تبليغاتX
سه نقطه
سه نقطه

 سه شنبه ۱۱ تیر

... این ره که تو می‌روی به ترکستان است!

 

اوضاع به‌شدت شیر تو شیر است. در یک هفته دو روزنامه و یک برنامه تلوزیونی توقیف می‌شوند ، از آن طرف هم به گفته‌ی علی‌آبادی فیروز کریمی به‌خاطر صحبت‌هایش در مثلث شیشه‌ای نمی‌تواند در هیچ باشگاهی کار کند.

اوضاع به‌شدت وخیم است. بسته شدن انجمن صنفی روزنامه‌نگاران، صحبت‌های رهبری در ارتباط با مطبوعات و دستور دوری از نقد دولت، برق، بنزین، توقیف پشت هم نشریات، گشت محسوس و نامحسوس ارشاد، ارتباط  رئیس جمهور با  امام زمان، بحث ربوده شدن شخص رئیس جمهور، افشاگری های پالیزدار، فشارهای اقتصادی و سیاسی و فرهنگی و... تهدید اسرائیل، تحریم اقتصادی و... همه‌چیز در بدترین شرایط خودش به‌سر می‌برد. بدون شک اتفاق‌های خوبی در پیش نیست. اگر مشامتان کمی تیز باشد کاملا درک می‌کنید که زودپز ملت ایران در حال ترکیدن است. یعنی باید بترکد. دیگر بیشتر از این چه‌بلایی قرار است سر مردم بیاید؟ چند ماهی به پایان ریاست جمهوری  احمدی نژاد مانده است و در این چند ماه هر اتفاقی ممکن است بیافتد...

اتفاقات امروز هر کدام برای یک سال یک مملکت بس است. لینک خبرها را گذاشتم تا مطالعه کنید و اوضاع وخیم مان را درک کنید.

۱- چند سوال از رئيس‌جمهور - رسول منتجب‌نيا

۲- واکنش شدید حامیان دولت به مقاله تند منتجب‌نیا درباره رئیس‌جمهور

۳- منتجب‌نيا: نامه به رئيس‌جمهور بدون اطلاع من در روزنامه منتشر شده است

۴- دستور فوری برای توقیف «اعتماد ملی» به دلیل یادداشت قائم مقام کروبی

۵- اعلمی:احمدی نژاد با طرح سناریوی ترور خود در پی کسب شخصیت کاریزماتیک برای خودش است!

۶- بدستور مرتضوی٬ مدیر مسئول روزنامه اعتماد ملی بازداشت شد

 

+ ( سه نقطه ها را با من سکوت کن ) خط خطي هاي رضا صدیق |


                                                                                                             شنبه ۸ تیر 

دیدی؟ هی گفتیم فشار آقایان را بالا نبر، گوش ندادی!‌

 

امروز داخل دفتر نشریه رویش بساطی بود. همه بچه‌های تحریریه از توقیف برنامه "مثلث شیشه‌ای" خوشحال بودیم.  البته جنس این خوشحالی جنبه‌یfun  داشت، وگرنه بعد از شنیدن توقیف برنامه همه‌ بچه‌ها ناراحت شدند. برای این‌که فضای تحریریه را از حالت ناراحتی دربیاوریم گل و شیرینی و... گرفتیم و با ورود رضا همه (البته غیر از خانم‌های نشریه) او را در آغوش کشیدیم و تمام شدن "مثلث شیشه‌ای" را تبریک گفتیم. جالب این‌جاست که دیگر توقیف و این جور چیزها قبح خود را از دست داده و درست مثل یک اس‌ام‌اس جک می‌ماند. هیچ‌کس ناراحت نمی‌شود و در این سال‌ها یک مسئله ی کاملا عادی شده است. بعد از این‌که رضا خوشحالی  و مزه‌پرانی‌ها و گل و شیرینی و مسخره‌بازی بچه‌ها را دید گفت، اگه می دونستم  اینقدر خوشحال می‌شید، خودم برنامه رو  زودتر توقیف می کردم تا دوره هم باشیم... و همه خندیدیم. گذشته از شوخی‌ها و... بعد از این‌که درباره‌ی علت توقیف برنامه با رضا بحث کردیم، همه‌ باهم به این نتیجه رسیدیم که در فصل تابستان و وضعیت سهمیه‌بندی برق، برنامه‌ای که آمپر بعضی‌ها را بالاببر، واقعا به ضرر مملکت است و کار دست‌شان می‌دهد!!!! خلاصه امروز از آن روزهای به یاد ماندنی بود. از آن روزها که سال های بعد به یادش می افتیم و می خندیم. البته  این سال ها هر روزش روز بیاد ماندنی‌ست. حالا هم همه‌ بچه‌های تحریریه (آرش افشار٬من ٬ میثم یوسفی٬ آیدا مصباحی٬ مزدک علی نظری و...) درگیر جمع آوری مطالب شماره ی بعد هستیم و منتظر یک توقیف جانانه. فعلن خبرهای خوبی برای ادامه‌ی کار نشریه به گوش نمی‌رسد که البته واقعن مهم نیست. ما کار خودمان را می‌کنیم و منتظر یک اس‌ام‌اس جک از توقیف نشریه رویش هستیم. تا همه با هم بخندیم!!! 

بعد از خواندن این جا خودتان می‌توانید حدس بزنید که چرا "مثلث شیشه‌ای" توقیف شده...

 

پی‌نوشت: این موضوع باعث خوش‌به‌حالی همشهری جوانی ها شد!

هی‌به رضا گفتیم با این همشهری جوانی ها گفت‌وگو نکن‌ها، گوش نداد که! حالا هم که برنامه رو توقیف کردن و عکس رضا هم روی جلد و با اون تیتر خداحافظی حسابی شلوغش کردند!‌ (البته لینک داده شده همان گفت و گوی رضا با همشهری جوان است که در سینمای ما هم لینک استفاده شده)

 

پی‌نوشت: یادداشت‌های‌ همکاران و رفقای خوبم  آیدا مصباحی و میثم یوسفی را هم درباره‌ی توقیف "مثلث شیشه‌ای" و حال و هوای نشریه بعد از این اتفاق بخوانید.

    
+ ( سه نقطه ها را با من سکوت کن ) خط خطي هاي رضا صدیق |


                                                                                                 دوشنبه، 3 تیر 1387                   

آن شب... سی و هشت ساعت را هر ثانیه جان می کندم...  

 

 

 

"... دو سال از اولین نوشته های سه نقطه گذشت... این روزها روز تولد این جا ست و انگار نه انگارم و برایم مهم نیست...سه نقطه دوساله شده و وقتی به پست هایش نگاه می کنم خاطره هایم لحطه به لحطه یادم می آید... فقط همین...  "

 

 

پی نوشت: این روزها روزهای عجیب و دوست داشتنی‌‌ست. دقیقا همین روزها بود، یک‌سال پیش، دیدمت. با همان روسری زرشکی که از بغل گره زده بودی و می‌گفتی زن‌های میگرنی روسری‌شان را از بغل گره می‌زنند... میگرن داشتی و من را هم دچار میگرن‌ کردی... شعر می‌خواندم، شعر می‌خواندی، می‌خندیدیم، می‌خندیدی، جیغ می‌کشیدم، جیغ می‌کشیدی، می‌شکستم، می‌شکستی٬ می‌سوزاندم، می‌سوزاندی و... همه‌چیز، لحظه به لحظه یادم می‌آید. از دست‌نوشته‌هایت روی دیوار اتاق گرفته تا صدای کارتی که همیشه روی میز به گوش می‌رسید. از صدای آدامو که تومبولنژه را می‌خواند تا شعرهای نصرت و شاملو و فروغی که با هم دکلمه می‌کردیم. از عکس چپه و برعکس چگوارا روی دیوار خانه‌ات گرفته تا پیرهن قرمزی که برای هدیه بر تنم پوشاندی. از سی و هشت ساعتی که بدون لحظه‌ای... دوری در کنار هم و در بغل هم بودیم تا آن شب کذایی و جیغ‌های ممتدی که مرا دچار موج گرفته‌گی کرد و سردرد و شکستن و سوزاندن و... از شعرهایت گرفته تا شعرهایت... همه‌چیز یادم می‌آید و گویا یادم مانده است...  یادت هست آن بعدازظهرهایی را که روی اپن و کابینت آشپزخانه‌ات می‌نشستم و بلند بلند آواز "تو ای پری کجایی ..." را می‌خواندم و تو سیگار می‌کشیدی و می‌رقصیدی؟ یادت هست آن روزی که در کنار شومینه ضعف کردم و برایم سیب‌زمینی پحته با کره درست کردی و قربان صدقه‌ام می‌رفتی؟ یادت هست آن شبی را که برایت از خاطره‌هایم می‌گفتم و تو گریه کردی؟ یادت هست وقتی برای اولین بار حست را به‌من گقتی چه‌گفتم؟ لعنتی یادت هست؟ یادت هست گفتم از جفت‌مان می‌ترسم و می‌ترسم همدیگر را به‌جنون بکشیم؟ یادت هست؟ بگو؟ بگو؟... امشب لحظه به لحظه تمام آن روزها و شب‌ها و دیوانه‌بازی‌هامان از جلوی چشمم می‌گذرد. حرف‌هایت، حرف‌هایم و تمام نوشته‌هامان را می‌بینم و می‌خوانم و می‌شنوم و باز هم می‌گویم که هیچ‌کس مثل تو در زندگی‌ام نخواهد آمد... همه‌چیز تازه‌ی تازه ا‌ست. درست مثل یک‌سال پیش. درست مثل اولین باری که در منزلت همدیگر را دیدیم. درست مثل آب‌وهوای ولنجک و کوچه‌ی... درست مثل شب‌های ترس و دل‌تنگی و دوری... درست مثل همان شب جلوی پارک قیطریه ساعت 3 صبحی که از هم‌جدا شدیم و تو با آن ماشین پراید سفید رفتی. درست مثل آن‌روزی که با دفتر نشریه تماس گرفتی و ... درست مثل حالی که الآن دارم... همه‌چیز مثل همان روز تازه‌ی تازه است و بوی عطرت در اتاقم پیچیده، تند و تیز، شیرین و منگ کننده، عطری که همیشه می‌زدی. پیرهن قرمزت را امشب پوشیده‌ام و عطر تنت را باز حس می‌کنم. گرمای اندام نحیف و دوست‌داشتنی‌ات را باز حس می‌کنم، با همان لبخند و چشم‌های دیوانه‌ و دوست داشتنی همیشه‌گی‌. امشب سال‌روز اولین دیدارماست. شب بعد از زلزله و دل‌شوره. شبی که من بودم و تو و نوشته‌هایی که به‌رسم قرارداد روی دیوار نوشتی. از همین شب‌ها تا اوایل مهر و هفتم مهر که سال‌روز به‌دنیا آمدنت است. هنوز هم دل‌تنگت هستم... ولی دیگر هیچ‌وقت  دوست ندارم ببینمت. دیگر هیچ‌وقت نمی‌خواهم در زندگی‌ام تکرار شوی. دل‌تنگت هستم و هنوز برایم همان‌قدر مهم و عزیز هستی. ولی از دور... و دیگر هیچ‌گاه نمی‌خواهم با تو در کوچه‌پس‌کوچه‌های ولنجک قدم بزنم و بلند بلند حرف بزنیم و به چشمانت نگاه کنم. امشب دوباره با تو بودم، درست مثل یک‌سال پیش و تمام خاطراتمان. و همین کافی‌ست، چون همان روز برایم مردی. بدون این‌که اتفاق بدی بین‌مان بیافت برایم مردی... شاید دلم برای دیوانه بازی هامان تنگ شده که هیچ کسی دیوانه تر از تو نبود و نیست...

دلیل میگرن و قرص و شبای سوزش سیگار خداحافظ

طلوع پنجم مهر و حروف مانده بر دیوار خداحافظ

 

پی نوشت: نیاز به استراحت دارم. جسمن خسته نیستم. اما روحی خسته ام و دوست دارم در فضای خوش آب و هوا که صدای رود و باد و پرنده ها می أید دراز بکشم و چرت مختصری بزنم.

 

پی نوشت: خیلی وقت است که سه نقطه حال و روزش طوفانی ست... و مخاطب ها و خواننده هایش زیاد راضی نیستند... خیلی وقت است که سه نقطه در گیر سه نقطه های دیگری ست و سه نقطه وار انتحار می کند و سه نقطه وار متولد می شود و سه نقطه وار جان می دهد...

 

+ ( سه نقطه ها را با من سکوت کن ) خط خطي هاي رضا صدیق |


سه‌شنبه، 28 خرداد

یک نخ سیگار روشن می‌کنم و سیگار مرا می‌کشد!

 

حکایت این روزهای سگی و تهوع‌آور ما درست مثل یک ضرب‌المثل چینی‌ست** که می‌گوید: اگر در یک کوچه‌ی بن‌بست گیرت انداختند و مورد تجاوز قرار گرفتی و هیچ راه فراری نداشتی، دست‌هایت را روی دیوار بگذار و با کمال خونسری از این‌که به تو تجاوز می‌کنند، لذت ببر...

 

تا به حال شده از شدت عصبیت داد و بی‌داد راه ‌بیندازید؟ نه! اصلا تا به‌حال شده از شدت عصبانیت، خودزنی کنید؟ نه! اصلا تا به‌حال شده از شدت عصبیت حتی خودزنی هم آرام‌تان نکند؟ نه! اصلا تا به‌حال شده از شدت عصبیت یک‌ گوشه کز کنید و خفه‌خوان بگیرید؟ نه! اصلا شده از شدت عصبیت با خودتان بلند بلند حرف بزنید؟ نه! اصلا شده که از شدت عصبیت پاچه‌ی هرکس و ناکسی را بگیرید؟ نه! اصلا شده که از شدت عصبیت سرگیجه بگیرید و گوش‌هایتان کیپ شوند؟ نه! اصلا شده تا به حال از شدت عصبیت خنده‌تان بگیرید؟ نه! تا به‌حال شده از شدت عصبیت ... عمر همه‌ی ما کوتاه است. هر روز که از منزل خارج می‌شویم همه‌چیز عصبی کننده است. از راننده تاکسی که کرایه‌ را چند برابر می‌گیرد تا آدم‌هایی که در خیابان از کنار هم می‌گذرند. این آدم‌ها بنده و شما هستیم. وقتی من از کنار شما می‌گذرم عصبی می‌شوم و شما هم همین‌طور. شاید بعضی اوقات حتی دوست داشته‌ باشید یقه‌ام را بگیرید و دعوا راه بیندازید. شاید دوست داشته باشم توی صورتتان تف کنم. شاید وقتی از کنار هم می‌گذریم زیر لب به هم فحش خواهر و مادر هم بدهیم. بله، همه‌چیز عصبی کننده است، از اخبار گویی که با قیافه‌ی حق به‌جانب از فتوحات مملکتی می‌گوید تا شعارها و حرف‌ها و بحث‌ها و ایسم‌ها و ... همه عصبی کننده هستند. همه‌چیز عصبی کننده است. عصبی کننده. یعنی همین. درست این‌جاست که باید گفت همه‌چیز تهوع‌آور است. حتی این کلمه‌هایی که برای نوشتن این متن در کنار هم قرار می‌گیرند هم تهوع آورند. این را تازگی‌ها فهمیده‌ام که رابطه‌ی عجیبی بین حالت تهوع یا همان استفراغ با عصبی کننده (غصبی شدن) وجود دارد. و جالب‌تر این‌که رابطه‌ی عجیب‌تری بین زندگی امروز من و شما با همین حالت تهوع و عصبی کننده وجود دارد. همه‌ی ما تهوع‌آوریم همه‌مان به صورت عجیبی شبیه تفاله‌ی استفراغ هستیم. پس همه‌مان عصبی کننده هستیم. من شما را عصبی می‌کنم و دچار حالت تهوع می‌کنم، شما هم من را. جالب‌تر از همه‌ی این‌ها این است که دقیقا مثل همان ضرب‌المثل چینی که در ابندای متن نوشته‌ام، دست‌هایمان را هم روی دیوار گذاشته‌ایم و از این‌که به تک تک‌مان تجاوز می‌کنند لذت می‌بریم. اما برای این‌که من کمی با شما فرق داشته باشم سعی می‌کنم به‌جای دیوار، دست‌هایم را روی زمین بگذاریم و در حالت وارونه مورد تجاوز قرار بگیرم. درست در همین لحظه احساس می‌کنم حال‌تان از من بهم می‌خورد... درست می‌گویم، نه؟! به‌شما اجازه می‌دهم روی صورتم بالا بیاورید٬ به شرط این‌که بگذارید من هم توی صورت‌تان تف کنم. معامله‌ی پایاپایی‌ست... قبلتْ...

 

وارونه می‌شویم، دست‌هایمان را روی زمین می‌گذاریم و به‌شدت ازاین اوضاع خوب، مفرح، زیبا، دوست داشتنی و ایده‌آل، لذت می‌بریم! چه‌قدر ما خوشحالیم ... وای وای... چه‌قدر ما خوشحالیم...

 

 

**بعضی ها می گویند این ضرب المثل انگلیسی ست٬ بعضی می گویند آمریکایی... مگر کشورش فرقی می کند؟ اصلا شما بگویید اوگاندا!! ... مهم خود کلام است برادر من... در یک ضرب المثل شنیداری پیدا کردن مبدا ضرب المثل کمی سخت است.

 


 

پی‌نوشت: میثم عزیز و رفیق دوست‌ داشتنی‌ام ... خوشحالم چون به‌دنیا آمده‌ای و تولدت را تبریک می‌گویم.

 

پی‌نوشت: کنکور هم برای خودش جریانی‌ست! درست به مزخرفی سربازی رفتن. یکی از اقوام (دختر عمه ام) سفارش کرد که در وبلاگم سفارش کنم که شما سفارشش را بکنید (یعنی همان آرزوی قبولی) که در آزمون کنکور قبول شود. پس من هم این‌جا سفارش می‌کنم که شما سفارش بکنید (یعنی همان دعا برای قبولی در کنکور) که در کنکور قبول شود. این هم از سفارش.

 

پی‌نوشت: مسعود بهارلو  رفیق فیلم‌ساز و روزنامه‌نگارم بعد از مدت‌ها بلاگش را به‌روز کرده است. به من سفارش کرد که به شما سفارش کنم پست جدید بلاگش را بخوانید. این هم از سفارشی دیگر.

 

پی‌نوشت: جز این دو پی‌نوشت هیچ کدام از مطالب دیگر این پست سفارشی نیست. به جان شما نباشد به جان باز هم شما نباشد٬ به جان ... اصلا مهم نیست. باور کنید !

 

+ ( سه نقطه ها را با من سکوت کن ) خط خطي هاي رضا صدیق |


                                                                                                     یک‌شنبه 20 خرداد

ما نیازمند یک هجده تیر دیگر هستیم

 

 

هیچ‌چیزی جای خودش نیست و هیچ‌چیزی جای تعریف و تمجید ندارد. وضع‌مان بیشتر از آن‌چه فکر می‌کنیم بد است، هر روز هم که می‌گذرد بدتر می‌شود. از تورم گرفته تا بهم خوردن هنجارهای اجتماعی، از سرکوب و بگیر و ببند گررفته تا هوچی‌گری‌ها و تبلیغ‌های منفی و... همه‌چیز در شرایط بد خودش به‌سر می‌برد. آن‌قدر خبر بد شنیده‌ایم که دیگر شنیدن خبر بد برایمان عادت شده و انگار اگر روزی خبر بدی نشنویم برای‌مان عجیب و غریب است. همه‌چیز در انتهای تهوع‌آوری خود به‌سر می‌برد.

چیزی که بیشتر از همه آزار دهنده است سکوت مردم و مخصوصا دانشجوها و قشر به اصطلاح فرهیخته است. همه کج‌دار و مریض تحمل می‌کنند و صدایی از هیچ‌کس درنمی‌آید. یک ماه دیگر سال‌گرد هجده تیر هفتادوهشت است. اتفاقی که بعد از انقلاب پنجاه و هفت به‌نوبه‌ی خود ارزشمند بود. اعتراضی که نشان‌دهنده‌ی حضور مردم بود... و در سال‌های بعد از انقلاب اتفاقی بود که در حافظه‌ی تاریخ ثبت می‌شود. کاری به هدف و سمت و سوی جریان این اعتراض ندارم (چون نفس این اتفاق اهمیت داشت و دارد و بقیه‌اش بازی‌های سیاسی و جریان‌سازی‌های سیاسی بود). اما اعتراض نیاز یک حکومت است تا سردمدارانش خودشان را جمع و جور کنند. در این شرایط بد، یعنی امروز و سال هشتادوهفت، با توجه به فشارهای زیادی که به جامعه و مردم می‌آید، ما نیازمند یک هجده تیر دیگر هستیم. اعتراضی به گستردگی همان روزهای پر شور و حرارت. نمایشی از شعور و شور و اعتراض، و نشان دادن خستگی از وضع موجود.

متاسفانه سکوت مردم و اپوزسیون‌ها منجر به این شده که سردمداران حکومت هر طور که باد می‌وزد و هر طور که بخواهند برخورد کنند. امروز شعارهای زیبا و جذاب به‌درد این شرایط نمی‌خورد و تنها چیزی که نیاز است اعتراض و نشان‌دادن خستگی‌مان از شرایط حاکم است. اعتراض به شنیدن خبرهای بدی که هر روز بیشتر می‌شوند. اعتراض به تصمیم‌های سلیقه‌ای و ضد شرایط اجتماعی. اعتراض به فشارهایی که با وجود مشکلات اقتصادی چند برابر می‌شود. اعتراض به...

دلم برای نسلی که خون در رگ‌هایش جریان داشت و جرات اعتراض کردن داشت تنگ شده است. برای دانشجویانی که قدرت اعتراض کردن داشتند و برای مردمی که روزی آزاده بودند و برای اعتقادشان می‌جنگیدند. خلاصه‌ی کلامم این است که به عقیده‌ی من٬ امروز و در شرایط حال حاضر، ایران نیازمند یک اعتراض دسته‌جمعی‌ست، تا سردمداران بدانند که در این مملکت به گوسفندهای قربانی شده حکومت نمی‌کنند.

 


 

زیر لب٬ پشت هم٬ بدون لحظه ای مکث... می گفت٬ می گفت٬ می گفت... کجا؟ کجا؟ کجا؟ کجا می رویم؟ کجا و کی رویم؟ کجا و کی... می رویم؟!!!... بدون شک٬ مسئله ی اصلی این است... مبارزه یا اسهال خونی؟ مبارزه یا اسهال خونی؟ مبارزه؟ یا اسهال خونی؟ .... م...با...رزه....؟ .... ی.... ا... اسهال خونی؟ اس...ها... ل... خو... نی؟... خونی!؟... خو... نی؟ خونی؟!!!!!

 

 


 

حالت تهوع شدید دارم، و دوست دارم روی صورتت بالا بیاورم... 

 

+ ( سه نقطه ها را با من سکوت کن ) خط خطي هاي رضا صدیق |


پنج‌شنبه ۱۶ خرداد

 

ـ خسته شده‌اید آقا؟!نادر ابراهیمی
- من؟ ... آه... بله... شاید...

ـ با من یک استکان مشروب می‌خورید؟!
ـ متشکرم... نمی‌دانم... بله.

ـ باز هم حرف می‌زنید آقا؟

ـ من؟ حرف می‌زنم؟ اشتباه نمی‌کنید؟

 

بخواب هلیا!

تنها خواب تو را به تمامی آن‌چه که از دست رفته است، به من، و به رویای خوش بر باد رفته پیوند خواهد زد.من دیگر نیستم. نیستم تا به جانب تو باز گردم و با لبخند ـ که دریچه‌یی‌ست به سوی فضای نیلی و زنده‌ی دوست‌داشتن ـ شب را به دیدگان تو بیارایم. نیستم تا که بگویم گنجشک‌ها در میان درختان نارنج با هم چه می‌گویند، جیجیرک‌ها چرا برای هم‌آواز می‌خوانند، و چه پیامی سگ‌ها را از اعماق شب برمی‌انگیزد... بخواب هلیا... بخواب...

 

 

 

"بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم"‌، تنها کتابی که هیچ‌وقت از خواندنش خسته نشدم. تنها کتابی که با هر بار خواندنش حالم بد شده و تا چند هفته دل‌تنگ بودم. نادر ابراهیمی را با این کتاب شناختم. نثری روان که با هر خط‌ش احساس را به‌بازی می‌گیرد. آن‌هایی که از نزدیک مرا می‌شناسند می‌دانند که وقتی حالم بد است به چه چیزهایی پناه می‌برم و می‌دانند که یکی از آن‌چیزها همین کتاب است. " بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم‌" ... و امروز با صدای اس‌ام‌اس پیغامی را خواندم که دوست نداشتم ... نادر ابراهیمی درگذشت...

نادر ابراهیمی كه سال‌ها از وجود تومور در سر رنج می‌برد، ساعت ۱۵:۱۵ بعد از ظهر امروز پنج‌شنبه درگذشت. امروز، یعنی پنجشنبه شانزدم خرداد. از خرداد متنفرم. نمی‌دانم اتفاق‌های بد تا کی قرار است در خرداد رخ بدهند... بخواب نادر ابراهیمی، دیگر هیچ‌کس بخار پنجره‌ات را پاک نخواهد کرد. بخواب، دود دیدگانت را آزار می‌دهد... بخواب...

 


 

در این دوهفته دو پیام تسلیت  این جا نوشتم... امیدوارم سومی اش هیچ وقت از راه نرسد... خدا رحم کند٬ انگار  امسال از آن سال های پر مرگ و میر است... خدا به خیر بگذراند...

 

+ ( سه نقطه ها را با من سکوت کن ) خط خطي هاي رضا صدیق |


شنبه ۱۱ خرداد

سیامک جان... خداحافظ.

وقتی وارد دفتر شدم٬ دیدم میثم  وب لاگش را به روز می کنم. سرحال بودم(از پست قبل می‌توانید این موضوع را بفهمید...). میثم پکر، به‌هم ریخته و مبهوت بود. گفتم: چته بابا، باز زانوی غم بغل گرفتی. چیزی نگفت. صفجه ی وب لاگش را که داشت به روز می کرد نگاه کردم. دیدم نوشته بود: تف به زندگی، سیامک هم رفت. با تعجب پرسیدم کجا رفت؟!!! گفت... امروز صبح مْرد...

وقتی یاد شوخی ها وخنده‌هایت دم خانه‌ی ترانه شفق می‌افتم، یا روزهایی که در خانه‌ی ترانه نزدیک هم می‌نشستیم و با علیرضا و رضا می‌خندیدیم و مسخره بازی در می‌آوردیم... وقتی چهره‌‌ی همیشه خندانت را به خاطر می‌آورم، وقتی یاد آن روز می‌افتم که به‌خاطر سر نزدنم به تو (وقتی تازه مریض شده بودی)، معذرت خواهی‌ ‌کردم و با خنده گفتی: بی‌خیال بابا... حالم خوبه!... و من گفتم: سیامک باور کن روم نمی‌شه بیام پیشت، یه جورایی بگی نگی فکر می‌کنم دوست نداری بهت سر بزنیم... و تو٬ مثل همیشه خندیدی... . وقتی... وقتی... وقتی...  نمی‌توانم باور کنم که رفته‌ای... باور کن... نمی‌توانم...

فقط می‌توانم بگویم... سیامک عزیز، خدانگه‌دارت باشد... خداحافظ دوست عزیزم...

هرکجا هست خدایا به سلامت دارش...

پی نوشت: برای اولین بار در یک روز دوبار سه نقطه به روز کردم... دو حالت صد در صد متضاد. صبح سر حال و روی فرم... الآن به هم ریخته و... دو حس و حالت غریبه و عجیب...

 

+ ( سه نقطه ها را با من سکوت کن ) خط خطي هاي رضا صدیق


                                                                                                  سه‌شنبه ۷ خرداد

 

"محمد هاشمی رفسنجانی" روی خط قرمز

 

بی‌شک یکی از دیدنی‌ترین قسمت‌های مثلث شیشه‌ای برنامه‌ی دیشب بود. برنامه‌ای که با حضور "محمد هاشمی رفسنجانی" برگزار شد. هاشمی که بعد از سال‌ها اینگونه در یک برنامه ی زنده جلوی دوربین می‌آمد. بعد از مدت‌ها در یک talk show حضور پیدا می‌کرد. بعد از مدتی که نه حرفی از او بود، نه خبری و نه اظهار نظری. می‌شد پیش‌بینی کرد که برنامه‌ی دیدنی باشد، اما نه به‌این اندازه. جواب‌های صریح و بدون رودربایستی هاشمی در مقابل سوالات رضا رشیدپور بهت‌آور بود. درست مانند برادر بزرگ‌تر (یعنی اکبر هاشمی رفسنجانی) روی مبل قرمز استدیو نشسته بود و با خونسردی تمام انتقادهای خودش را از زبان حزب کارگزاران تحویل مخاطب می‌داد. با صلابت، رک، بی‌پروا و با خیال راحت از گذشته و امروز حرف می‌زد، تا حدی که رضا رشیدپور به علت رعایت خط قرمزها مجبور می‌شد بعضی از صحبت‌هایش را قطع کند و در جایی حتی خط قرمزها را متذکر شود. این برنامه با نگاه به اتفاقات سیاسی روز می‌تواند چالشی جدید ایجاد کند. در شرایطی که کار مجلس به اتمام رسیده و نماینده‌های جدید جایگزین می‌شوند. در شرایطی که در رای‌گیری روز گذشته مجلس محمد لاریجانی (که تا حدی منتقد دولت است) با اختلاف زیاد از حداد عادل رییس مجلس می‌شود... و از همه مهم‌تر در آستانه چهاردهم خرداد، سالروز ارتحال امام. دیدن تیتر روزنامه‌های روزهای آتی در جواب صحبت‌های هاشمی در این برنامه دیدنی‌ست. در نگاهی کلی برنامه‌ی امشب مثلث شیشه‌ای می‌تواند یکی از سر فصل‌های سیاسی سال هشتاد و هفت را رقم بزند. تا ببینیم چه پیش‌ می‌آید ...

 


 

 

روزنامه‌ی کیهان سوژه‌ی جدیدی برای نوشتن پیدا کرد. این بار روی صحبتش با مجله‌ی رویش و گفت‌وگوی غیر قابل چاپش با زهرا اشراقی و محمدرضا خاتمی‌ست.

 اینجا را بخوانید(محمدرضا خاتمي: امام را بايد نقد كنيم!! (خبر ويژه))

 

 

+ ( سه نقطه ها را با من سکوت کن ) خط خطي هاي رضا صدیق |


جمعه ۳ خرداد

 

قول بده وسط حرفم نپری و بگذاری حرفم را بدون رودربایستی بزنم.

 

نسل ما نسلی‌ست که فرار کردن را خوب یاد گرفته‌. هرجا که دچار سوال می‌شود بهترین کار را پاک کردن صورت مسئله می‌داند. درباره‌ی هر چیزی صاحب نظر است. شنیده‌ها را مستند فرض کرده و به تک تک‌شان استناد می‌کند. تک بعدی‌ست و تمام مسائل را با یک ترازو وزن می‌کند. تنها کاری که نسل من خوب یاد گرفته، یک چیز است: بازی با هسته‌ی خرمایی که خرمایش را سال‌ها پیش خورده‌اند و...  

 

بگذار راحت حرفم را بزنم. ان‌قدر جلویم را نگیر. خیالت راحت باشد. حرفی از حزب و گروه و هیچ‌کدام از درگیری‌های بی‌پایه و اساسش نمی‌زنم. فقط می‌خواهم چیزی را که دیده‌ام بازگو کنم. چیزی که شاید درکش برای هم‌نسل‌هایم سخت باشد. چیزی که شاید ... از نظرشان خنده‌دار باشد. اما بگذار تا بگویم...

 

راحت باش می توانی بخندی ...

 

دوست داری بخندی؟ دوست داری ان‌قدر بخندی که به حالت تهوع دچار شوی؟ دوست داری روی زمین تاب بخوری و به درو دیوار برخورد کنی؟ دوست داری مسخره‌ات کنند‌ و بخندی؟ دوست داری...

 

من گرفتار شده‌ام. این را خوب می‌دانم که گیر کرده‌ام. پایم، نه، دلم گیر کرده است. همه‌چیز از یک اتفاق کوچک شروع شد. از یک پیشنهاد. از یک گزارش. از یک آسایشگاه. از یک خیابان و کوچه‌ای به اسم گلستان. به‌همین سادگی شروع شد. خواستم برای سوم خرداد با نگاه جدیدی گزارش بگیرم و گرفتار شدم. گرفتار کسانی که شما، نه شما را نمی‌گویم، مردم به آن‌ها دیوانه می‌گویند. آن‌هایی که جنسشان برای من و نسل من ناآشناست. غریب است. گنگ و دست نیافتنی‌ست. شاید موجشان من را هم گرفته...

 

می‌گویند همه‌شان رفتند دانشگاه و سر کار و پول درآوردند و حق مردم را خوردند و ... همه‌شان؟ پس این‌ها کجای این معادله قرار دارند؟ خیلی‌ها ازین اسم بالا رفتند و بالا نشین شدند. اما من در این‌ها چیزی ندیدم. منظورم همین کسانی‌ست که مردم دیوانه می‌خوانندشان.

 

بگذار راحت بگویم...

 

دلم پیش‌شان گیر کرده. از روزی که برگشتم نشریه و گزارش را نوشتم، تا همین حالا که مطلب چاپ شده ... هر روز ذهنم درگیر آن فضاست. تهران نبود. نه، اصلا ایران نبود. آن‌ها را نمی‌شناختم. همان‌طور که هم‌نسلانم نمی‌شناسند. چون در گوشه‌ای ازین شهر پشت هزار حصار عینی و ذهنی پنهانشان کرده‌اند و می‌شمارند روزها را تا لحظه‌ی مرگ‌شان زودتر فرا برسد.

 

نسل من با همه‌چیز غریبه است. چون چیزی ندیده‌ و فقط شنیده است. بر اساس همان شنیده ها هم نتیجه می گیرد. یا اگر هم دیده واقعیتی را دیده که می شود ازین قش آن ها را تفکیک کرد. اما من دیدم. دیدم کسانی را که نباید فراموش بشوند، چون تاریخ زنده هستند. دیدم کسانی را که با لباس های سفید دوره حیاط می چرخیدند و سیگار می کشیدند و خاشان خراب بود. چرا؟ چون ...

 

این حرف‌ها تکراری‌ست نه؟ کلیشه‌ای‌ست نه؟

 

هر چیزی که دوست دارید بگویید. من گرفتار شده‌ام و باید کاری بکنم. نمی‌خواهم به تاریخم خیانت بکنم. اگر من دیدم تو هم باید ببینی. تو هم باید بفهمی. تو هم باید آشنا بشوی. تو هم باید...

راحت باش، دوست داری بخندی؟!

تصمیم را گرفته‌ام. به هر قیمتی باید تصویرشان در حافظه‌ی تاریخ بماند. حافظه‌ای که بیست و چند سال  از جنگش گدشته است.

 سال هزار و سی صد و هشتاد و هفت... تهران... سعادت‌آباد... خیابان گلستان...آسایشگاه جانبازان اعصاب و روان... سلام.

 

پی نوشت: دیشب با محمد صحبت کردم تا تدارک ساخت این فیلم مستند را فراهم کنیم. امروز شرایط فرق کرده. پس ساخت چنین مستندی ساختار خاص خودش را می‌خواهد. منتظر یکی از رفیق های خوبم هم هستم که زودتر برگردد تا همراه با گروهی که همه‌مان دغدغه‌ی مشترک داریم بتوانیم، حرف های ناگفته‌ی این قشر گوشه‌نشین و رانده شده را بازگو کنیم.

پی نوشت:گویا بلاگفا قاطی کرده و قسمت نظراتش کلا غیر فعال شده. نمی دانم علتش چیست. اما امیدوارم هرچه زودتر درست بشود...

+ ( سه نقطه ها را با من سکوت کن ) خط خطي هاي رضا صدیق |


                                                                                              دوشنبه ۳۰ اردی‌بهشت

 

هرسر٬ که پیمان بلا دارد بیاید...

 

 

همه‌ی فضای این‌جا را به‌هم ریختم. ازاین تغییر خوشحالم. حس خوبی دارد. مثل یک پوست اندازی. خیلی وقت بود که به سر و وضع سه‌نقطه‌ها نرسیده بدوم. شاید تغییر فضای این‌جا روی مطالبش هم تاثیر بگذارد...نمی‌دانم....

 

 


 

در گوشم گفت، به حالش فرقی نمی‌کند زیاد خودت را اذیت نکن. اما مگر می‌شد نگفت. سال‌ها بود که منتظر چنین فرصتی بودم تا بتوانم حرفم را رک و راست بگویم. بدون این‌که به من توجه کند کامی از سیگارش گرفت و گفت: شما همه‌تون احمقین، یه مشت مخ فسیلی که توی خودتون دست و پا می‌زنین. خیلی دوست داشتم حرفش را باور کنم. شاید همان‌طور بود که او می‌گفت. شاید ... اما طاقت نیاوردم و محکم توی گوشش زدم. متعجب نگاهم کرد. گفتم: اون چیزی که تو به‌اش می‌گیری شعور، یعنی همین. تو فقط نیاز به همین داری. این‌که چک یخوری و حرف‌های احمقانه بزنی.....

 

 

 

+ ( سه نقطه ها را با من سکوت کن ) خط خطي هاي رضا صدیق |


                                               یک شنبه ۲۹ اردی بهشت

ان‌در٬

        احوالات خر تو خر

 

 

 

 

چند روز پیش کتابی می‌خواندم که یک نقل قول از همینگوی آورده بود:

اگر روزی دیدید نمی‌توانید بنویسید، خودتان را دار بزنید. اگر مُردید که از تمام این فکرها خلاص شده‌اید، اگر هم که نه، می‌توانید تا مدت‌ها درباره‌اش بنویسید.

 

دقت کنید که خیلی جمله‌ی مفهوم داری‌ست. جالب است٬ عجیب و غریب جالب است...

 

 


 

انصاف هم

             خوب چیزی ست... به جون تو!

 

سرم کاسه‌ی چرک مُرده و لب پریده‌ی کاسه‌ی توالت فرنگی‌ست. در یکی از توالت عمومی‌های شهری بزرگ. رهگذران (که از آن‌ها به عنوان مصیبت نیز نام برده می‌شود) برای رفع حاجتی ضروری از آخرین نقطه‌ی معده‌شان سراغم می‌آیند. فیلسوفان از رابطه‌ی مستقیمی  که بین معده و افکار٬ (یا همان ذهنیت و هزار چیز دیگر که همین معنا را می‌دهد) وجود دارد، کتاب‌ها نوشته‌اند و خودشان هم متوجه این کشف بزرگ نشده‌اند. اما غرض این‌که رهگذران (یا همان مصیبت‌‌ها) روی لبه‌ی بیرونی کاسه می‌نشینند و خالی می‌کنند معده‌ی لبریز شده‌شان را.

خب، بگذارید کمی مساله را باز کنم. وقتی که آن‌چیزها (مخلفات معده را می‌گویم) درون کاسه توالت (یا همان نقطه‌ی اصلی سرم) می‌ریزند، از چاه (یا همان گلوی خودمان) پایین می‌روند، تجزیه می ‌شوند و از جایی که در سیستم طراحی شده (همان دهن یا لب یا همان جایی که مصیبت‌ها حرف می‌زنند) خارج می‌شوند. خلاصه، سرتان (یا همان کاسه‌ی توالت) را درد نیاورم، غرض از این همه زیاده گویی این بود که گوش‌هایتان را وقتی حرف می‌زنم، یا چشما‌ن‌تان را موقع خواندن نوشته هایم٬ نبندید. چون حرف‌هایی که می‌شنوید یا می‌خوانید عصاره‌ی خودتان است، با کمی اسانس و طی نمودن مراحلی ابتدایی.

خودتان را بگذارید جای مخلفات معده. خب حالا، حق بدهید که نباید چیزی جر فحش‌های رکیک و زیر شکمی باشید. کمی انصاف هم چیز خوبی‌ست... جان شما باورکنید راست می گویم.

 

 

+ ( سه نقطه ها را با من سکوت کن ) خط خطي هاي رضا صدیق |


                                                                                             پنج شنبه ۲۹ فروردین

 

 

وقتی که آفتاب غروب می‌کند٬

سایه‌ی کوتوله ها بزرگ می‌شود...

 

 

 

روزنامه‌نگارها باید همیشه کمی از چیزی را که "بو" کشیده‌اند "توی دماغ‌شان داشته باشند". از آن گذشته، نوع متداول روزنامه‌نگار آن است که موذی باشد و از بدبختی دیگران لذت ببرد تا هیچ‌گاه نتواند بفهمد که خودش هنرمند نیست و حتی استعداد انسان هنری شدن را ندارد. آن وقت طبیعی‌ست که بو کشیدن‌ها اثر خود را از دست می‌دهند و چیزی که باقی می‌ماند حرف‌های تو خالی‌ست که احتمالا در حضور دختران جوانی (و پسران جوانی) زده می‌شود که به اندازه‌ی کافی ساده‌دل و ضغیف‌اند٬ چنان‌که هر ‌آدم کثیفی را فقط به دلیل این‌که در فلان روزنامه "ستون" دارد به آسمان می‌برند. شکل‌های عجیب و ناشناخته‌ای از فحشا وجود دارد که فحشای معمولی(و شناخته شده) در مقایسه با آن‌ها شرافتمندانه است: حداقل در آن نوع از فحشا در مقابل پول٬ چیزی به آدم می‌دهند.

عقاید یک دلقک/ نوشته‌ی هاینریش بل/ ترجمه‌ی شریف لنکرانی/ صفحه‌ی276

 

همیشه دیدن آدم‌های کوچکی که از فرط خودبزرگ‌بینی، انگشت‌شان را در هر سوراخی ‌می‌کنند و اظهار نظرهای نجومی می‌نمایند، برایم جالب بوده و هست. از این‌که عصبی‌شان کنم، یا رفتاری کنم که دچار ری‌اکشن‌های تند بشوند لذت می‌برم. زیرا این دست آدم‌ها موجودات جالبی هستند که در حالت عصبانیت ماهیت واقعی خودشان را نشان می‌دهند. خود را پشت هر چیزی پنهان می‌کنند تا این بُعد از وجودشان را کسی نبیند. حالا فرقی هم نمی‌کند مونث باشند یا مذکر این موضوع در هر دوی جنسیت‌ها وجود دارد و متاسفانه باید بگویم به‌علت بعضی از مسائل، این نوع افراد در مونث‌ها بیشتر هستند. زیرا وقتی جنسیت این نوع افراد مونث است یک فرق بسیار بزرگ دارند. آن هم این است که از جنسیتشان(یعنی زن بودن) استفاده می‌کنند تا پشت آدم‌های ساده‌لوحی که دوروبرش هستند و یا شاید دلی به‌آن‌ها باخته‌اند، پنهان شوند و یا استفاده‌ی ابزاری کنند و به اصطلاح در ذهن خودشان (مثلا) پیشرفت کنند. به طور کل، همیشه از این طیف آدم‌ها که متاسفانه در حال حاضر بین قشر هنری، ژورنالیست و روشنفکر ما زیاد هستند، بدم آمده و می‌آید. همیشه هم، منتظر فرصتی هستم که از عصبی شدن، فحاشی، گستاخی، سخنان قصار و هوچی‌گری‌شان لذت ببرم تا دوستان بفهمند که ماهیت این‌گونه موجودات جالب چیست. شما براحتی می‌توانید این نوع آدم‌ها را در نسل خودمان (از به اصطلاح٬ هم صنف گرفته تا ...) ببینید، فقط کافی‌ست کمی دقت کنید.  همین.

 

پی‌نوشت: به‌قول دکتر علی شریعتی، وقتی می‌بینم روشنفکرها مرا مذهبی و مذهبیون مرا لاییک می‌خوانند و تفکرات و شخص مرا فحش و ناسزا می‌دهند، بیشتر از قبل بر راهم استوار می‌شوم.

 

پی‌نوشت: از همه‌ی این حرف های خاله زنکی٬ گذشته... چون این پست، روز بیست و نه فروردین نوشته شده، دوست داشتم روز تولد دوست  و همکار عزیزم، بهاران رو بهش تبریک  بگم.

 

+ ( سه نقطه ها را با من سکوت کن ) خط خطي هاي رضا صدیق |


 

دوشنبه ۱۲ فروردین

با دوازده روز تاخیر٬ عیدتان٬ مثل تمام حرف های کلیشه ای مبارک!

 

چرکی ترین حادثه بود رنگ یه اتفاق زرد

مثل صدای جیغ زن موقع زاییدن مرد

 

از تمام رفقا و دوستانی که یادشان بود و لطف کردند و تولدم را تبریک گفتند صمیمانه متشکرم.

 

. . .

از درد به خود می پیچید

زنی

و من با زمین گرد رحم

تاب می خوردم

خون آبه تناول می کردم

و انتظار

می کشیم

خود را در راستای بند ناف

به هر طرف که می شد.

ساعت راس چهار

دوازدهمین روز اولین ماه سالی کبود

و من گریه می کردم

که زمین کماکان می چرخید

و برایش فرقی نداشت

که زنی٬ مادر شده بود. 

گذشته از سال های کوتاه و بلند

در رحم زنی دیگر

زمین می چرخد

و سیگار و شعر

و بغضی سر خورده را

در راستای بند ناف افکاری تهی

تناول می کنم

و در خون آبه ی لزج روزگار

تاب می خورم

و می روم هر جا که می شود

می کشم

خود را

تا تولدی دیگر

و انتظاری سرخورده تر شاید!

 

+ ( سه نقطه ها را با من سکوت کن ) خط خطي هاي رضا صدیق |


 

پنجشنبه ۲۳ اسفند

 

امید هیچ موجزی به مرده نیست٬

                                                 ... زنده باش!

 

 

بدون شرح!

بیلبورد اصول گرایان

بیلبورد تبلیغات اصول گرایان. ( میدان هفت تیر )*

عکس: رضا صدیق


ارغوانم دارد می گرید...

... ارغوان خوشه ی خون
 بامدادان که کبوترها
 بر لب پنجره ی باز ِ سحر غلغله می آغازند
جان گل رنگ مرا
بر سر دست بگیر
 به تماشاگه پرواز ببر
آه بشتاب که هم پروازان
نگران غم هم پروازند

ارغوان بیرق گلگون بهار
تو برافراشته باش
شعر خونبار منی
 تو بخوان نغمه ی ناخوانده ی من
ارغوان شاخه ی همخون ِ جدا مانده ی من...

این شب ها فقط این شعر را با دکلمه ی خود هوشنگ ابتهاج می شنوم. نمی دانم چرا٬ اما آن قدر پریشانم که دلم برای خودم می سورد. می دانی؟ خیلی وقت می شود که خودم را بغل نکرده ام. دلم برای خودم تنگ شده است...

...من در این گوشه که از دنیا بیرون است
 آفتابی به سرم نیست
 از بهاران خبرم نیست
آنچه می بینم دیوار است
آه این سخت سیاه
آن چنان نزدیک است
 که چو بر می کشم از سینه نفس
نفسم را بر می گرداند...

(هوشنگ ابتهاج)


نامه ای از یک منطق گریز...

                                     به کسی که هیچ گاه نمی بینم.

سلام!

 مهم نیست من خوب هستم یا نه. چون من چیزهایی را که نمی بینم بیشتر باور دارم. پس هستی و باور دارم که این نامه را می خوانی. هویتت هم مهم نیست چون اصلا هویتی نداری. خلاصه کنم. اصلا مهم نیست که دیگران مسخره ام می کنند یا نه٬ چون فکر می کنم هستی. همین.

راستی حال شما خوب است؟

والسلام.


داستان های کوتاه تیم برتون را به سفارش میثم گرفته ام و به شدت از خواندنش لذت می برم(مخصوصا منی که این روزهای جز فیلم دیدن حوصله ی هیچ کار دیگری را ندارم٬ مخصوصا کتاب خواندن!). اگر از عجیب و غریب بودن فیلم های تیم برتون خوشتان می آید توصیه می کنم حتما کتاب "مرگ غم انگیز پسر صدفی" را بخوایند و نقاشی های خود برتون هم تماشا کنید که واقعا فوق العاده است...

: عشق پسر هیزمی و دختر کبریتی...

پسر هیزمی عاشق دختر کبریتی شده بود٬خیلی خاطرش را می خواست٬

به نظرش این دختر آتش پاره بود.

ولی مگر می شود عشقی شعله بکشد

بین کبریت و هیزم؟

همین هم شد:

پسر هیزمی آتش گرفت.


*پی نوشت: علت این که عکس مقداری تارافتاده است٬ به خاطر وجود مامورهای زحمت کش نیروی انتظامی بود که دقیقا پشت سرم ایستاده بودند(که یکی شان هم بد جوری روی من کلید کرده بود). بعد از نیم ساعت بالا و پایین کردن و سنجیدن موقعیت٬ شش ٬ هفت تا عکس انداختم که به نظرم این از همه بهتر بود. اصلا و ابدا دوست ندارم درباره ی انتخابات صحبت کنم و بیانیه های آن چنانی بدهم. به اندازه ی کافی همه حرف زده اند و همه مدلش را گفته اند. تنها چیزی که درباره اش می نویسم این است که حتما رای می دهم٬ دلیلش هم کاملا مشخص است. تمام حرف من هم فقط همین یک عکس است و بس٬ خود دانید!

 

 

+ ( سه نقطه ها را با من سکوت کن ) خط خطي هاي رضا صدیق |


 

دوشنبه ۲۰ اسفند .

 

 

این چه رازی ست که هر سال بهار به عزای دل ما می آید؟!

 

تنها چهار سوال با ارزش توی زندگی هست دان اکتاویو:

چه چیزی مقدس است؟ ساخته روح چیست؟ ارزش زندگی برای چیست؟! و ارزش مرگ از آن چیست؟

پاسخ هر کدوم ازین سوالات فقط یه چیزه٬ اون هم عشقه!

(یکی ازدیالوگ های فیلم "دون خوان" ... برای من اون چهارتا سوال مهم بود نه نتیجه گیریش.به شدت از دیدن این فیلم لذت بردم٬ حتما ببینینش. "مارلون براندو" و "جانی دپ" دوتا بازیگر بسیار محبوب من هم توش بازی می کنن)


از روزی که ویژه نامه ی عید مجله رویش و هفته نامه سینما تموم شده ( رویش پنجشنبه تموم شده٬ سینما هم دیروز صفحه بندیش تموم شد٬ که  آرش سردبیر باید زحمتش رو می کشید و ما نبودیم)٬ تا همین حالا یه ضرب در حال چال* کردن هستم. بی کار بی کارم و نشستم خونه و فقط فیلم می بینم. اگه بخوام دقیق بگم از پنجشنبه تا حالا چندتا فیلم دیدم فکر کنم ده تا فیلم باشه. از کلاسیک گرفته تا تین ایج و بازاری. از اونجایی که اهل تفریح های آن چنانی نیستم به جرات می تونم بگم یکی از بهترین تفریح های زندگی فیلم دیدنه. خلاصه این روزا خونه نشینم و هیچ کاری ندارم٬ البته این بی کاری تا سه شنبه بیشتر طول نمی کشه. چون از سه شنبه قراره دوباره بریم سر فیلم برداری و ادامه ی سکانس های "میان بر" رو بگیریم که گوش شیطون کر می گن دوروز بیشتر کار ندارم. بعدشم باید با آرش افشار عزیز بشینیم و تصمیم بگریم که "منطق سقوط" رو این ور عید کلید بزنیم یا اون ور عید. این روزا خوبم٬ درست مثله اولین کامی که یه تازه وارد به سیگار می زنه! خلاصه این جوریاست رفقا...


این روزها آمیخته شدن با روح کسی برایم حساسیتی ندارد. در پی کشف جسمیت هستم. جسمیتی که درآن تنیده شوی٬ بدون روح. احساس حیوان شدن خود تجربه ای ست مثل تمام تجربه های گذشته ام چه خوب و چه بد! 


 

پی نوشت: از هانیه خانم بختیار عزیز به خاطر لطفش ممنونم. وظیفه بود و خودم ازین اتفاق بیشتر لذت بردم. زمستان است٬ هوا بس نا جوان مردانه سرد است!

پی نوشت ۲:*: چال کردن یکی ازون اصطلاحاتیه که رفقای خسته ی ما (و از همه مهم تر خودم) درگیرش هستم. وارد تفسیرش نمی شم چون طولانیه و فقط اهل فن از اهمیت این موضوع خبر دارند و بس.

+ ( سه نقطه ها را با من سکوت کن ) خط خطي هاي رضا صدیق |


 

پنجشنبه ۲۵ بهمن

 

کجا باید برم امشب ته هر کوچه بن بسته

 

در جشنوراه ی سال پیش نتوانستم سنتوری داریوش مهرجویی را ببینم. دلم را به اکران عمومی (حتی تکه پاره و سانسور شده) خوش کرده بودم که فیلم توقیف شده و دیگر هیچ راهی برای دیدن فیلم نبود پس قید دیدن فیلم را زدم.این قضیه تا چند شب پیش ادامه داشت که یکی از دوستان با یک دی وی دی وارد نشریه شد و گفت این هم سنتوری بیا رضا! خلاصه سرتان را درد نیاورم٬ دیشب فیلم سنتوری مهرجویی را تنها در خانه و دور از پرده ی بزرگ سالن سینما  دیدم. فیلم با کیفت عالی (به قول معروف آینه ی آینه) و زیر نویس انگلیسی و از همه مهم تر سانسور نشده و نسخه ی اصلی بود. از آن جا که مهرجویی جزو کارگردان های محبوب من است و سینمایش را دوست دارم نمی توانم زیاد درباره ی فیلم حرف بزنم. فقط به نظر من حقیر این فیلم با فیلم های قبلش خیلی فاصله داشت و مهرجویی وار نبود. بازی فوق العاده ی رویا تیمویان٬ مسعود رایگان و نادر سلیمانی را از بازی دیگر بازیگران فیلم بیشتر دوست داشتم. مهرجویی هیمشه خوب است و نمونه ی یک کارگردان واقعی ست. هامون٬ لیلا٬ پری٬ اجاره نشین ها و .. را بیاد بیاورید تا حرفم را باور کنید!

 


 

الآن که این پست را می نویسم ساعت شش صبح است. دوتار خراسان را با پنجه های سرور احمدی گوش می دهم و دلم گرفته است. چند شبی می شود که از شدت خستگی چشمانم را به زور باز نگه می دارم و تا دراز می کشم که بخوابم٬ خواب از سرم می پرد. همه چیز مثل یک فیلم از جلوی چشمانم رد می شود٬ حتی خاطره ی اول دبستان و جلوی دفتر ایستادن هایم را هم می بینم. وقتی می گویم همه چیز اغراق نمی کنم و چیزهای فراموش شده را هم به یاد می آورم. برعکس ماه های گذشته قرص خواب نمی خورم و یادم می رود که می توانم با قرص خواب زورکی بخوابم. چند شبی ست که باز قلم شعر نوشتن را دستم گرفته ام و دوست دارم شعر بنویسم. اما هیچ چیزی نه به یادم می آید و نه می توانم که بنویسم. از این موضوع نمی ترسم٬ چون برایم بارها پیش آمده و خودش درست می شود. احساس می کنم حس های اطرافم تکراری شده اند و حوصله ی غر غر کردن هم ندارم. نیاز به حس جدیدی دارم که معادلاتم را بهم بزند. می دانم که باید خودم این کار را بکنم و نمی شود به امید تقدیر نشست. اما دوست ندارم آرامشم را از دست بدهم. مرد هیستریک٬ عصبی٬ وحشی٬ یاغی و ... این روزها به آرامشش فکر می کند و چیزی که باعث دلگرمیش بشود. کاش می توانستم مثل بقیه ی آدم ها سرم را روی بالشت بگذارم و بخوابم... دوست دارم راحت بخوابم... خوابم می آید و خوابم نمی برد...

پی نوشت: به هبچ شخص حقیقی ای فکر نمی کنم. برای من خاطره ها شکل فیلم مستندی هستند که می بینی و از سالن سینما بیرون می روی.

پی نوشت: دیروز وقتی به آینه ی توالت و به قیافه ی درب و داغان خودم زل زده بودم. خندیدم و به خودم گفتم: تو جز دیوانه بازی و حماقت هیچ چیزی نداری و هیچ کس نمی تواند تورا تحمل کند٬ این را می دانی؟!

پی نوشت: وقتی درباره ی احساس٬ تحمل٬ خستگی٬ دلتنگی و ... حرف می زنی٬ همه فکر می کنند مشکل عاشقانه ای برایت پیش آمده است. اما هیچ کس از خودش نمی پرسد که اگر دندانش درد  کند یا از شدت دستشویی همه جا را زرد  ببیند اصلا یاد علاقه و دوست داشتن و ... می افتد یا نه؟!

پی نوشت: لبخند بزن خورشید تقدیر غلط کرده؟! نمی دانم...

 

+ ( سه نقطه ها را با من سکوت کن ) خط خطي هاي رضا صدیق |


 

دوشنبه ۸ بهمن

 

آقایان محترم ... می شود بی خیال ما بشوید ؟!

 

خدا جشنواره ی امسال را به خیر کند. هنوز شروع اکران فیلم ها شروع نشده٬ درگیری و دعوا و  اخبارهای جنجالی موج می زند. دیروز در نشست خبری عکاس های نشریات به خاطر تبعیض و خیلی چیزهای دیگر تحسن کردند. تا به الان پانزده فیلم که در بین آنها اسم فیلم های خبر ساز و خوبی مثل "صد سال به این سال ها"٬ "دیوار"٬ "آتشکار" و ... دیده می شود از سمت هیئت انتخابی جشنواره مورد عنایت قرار گرفتند. بعضی هاشان اصلاحیه خوردند و بعضی دیگر از قسمت مسابقه به سمت قسمت مهمان پرتاب شدند. به اعتراض این رفتار برخی کارگردان ها مثل مجید مجیدی٬ رسول صدر عاملی٬ فرمان آرا و ... هیئت انتخابی را تحدید به این کردند که فیلم هایشان را از جشنواره بیرون می کشند. خیلی اتفاقات دیگر هم افتاده است٬ اما مهم ترین اتفاق ها این دو مورد بود. مجوز پخش ندادن و حذف و اصلاحیه خوردن فیلم های جشنواره ی امسال عجیب و غریب بود. بطور مثال هر فیلمی که ربطی به ماهواره داشته باشد باید آن قسمت را از فیلم در بیاورد و یا اینکه سر فیلم "صد سال به این سال ها" اسم شخصیت زن فیلم را که "ایران بود و فاطمه معتمد آریا بازی کرده بود در کل فیلم به "ریحان" تغییر کرد. خلاصه اوضاع بد حوری بهم ریخته است. با این حال هنوز می توان امیدوار بود که جشنواره ی امسال هرچه که باشد از جشنواره ی سال پیش صد در صد بهتر است.

این از جشنواره٬ حالا برویم سراغ انتخابات مجلس. جالب است که بیشتر اصلاح طلب ها رد صلاحیت شده اند. من هیچ وقت اصلاح طلب نبوده و نیستم. یعنی کلا عضو هیچ فرقه و جناحی نیستم٬ اما این این رفتار به گمانم مقداری افتضاح و عجیب باشد.خدا به داد همه ی ما برسد. چه می خواهد به روز ایران عزیزمان بیاید؟ ا... اعلم !

این روزها فقط جالب است. این از سینما و هیئت انتخابی فیلم ها و اوضاعش٬ این هم از وضع انتخاب و رد صلاحیت ها !  می بینید٬ نمی گذارند سرمان به کار خورمان باشد. هی چوب شان را در لانه ی مار فرو می کنند. باید دست به دامن کدام یک بشویم که "بابا٬ بگذر از ما٬ بگذر !". این همه هزینه می شود٬ رحمت کشیده می شود٬ خون جگر خورده می شود٬ زمان هدر می شود تا یک فیلم ساخته و آماده ی ارائه شود. بعد یکی که معلوم نیست از کجا آمده و به کجا می رود٬ "زرتی" می گوید "این برخلاف عرف و قوانین ماست !" و به راحتی خوردن یک لیوان آب٬ فیلم را از صحنه ی روزگار حذف می کند. جال است٬ نه؟!


برای گفتن این خبر دیر شده اما٬ بالاخره اولین شماره ی دوهفته نامه ی " رویش" به سردبیری رضا رشید پور متشر شد. تلاش تیمی که دور هم جمع شده ایم این است که نش