوباره شهود می‌خواهم
من دوباره برای حافظه‌ام                    عطری از جنس عود می‌خواهم
خط به خط را دوباره می‌خوانم             خط به خط را دوباره گم کردم
خط به خط را عجیب دل‌تنگم               خط به من که همیشه نامردم
خط به تف‌مالی و دل  و نفرین             تف به نفرین شدن که خطم بود
نفرت و خواب‌های تو در تو                  این شکستن که حق و سهمم بود
من تورا دوست... نه تورا عشقم          بی‌تو تنها جنازه‌ام مانده
دست‌هایم همیشه سوی توست        قلبم هر ثانیه تو را خوانده
می‌روم یک اتاق می‌گیرم
                                  رو به تو  
                                          رو به یک تغییر
از دوباره برات
               می‌خوانم :
          من تورا...  
                     عشق 
                         تکه تکه شدن
                                           خون 
                                               یکی شدن...  
                                                          و عشقنی قتلته می‌خواهم...


اپیدمی گندی‏ست پریود شدن مخ‏... نه؟!

+ ( سه نقطه ها را با من سکوت کن ) خط خطي هاي |


سه شنبه ۲۲ امرداد

لــــــــــــــــــــــعنتی می‌پرد فیوز سرم...

 

 

 

فکرش را بکنید. توی کاخ نیاوران روی صندلی نشسته بودم. پاهایم را هم روی هم انداخته بودم و سیگار دود می‌کردم. روبرویم هم شوالیه شهرام ناظری سر پا ایستاده بود و داشت آواز می‌خواند. از آن آوازهای قلندری که دل آدم به لرزه در می‌آید. این سکانس هیچ‌وقت یادم نمی‌رود. کاخ نیاوران- بیست و یکم امرداد- ساعت نه شب- شهرام ناظری و آواز قلندری- و سیگار.

 


 

وقتی ابرهای لعنتی ناز می‌کنند و برای خیابان‌های لب ترک‌ خورده‌ قیافه می‌گیرند، یاد آن روزی می‌افتم که روی چمن‌ها، وسط میدان ولیعصر پاهایمان را دراز کرده بودیم و زل آفتاب بستنی یخی سق می‌زدیم. یادت هست؟

مغز پخت می‌شوم و به‌طوری رسمی تمام آب دوره مغزم بخار می‌شود. بس‌که هوا گرم است و آفتاب مستقیم. انگار گردنت مثل گاز پیک‌نیکی یا همان اجاق گاز است. بس‌که داغ کرده‌ام جای همه‌چیز را اشتباهی می‌گیرم. کلاه‌هایم هم کفاف گرما را نمی‌دهد. کلاه بازم، یادت که هست؟

ترافیک، چه اتفاق توی مخی. مخصوصا وقتی پنجره‌ی ماشین پایین هم باشد. انواع صداها با سرعت از یک گوش وارد می‌شوند و به کندی از گوش بغلی خارج. راننده داشت درباره‌ی دختری که شب قبل سوار کرده‌ بود حرف می‌زد. یادت هست؟

سیگار هم یک‌جورهایی توی این هوای گرم، نه گرم کم است بگو کوره‌ی آدم پزی! خدا پدر هیتلر را بیامرزد که این قضیه را ابداع کرد. دست‌مریزاد عمو هیتلر. فکر کنم اگر زمان حیاتش نفسی تاره می‌کردم، از آن اس‌اس‌های ... می‌شدم. یادت که هست؟

آها، قضیه اصلا هیتلر و اس‌اس و این‌ها نبود که. اگر گفتی؟ طبق معمول. سیگار توی این هوا عمرا نمی‌چسبد. لب‌هایم تاول زده طفلکی! آخ، یادت هست؟

وقتی بستنی یخی می‌خوردیم. همان میدان ولیعصر را می‌گویم. وسط میدان و روی چمن. آن بچه توله سگی که فال حافظ خالی را کرد توی پاچه‌مان را، دیدم. داشت توی پاچه‌ی یکی دیگر چیز دیگری می‌کرد. فکر می‌کنم تریاک و این‌چیزها بود. هه، یادت هست؟

سر و ته قضیه را که بزنی ختم می‌شود به یک‌جا. خیابان وصال و ایتالیا و همان هول‌وهوش. بس‌که پیاده رفتیم و پیاده برگشتیم. آب شد بستنی یخی‌مان. من هم که هی سیگار و نقل از روزهای سگی و عمو بونوئل و بلدژور و... یادت هست؟

می‌خواهم رویت راه بروم. تو هم یک تف انسان خفه کن توی صورت اولین رهگذری که دیدی بینداز. میدان ولیعصر عجب میدان خرتوخری‌ست، خودت که دیدی! یادت هست؟

نه! هیچ‌کدام از این‌ها که هیچ، مابقی و قبل و بعد این‌ها هم یادت نیست. خب حق داری. تو همیشه فراموش کار بودی. یادت هست؟

آخ که دلم برای یک توهم عجیب و غریب تنگ شده. تو هم که کلا چیزی یادت نیست. پس به نفع من. من راحت‌تر توهم می‌زنم. بستنی یخی سق می‌زنم، وسط میدان ولیعصر لنگ هوا می‌کنم، کفش هایم را در می آورم و پاهای برهنه ام را توی حوض میدان فرو می کنم٬ های هیتلرم را بلند بلند می‌گویم، مخ گیجه و انبساط مغز می‌گیرم، بونوئل و هر کوفت زهرمار دیگری را هم تصور می‌کنم، روی خودم راه می‌روم و توی صورت خودم هم تف می‌کنم. همه‌ی این‌ها هم یادم می‌ماند. گور پدر خاطره‌های قبلی و بعدی. فع‌لن چیزی یادم نیست. جز همین‌ چیزها و کارهایی که گفتم می‌کنم.

خب، می‌گفتم...

 


 

رفیقم رفت سفر. دلم برایش تنگ شده. از بیروت برایم نامه بنویس. نامه‌هایی که قافیه ندارند.

 

+ ( سه نقطه ها را با من سکوت کن ) خط خطي هاي |


                                                                                                                 چهارشنبه ۲۶ تیر

کاش از چشمانم می‌خواندید که چه می‌خواهم...

 

ازاعتیاد به هر چیزی می ترسم. از اعتیاد به روزهای نفس‌گیر. از اعتیاد به شب‌های طولانی. اعتیاد به خیابان‌های شلوغ. به دوست داشتن و نداشتن. اعتیاد به جنگیدن و مردن. به "نه" گفتن. به فحش‌های رکیکی که نثار خودم یا این و آن می‌کنم. اعتیاد به این غرور. به تمسخر. از اعتیاد به رفاقایم. به هر کسی که آمده و می‌آید و روزی رفته و می‌رود. از اعتیاد به زندگی، نوشتن، درگیری افکار مسخره و پیچیده و دایره وار. از اعتیاد به سر دردها و بی‌تابی‌ها و کلافگی‌ها. به این تصورات مالیخولیایی.  از اعتیاد به فریاد و عصبیت‌های تمام نشدنی. به این آرام بخش های مسخره. از اعتیاد به سیگاری که از نظر روحی وابسته اش هستم...

از همه‌چیز، می ترسم، چون همه‌چیز یعنی اعتیاد. این‌ها آن قدر برای همه تکراری و دم دستی شده است که هیچ کس دیگری را  به چشم معتاد نمی بیند. اما واقعیت این است که من،  معتادم. همه ی ما معتادیم. معتاد به چیزهایی که فکرش را هم نمی کنیم.  

این روزها با خودم گلاویز می شوم و هربار دلم به حالم  می سوزد. همیشه برای هرکس چهارچوب و تابویی وجود دارد و فقط خودش از آن‌ها آگاه است. چقدر سخت است که خودم را از دور می بینم و شاهد شکسته شدن تک تک این تابوها هستم. بیرون از خودم ایستاده ام و به اداهای تمسخرآمیز خودم می‌خندم.

 

از اول شروع می کنم :

_ مسواکت را زده ای؟

 _ نه!

_ چه چیزی این همه دل‌واپسی را آرام می کند؟

 _ دیاسپوکسایدهای سبز رنگ نازنین، شاید دیگر هیچ وقت ندیدم‌تان. آرام باشید تا ازین دردهای طوفانی بمیرم.

_ از چه چیزی می ترسی؟

_ چشمانم را آرام روی هم بگذار و لالایی بخوان. دلم لالایی می‌خواهد.

_ خوابم نمی برد.

_ پس آن قدر بیدار بمان تا خواب دیدن از یادت برود.

_ سیگار می کشی؟ یک نخ سیگار به من بده؟

_ تو که سیگاری نیستی؟

_ خب، می شوم!

_ بیا، بگیر، همه این ها برای تو. برای تویی که بی خبر می آیی.  

_ این دیگر چیست؟

_ نمی توانم دیگر چیزی بنویسم. این ها را هم برای رفع حاجت در مستراح افکارم نوشتم.

_ یک نخ سیگار داری؟

_ سرم درد می‌کند. پنادول می خواهم و یا اگزس‌دورانت یا... استامینوفن کودکان داری؟

_ مامان را ببوس و برو توی رختخواب. ساعت از نه گذشته. فردا از سرویس مدرسه جا می‌مانی‌ها!

_ وای، این روزها چقدر خسته کننده اند...

_ ستاره ها را بشمار تا خوابت ببرد.

_ سقف اتاق من ستاره ندارد. هوا خیلی گرم است.

_ پس بیا و این یک نخ سیگار را بکش. نه! اصلا بیا و فیلترهای توی جاسیگاری را بشمار.

_ دادم سقف را خراب کرده اند.

_ این طوری بهتر می شود شب را فهمید؟

_ نه، فقط دلم می خواهد بخوابم.

_ وای، چقدر سرم درد می کند...

چند خط پایین‌تر دوباره از اول شروع می‌کنیم :

_ آ مثل آب... ب، مثل بابا... س، مثل...سیگار می خواهم.

_ معتاد شده‌ای‌ها.

_ معتاد؟

_ به این روزهای تکراری مگر می شود معتاد نشد...

...

مرا به تخت ببندید تا عربده بکشم. نه...! شاید به همان تخت هم معتاد شوم. مرا به خلا ببرید. نه...! نمی‌دانم، جایی، کسی، چیزی... هست که اعتیاد آور نباشد؟ به خودم فرار می‌کنم...

 


 

بهاران بنی‌احمدی هم بعد از دوسال دوری از وب‌لاگ نویسی، دوباره دست به‌کار شده و وب‌لاگش را راه انداخته است. بلاگ بهاران را دریابید دوستان که نوشته‌هایش خواندنی‌ست.

 


 

در توضیح تیتر اول این پست باید عرض کنم که... این‌روزها ساسی‌مانکن‌ و رفقایش الحق‌و‌الانصاف غوغایی به‌پا کرده‌اند ها!!!

می‌خوام نفوذ کنم به‌ت با سلاح سردم!

می‌گی یه‌شنبه‌ست و منم پلاک فردم!

لبات شیرینه ولی من قند خون دارم

من می‌میرم واست ولی هفتا جون دارم!

من مست شدم سرم با پام می‌کنه بازی

ای گور پدرت زکریای رازی!

همیشه می‌خوابم لای دستای بازت

بوی پودر بچه می‌ده بدن نازت...!!!

توی این‌روزهای شلوغ و پرکار و سخت و گرم، (اگر به دوستان روشنفکر و ان‌تلکتوال بر نخورد) گوش دادن یکی دو تا از آهنگ‌های ساسی‌مانکن و بروبچ‌شان حکایتی‌ست برای خودش.

 

+ ( سه نقطه ها را با من سکوت کن ) خط خطي هاي |


 

نوشتن، درست مثل خودارضایی، افسردگی آور است

 

هنوز نمی‌دانم سه‌نقطه را چطور بنویسم. چند وقتی‌ست درگیر این‌ هستم. درگیر این‌که چه چیزی را می‌شود نوشت٬ طوری که شبیه هیچ نوشته‌ای نباشد. طوری که تکراری نباشد. طوری که کوتاه، کامل، عجیب، شبیه، واقعی، ملموس و بدون غرغر کردن باشد. آن وقت‌ها فکر می‌کردم سه‌نقطه نویسی می‌کنم. آن‌ وقت‌ها همه‌چیز فرق می‌کرد و من، فقط می‌نوشتم. اما امروزطور دیگر نگاه می‌کنم و می‌خواهم که سه‌نقطه هم شبیه خودم باشد. درست مثل آینه. حالا چه آینه‌ای مهم نیست. سه‌نقطه روزهای مختلفی را به خود دیده و روزهای دیگری را به خود خواهد دید. همیشه جدی‌اش گرفته‌ام. حتی زمانی که حوصله‌ی نوشتن نداشتم. همه چیز در حال تغییر است و من و سه‌نقطه هم از این قاعده مستثنا نیستیم.  بگذارید فکر کنم. بگذارید کمی عمیق‌تر فکر کنم و ببینم. بگذارید با خودم کنار بیایم و بفهمم چه می‌نویسم. بگذارید ته‌نشین اتفاقات و حس‌ها و نگاه‌هایم را در سه‌نقطه بنویسم. چند وقتی‌ست درگیر این موضوع هستم. هربار که خواستم در این‌جا بنویسم این حرف‌ها مثل پتک توی سرم می‌کوبند. حتی بعد از آن شب کذایی در نشریه، بعد از آن شب خداحافظی از رضا، بعد از آن بغض‌ها، بعد از ... نتوانستم در بلاگم چیزی بنویسم و بازگو کنم حالم را. در این‌جا نق‌نامه و یادداشت‌های غرغر زیاد نوشته‌ام. از همه‌چیز گفته‌ام و هیچ‌کدام راضی‌ام نکرده‌اند. می‌خواهم طوری بنویسم که راضی باشم. دوست ندارم نوشته‌هایم از جنس از سرباز کردن باشند. حوصله می‌خواهم، صبر می‌خواهم، آرامش، نگاه درست و دید عمیق، کنکاش و ... به سه‌نقطه فرصت بدهید نوشته‌های خودش را پیدا کند...

 


...ســــــــــــــــــــــیگار زنانه٬ مردانه ندارد... فقط می سوزدـــ...

.

.

.

ــ ببخشیــــــــــــد آقا، می‌شه این‌جا سیگار کشیــــــــــد؟

ــ بله خانم، الآن براتون زـــــــــــــیرسیگار می‌آرمــ

ــ بفرمائیدـــــــــــــــــــــ

ــ مـــــــــــــــمـــــــمنون ...

                         بـبـخشیـــــــد ...

                                    اما، من سیــــــــــــگار نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدارم

 

 

+ ( سه نقطه ها را با من سکوت کن ) خط خطي هاي |


 سه شنبه ۱۱ تیر

... این ره که تو می‌روی به ترکستان است!

 

اوضاع به‌شدت شیر تو شیر است. در یک هفته دو روزنامه و یک برنامه تلوزیونی توقیف می‌شوند ، از آن طرف هم به گفته‌ی علی‌آبادی فیروز کریمی به‌خاطر صحبت‌هایش در مثلث شیشه‌ای نمی‌تواند در هیچ باشگاهی کار کند.

اوضاع به‌شدت وخیم است. بسته شدن انجمن صنفی روزنامه‌نگاران، صحبت‌های رهبری در ارتباط با مطبوعات و دستور دوری از نقد دولت، برق، بنزین، توقیف پشت هم نشریات، گشت محسوس و نامحسوس ارشاد، ارتباط  رئیس جمهور با  امام زمان، بحث ربوده شدن شخص رئیس جمهور، افشاگری های پالیزدار، فشارهای اقتصادی و سیاسی و فرهنگی و... تهدید اسرائیل، تحریم اقتصادی و... همه‌چیز در بدترین شرایط خودش به‌سر می‌برد. بدون شک اتفاق‌های خوبی در پیش نیست. اگر مشامتان کمی تیز باشد کاملا درک می‌کنید که زودپز ملت ایران در حال ترکیدن است. یعنی باید بترکد. دیگر بیشتر از این چه‌بلایی قرار است سر مردم بیاید؟ چند ماهی به پایان ریاست جمهوری  احمدی نژاد مانده است و در این چند ماه هر اتفاقی ممکن است بیافتد...

اتفاقات امروز هر کدام برای یک سال یک مملکت بس است. لینک خبرها را گذاشتم تا مطالعه کنید و اوضاع وخیم مان را درک کنید.

۱- چند سوال از رئيس‌جمهور - رسول منتجب‌نيا

۲- واکنش شدید حامیان دولت به مقاله تند منتجب‌نیا درباره رئیس‌جمهور

۳- منتجب‌نيا: نامه به رئيس‌جمهور بدون اطلاع من در روزنامه منتشر شده است

۴- دستور فوری برای توقیف «اعتماد ملی» به دلیل یادداشت قائم مقام کروبی

۵- اعلمی:احمدی نژاد با طرح سناریوی ترور خود در پی کسب شخصیت کاریزماتیک برای خودش است!

۶- بدستور مرتضوی٬ مدیر مسئول روزنامه اعتماد ملی بازداشت شد

 

+ ( سه نقطه ها را با من سکوت کن ) خط خطي هاي |


                                                                                                             شنبه ۸ تیر 

دیدی؟ هی گفتیم فشار آقایان را بالا نبر، گوش ندادی!‌

 

امروز داخل دفتر نشریه رویش بساطی بود. همه بچه‌های تحریریه از توقیف برنامه "مثلث شیشه‌ای" خوشحال بودیم.  البته جنس این خوشحالی جنبه‌یfun  داشت، وگرنه بعد از شنیدن توقیف برنامه همه‌ بچه‌ها ناراحت شدند. برای این‌که فضای تحریریه را از حالت ناراحتی دربیاوریم گل و شیرینی و... گرفتیم و با ورود رضا همه (البته غیر از خانم‌های نشریه) او را در آغوش کشیدیم و تمام شدن "مثلث شیشه‌ای" را تبریک گفتیم. جالب این‌جاست که دیگر توقیف و این جور چیزها قبح خود را از دست داده و درست مثل یک اس‌ام‌اس جک می‌ماند. هیچ‌کس ناراحت نمی‌شود و در این سال‌ها یک مسئله ی کاملا عادی شده است. بعد از این‌که رضا خوشحالی  و مزه‌پرانی‌ها و گل و شیرینی و مسخره‌بازی بچه‌ها را دید گفت، اگه می دونستم  اینقدر خوشحال می‌شید، خودم برنامه رو  زودتر توقیف می کردم تا دوره هم باشیم... و همه خندیدیم. گذشته از شوخی‌ها و... بعد از این‌که درباره‌ی علت توقیف برنامه با رضا بحث کردیم، همه‌ باهم به این نتیجه رسیدیم که در فصل تابستان و وضعیت سهمیه‌بندی برق، برنامه‌ای که آمپر بعضی‌ها را بالاببر، واقعا به ضرر مملکت است و کار دست‌شان می‌دهد!!!! خلاصه امروز از آن روزهای به یاد ماندنی بود. از آن روزها که سال های بعد به یادش می افتیم و می خندیم. البته  این سال ها هر روزش روز بیاد ماندنی‌ست. حالا هم همه‌ بچه‌های تحریریه (آرش افشار٬من ٬ میثم یوسفی٬ آیدا مصباحی٬ مزدک علی نظری و...) درگیر جمع آوری مطالب شماره ی بعد هستیم و منتظر یک توقیف جانانه. فعلن خبرهای خوبی برای ادامه‌ی کار نشریه به گوش نمی‌رسد که البته واقعن مهم نیست. ما کار خودمان را می‌کنیم و منتظر یک اس‌ام‌اس جک از توقیف نشریه رویش هستیم. تا همه با هم بخندیم!!! 

بعد از خواندن این جا خودتان می‌توانید حدس بزنید که چرا "مثلث شیشه‌ای" توقیف شده...

 

پی‌نوشت: این موضوع باعث خوش‌به‌حالی همشهری جوانی ها شد!

هی‌به رضا گفتیم با این همشهری جوانی ها گفت‌وگو نکن‌ها، گوش نداد که! حالا هم که برنامه رو توقیف کردن و عکس رضا هم روی جلد و با اون تیتر خداحافظی حسابی شلوغش کردند!‌ (البته لینک داده شده همان گفت و گوی رضا با همشهری جوان است که در سینمای ما هم لینک استفاده شده)

 

پی‌نوشت: یادداشت‌های‌ همکاران و رفقای خوبم  آیدا مصباحی و میثم یوسفی را هم درباره‌ی توقیف "مثلث شیشه‌ای" و حال و هوای نشریه بعد از این اتفاق بخوانید.

    
+ ( سه نقطه ها را با من سکوت کن ) خط خطي هاي |


                                                                                                 دوشنبه، 3 تیر 1387                   

آن شب... سی و هشت ساعت را هر ثانیه جان می کندم...  

 

 

 

"... دو سال از اولین نوشته های سه نقطه گذشت... این روزها روز تولد این جا ست و انگار نه انگارم و برایم مهم نیست...سه نقطه دوساله شده و وقتی به پست هایش نگاه می کنم خاطره هایم لحطه به لحطه یادم می آید... فقط همین...  "

 

 

پی نوشت: این روزها روزهای عجیب و دوست داشتنی‌‌ست. دقیقا همین روزها بود، یک‌سال پیش، دیدمت. با همان روسری زرشکی که از بغل گره زده بودی و می‌گفتی زن‌های میگرنی روسری‌شان را از بغل گره می‌زنند... میگرن داشتی و من را هم دچار میگرن‌ کردی... شعر می‌خواندم، شعر می‌خواندی، می‌خندیدیم، می‌خندیدی، جیغ می‌کشیدم، جیغ می‌کشیدی، می‌شکستم، می‌شکستی٬ می‌سوزاندم، می‌سوزاندی و... همه‌چیز، لحظه به لحظه یادم می‌آید. از دست‌نوشته‌هایت روی دیوار اتاق گرفته تا صدای کارتی که همیشه روی میز به گوش می‌رسید. از صدای آدامو که تومبولنژه را می‌خواند تا شعرهای نصرت و شاملو و فروغی که با هم دکلمه می‌کردیم. از عکس چپه و برعکس چگوارا روی دیوار خانه‌ات گرفته تا پیرهن قرمزی که برای هدیه بر تنم پوشاندی. از سی و هشت ساعتی که بدون لحظه‌ای... دوری در کنار هم و در بغل هم بودیم تا آن شب کذایی و جیغ‌های ممتدی که مرا دچار موج گرفته‌گی کرد و سردرد و شکستن و سوزاندن و... از شعرهایت گرفته تا شعرهایت... همه‌چیز یادم می‌آید و گویا یادم مانده است...  یادت هست آن بعدازظهرهایی را که روی اپن و کابینت آشپزخانه‌ات می‌نشستم و بلند بلند آواز "تو ای پری کجایی ..." را می‌خواندم و تو سیگار می‌کشیدی و می‌رقصیدی؟ یادت هست آن روزی که در کنار شومینه ضعف کردم و برایم سیب‌زمینی پحته با کره درست کردی و قربان صدقه‌ام می‌رفتی؟ یادت هست آن شبی را که برایت از خاطره‌هایم می‌گفتم و تو گریه کردی؟ یادت هست وقتی برای اولین بار حست را به‌من گقتی چه‌گفتم؟ لعنتی یادت هست؟ یادت هست گفتم از جفت‌مان می‌ترسم و می‌ترسم همدیگر را به‌جنون بکشیم؟ یادت هست؟ بگو؟ بگو؟... امشب لحظه به لحظه تمام آن روزها و شب‌ها و دیوانه‌بازی‌هامان از جلوی چشمم می‌گذرد. حرف‌هایت، حرف‌هایم و تمام نوشته‌هامان را می‌بینم و می‌خوانم و می‌شنوم و باز هم می‌گویم که هیچ‌کس مثل تو در زندگی‌ام نخواهد آمد... همه‌چیز تازه‌ی تازه ا‌ست. درست مثل یک‌سال پیش. درست مثل اولین باری که در منزلت همدیگر را دیدیم. درست مثل آب‌وهوای ولنجک و کوچه‌ی... درست مثل شب‌های ترس و دل‌تنگی و دوری... درست مثل همان شب جلوی پارک قیطریه ساعت 3 صبحی که از هم‌جدا شدیم و تو با آن ماشین پراید سفید رفتی. درست مثل آن‌روزی که با دفتر نشریه تماس گرفتی و ... درست مثل حالی که الآن دارم... همه‌چیز مثل همان روز تازه‌ی تازه است و بوی عطرت در اتاقم پیچیده، تند و تیز، شیرین و منگ کننده، عطری که همیشه می‌زدی. پیرهن قرمزت را امشب پوشیده‌ام و عطر تنت را باز حس می‌کنم. گرمای اندام نحیف و دوست‌داشتنی‌ات را باز حس می‌کنم، با همان لبخند و چشم‌های دیوانه‌ و دوست داشتنی همیشه‌گی‌. امشب سال‌روز اولین دیدارماست. شب بعد از زلزله و دل‌شوره. شبی که من بودم و تو و نوشته‌هایی که به‌رسم قرارداد روی دیوار نوشتی. از همین شب‌ها تا اوایل مهر و هفتم مهر که سال‌روز به‌دنیا آمدنت است. هنوز هم دل‌تنگت هستم... ولی دیگر هیچ‌وقت  دوست ندارم ببینمت. دیگر هیچ‌وقت نمی‌خواهم در زندگی‌ام تکرار شوی. دل‌تنگت هستم و هنوز برایم همان‌قدر مهم و عزیز هستی. ولی از دور... و دیگر هیچ‌گاه نمی‌خواهم با تو در کوچه‌پس‌کوچه‌های ولنجک قدم بزنم و بلند بلند حرف بزنیم و به چشمانت نگاه کنم. امشب دوباره با تو بودم، درست مثل یک‌سال پیش و تمام خاطراتمان. و همین کافی‌ست، چون همان روز برایم مردی. بدون این‌که اتفاق بدی بین‌مان بیافت برایم مردی... شاید دلم برای دیوانه بازی هامان تنگ شده که هیچ کسی دیوانه تر از تو نبود و نیست...

دلیل میگرن و قرص و شبای سوزش سیگار خداحافظ

طلوع پنجم مهر و حروف مانده بر دیوار خداحافظ

 

پی نوشت: نیاز به استراحت دارم. جسمن خسته نیستم. اما روحی خسته ام و دوست دارم در فضای خوش آب و هوا که صدای رود و باد و پرنده ها می أید دراز بکشم و چرت مختصری بزنم.

 

پی نوشت: خیلی وقت است که سه نقطه حال و روزش طوفانی ست... و مخاطب ها و خواننده هایش زیاد راضی نیستند... خیلی وقت است که سه نقطه در گیر سه نقطه های دیگری ست و سه نقطه وار انتحار می کند و سه نقطه وار متولد می شود و سه نقطه وار جان می دهد...

 

+ ( سه نقطه ها را با من سکوت کن ) خط خطي هاي |


سه‌شنبه، 28 خرداد

یک نخ سیگار روشن می‌کنم و سیگار مرا می‌کشد!

 

حکایت این روزهای سگی و تهوع‌آور ما درست مثل یک ضرب‌المثل چینی‌ست** که می‌گوید: اگر در یک کوچه‌ی بن‌بست گیرت انداختند و مورد تجاوز قرار گرفتی و هیچ راه فراری نداشتی، دست‌هایت را روی دیوار بگذار و با کمال خونسری از این‌که به تو تجاوز می‌کنند، لذت ببر...

 

تا به حال شده از شدت عصبیت داد و بی‌داد راه ‌بیندازید؟ نه! اصلا تا به‌حال شده از شدت عصبانیت، خودزنی کنید؟ نه! اصلا تا به‌حال شده از شدت عصبیت حتی خودزنی هم آرام‌تان نکند؟ نه! اصلا تا به‌حال شده از شدت عصبیت یک‌ گوشه کز کنید و خفه‌خوان بگیرید؟ نه! اصلا شده از شدت عصبیت با خودتان بلند بلند حرف بزنید؟ نه! اصلا شده که از شدت عصبیت پاچه‌ی هرکس و ناکسی را بگیرید؟ نه! اصلا شده که از شدت عصبیت سرگیجه بگیرید و گوش‌هایتان کیپ شوند؟ نه! اصلا شده تا به حال از شدت عصبیت خنده‌تان بگیرید؟ نه! تا به‌حال شده از شدت عصبیت ... عمر همه‌ی ما کوتاه است. هر روز که از منزل خارج می‌شویم همه‌چیز عصبی کننده است. از راننده تاکسی که کرایه‌ را چند برابر می‌گیرد تا آدم‌هایی که در خیابان از کنار هم می‌گذرند. این آدم‌ها بنده و شما هستیم. وقتی من از کنار شما می‌گذرم عصبی می‌شوم و شما هم همین‌طور. شاید بعضی اوقات حتی دوست داشته‌ باشید یقه‌ام را بگیرید و دعوا راه بیندازید. شاید دوست داشته باشم توی صورتتان تف کنم. شاید وقتی از کنار هم می‌گذریم زیر لب به هم فحش خواهر و مادر هم بدهیم. بله، همه‌چیز عصبی کننده است، از اخبار گویی که با قیافه‌ی حق به‌جانب از فتوحات مملکتی می‌گوید تا شعارها و حرف‌ها و بحث‌ها و ایسم‌ها و ... همه عصبی کننده هستند. همه‌چیز عصبی کننده است. عصبی کننده. یعنی همین. درست این‌جاست که باید گفت همه‌چیز تهوع‌آور است. حتی این کلمه‌هایی که برای نوشتن این متن در کنار هم قرار می‌گیرند هم تهوع آورند. این را تازگی‌ها فهمیده‌ام که رابطه‌ی عجیبی بین حالت تهوع یا همان استفراغ با عصبی کننده (غصبی شدن) وجود دارد. و جالب‌تر این‌که رابطه‌ی عجیب‌تری بین زندگی امروز من و شما با همین حالت تهوع و عصبی کننده وجود دارد. همه‌ی ما تهوع‌آوریم همه‌مان به صورت عجیبی شبیه تفاله‌ی استفراغ هستیم. پس همه‌مان عصبی کننده هستیم. من شما را عصبی می‌کنم و دچار حالت تهوع می‌کنم، شما هم من را. جالب‌تر از همه‌ی این‌ها این است که دقیقا مثل همان ضرب‌المثل چینی که در ابندای متن نوشته‌ام، دست‌هایمان را هم روی دیوار گذاشته‌ایم و از این‌که به تک تک‌مان تجاوز می‌کنند لذت می‌بریم. اما برای این‌که من کمی با شما فرق داشته باشم سعی می‌کنم به‌جای دیوار، دست‌هایم را روی زمین بگذاریم و در حالت وارونه مورد تجاوز قرار بگیرم. درست در همین لحظه احساس می‌کنم حال‌تان از من بهم می‌خورد... درست می‌گویم، نه؟! به‌شما اجازه می‌دهم روی صورتم بالا بیاورید٬ به شرط این‌که بگذارید من هم توی صورت‌تان تف کنم. معامله‌ی پایاپایی‌ست... قبلتْ...

 

وارونه می‌شویم، دست‌هایمان را روی زمین می‌گذاریم و به‌شدت ازاین اوضاع خوب، مفرح، زیبا، دوست داشتنی و ایده‌آل، لذت می‌بریم! چه‌قدر ما خوشحالیم ... وای وای... چه‌قدر ما خوشحالیم...

 

 

**بعضی ها می گویند این ضرب المثل انگلیسی ست٬ بعضی می گویند آمریکایی... مگر کشورش فرقی می کند؟ اصلا شما بگویید اوگاندا!! ... مهم خود کلام است برادر من... در یک ضرب المثل شنیداری پیدا کردن مبدا ضرب المثل کمی سخت است.

 


 

پی‌نوشت: میثم عزیز و رفیق دوست‌ داشتنی‌ام ... خوشحالم چون به‌دنیا آمده‌ای و تولدت را تبریک می‌گویم.

 

پی‌نوشت: کنکور هم برای خودش جریانی‌ست! درست به مزخرفی سربازی رفتن. یکی از اقوام (دختر عمه ام) سفارش کرد که در وبلاگم سفارش کنم که شما سفارشش را بکنید (یعنی همان آرزوی قبولی) که در آزمون کنکور قبول شود. پس من هم این‌جا سفارش می‌کنم که شما سفارش بکنید (یعنی همان دعا برای قبولی در کنکور) که در کنکور قبول شود. این هم از سفارش.

 

پی‌نوشت: مسعود بهارلو  رفیق فیلم‌ساز و روزنامه‌نگارم بعد از مدت‌ها بلاگش را به‌روز کرده است. به من سفارش کرد که به شما سفارش کنم پست جدید بلاگش را بخوانید. این هم از سفارشی دیگر.

 

پی‌نوشت: جز این دو پی‌نوشت هیچ کدام از مطالب دیگر این پست سفارشی نیست. به جان شما نباشد به جان باز هم شما نباشد٬ به جان ... اصلا مهم نیست. باور کنید !

 

+ ( سه نقطه ها را با من سکوت کن ) خط خطي هاي |


پنج‌شنبه ۱۶ خرداد

 

ـ خسته شده‌اید آقا؟!نادر ابراهیمی
- من؟ ... آه... بله... شاید...

ـ با من یک استکان مشروب می‌خورید؟!
ـ متشکرم... نمی‌دانم... بله.

ـ باز هم حرف می‌زنید آقا؟

ـ من؟ حرف می‌زنم؟ اشتباه نمی‌کنید؟

 

بخواب هلیا!

تنها خواب تو را به تمامی آن‌چه که از دست رفته است، به من، و به رویای خوش بر باد رفته پیوند خواهد زد.من دیگر نیستم. نیستم تا به جانب تو باز گردم و با لبخند ـ که دریچه‌یی‌ست به سوی فضای نیلی و زنده‌ی دوست‌داشتن ـ شب را به دیدگان تو بیارایم. نیستم تا که بگویم گنجشک‌ها در میان درختان نارنج با هم چه می‌گویند، جیجیرک‌ها چرا برای هم‌آواز می‌خوانند، و چه پیامی سگ‌ها را از اعماق شب برمی‌انگیزد... بخواب هلیا... بخواب...

 

 

 

"بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم"‌، تنها کتابی که هیچ‌وقت از خواندنش خسته نشدم. تنها کتابی که با هر بار خواندنش حالم بد شده و تا چند هفته دل‌تنگ بودم. نادر ابراهیمی را با این کتاب شناختم. نثری روان که با هر خط‌ش احساس را به‌بازی می‌گیرد. آن‌هایی که از نزدیک مرا می‌شناسند می‌دانند که وقتی حالم بد است به چه چیزهایی پناه می‌برم و می‌دانند که یکی از آن‌چیزها همین کتاب است. " بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم‌" ... و امروز با صدای اس‌ام‌اس پیغامی را خواندم که دوست نداشتم ... نادر ابراهیمی درگذشت...

نادر ابراهیمی كه سال‌ها از وجود تومور در سر رنج می‌برد، ساعت ۱۵:۱۵ بعد از ظهر امروز پنج‌شنبه درگذشت. امروز، یعنی پنجشنبه شانزدم خرداد. از خرداد متنفرم. نمی‌دانم اتفاق‌های بد تا کی قرار است در خرداد رخ بدهند... بخواب نادر ابراهیمی، دیگر هیچ‌کس بخار پنجره‌ات را پاک نخواهد کرد. بخواب، دود دیدگانت را آزار می‌دهد... بخواب...

 


 

در این دوهفته دو پیام تسلیت  این جا نوشتم... امیدوارم سومی اش هیچ وقت از راه نرسد... خدا رحم کند٬ انگار  امسال از آن سال های پر مرگ و میر است... خدا به خیر بگذراند...

 

+ ( سه نقطه ها را با من سکوت کن ) خط خطي هاي |


شنبه ۱۱ خرداد

سیامک جان... خداحافظ.

وقتی وارد دفتر شدم٬ دیدم میثم  وب لاگش را به روز می کنم. سرحال بودم(از پست قبل می‌توانید این موضوع را بفهمید...). میثم پکر، به‌هم ریخته و مبهوت بود. گفتم: چته بابا، باز زانوی غم بغل گرفتی. چیزی نگفت. صفجه ی وب لاگش را که داشت به روز می کرد نگاه کردم. دیدم نوشته بود: تف به زندگی، سیامک هم رفت. با تعجب پرسیدم کجا رفت؟!!! گفت... امروز صبح مْرد...

وقتی یاد شوخی ها وخنده‌هایت دم خانه‌ی ترانه شفق می‌افتم، یا روزهایی که در خانه‌ی ترانه نزدیک هم می‌نشستیم و با علیرضا و رضا می‌خندیدیم و مسخره بازی در می‌آوردیم... وقتی چهره‌‌ی همیشه خندانت را به خاطر می‌آورم، وقتی یاد آن روز می‌افتم که به‌خاطر سر نزدنم به تو (وقتی تازه مریض شده بودی)، معذرت خواهی‌ ‌کردم و با خنده گفتی: بی‌خیال بابا... حالم خوبه!... و من گفتم: سیامک باور کن روم نمی‌شه بیام پیشت، یه جورایی بگی نگی فکر می‌کنم دوست نداری بهت سر بزنیم... و تو٬ مثل همیشه خندیدی... . وقتی... وقتی... وقتی...  نمی‌توانم باور کنم که رفته‌ای... باور کن... نمی‌توانم...

فقط می‌توانم بگویم... سیامک عزیز، خدانگه‌دارت باشد... خداحافظ دوست عزیزم...

هرکجا هست خدایا به سلامت دارش...

پی نوشت: برای اولین بار در یک روز دوبار سه نقطه به روز کردم... دو حالت صد در صد متضاد. صبح سر حال و روی فرم... الآن به هم ریخته و... دو حس و حالت غریبه و عجیب...

 

+ ( سه نقطه ها را با من سکوت کن ) خط خطي هاي


                                                                                                  سه‌شنبه ۷ خرداد

 

"محمد هاشمی رفسنجانی" روی خط قرمز

 

بی‌شک یکی از دیدنی‌ترین قسمت‌های مثلث شیشه‌ای برنامه‌ی دیشب بود. برنامه‌ای که با حضور "محمد هاشمی رفسنجانی" برگزار شد. هاشمی که بعد از سال‌ها اینگونه در یک برنامه ی زنده جلوی دوربین می‌آمد. بعد از مدت‌ها در یک talk show حضور پیدا می‌کرد. بعد از مدتی که نه حرفی از او بود، نه خبری و نه اظهار نظری. می‌شد پیش‌بینی کرد که برنامه‌ی دیدنی باشد، اما نه به‌این اندازه. جواب‌های صریح و بدون رودربایستی هاشمی در مقابل سوالات رضا رشیدپور بهت‌آور بود. درست مانند برادر بزرگ‌تر (یعنی اکبر هاشمی رفسنجانی) روی مبل قرمز استدیو نشسته بود و با خونسردی تمام انتقادهای خودش را از زبان حزب کارگزاران تحویل مخاطب می‌داد. با صلابت، رک، بی‌پروا و با خیال راحت از گذشته و امروز حرف می‌زد، تا حدی که رضا رشیدپور به علت رعایت خط قرمزها مجبور می‌شد بعضی از صحبت‌هایش را قطع کند و در جایی حتی خط قرمزها را متذکر شود. این برنامه با نگاه به اتفاقات سیاسی روز می‌تواند چالشی جدید ایجاد کند. در شرایطی که کار مجلس به اتمام رسیده و نماینده‌های جدید جایگزین می‌شوند. در شرایطی که در رای‌گیری روز گذشته مجلس محمد لاریجانی (که تا حدی منتقد دولت است) با اختلاف زیاد از حداد عادل رییس مجلس می‌شود... و از همه مهم‌تر در آستانه چهاردهم خرداد، سالروز ارتحال امام. دیدن تیتر روزنامه‌های روزهای آتی در جواب صحبت‌های هاشمی در این برنامه دیدنی‌ست. در نگاهی کلی برنامه‌ی امشب مثلث شیشه‌ای می‌تواند یکی از سر فصل‌های سیاسی سال هشتاد و هفت را رقم بزند. تا ببینیم چه پیش‌ می‌آید ...

 


 

 

روزنامه‌ی کیهان سوژه‌ی جدیدی برای نوشتن پیدا کرد. این بار روی صحبتش با مجله‌ی رویش و گفت‌وگوی غیر قابل چاپش با زهرا اشراقی و محمدرضا خاتمی‌ست.

 اینجا را بخوانید(محمدرضا خاتمي: امام را بايد نقد كنيم!! (خبر ويژه))

 

 

+ ( سه نقطه ها را با من سکوت کن ) خط خطي هاي |


جمعه ۳ خرداد

 

قول بده وسط حرفم نپری و بگذاری حرفم را بدون رودربایستی بزنم.

 

نسل ما نسلی‌ست که فرار کردن را خوب یاد گرفته‌. هرجا که دچار سوال می‌شود بهترین کار را پاک کردن صورت مسئله می‌داند. درباره‌ی هر چیزی صاحب نظر است. شنیده‌ها را مستند فرض کرده و به تک تک‌شان استناد می‌کند. تک بعدی‌ست و تمام مسائل را با یک ترازو وزن می‌کند. تنها کاری که نسل من خوب یاد گرفته، یک چیز است: بازی با هسته‌ی خرمایی که خرمایش را سال‌ها پیش خورده‌اند و...  

 

بگذار راحت حرفم را بزنم. ان‌قدر جلویم را نگیر. خیالت راحت باشد. حرفی از حزب و گروه و هیچ‌کدام از درگیری‌های بی‌پایه و اساسش نمی‌زنم. فقط می‌خواهم چیزی را که دیده‌ام بازگو کنم. چیزی که شاید درکش برای هم‌نسل‌هایم سخت باشد. چیزی که شاید ... از نظرشان خنده‌دار باشد. اما بگذار تا بگویم...

 

راحت باش می توانی بخندی ...

 

دوست داری بخندی؟ دوست داری ان‌قدر بخندی که به حالت تهوع دچار شوی؟ دوست داری روی زمین تاب بخوری و به درو دیوار برخورد کنی؟ دوست داری مسخره‌ات کنند‌ و بخندی؟ دوست داری...

 

من گرفتار شده‌ام. این را خوب می‌دانم که گیر کرده‌ام. پایم، نه، دلم گیر کرده است. همه‌چیز از یک اتفاق کوچک شروع شد. از یک پیشنهاد. از یک گزارش. از یک آسایشگاه. از یک خیابان و کوچه‌ای به اسم گلستان. به‌همین سادگی شروع شد. خواستم برای سوم خرداد با نگاه جدیدی گزارش بگیرم و گرفتار شدم. گرفتار کسانی که شما، نه شما را نمی‌گویم، مردم به آن‌ها دیوانه می‌گویند. آن‌هایی که جنسشان برای من و نسل من ناآشناست. غریب است. گنگ و دست نیافتنی‌ست. شاید موجشان من را هم گرفته...

 

می‌گویند همه‌شان رفتند دانشگاه و سر کار و پول درآوردند و حق مردم را خوردند و ... همه‌شان؟ پس این‌ها کجای این معادله قرار دارند؟ خیلی‌ها ازین اسم بالا رفتند و بالا نشین شدند. اما من در این‌ها چیزی ندیدم. منظورم همین کسانی‌ست که مردم دیوانه می‌خوانندشان.

 

بگذار راحت بگویم...

 

دلم پیش‌شان گیر کرده. از روزی که برگشتم نشریه و گزارش را نوشتم، تا همین حالا که مطلب چاپ شده ... هر روز ذهنم درگیر آن فضاست. تهران نبود. نه، اصلا ایران نبود. آن‌ها را نمی‌شناختم. همان‌طور که هم‌نسلانم نمی‌شناسند. چون در گوشه‌ای ازین شهر پشت هزار حصار عینی و ذهنی پنهانشان کرده‌اند و می‌شمارند روزها را تا لحظه‌ی مرگ‌شان زودتر فرا برسد.

 

نسل من با همه‌چیز غریبه است. چون چیزی ندیده‌ و فقط شنیده است. بر اساس همان شنیده ها هم نتیجه می گیرد. یا اگر هم دیده واقعیتی را دیده که می شود ازین قش آن ها را تفکیک کرد. اما من دیدم. دیدم کسانی را که نباید فراموش بشوند، چون تاریخ زنده هستند. دیدم کسانی را که با لباس های سفید دوره حیاط می چرخیدند و سیگار می کشیدند و خاشان خراب بود. چرا؟ چون ...

 

این حرف‌ها تکراری‌ست نه؟ کلیشه‌ای‌ست نه؟

 

هر چیزی که دوست دارید بگویید. من گرفتار شده‌ام و باید کاری بکنم. نمی‌خواهم به تاریخم خیانت بکنم. اگر من دیدم تو هم باید ببینی. تو هم باید بفهمی. تو هم باید آشنا بشوی. تو هم باید...

راحت باش، دوست داری بخندی؟!

تصمیم را گرفته‌ام. به هر قیمتی باید تصویرشان در حافظه‌ی تاریخ بماند. حافظه‌ای که بیست و چند سال  از جنگش گدشته است.

 سال هزار و سی صد و هشتاد و هفت... تهران... سعادت‌آباد... خیابان گلستان...آسایشگاه جانبازان اعصاب و روان... سلام.

 

پی نوشت: دیشب با محمد صحبت کردم تا تدارک ساخت این فیلم مستند را فراهم کنیم. امروز شرایط فرق کرده. پس ساخت چنین مستندی ساختار خاص خودش را می‌خواهد. منتظر یکی از رفیق های خوبم هم هستم که زودتر برگردد تا همراه با گروهی که همه‌مان دغدغه‌ی مشترک داریم بتوانیم، حرف های ناگفته‌ی این قشر گوشه‌نشین و رانده شده را بازگو کنیم.

پی نوشت:گویا بلاگفا قاطی کرده و قسمت نظراتش کلا غیر فعال شده. نمی دانم علتش چیست. اما امیدوارم هرچه زودتر درست بشود...

+ ( سه نقطه ها را با من سکوت کن ) خط خطي هاي |


                                                                                              دوشنبه ۳۰ اردی‌بهشت

 

هرسر٬ که پیمان بلا دارد بیاید...

 

 

همه‌ی فضای این‌جا را به‌هم ریختم. ازاین تغییر خوشحالم. حس خوبی دارد. مثل یک پوست اندازی. خیلی وقت بود که به سر و وضع سه‌نقطه‌ها نرسیده بدوم. شاید تغییر فضای این‌جا روی مطالبش هم تاثیر بگذارد...نمی‌دانم....

 

 


 

در گوشم گفت، به حالش فرقی نمی‌کند زیاد خودت را اذیت نکن. اما مگر می‌شد نگفت. سال‌ها بود که منتظر چنین فرصتی بودم تا بتوانم حرفم را رک و راست بگویم. بدون این‌که به من توجه کند کامی از سیگارش گرفت و گفت: شما همه‌تون احمقین، یه مشت مخ فسیلی که توی خودتون دست و پا می‌زنین. خیلی دوست داشتم حرفش را باور کنم. شاید همان‌طور بود که او می‌گفت. شاید ... اما طاقت نیاوردم و محکم توی گوشش زدم. متعجب نگاهم کرد. گفتم: اون چیزی که تو به‌اش می‌گیری شعور، یعنی همین. تو فقط نیاز به همین داری. این‌که چک یخوری و حرف‌های احمقانه بزنی.....

 

 

 

+ ( سه نقطه ها را با من سکوت کن ) خط خطي هاي |


                                               یک شنبه ۲۹ اردی بهشت

ان‌در٬

        احوالات خر تو خر

 

 

 

 

چند روز پیش کتابی می‌خواندم که یک نقل قول از همینگوی آورده بود:

اگر روزی دیدید نمی‌توانید بنویسید، خودتان را دار بزنید. اگر مُردید که از تمام این فکرها خلاص شده‌اید، اگر هم که نه، می‌توانید تا مدت‌ها درباره‌اش بنویسید.

 

دقت کنید که خیلی جمله‌ی مفهوم داری‌ست. جالب است٬ عجیب و غریب جالب است...

 

 


 

انصاف هم

             خوب چیزی ست... به جون تو!

 

سرم کاسه‌ی چرک مُرده و لب پریده‌ی کاسه‌ی توالت فرنگی‌ست. در یکی از توالت عمومی‌های شهری بزرگ. رهگذران (که از آن‌ها به عنوان مصیبت نیز نام برده می‌شود) برای رفع حاجتی ضروری از آخرین نقطه‌ی معده‌شان سراغم می‌آیند. فیلسوفان از رابطه‌ی مستقیمی  که بین معده و افکار٬ (یا همان ذهنیت و هزار چیز دیگر که همین معنا را می‌دهد) وجود دارد، کتاب‌ها نوشته‌اند و خودشان هم متوجه این کشف بزرگ نشده‌اند. اما غرض این‌که رهگذران (یا همان مصیبت‌‌ها) روی لبه‌ی بیرونی کاسه می‌نشینند و خالی می‌کنند معده‌ی لبریز شده‌شان را.

خب، بگذارید کمی مساله را باز کنم. وقتی که آن‌چیزها (مخلفات معده را می‌گویم) درون کاسه توالت (یا همان نقطه‌ی اصلی سرم) می‌ریزند، از چاه (یا همان گلوی خودمان) پایین می‌روند، تجزیه می ‌شوند و از جایی که در سیستم طراحی شده (همان دهن یا لب یا همان جایی که مصیبت‌ها حرف می‌زنند) خارج می‌شوند. خلاصه، سرتان (یا همان کاسه‌ی توالت) را درد نیاورم، غرض از این همه زیاده گویی این بود که گوش‌هایتان را وقتی حرف می‌زنم، یا چشما‌ن‌تان را موقع خواندن نوشته هایم٬ نبندید. چون حرف‌هایی که می‌شنوید یا می‌خوانید عصاره‌ی خودتان است، با کمی اسانس و طی نمودن مراحلی ابتدایی.

خودتان را بگذارید جای مخلفات معده. خب حالا، حق بدهید که نباید چیزی جر فحش‌های رکیک و زیر شکمی باشید. کمی انصاف هم چیز خوبی‌ست... جان شما باورکنید راست می گویم.

 

 

+ ( سه نقطه ها را با من سکوت کن ) خط خطي هاي |


                                                                                             پنج شنبه ۲۹ فروردین

 

 

وقتی که آفتاب غروب می‌کند٬

سایه‌ی کوتوله ها بزرگ می‌شود...

 

 

 

روزنامه‌نگارها باید همیشه کمی از چیزی را که "بو" کشیده‌اند "توی دماغ‌شان داشته باشند". از آن گذشته، نوع متداول روزنامه‌نگار آن است که موذی باشد و از بدبختی دیگران لذت ببرد تا هیچ‌گاه نتواند بفهمد که خودش هنرمند نیست و حتی استعداد انسان هنری شدن را ندارد. آن وقت طبیعی‌ست که بو کشیدن‌ها اثر خود را از دست می‌دهند و چیزی که باقی می‌ماند حرف‌های تو خالی‌ست که احتمالا در حضور دختران جوانی (و پسران جوانی) زده می‌شود که به اندازه‌ی کافی ساده‌دل و ضغیف‌اند٬ چنان‌که هر ‌آدم کثیفی را فقط به دلیل این‌که در فلان روزنامه "ستون" دارد به آسمان می‌برند. شکل‌های عجیب و ناشناخته‌ای از فحشا وجود دارد که فحشای معمولی(و شناخته شده) در مقایسه با آن‌ها شرافتمندانه است: حداقل در آن نوع از فحشا در مقابل پول٬ چیزی به آدم می‌دهند.

عقاید یک دلقک/ نوشته‌ی هاینریش بل/ ترجمه‌ی شریف لنکرانی/ صفحه‌ی276

 

همیشه دیدن آدم‌های کوچکی که از فرط خودبزرگ‌بینی، انگشت‌شان را در هر سوراخی ‌می‌کنند و اظهار نظرهای نجومی می‌نمایند، برایم جالب بوده و هست. از این‌که عصبی‌شان کنم، یا رفتاری کنم که دچار ری‌اکشن‌های تند بشوند لذت می‌برم. زیرا این دست آدم‌ها موجودات جالبی هستند که در حالت عصبانیت ماهیت واقعی خودشان را نشان می‌دهند. خود را پشت هر چیزی پنهان می‌کنند تا این بُعد از وجودشان را کسی نبیند. حالا فرقی هم نمی‌کند مونث باشند یا مذکر این موضوع در هر دوی جنسیت‌ها وجود دارد و متاسفانه باید بگویم به‌علت بعضی از مسائل، این نوع افراد در مونث‌ها بیشتر هستند. زیرا وقتی جنسیت این نوع افراد مونث است یک فرق بسیار بزرگ دارند. آن هم این است که از جنسیتشان(یعنی زن بودن) استفاده می‌کنند تا پشت آدم‌های ساده‌لوحی که دوروبرش هستند و یا شاید دلی به‌آن‌ها باخته‌اند، پنهان شوند و یا استفاده‌ی ابزاری کنند و به اصطلاح در ذهن خودشان (مثلا) پیشرفت کنند. به طور کل، همیشه از این طیف آدم‌ها که متاسفانه در حال حاضر بین قشر هنری، ژورنالیست و روشنفکر ما زیاد هستند، بدم آمده و می‌آید. همیشه هم، منتظر فرصتی هستم که از عصبی شدن، فحاشی، گستاخی، سخنان قصار و هوچی‌گری‌شان لذت ببرم تا دوستان بفهمند که ماهیت این‌گونه موجودات جالب چیست. شما براحتی می‌توانید این نوع آدم‌ها را در نسل خودمان (از به اصطلاح٬ هم صنف گرفته تا ...) ببینید، فقط کافی‌ست کمی دقت کنید.  همین.

 

پی‌نوشت: به‌قول دکتر علی شریعتی، وقتی می‌بینم روشنفکرها مرا مذهبی و مذهبیون مرا لاییک می‌خوانند و تفکرات و شخص مرا فحش و ناسزا می‌دهند، بیشتر از قبل بر راهم استوار می‌شوم.

 

پی‌نوشت: از همه‌ی این حرف های خاله زنکی٬ گذشته... چون این پست، روز بیست و نه فروردین نوشته شده، دوست داشتم روز تولد دوست  و همکار عزیزم، بهاران رو بهش تبریک  بگم.

 

+ ( سه نقطه ها را با من سکوت کن ) خط خطي هاي |


 

دوشنبه ۱۲ فروردین

با دوازده روز تاخیر٬ عیدتان٬ مثل تمام حرف های کلیشه ای مبارک!

 

چرکی ترین حادثه بود رنگ یه اتفاق زرد

مثل صدای جیغ زن موقع زاییدن مرد

 

از تمام رفقا و دوستانی که یادشان بود و لطف کردند و تولدم را تبریک گفتند صمیمانه متشکرم.

 

. . .

از درد به خود می پیچید

زنی

و من با زمین گرد رحم

تاب می خوردم

خون آبه تناول می کردم

و انتظار

می کشیم

خود را در راستای بند ناف

به هر طرف که می شد.

ساعت راس چهار

دوازدهمین روز اولین ماه سالی کبود

و من گریه می کردم

که زمین کماکان می چرخید

و برایش فرقی نداشت

که زنی٬ مادر شده بود. 

گذشته از سال های کوتاه و بلند

در رحم زنی دیگر

زمین می چرخد

و سیگار و شعر

و بغضی سر خورده را

در راستای بند ناف افکاری تهی

تناول می کنم

و در خون آبه ی لزج روزگار

تاب می خورم

و می روم هر جا که می شود

می کشم

خود را

تا تولدی دیگر

و انتظاری سرخورده تر شاید!

 

+ ( سه نقطه ها را با من سکوت کن ) خط خطي هاي |


 

پنجشنبه ۲۳ اسفند

 

امید هیچ موجزی به مرده نیست٬

                                                 ... زنده باش!

 

 

بدون شرح!

بیلبورد اصول گرایان

بیلبورد تبلیغات اصول گرایان. ( میدان هفت تیر )*

عکس: رضا صدیق


ارغوانم دارد می گرید...

... ارغوان خوشه ی خون
 بامدادان که کبوترها
 بر لب پنجره ی باز ِ سحر غلغله می آغازند
جان گل رنگ مرا
بر سر دست بگیر
 به تماشاگه پرواز ببر
آه بشتاب که هم پروازان
نگران غم هم پروازند

ارغوان بیرق گلگون بهار
تو برافراشته باش
شعر خونبار منی
 تو بخوان نغمه ی ناخوانده ی من
ارغوان شاخه ی همخون ِ جدا مانده ی من...

این شب ها فقط این شعر را با دکلمه ی خود هوشنگ ابتهاج می شنوم. نمی دانم چرا٬ اما آن قدر پریشانم که دلم برای خودم می سورد. می دانی؟ خیلی وقت می شود که خودم را بغل نکرده ام. دلم برای خودم تنگ شده است...

...من در این گوشه که از دنیا بیرون است
 آفتابی به سرم نیست
 از بهاران خبرم نیست
آنچه می بینم دیوار است
آه این سخت سیاه
آن چنان نزدیک است
 که چو بر می کشم از سینه نفس
نفسم را بر می گرداند...

(هوشنگ ابتهاج)


نامه ای از یک منطق گریز...

                                     به کسی که هیچ گاه نمی بینم.

سلام!

 مهم نیست من خوب هستم یا نه. چون من چیزهایی را که نمی بینم بیشتر باور دارم. پس هستی و باور دارم که این نامه را می خوانی. هویتت هم مهم نیست چون اصلا هویتی نداری. خلاصه کنم. اصلا مهم نیست که دیگران مسخره ام می کنند یا نه٬ چون فکر می کنم هستی. همین.

راستی حال شما خوب است؟

والسلام.


داستان های کوتاه تیم برتون را به سفارش میثم گرفته ام و به شدت از خواندنش لذت می برم(مخصوصا منی که این روزهای جز فیلم دیدن حوصله ی هیچ کار دیگری را ندارم٬ مخصوصا کتاب خواندن!). اگر از عجیب و غریب بودن فیلم های تیم برتون خوشتان می آید توصیه می کنم حتما کتاب "مرگ غم انگیز پسر صدفی" را بخوایند و نقاشی های خود برتون هم تماشا کنید که واقعا فوق العاده است...

: عشق پسر هیزمی و دختر کبریتی...

پسر هیزمی عاشق دختر کبریتی شده بود٬خیلی خاطرش را می خواست٬

به نظرش این دختر آتش پاره بود.

ولی مگر می شود عشقی شعله بکشد

بین کبریت و هیزم؟

همین هم شد:

پسر هیزمی آتش گرفت.


*پی نوشت: علت این که عکس مقداری تارافتاده است٬ به خاطر وجود مامورهای زحمت کش نیروی انتظامی بود که دقیقا پشت سرم ایستاده بودند(که یکی شان هم بد جوری روی من کلید کرده بود). بعد از نیم ساعت بالا و پایین کردن و سنجیدن موقعیت٬ شش ٬ هفت تا عکس انداختم که به نظرم این از همه بهتر بود. اصلا و ابدا دوست ندارم درباره ی انتخابات صحبت کنم و بیانیه های آن چنانی بدهم. به اندازه ی کافی همه حرف زده اند و همه مدلش را گفته اند. تنها چیزی که درباره اش می نویسم این است که حتما رای می دهم٬ دلیلش هم کاملا مشخص است. تمام حرف من هم فقط همین یک عکس است و بس٬ خود دانید!

 

 

+ ( سه نقطه ها را با من سکوت کن ) خط خطي هاي |


 

دوشنبه ۲۰ اسفند .

 

 

این چه رازی ست که هر سال بهار به عزای دل ما می آید؟!

 

تنها چهار سوال با ارزش توی زندگی هست دان اکتاویو:

چه چیزی مقدس است؟ ساخته روح چیست؟ ارزش زندگی برای چیست؟! و ارزش مرگ از آن چیست؟

پاسخ هر کدوم ازین سوالات فقط یه چیزه٬ اون هم عشقه!

(یکی ازدیالوگ های فیلم "دون خوان" ... برای من اون چهارتا سوال مهم بود نه نتیجه گیریش.به شدت از دیدن این فیلم لذت بردم٬ حتما ببینینش. "مارلون براندو" و "جانی دپ" دوتا بازیگر بسیار محبوب من هم توش بازی می کنن)


از روزی که ویژه نامه ی عید مجله رویش و هفته نامه سینما تموم شده ( رویش پنجشنبه تموم شده٬ سینما هم دیروز صفحه بندیش تموم شد٬ که  آرش سردبیر باید زحمتش رو می کشید و ما نبودیم)٬ تا همین حالا یه ضرب در حال چال* کردن هستم. بی کار بی کارم و نشستم خونه و فقط فیلم می بینم. اگه بخوام دقیق بگم از پنجشنبه تا حالا چندتا فیلم دیدم فکر کنم ده تا فیلم باشه. از کلاسیک گرفته تا تین ایج و بازاری. از اونجایی که اهل تفریح های آن چنانی نیستم به جرات می تونم بگم یکی از بهترین تفریح های زندگی فیلم دیدنه. خلاصه این روزا خونه نشینم و هیچ کاری ندارم٬ البته این بی کاری تا سه شنبه بیشتر طول نمی کشه. چون از سه شنبه قراره دوباره بریم سر فیلم برداری و ادامه ی سکانس های "میان بر" رو بگیریم که گوش شیطون کر می گن دوروز بیشتر کار ندارم. بعدشم باید با آرش افشار عزیز بشینیم و تصمیم بگریم که "منطق سقوط" رو این ور عید کلید بزنیم یا اون ور عید. این روزا خوبم٬ درست مثله اولین کامی که یه تازه وارد به سیگار می زنه! خلاصه این جوریاست رفقا...


این روزها آمیخته شدن با روح کسی برایم حساسیتی ندارد. در پی کشف جسمیت هستم. جسمیتی که درآن تنیده شوی٬ بدون روح. احساس حیوان شدن خود تجربه ای ست مثل تمام تجربه های گذشته ام چه خوب و چه بد! 


 

پی نوشت: از هانیه خانم بختیار عزیز به خاطر لطفش ممنونم. وظیفه بود و خودم ازین اتفاق بیشتر لذت بردم. زمستان است٬ هوا بس نا جوان مردانه سرد است!

پی نوشت ۲:*: چال کردن یکی ازون اصطلاحاتیه که رفقای خسته ی ما (و از همه مهم تر خودم) درگیرش هستم. وارد تفسیرش نمی شم چون طولانیه و فقط اهل فن از اهمیت این موضوع خبر دارند و بس.

+ ( سه نقطه ها را با من سکوت کن ) خط خطي هاي |


 

پنجشنبه ۲۵ بهمن

 

کجا باید برم امشب ته هر کوچه بن بسته

 

در جشنوراه ی سال پیش نتوانستم سنتوری داریوش مهرجویی را ببینم. دلم را به اکران عمومی (حتی تکه پاره و سانسور شده) خوش کرده بودم که فیلم توقیف شده و دیگر هیچ راهی برای دیدن فیلم نبود پس قید دیدن فیلم را زدم.این قضیه تا چند شب پیش ادامه داشت که یکی از دوستان با یک دی وی دی وارد نشریه شد و گفت این هم سنتوری بیا رضا! خلاصه سرتان را درد نیاورم٬ دیشب فیلم سنتوری مهرجویی را تنها در خانه و دور از پرده ی بزرگ سالن سینما  دیدم. فیلم با کیفت عالی (به قول معروف آینه ی آینه) و زیر نویس انگلیسی و از همه مهم تر سانسور نشده و نسخه ی اصلی بود. از آن جا که مهرجویی جزو کارگردان های محبوب من است و سینمایش را دوست دارم نمی توانم زیاد درباره ی فیلم حرف بزنم. فقط به نظر من حقیر این فیلم با فیلم های قبلش خیلی فاصله داشت و مهرجویی وار نبود. بازی فوق العاده ی رویا تیمویان٬ مسعود رایگان و نادر سلیمانی را از بازی دیگر بازیگران فیلم بیشتر دوست داشتم. مهرجویی هیمشه خوب است و نمونه ی یک کارگردان واقعی ست. هامون٬ لیلا٬ پری٬ اجاره نشین ها و .. را بیاد بیاورید تا حرفم را باور کنید!

 


 

الآن که این پست را می نویسم ساعت شش صبح است. دوتار خراسان را با پنجه های سرور احمدی گوش می دهم و دلم گرفته است. چند شبی می شود که از شدت خستگی چشمانم را به زور باز نگه می دارم و تا دراز می کشم که بخوابم٬ خواب از سرم می پرد. همه چیز مثل یک فیلم از جلوی چشمانم رد می شود٬ حتی خاطره ی اول دبستان و جلوی دفتر ایستادن هایم را هم می بینم. وقتی می گویم همه چیز اغراق نمی کنم و چیزهای فراموش شده را هم به یاد می آورم. برعکس ماه های گذشته قرص خواب نمی خورم و یادم می رود که می توانم با قرص خواب زورکی بخوابم. چند شبی ست که باز قلم شعر نوشتن را دستم گرفته ام و دوست دارم شعر بنویسم. اما هیچ چیزی نه به یادم می آید و نه می توانم که بنویسم. از این موضوع نمی ترسم٬ چون برایم بارها پیش آمده و خودش درست می شود. احساس می کنم حس های اطرافم تکراری شده اند و حوصله ی غر غر کردن هم ندارم. نیاز به حس جدیدی دارم که معادلاتم را بهم بزند. می دانم که باید خودم این کار را بکنم و نمی شود به امید تقدیر نشست. اما دوست ندارم آرامشم را از دست بدهم. مرد هیستریک٬ عصبی٬ وحشی٬ یاغی و ... این روزها به آرامشش فکر می کند و چیزی که باعث دلگرمیش بشود. کاش می توانستم مثل بقیه ی آدم ها سرم را روی بالشت بگذارم و بخوابم... دوست دارم راحت بخوابم... خوابم می آید و خوابم نمی برد...

پی نوشت: به هبچ شخص حقیقی ای فکر نمی کنم. برای من خاطره ها شکل فیلم مستندی هستند که می بینی و از سالن سینما بیرون می روی.

پی نوشت: دیروز وقتی به آینه ی توالت و به قیافه ی درب و داغان خودم زل زده بودم. خندیدم و به خودم گفتم: تو جز دیوانه بازی و حماقت هیچ چیزی نداری و هیچ کس نمی تواند تورا تحمل کند٬ این را می دانی؟!

پی نوشت: وقتی درباره ی احساس٬ تحمل٬ خستگی٬ دلتنگی و ... حرف می زنی٬ همه فکر می کنند مشکل عاشقانه ای برایت پیش آمده است. اما هیچ کس از خودش نمی پرسد که اگر دندانش درد  کند یا از شدت دستشویی همه جا را زرد  ببیند اصلا یاد علاقه و دوست داشتن و ... می افتد یا نه؟!

پی نوشت: لبخند بزن خورشید تقدیر غلط کرده؟! نمی دانم...

 

+ ( سه نقطه ها را با من سکوت کن ) خط خطي هاي |


 

دوشنبه ۸ بهمن

 

آقایان محترم ... می شود بی خیال ما بشوید ؟!

 

خدا جشنواره ی امسال را به خیر کند. هنوز شروع اکران فیلم ها شروع نشده٬ درگیری و دعوا و  اخبارهای جنجالی موج می زند. دیروز در نشست خبری عکاس های نشریات به خاطر تبعیض و خیلی چیزهای دیگر تحسن کردند. تا به الان پانزده فیلم که در بین آنها اسم فیلم های خبر ساز و خوبی مثل "صد سال به این سال ها"٬ "دیوار"٬ "آتشکار" و ... دیده می شود از سمت هیئت انتخابی جشنواره مورد عنایت قرار گرفتند. بعضی هاشان اصلاحیه خوردند و بعضی دیگر از قسمت مسابقه به سمت قسمت مهمان پرتاب شدند. به اعتراض این رفتار برخی کارگردان ها مثل مجید مجیدی٬ رسول صدر عاملی٬ فرمان آرا و ... هیئت انتخابی را تحدید به این کردند که فیلم هایشان را از جشنواره بیرون می کشند. خیلی اتفاقات دیگر هم افتاده است٬ اما مهم ترین اتفاق ها این دو مورد بود. مجوز پخش ندادن و حذف و اصلاحیه خوردن فیلم های جشنواره ی امسال عجیب و غریب بود. بطور مثال هر فیلمی که ربطی به ماهواره داشته باشد باید آن قسمت را از فیلم در بیاورد و یا اینکه سر فیلم "صد سال به این سال ها" اسم شخصیت زن فیلم را که "ایران بود و فاطمه معتمد آریا بازی کرده بود در کل فیلم به "ریحان" تغییر کرد. خلاصه اوضاع بد حوری بهم ریخته است. با این حال هنوز می توان امیدوار بود که جشنواره ی امسال هرچه که باشد از جشنواره ی سال پیش صد در صد بهتر است.

این از جشنواره٬ حالا برویم سراغ انتخابات مجلس. جالب است که بیشتر اصلاح طلب ها رد صلاحیت شده اند. من هیچ وقت اصلاح طلب نبوده و نیستم. یعنی کلا عضو هیچ فرقه و جناحی نیستم٬ اما این این رفتار به گمانم مقداری افتضاح و عجیب باشد.خدا به داد همه ی ما برسد. چه می خواهد به روز ایران عزیزمان بیاید؟ ا... اعلم !

این روزها فقط جالب است. این از سینما و هیئت انتخابی فیلم ها و اوضاعش٬ این هم از وضع انتخاب و رد صلاحیت ها !  می بینید٬ نمی گذارند سرمان به کار خورمان باشد. هی چوب شان را در لانه ی مار فرو می کنند. باید دست به دامن کدام یک بشویم که "بابا٬ بگذر از ما٬ بگذر !". این همه هزینه می شود٬ رحمت کشیده می شود٬ خون جگر خورده می شود٬ زمان هدر می شود تا یک فیلم ساخته و آماده ی ارائه شود. بعد یکی که معلوم نیست از کجا آمده و به کجا می رود٬ "زرتی" می گوید "این برخلاف عرف و قوانین ماست !" و به راحتی خوردن یک لیوان آب٬ فیلم را از صحنه ی روزگار حذف می کند. جال است٬ نه؟!


برای گفتن این خبر دیر شده اما٬ بالاخره اولین شماره ی دوهفته نامه ی " رویش" به سردبیری رضا رشید پور متشر شد. تلاش تیمی که دور هم جمع شده ایم این است که نشریه ی تازه ای را با نگاهی نو و جدید را ارائه بدهیم. این از اولین شماره٬ حالا باید چند شماره بگذرد تا "رویش" خط خودش را پیدا کند. بخوانید٬ جالب است٬ فکر کنم خوشتان بیاید.

 

فعلا همین ها را برای گفتن دارم. از چند روز دیگر جشنواره شروع می شود و با حرف های تازه تر و عجیب غریب تری دوباره به سه نقطه بر می گردم...

 

+ ( سه نقطه ها را با من سکوت کن ) خط خطي هاي |