تبليغاتX
سه نقطه
سه نقطه

 جمعه ۱۰ خرداد

به‌ هیچ‌کس هیچ‌ چیزی

                           مربوط نیست،

                                           جز مرگ...

 

 

دلم برای ترانه تنگ شده بود. خیلی وقت بود که در این‌جا ترانه‌ای ننوشته بودم. پس لای نوشته‌های قدیمی گشتم و انتخاب کردم. همین.

 

 

 

"شب‌ها همیشه برمی‌گردم"

 

صمیمی باش با مردی که دوریتْ نمی فهمه

نمی خواد حس کنی دنیا چقدر نامرد و بی رحمه

 

وحشی و بی رقیب می رقصی

روی موجی که بسترش خوابه

روی لب های سرخ ماهی ها

زیر نوری که غرق مهتابه 

با تو بودن فقط تمنا نیست

وقتی دور تنم پر از مار ِ 

توی رویا، همیشه زیبایی

وقتی که زندگیم یه تکرار ِ

 

صمیمی باش با مردی که دوریتْ نمی فهمه

باید باورکنی دنیا، هنوز نامرد و بی رحمه

 

لمس دستای محرم و نابت

مثل کشف یه راه باریکه

زل بزن توی چشم مبهوتم

چون که چشمات یه روز تاریکه

وحشی و رام و شب‌ مث چادر

می‌پوشونه همیشه این خوابْ

باید امشب دوباره برگردم

تا ببینم دوباره مهتابْ

 

(رضا صدیق)

 

 

 

 

+ ( سه نقطه ها را با من سکوت کن ) خط خطي هاي رضا صدیق |


  جمعه ۲۰ اردی بهشت

همه

از مرگ میترسند،

من از زندگی سمج خودم*

 

چه بخواهی چه نخواهی، بیخ ریشت است. بالا بروی پایین بیایی، پشت سرت است. خودت را به درو دیوار هم بزنی فایده‌ای ندرد. همین چیزی‌ست که می‌بینی. یک آش شله‌قلم کار با تمام مخلفات لازم. اگر ازین موضوع ناراحتی، فقط می‌توانم یک‌راه را معرفی کنم. خودکشی، آقا خودکشی کن و خیال ما و خودت را راحت کن. طوری حرف می‌زنی که اگر کسی نداند فکر می‌کند چه خبر است. چیزی نیست برادر من، کمی فشار مورد نظر بر بعضی از قسمت‌های بدنت زیاد شده. این هم که موضوع تازه و غیر قابل حلی نیست. می‌توانی حواله کنی به همان قسمت معروف بدنت. اگر هم می‌بینی که این دواها چاره ساز نیست، بزن زیر همه‌چیز و از بلندترین نقطه‌ای که سراغ داری، به‌سلامتی همه‌ی روزهای خوب، خودت یک پرش آزاد مهمان کن. برای ما که بد نمی‌شود، کلی خبر و تیتر و یادداشت و ازین مزخرفات برایت می‌نویسیم و خلاصه کلی معروف می‌شوی.

ای‌بابا باز هم حرف خودت را می‌زنی؟ پس من تا الآن یاسین تلاوت می‌کردم؟ نمی‌شود آقا، نمی‌شود. همین است که می‌بینی، یک بازی خر تو خر که ته‌اش را هیچ کس نمی‌داند. پیش نهاد می‌کنم تا اطلاع ثانوی حالش را ببری و آه و ناله را بی‌خیال شوی. همین. دیگر با من بحث نکن که اعصاب ندارم و یک وقت دیدی کاری دستت دادم که کمپلت از زندگی سیر شوی. افتاد؟ پس دستت را زیرش بگیر که نشکند. بارکلا...

 

 

 * صادق هدایت.


 

هیچ کدام از شعرهای این روزها را دوست ندارم... شاید بخاطر این است که دیگر دغدغه ام شعر گفتن نیست... نمی دانم. فقط دوست دارم هنوز بنویسم. امیدوارم این دوست داشتن تمام نشود....

 

 

"سرگیجه‌ای کوتاه"

 

این شعرها تسکین افکار تهی نیست

می خوام بسوزونم تموم کاغذامُ

شاید یه مرد هیستریک شعرش همینه

از تو اتاق ذهن من مرتیکه گم‌شو

 

از هرکدوم واژه‌هایی که نوشتم

می ترسم و پس می‌زنم از مهملاتم

مثل شب‌ادراری بچه توی خوابش

بوی تعفن می‌دم و خیلی کلافم

 

دارم سرگیجه می‌گیرم تو این پس کوچه‌ی بن بست

برای درک آرامش همیشه مشکلاتی هست

 

هر بار که دستم قلم بود و یه کاغذ

از حال هذیونیم و رویاها نوشتم

از این‌که فروردین بد ِ توی خیالم

من زاده‌ی یک روز از اردی‌بهشتم

 

ازاین‌که بوی تند کافور می‌فهمم

از این‌که مردی تو اتاقش خودکشی کرد

ازاین‌که می ترسم بمیرم بی نگاهت

ازاین‌که نقاشی بی تصویر برگرد

 

دارم سرگیجه می‌گیرم تو این پس کوچه‌ی بن بست

برای درک آرامش همیشه مشکلاتی هست

 

ازبس که ارضا می‌شم از حس کلمات

انگار مدت‌هاست که چشمامُ بستم

حال تهوع دارم و سردرد دارم

از بس‌که با این شعرها از تو گذشتم

 

می‌خوام بسوزونم تموم کاغذامْ

این شعرهای یاغی و بی‌آبرورو

دستام می‌مالم بهم گرمم شده باز

مثل یه مرد پیر وقت رقص تانگو

 

دارم سرگیجه می‌گیرم تو این پس کوچه‌ی بن بست

برای درک آرامش همیشه مشکلاتی هست

 

 (رضا صدیق)

 

پی نوشت: اسم فیلم "منطق سقوط" به " سقوط در هشت دقیقه و نه ثانیه" تغییر یافت. صداگذاری فیلم را ایرج شهزواری و موسیقی را امیر توسلی می سازند. مرحله ی تدوین به خوبی تمام شد و این روزها مرحله ی نهایی ساخت فیلم را سپری می کنم.

پی نوشت: روی هیچ کسی حساب باز نمی کنم٬ جز رفیق های نزدیکم که بارها بودنشان را ثابت کرده اند و نبودشان برایم عذابی سخت است. اما بعضی از دوستان هستند٬ که علی رغم دوری مسافت و آن ور دنیا بودنشان دلم آن قدر برایشان تنگ می شود که غیر قابل تصور است. ولی گویا این دل تنگی یک طرفه است و آن ها درگیری هاشان اجازه نمی دهد که حتی حالی از من بپرسند. دروغ چرا٬ از دستشان دلگیرم...

 

+ ( سه نقطه ها را با من سکوت کن ) خط خطي هاي رضا صدیق |


                                                                                                  جمعه ۶ اردی بهشت

سقوط در سه روز،

                             زیر نور مستقیم آفتاب

 

 

 

 

بعد از سه‌ روز کار فشرده، از هشت صبح تا هفت بعدازظهر بالاخره  مرحله‌ی فیلم‌برداری "منطق سقوط" به اتمام رسید. روز سه‌شنبه (۳ اردی بهشت) کار کلید خورد و تا عصر پنج‌شنبه (۵ اردی بهشت) فیلم برداری طول کشید. لوکیشن فیلم تماما، پشت‌بامی در منطقه‌ی قیطریه قرار داشت و همه‌ی پلان‌های فیلم خارجی بود.پشت‌صحنه‌ی"منطق سقوط"/ عکاس: زهره صادقی

"منطق‌سقوط" بر اساس طرح مشترکی از من و آرش افشار بود که مرجله‌ی اول و دوم نوشتن فیلم‌نامه‌ را با هم نوشتیم. بازنویسی و مرجله‌ی سوم نوشتن فیلم‌نامه را با کمک حامد ذبیحی انجام دادم. بازیگرهای فیلم مسعود بهارلو، بهاران بنی احمدی، کاوه قائمی و علی ظهوری بودند. فیلم‌برداری را حامد مقدم و صدابرداری را علیرضا کریم‌نژاد انجام دادند. منشی صحنه آرمان خراطها و دستیارکارگردانی‌ام هم اوشان دل‌نوازی بود. تهیه‌کننده‌ی "منطق سقوط" آرش افشار است٬ میثم یوسفی هم مدیر تولیدی را عهده دار بود و عکاسی پشت صحنه را زهره صادقی انجام می داد. تدوین فیلم را مسعود بهارلو انجام می‌دهد و به احتمال بسیار زیاد موسیقی تیتراژ اول و پایان را امیرتوسلی می‌سازد.

تنها چیزی که برای ساخت و کارگردانی این فیلم برایم مهم بود تطبیق نوع نگاه و حرکت دوربین (که تماما رو دست فیلم برداری می شد) با روند شلخته‌ و منطق گریز داستان بود . بعد از دیدن راش‌های گرفته شده (که در دفتر مجله‌ی رویش با آرش افشار و رضا رشیدپور و چند دوست حرفه ای دیگر صورت گرفت) فکر کنم تا حد نسبتا خوبی (نه صد در صد) به این ایده‌آل نزدیک شده‌ام. البته بعد از تدوین نهایی و رسیدن به نسخه‌ی آخر نمی‌شود کامل مطمئن بود.

"منطق سقوط" را٬ از داستان و کاراکترهای مالیخولیئیش گرفته، تا عوامل و دوستان و رفقایی( خودشان می‌دانند) که برای ساخت این فیلم کمکم کردند (و سه‌روز تمام زیر نور مسقیم آفتاب سوختند)، همه و همه را با تمام خنده ها و عصبیت ها و کلنجار رفتن هایش٬  از ته‌دل دوست دارم.

 


 

بعد از مدت‌ها شعری نوشتم که خودم کمی دوستش دارم. شاید کمی گیج و گنگ باشد که دلیلش را هنوز خودم نمی دانم اگر شما فهمیدید مرا هم در جریان بگذارید. دوست دارم نظرتان را در موردش بدانم حتی اگر مثل بعضی از دوستان عزیز فحش‌های زیبا باشد.

 

 

خواب‌گردی در ساعت نه دقیقه مانده، از صفر به‌وقت ...  انقراض ایسم‌ها !

 

 

باور‌کـن ایـن هـذیـون مث پاییز ســرده

هر جمله از ایـن شـعر قـانـون نـبـرده

مثل یه متـن خودکـشی تو وان حــموم

وقتی که بوی خون هوا رو مسخ کرده

شکل عجـیـب هـنـدسـی از حس تــکرار

مثل یه نُه ضلعـیــه تودرتو کـف دست

مثل لبای روی هم، خیس از یه شهوت

صورت به صورت کنج یه کوچه‌ی بن بست  

تک مصرع اول، همین‌جا خودکشی کرد                   سیر تناوب دوره یک خط خیالی

این شعر هم می‌ترسه از تکرار تکرار

هم‌خوابـــگی با واژه‌ی اجبار و انکار

تو مغز پوسیده، هـنـوزم رد پا هسـت

از سرفه‌های چرکی و از خلط سیگار

این خاطرات انگار بازم جون گرفتن

توی همین لحظه، کنار سایه‌ی من

مثل یه تانــــگو روی خط خط یه دفتر

یا صفحه‌ای خالی از برامس و شوپن

تک مصرع دوم، جدایی، پرده‌ی شک                       حرفای پیچیده مث جیغ یه کولی

می‌ترسم از این‌که یه روز از شعر گم‌شم

توی شعـــار و مرگ و نــاقوس کلیــسا

بین غرور و مــرد و فریـــاد یه شلیک

بین یهودا و عروج روح عیسی

باورکن این شعر از خودش بالا می‌آره

وقتی که هر جمله‌ش پر از ایراد محضه

یک ژورنالیست مبعوث فحشای رکیکه

شاعر یه موجود کثیف و پوچ و نحسه   

تک مصرع سوم، گمونم شعر پس زد                     این پرده از شعرْ می‌شه حتی نخوند و

بايد پي حرفي بگردم که نگفتم

از قصه‌هاي کهنه با "ايسمـ"هاي موهوم

از مکتباي خاک خورده روي طاقچه

از فکرهاي روشن ِ توي لجن گم

باور‌کن این حرفــا مث پُتکِ تو مغزم

با هم‌هــمه از بحـث بـا حرفای مردم

مـثـل یـه اسپرم بلاتــکلـیـف و بـودار

وقتی که مونده بین کیشلوفسکی و یانگوم

تک مصرع چهارم، برای روح این شعر                 یک فاتحه، یک شمع با یک عود ... خاموش

ایـــن شعر یـا هذیون مث یه خودنمایی

حکمی جدید از ذهن درگیره یه مَرد‌ ِ.... 

که شعر رو ول کن، ببین حالت چطوره؟!

راستی، چرا امسال بهار، ان‌قدر سرده؟!

 

 

ساعت درست از صفر نه دقیقه عقب موند           

                                                       حالا دوباره بند اول/  خواب‌گردی...        

 

 

+ ( سه نقطه ها را با من سکوت کن ) خط خطي هاي رضا صدیق |


 

چهارشنبه ۱۴ فروردین

 

با چشمان بسته

 در خلاء تاب می خورم

 و با چشمان باز

در خلا* درست و پا می زنم

 

 

 

درست وقتی که فکر می کنی همه چیز مرتب است، چیزی تو را متوجه این موضوع می کند که همه چیز بر عکس است و در نامرتب ترین اوقات زندگیت بسر می بری. شاید این قانون طبیعت باشد و مثل تمام جزئیات دیگر همه چیز بر اساس یک پارادوکس از پیش تعیین شده اتفاق می افتد.  درست وقتی که فکر می کنی رسیده ای، دستی سرت را بالا می آورد تا ببینی که تازه اول راهی. راهی که شاید هیچ وقت به انتها رسیدنش ممکن نیست . درست وقتی فکر می کنی صاحب چشمانی شده ای که با دیدنشان همه چیز را فراموش می کنی، می فهمی که کور شده ای. این روزها ذهنم با عجیب ترین متن هستی درگیر است. چیزی که فکر درکش سخت ترین سختی ست. این روزها به "هیچ" فکر می کنم. نهیلیست نیستم و از پوچ گرایی چیزی نمی دانم، اما خودم را در یک دایره ی "هیچ" می بینم که جز "هیچ" چیزی نیست. از دوران مدرسه علامت تهی برایم عجیب ترین علامت بود. دایره ای خالی که خطی ممتد قطرش را قطع می کند و تا بینهایت می رود. درست وقتی که فکر می کنی برایت تهی بودن جالب است، می فهمی که دردناک ترین اتفاق برایت رخ داده و از شرحش بی اطلاعی. همیشه انتظار کشیدن عذاب آورترین شکنجه است. و وقتی انتظار "هیچ" را می کشی سخت ترین و عذاب آور ترین اتفاق زندگیت را تجربه می کنی.

همین حالا که این خط ها را می نویسم و فکر می کنم که دچار این اتفاق شوم هستم لحظه ای بعد می فهمم که "هیچ چیز" آن طور که من فکر می کنم نبوده است. چند خط بالاتر که گفتم، زندگی پارادوکسی از پیش تعیین شده است و حتی حالا که درگیر "هیچ" هستم شاید برایم "هیچی" وجود نداشته باشد و همه چیز برعکس شود.

نفس کشیدن و گذران زندگی، دست مثل همان علامت تهی ست، دایره وار. دایره ای تو خالی و خطی که نشان از پارادوکس و نقض هر قانونی ست که فکر می کنی وجود دارد. قطعا هیچ چیز قطعی نیست. حتی قطعی نبودن قطعیات هم قطعی نیست. دایره، دایره، دایره و من دوره حجم این دایره می چرخم و می ترسم از زمانی که دستی روی شانه ام بخورد و بلند بگوید ... : بتمرگ.

درست وقتی فکر می کنی همه چیز ...


وقتی که همین هستی٬ از چه چیزی باید فرار کنی که پناهت بدهد و دیوانگی هایت را آرام کند؟! ها؟!

 

 

 

حس جنون دارم و از خودم فراری شدم

زمین نخورده مُردم و دچار حاری شدم

فقط می خوام که پشت هم با سر برم تو دیوار

یسه دیگه دستت  از روی شقیقم بردار

سیگارم‘ آتیش بزن دیگه طاقت ندارم

این روزا هی پایین میفته بی دلیل فشارم

سوت می کشه گوشم فقط تو کوچه های بن بست

نمی دونم چه ساعتی، کی اومد و پامُ بست

حالم بده،تکراریم ،سرخورده و شکسته و فراری

تو هم دیگه حوصله ی دیونگی های منُ نداری

امشب و با من از خودم نگو دلم گرفته

خون از سرم میاد رفیق چقدر سر تو سفته

دچار هذیونم و می لرزه تموم جسمم

واقعا نمی دونم کیم، چیه نشون و اسمم

سیگارم‘ آتیش بزن، بمون، بفهم جنونُ

نترس ازم، بازم ببین سرخی لخته خونُ

حس روانی شدن و دندون قرچه کردن

از من بگیر تا بقیه مردا همه نامردن

حالم بده،تکراریم ،سرخورده و شکسته و فراری

تو هم دیگه حوصله ی دیونگی های منُ  نداری

انگار که خیلی وقته گم شدم توی یه چاه عمیق

وقتی می ری درم ببند پشت سرت،  هی رفیق !

 

 

این شعر را به "محمد عزیز" و "رفیق ( ... )" تقدیم می کنم.

 

 

* : دستشویی یا همان مستراح!

 

+ ( سه نقطه ها را با من سکوت کن ) خط خطي هاي رضا صدیق |


 

دوشنبه ۶ اسفند

 

"میان بر" بالاخره کلید خورد... آن قدر که جان ندارد!!!

 

امروز فیلم "میان بر" کلید می خوره. احتمالا ۵ روز سر فیلم برداری هستیم. محل فیلم برداری هم آن طرف تر از کُردان جاییه به اسم برغان. فیلم نامه ی کار رو آرش افشار و علیرضا پوریوسف و من نوشتیم. داستانش بسیار جذاب و به نوعی می شه گفت تازه ست. تیمی که برای ساخت این کار دور هم جمع شدن واقعا حرفه ای هستن و کارشون رو بلدن. فیلم بردار کار "بایرام فضلی" کارگردان فیلم "بازم سیب داری"٬ صدابردار "مازیار شیخ محبوبی" صدابردار فیلم "خواب زمستانی"٬ کارگردان خود علیرضا پوریوسف٬ بازیگر مرد٬ رضا رشید پور و بازیگر زن هم لیلا زراع٬ مدیر تولید مسعود بهارلو، مجری طرح میثم یوسفی و تهیه کننده آرش افشار. من هم که دستیار کارگردانم. خلاصه جمع رفقا جمع شده دیگه. مطمئنم که فیلم خوبی می شه. یعنی پتانسیل یه فیلم خوب شدن رو قطعا داره. تا ببینیم چی پیش میاد و چی میشه. بعد از فیلم برداری و یا شاید تدوین٬ بیشتر دربارش صحبت می کنم.


دیشب همین جور که داشتم با قلمم روی ورق خط خطی می کردم٬ یه چیزی نوشتم که دوستش داشتم. با اینکه هنوز خامه و هیچ کاری روش نکردم اما میگذارمش اینجا.

" فقظ برو٬ گریه نکن "

 

واسه دلخوشیه تو همیشه همرام

تو لباسم یه دونه قرآن جیبی دارم

وقتی روبه روم نشستی و می خندی

نمی فهمم تو سرم یه ترکش قدیمی دارم

همه چی خوبه برام تا وقتی یاد

شیمیایی و هوای سمیه مجنون می افتم

وقتی شب روشن شد و هوا سیاه بود

یاد بوی تازه از فواره های خون می افتم

یاد شب های جدایی ساختمونای دوکوهه

یاد هم سنگریام که تیکه پارن

وقتی باز صدای خمپاره میاد و

می بینم رفیقامْ،  که سر ندارن

 

دستامْ وقتی می لرزم بگیر و گریه نکن

همه چی درست می شه فقط بخند، گریه نکن

اگه دیدی نمی تونی بمونی کنار من٬ گریه نکن

برو و تنهام بذار، درم ببند، گریه نکن

این اتاق مثل یه سلول و من قربونیم گریه نکن

حالم از دنیا گرفته و دیگه مردنیم گریه نکن

وقتی حتی آینه ها دارن بهم دروغ می گن

می تونم حدس بزنم که وقتشه٬ رفتنیم گریه نکن

 

 

تو با من خوبی و جز دستای تو

هیچ کسی نمی دونه چی می کشم

هر کسی رد می شه با یه حس بد

خیره می شه به من و بغض چشم

واسه دلخوشیه تو نمی تونم

جلوی رعشه هامْ هی بگیرم

دست من نیست به خدا، برو نمون

واسه خوش بختیه تو خیلی دیرم

وقتی کلمْ به دیوار می کوبم

یا هوا توی گوشم سوت می زنه

نمی خوام فدای حال من بشی

جلو چشمات شوهرت جون بکنه

 

 

دستامْ وقتی می لرزم بگیر و گریه نکن

همه چی درست می شه فقط بخند، گریه نکن

اگه دیدی نمی تونی بمونی کنار من٬ گریه نکن

برو و تنهام بذار، درم ببند، گریه نکن

 

(رضا صدیق) سروده شده در : ۶ اسفند ماه ۸۶

 

پی نوشت : دوستم هم نداشته باشی ... دوستم داری!*

*جلیل صفر بیگی

 

+ ( سه نقطه ها را با من سکوت کن ) خط خطي هاي رضا صدیق |


 

سه شنبه ۳۰ بهمن

 

پیراهنم از حفظ مرا می پوشد!*

 

خیلی وقته اون طوری که دوست دارم٬ هیچ شعری ننوشتم. این شعریم که الان این جا گذاشتم٬ فقط یه درد و دل بود٬ با کسی که همیشه هست و هیچ وقت نیست. خودم این شعر رو دوست ندارم٬ چونکه به سلیقه ی شخصیم اصلا نزدیک نیست. اما گفتم بعد از مدت ها سه نقطه رو با شعر به روز بکنم. فکر کنم دل سه نقطه برای این طوری به روز شدن تنگ شده.

 

دوره ی خاطرات من، یعنی ...

 

مث روزایی که خواب بچه گیم

فتح دنیا با دوتا بستنی بود

مث اون حال و هوای بی دلیل

که واسم غرور، نشکستنی بود

همه چی رو دوره کردم و فقط

به خودم دوباره زل زدم ببین

دیگه جز خودم کسی روُ ندارم

اگه هستی پای حرف من بشین

 

مث لی لی بازی کردن توی کوچه های سرد

مث پا دوچرخه های بی دلیل و با نشاط

مث خنده های سرخوشانه از بودن تو

مث بوسه های بعد خوردن یه آب نبات

 

همه چی خاطره شد رفت و من و تنها گذاشت

همه چی مثل یه رویا شد و بی خنده گذشت

همه چی رو از خودم گرفتم و نشستم و

بی دلیل خواب شدم، خواب یه بانو توی دشت

 

کم نیار با من بیا تا قصه ام و برات بگم

کم نیار بیا تا باز بگم که من فقط یه کولی ام

من و بشناس و بگو نمی شه عاشق تو شد

کم نیار طاقت بیار تا بت بگم پیه چیم

 

یادمه روزایی که گره می زد مشتامون ُ

یادمه  جسور و پر صدا و بی خیال بودم

یادمه دنیا برام یه  بچه ی دردونه بود

که منم فقط واسش  آرزوی محال بودم

 

همه عمرم پای بازی یه مشت بچه گذشت

همه چیزم شده بود شعار و مشت و عربده

پی بحثای سیاسی توی کوچه های شهر

راه میافتم بگم که چی خوبه یا چی بده

 

مث روزایی که خواب بچه گیم

فتح دنیا با دوتا بستنی بود

مث اون حال و هوای بی دلیل

که واسم غرور نشکستنی بود

 

پرم از عربده و جیغ و هوای دم مرگ

پرم از بهانه هایی که نمی شد بگیرم

پرم از بچه ای که یهو باید مرد می شد

می خوام امشب روی دستات بمیرم

 

تو منُ بردی به روزای غریب بچه گیم

تو منُ بردی تو حال گریه های بی صدا

تو بامن خودی شدی ولی چرا باید بری؟ 

دیگه این مصیبتُ چطور بگم بهت خدا؟

 

دیگه خستم از رفیقای رفیق و نا رفیق

دیگه خستم از زمین خوردن و باز مرد شدن

دیگه من نمی تونم تورُ ببینم که می ری

همه برگای وجودم پشت هم زرد شدن

 

کاشکی می شد که فقط یه بار می دیدمت تورو

کاشکی می شد که همیشه محرم دلم بودی

کاشکی می شد توی روزای سیاه خستگیم

با نگاهت، تو فقط مرحم  مشکلم بودی

 

 

مث روزایی که خواب بچه گیم

فتح دنیا با دوتا بستنی بود

مث اون حال و هوای بی دلیل

که واسم غرور نشکستنی بود

همه چی رو دوره کردم و فقط

به تو زل زدم که خواب خالصی

دیگه جز تو، من  دلیلی  ندارم

چهره ی نجیب وقتی بی کسی

 

(رضا صدیق)

 


 

رفیق کارگردان و روزنامه نگار عزیزم مسعود بهارلو٬ با وبلاگ خرده خواب‌های خراب ٬ رو به وبلاگ نویسی آورد.

 

* مصرعی از رباعی جلیل صفربیگی

 

 

+ ( سه نقطه ها را با من سکوت کن ) خط خطي هاي رضا صدیق |


چهار شنبه ۲۸ آذر

 

ازمن فاصله بگیرید٬ من جذام دارم...

از من فرار کن من طاعون دارم...

من را تحمل نکنید من جنون گاوی دارم...

 

هر رابطه، هر سلام وهر خداحافظ، می تواند حسی تازه با خود داشته باشد. وقتی به پشت سرم نگاه می کنم جز جنازه ی بو گرفته ی انسان هایی که نتوانستند مرا تحمل کنند هیچ چیز دیگری نمی بینم. همیشه هیچ چیز و یا هیچ به معنای نبودن و تهی بودن نیست. گاهی هیچ، تفسیر دیگر بی نهایت است. بی نهایتی که هیچ وقت، هیچ انسانی به آن نمی رسد. بی نهایت انسان، پشت سر من هستند که شاید می توانستند، تحمل کنند مرا. ولی انگار بود و نبودشان برای من فرقی ندارد و فقط هستند تا معادلات مرا بهم بریزند و افکارم را دچار تناقض کنند. همیشه با خود فکر می کنم که در دور ترین نقطه ی ذهنم کسی هست وانتظار می کشد تا مسرانه همه چیز را از آن خود کند. هر رابطه می تواند بهانه ای باشد که تمام اعتقادهایت بهم بریزد و انسان ها را همانطور که هستند ببینی و باور کنی که فراتر ازین نمی توانند باشند. این روزها و در عصری که نفس کشیدن ثمره اش سرطان ریه و سرفه های چرکی ست، همه به هم نگاه می کنند. رفتارهای هر آدمی برداشتی ناخودآگاهست از طرف مقابل رابطه اش. همه به هم پشت می کنند و زیر چشمی رفتار هم را کپی بر می دارند. من همین هستم و به هیچ وجه درگیر هیچ کدام از شما نمی شوم. تا زمانی که فکر کنم رفتاری درست است آن را ادامه می دهم حتی اگر منجر به از دست دادن همه چیز شود.

توجه کنید... توجه کنید... شما به منطقه ی مین نزدیک می شوید. این جا آدمی هست که خطرناک است. زیرا می تواند دوست داشته باشد و تمام خودش را بدون انتظار و دریغ برای کسی فنا کند. باید بفهمید که این خطرناک است و برای شما مضر پس بترسید و دور شوید و اینجا نمانید. کمی بیشتر فکر کنید در می یابید که چه می گویم. این جمله ها را دیشب، قبل خواب با خود زمزمه می کردم و به این مسئله می اندیشیدم که بعید می دانم کسی طعم گس و تلخ و شیرین زندگیم را بچشد و درک کند.  

تنها نتیجه ای که می توانم بگیرم این است که شما درگیر خودتان هستید آقا. یعنی بیشتر به رفتارهای خودتان فکر می کنید و آنالیزتان بیشتر معطوف به تفکرات خودتان است. که این خطر است، خطر. مگر ایرادی دارد؟ مگر به شما ضرری می رساند؟ من دنبال چیزی می گردم... دنبال چیزی می گردید؟ بله- دنبال چیزی می گردم. چه چیزی می تواند این قدر مهم باشد که شما را درگیر هذیان گفتن های مدام کند؟ هذیان؟ شما به این ها می گویید هذیان؟ هر چیزی که با گفتار روزمره ی جامعه و انسان های دیگر فرق داشته باشد هذیان به حساب می آید. به حرف ها و نوشته هایتان اگر نگاهی بیندازید به خوبی می فهمید که هیچ کدام از حرف هایتان هیچ سنخیتی با گفتار روزمره ندارد. من حرف نمی زنم. بالا می آورم. این را می فهمید؟ برای نوشتن هیچ کدام ازین نوشته ها تلاش نمی کنم. شما وقتی حالت تهوع دارید فکر می کنید که بالا بیاورید یا نه؟

آقا شما لابه لای حالت های تهوع ات دنبال چه چیزی می گردی؟ به خودت رحم کن. این جا چیزی نیست که شما مجبور به این همه تلاش باشید. مثل بقیه آدم ها باشید و به این تفکرات بی پایه و اساس بها ندهید.  هر رابطه چیزی تازه با خود دارد! این چه ربطی به حرف های من داشت؟ اگر خوب دقت کنید می فهمید که هر رابطه حسی تازه با خود دارد. بله- این را می دانم اما شما انگار متوجه سوال من نشدید. من از شما چیز دیگری پرسیدم. دنبال چه چیزی هستید؟ با من راحت باشید و بگویید ! من حالت تهوع دارم و وقتی به پشت سرم نگاه می کنم هیچ چیزی نمی بینم که مرا مجاب کند به این که کسی می تواند مرا تحمل کند. من موجود غیر قابل تحملی هستم زیرا به خودم فکر نمی کنم و تمام کسانی که روزی در رابطه هایم قرار گرفته اند فقط و فقط به خود فکر کرده اند. پس می بینید که این تناقض دچار حسی می شود که در پایان نمی شود مرا، تحمل کرد. دنبال هیچ چیز می گردید؟ هیچ چیز، تنها چیزی ست که می تواند مرا تحمل کند. شما باز دارید هذیان می گویید آقا. حالتان خوب است؟  نه ، احساس می کنم حالم از همه شما ها بهم می خورد.

پشت سر من، پر است از بی نهایت.  پر است از هیچ. پر است از خودم و لحظه هایی که هیچ کدامشان را نمی شناسم و از تمامشان می ترسم. هر رابطه حسی تازه با خود دارد. برایم مهم نیست که آن حس ویرانی ست یا آبادی. من انسان منطقی نیستم و همیشه به احساساتم پناه می برم. پشت سر من پر است از رابطه ها. رابطه هایی که نفهمیدمشان.

تو حرف هایت از جنس منطق بود و من حرف هایم از جنس احساس. تو مرا تا مرز افکار متناقض ذهنیم بردی و همانجا رها کردی و من ماندم تا باشی. تو همان بودی و من نبودم. زیرا گذر سال های زندگیم از تو کمتر بود. تو تمام معادلات مرا بهم ریختی و بدون هیچ خداحافظی رفتی و من همینجا که همیشه هستم، نشسته ام و به این فکر می کنم که پشت سر من پر است از آدم هایی که هیچ کدامشان نتوانستد مرا تحمل کنند.

 

پی نوشت: متن های طولانی خواندنشان حوصله می خواهد. خودتان را برای خواندن این مزخرفات به زحمت نیندازید. چیزی دست گیرتان نمی شود.

 

آمدی بی خبر... بودی بی خبر ... گفتی بی خبر ... رفتی بی خبر ... کاش می ماندی ...

دقت کن !

 

+ ( سه نقطه ها را با من سکوت کن ) خط خطي هاي رضا صدیق |


 

دوشنبه ۱۲ آذر

 

" انسان ها از چیزهای ناشناخته می ترسند.

حتی اگر یک لبخند باشد. پس لبخند بزن٬

شاید از تو ترسیدم. "

 

 

موج ها راهی بجز برخورد با صخره ها ندارند و من هم نگاهشان می کنم. صدای موج ها وقتی با هم گلاویز می شوند دیدنی ست و شنیدنی تر می شود آن هنگام٬انتزاع سیاهی شب.

ومن هنوز روی سکویی که ارتفاعش نامعلوم است نشسته ام و یک به یک به انتحار موج ها نگاه می کنم. می بینم موجی را که من است و به سرعت به صخره ای که شبیه توست حرکت می کند. می گویند صدای دریا آرامش بخش است پس نترس و بلند بگو٬ بلند بلند٬ بگو... خداحافظ .

 

 


 

 

ترک خورده ... مثل ... کلافگی

 

کلافم مثل دوکی که، نخاش پوسیده و پاره ست

مث دستی که یک هو اومد و چشمای مارو بست

کلافم مثل دلتنگی، مث گرمای شهریور

مث شرم از نگاهی که، نمی دونی چی شد آخر

کلافم از خودم از حال و روزسرد و تب دارم

دیگه خستم ازین اوضاعی که هر روز و شب دارم

کلافم مثل بی ربطی، مث دستایی که خوابن

مث ترس ازفراموشی، تو عصر آنتن و آهن

کلافم من، کلافه از همه چیز و تموم رسم این دنیا

کلافه از همه کابوس هایی که منُ هل می ده تا فردا

مث دستای نامرئی، همه مضحک شدن این جا

یکی میشه آدولف هیتلر، یکی میشه چگوارا

یکی لورکاست و باخون، ترانه می گه از مردم

یکی هم مسخ کافکا می شه و گم می شه تو کاندوم

دلم خونه، دلم تنگه، دلم مثله یه بمب ساعتی منگه

ببین این جا جنون مشقش هنوز بی رنگه بی رنگه

کلافم مثل این شعرِ،  پریشون و پر از ایراد

مث تیغی که می بُره، گلو رو تا خوده فریاد

کدوم اسطوره جرات داره با من هم صدا باشه

کدوم مرد ِ که می خواد با یه کولی پابه پا باشه

کلافه بودن ُ دیگه چطور باید بگم امشب ؟

ترک خورده ترین، رویامُ بشنو از همین مطلب