شنبه ۳۰ خرداد
نامهای سرگشاده به تمام آنها که گوشها و چشمهاشان را بستهاند تا حق را نبینند؛
بسم رب الشهدا و الصدیقین
والذین جاهدوُا فینا لَنهَدیَنَهُم سُبُلَنا و اِن الله لَمَعَ المُحسِنین
و آنان که در راه ما جهاد کردند، حقیقتا به راههای معرفت و لطف خویش هدایت میکنیم و همیشه خدا با نیکوکاران است.
به تاریخ که نگاه میکنم خوب میفهمم که قرار است چه برسرم، سرمان بیآید و خوب میدانم که منها امروز برگی از تاریخ این خاک هستیم. به این فکر میکنم که روزی در کلاس تاریخ مدرسهای معلم پای تخته مینویسد: کودتای 22 خرداد، و شاگردها بیحواس از درس معلم با هم پچ پچ میکنند و معلم را مسخره میکنند و کتاب تاریخ را تنها برای شب امتحان نگاه میکنند تا بنویسند؛ در کودتای 22 خرداد حکومت علیه مردم قیام کرد و مردم در اعتراض به خیابانها ریختند و تعدادیشان کشته شدند و... خوب می دانم که همهی ما فراموش میشویم و نسلهای آینده جز چند خط کوتاه از ما نخواهند دانست. اگر زنده باشیم که روایتگر اینروزهای تلخ و خونهای ریخته شده خواهیم بود و اگر نه، یادداشتها و نوشتههایمان، شاید! مطالعه شود. اما مگر تا بهحال تاریخ به قومی رحم کرده است؟ مگر تاریخ منجی قومها بوده است؟ مگر تاریخ جز روایتگر چیز دیگریست که حالا برایش غصه بخوریم؟ تاریخ پر است از انسانهایی که برای حق واقعیشان جان دادهاند و پر است از انسانهایی که برای حب جاه و مقام و قدرت جان مردم را گرفتهاند. تاریخ جز این مگر قرار است به منها چه چیزی را بیآموزد؟ من از تاریخ فقط اینها را آموختهام و نبرد دلیرانی که از نفس نیفتادند، مگر آنهایی که کشته شدند. اینجا ایران است. سرزمین مادری من، خاکی که در آن بهدنیا آمدهام. اینجا هنوز بوی عطر خون شهدایی که در راه آزادی و بقاع این خاک کشته شدند به مشام میرسد. اینجا هنوز تصویر آن دلیر مردانی که در راه مبارزهی حق علیه باطل کشته شدهاند از یاد نرفته است. اینجا ایرانیست که سالها برای عزت و شرف و غرورش خون جوانانش را دیده و در خود جای داده است تمامی آنها را. اینجا بعد از گذشت سالها باز طنینافکن صدای اللهاکبر مردمیست که زیر بار ذلت نمیروند. اینجا باز صدای گلوله به گوش میرسد و در فضا باز عطر خون شهیدان پیچیده است. اینجا، در آغوش سرزمین من جوانان با صورتهای خونین هنوز برای خونهای ریخته شده ایستادگی میکنند و از فریاد آنهایی که در پستوی دلهاشان نوری از خدا نیست نمیترسند. اینجا سرزمین من است، ایران. اینها هموطنان منند. اینها همانهایی هستند که شهید دادهاند. اینها همانانی هستند که خاک پای رزمندگان را سرمهی چشمانشان میکنند. اینها همانهایی هستند که شما برایشان قمه میکشید و سینههایشان را مهمان تیرگرم گلوله میکنید و شبها در خواب و در تنهاییتان چشمهای استوار و پرمهرشان را کابوس میبینید. اینها همانهایی هستند که قبل از حضورشان در سکوت - فراتر از فریاد- ، به خدا توکل میکنند و خود را آمادهی شهادت میکنند...
پس با شمایم، فاین تذهبون؟ برگردید و به پشت سرتان نگاه کنید. برگردید و کلام مولای مکتبمان را بخوانید. برگردید و دوباره به قرآنهای خاک خورده روی طاقچهتان نگاه بیندازید. برگردید و یکبار هم که شده بهجای عناد چشمها و گوشهایتان را باز کنید تا پیغام پروردگار را بشنوید که همواره دستور داده است که در برابر ظلم و ناحق بایستید. ما و شما روبه یک قبله نماز میخوانیم. ما و شما در یک سرزمین تنفس میکنیم. ما و شما یک قرآن را میخوانیم و یک نفر را مولای مکتبمان میدانیم. مگر مولایمان نگفته است که حق را بشناسیم و از حق، اهل حق را. پس چه شده است که اینچنین بر گوشها و چشمهاتان مهر زدهاید و اشخاص را نماد دین و مکتب تشیعمان میدانید؟ مگر ریاکاران و منافقان در بین ما کم هستند؟ مگر کشتن انسان بیگناه ظلم و ناحقی نیست؟ مگر زدن زن بیعفتی و بیناموسی نیست؟ مگر همهمان بر مصیبت فاطمهالزهرا نمیگرییم؟ مگر بزرگترین جرم آنها این نبود که دست روی دختر پیامبر بلند کردند؟ مگر اینهایی که با چوب و چماق میزنید خواهران
دینی ما نیستند؟ پس شرف و ناموس و غیرتتان کجا رفته؟ مگر دین ملعبهی دستتان است که تنها در هنگام منفعت استفادهاش میکنید؟ مگر خون شما رنگینتر از جوانهاییست که کشته و زخمی شدهاند؟ به خودتان نگاه کنید! فرق شما و گاردیهای زمان استبداد شاهنشاهی چیست؟ فرق شما و آنهایی که برای بقای خودشان هموطنانشان را کشتند چیست؟ جرم شما در پیشگاه حضرت صاحبالزمان سنگینتر و بار گناهان شما نابخشودنیتر است، که شما اسم دین را بر خود میگذارید، در حالی که از دین جز خم و راست شدن و گرسنهگی کشیدن چیز دیگری نمیدانید. برای کدام ارزش انسانها را میکشید؟ برای کدام دین؟ برای کدام تاج و تحت؟ برای کدام اعتقاد؟ برای کدام فراز از سخنان معصومین، قمه و اسلحه روی مردم میکشید؟ این چه تقریری از دین است که شما را اینگونه در خود گرفتار کرده؟ امام خمینی مگر رهبر انقلاب جمهوری اسلامی نبود؟ آیا او چنین گفته که تا بهحال نه ما شنیده و نه خواندهایم؟ فاین تذهبون؟ بهکجا میروید؟ آیا در تقریر دینیتان روز قیامت هم دارید؟ آیا در آن تقریر به این رفتار اجر و پاداش میدهند؟ آیا نشنیدهاید که حقالناس چه بر سرتان میآورد؟ آیا حق خودتان را بالاتر از حق دیگر مومنان و هموطنانتان میدانید؟ آیا به دلهایتان نگاه انداختهاید؟ قساوت قلبتان چه بر سرتان آورده؟ چگونه میتوانید حق را ببینید و در جبههی ناحق شمشیر بزنید؟ آیا ماجرای جمل را فراموش کردهاید؟ کدام مکتب شما را اینگونه کرده است؟ پس کجاست فریاد دادخواهی و حقخواهیتان، هنگامی که صدای حق را میشنوید و تنهایی حق را میبینید؟ مگر مولای ما و شما همانی نیست که وقتی خلخال از پای زنی یهودی درآوردند خشمگین شد؟ آیا مطمئنید که مولایتان علی (ع) است و کتاب دینتان قرآن؟ آیا مطمئنید که زادهی همین خاک، ایران هستید؟ آیا مطمئنید خدا با شماست؟ به راهی که آمدهاید و میروید شک نکردید، که شک ابتدای یقین و نوید بخش آگاهی و ایمان است؟
خونهای ریخته شده به ناحق هیچگاه خشک نمیشوند. که گریبان گیرتان خواهد بود، یا امروز یا فردا، اما شهدا زندهاند و در پیش پروردگار رزق میگیرند و روزی میخورند. باور کیند که راهتان به ناکجاآباد است و پایتان روی پل صراط خواهد لغزید. اینها مردمند، مردمی که در طلب حقشان هستند، نه چیز دیگر.
با شمایم! گوشهایتان را باز کنید و چشمهایتان را نبندید. روی خون چهکسانی نماز بهپا میدارید؟ برای چهکسی گریه میکنید؟ برای چهکسی میخواهید جان بدهید؟ برای همان مولایی که نظارهگر حب قدرت و جاه و مقامتان است؟ برای آن غائب همیشه حاضری که بینندهی ظلم و استبدادتان بر مردم است؟ برای آن امام حاضری که هر جمعه به مسیر و راه و منش و تدین غلط و انحرافیتان میگرید؟ از شنیدن این حرفها قرار نکنید، گوش بدهید صدای "هل من ناصرا ینصرنی" حق را، نمیشنوید؟ بشنوید ندای خاک میهنتان را که از خون عزیزانش سیرآب شده است. بشنوید صدای مردمی را که با سکوتشان فریاد میزنند. بشنوید بغض و سرخوردگی ملتی را که حقاش زیر پا له شده است. بشنوید نالهی مادران شهیدی را که بچههایشان در خون غلط زدهاند... از آن بترسید که تاریخ تکرار میشود و اینبار شما شمر و یزید و ابنزیاد خواهید شد...
روز محشر نگویید کسی به ما نگفت که منها گفتند و نشنیدید. نگویید مسخ شده بودید که چشمهایتان را به روی حق، تمامتان بستید. نگویید ما نمیدانستیم که دانستید و به حکم خدا و رسول و اماماش عناد ورزیدید... دعا کنید که خدا راه حق را نشانتان بدهد و عاقبت بهخیرتان کند... دعا کنید که حق را بشناسید و به مسیرش بازگردید... دعا کنید... که راه بازگشت هنوز باز است...
به این فکر میکنم که روزی در کلاس تاریخ مدرسهای معلم پای تخته مینویسد: کودتای 22 خرداد، و شاگردها بیحواس از درس معلم با هم پچ پچ میکنند و معلم را مسخره میکنند و کتاب تاریخ را تنها برای شب امتحان نگاه میکنند تا بنویسند؛ در کودتای 22 خرداد حکومت علیه مردم قیام کرد و مردم در اعتراض به خیابانها ریختند و تعدادیشان کشته شدند و... اما نهضت ادامه داشت تا پیروزی حق بر باطل.
چهارشنبه ۲۷ خرداد
(ربنا افرغ علینا صبرا، و ثبت اقدامنا و انصرنا علیالقوم الکافرین)
«پروردگارا برما شكيبايي و استقامت عطا کن و گامهايمان را استوار بدار و ما را بر کافران پيروز گردان»
1 با اینکه حرف برای گفتن زیاد است، اما مهمترین حرفهایم یک یادداشت است... توصیه میکنم فقط و فقط این یادداشت را بعد از گذشتن یکهفته، یکبار دیگر بخوانید>>> نهروان در پیش است!
2 امام خمینی: مشروعیت هر حکومتی با مردم است...
3 سیمهایی دوباره متصلند توی افکار نکبت موزی
مارش میزد دوباره رادیوها جنــــگ... جـــــــــــــــــنگ... تا پیروزی!
4 دوست دارم آنهایی که میگفتند؛ رضا تو سیاه مینویسی!، رضا چرا عاشقانه نمینویسی؟ رضا چرا شعرهایت اینقدر تلخ و پرخاشگر است؟ رضا چرا در نوشتههایت امید نیست؟!!! رضا چرا اینقدر از جنگ و مبارزه و شلیک مینویسی و در جو هستی؟! رضا چرا؟ چرا؟ چرا؟ چ...ر...ا...؟ حالا بیایند و به من جواب بدهند که دوستان، رفقا، خوانندگان این نوشتهها، رهگذران و... آیا حتمن باید خون رفیق و هموطنتان روی صورتتان بپاشد تا باور کنید که وضعیت و شرایط جامعهتان چیست؟ آیا هنوز هم میخواهید خودتان را گول بزنید؟ آیا هنوز هم این سوالها را از من میپرسید؟ آیا...
این روزها آنقدر خون روی لباس و صورتم پاشیده و آنقدر آدمهای له و لورده را از زیر دست و پا بیرون کشیدهام، که تمام لباسهایم از قطرات و شُرهی خونها سفت و خشک شده است. این تصاویر را از سال 76 تا به امروز دیدهام، بدتر و بهتر، فرقی نمیکند و حالا شمایی که ندیده بودید و حالا دیدهاید، باید بدانید و بفهمید که بعد از دیدن این صحنهها و استشمام بوی خون هموطن، رفیق و برادر دینیتان دستتان جز به اینطور نوشتن و اینطور دیدن نمیرود، که اگر برود هم فرموش کارید و هم باید به غیرت و شرف ایرانی بودنتان شک کرد...
5 اعتراف میکنم که تا به امروز چنین صحنهی افتخارانگیز و غرورانگیزی ندیده بودم. میلیونها نفر، سبزپوش، با اینکه میدانستند امکان تیراندازی و سرکوب هم هست، از میدان امامحسین(ع) تا میدان آزادی، پیاده و در سکوت محض اعتراض مدنی خودشان را به گوش حکومت و جهانیان رساندند. هیچکدام از حکاممان قدر مردم ایران را نمیداند. جز امام خمینی (ره) که فهمید مردم ایران چه گوهرهای نابی هستند...
6 ما پای گرفتن حقمان ایستادهایم. بکشید، بزنید، بگیرید... ما هنوز ایستادهایم... نه اغتشاش میکنیم و نه شهرتان را بههم میریزیم، فقط در سکوت راهپیمایی میکنیم، تا بفهمید که میلیونها نفریم نه یکصندوق و نه هوادار و تماشاچی فوتبال!!!!! و همین میلیونها نفر از ما میتوانند چند کیلومتر را در سکوت راه بروند، بدون شعار و شلوغی... اما بدانید که این سکوت تا جاییست که مارا به اسم غارتگر و خسوخاشاک و اغتشاشگر ندانید و حقمان را به ما برگردانید... تا امروز و تا "اینجا" همین بس که ستون خانهها و قلبهای خالی از ایمانتان از صدای حضور و سکوت مردم به لرزه در بآمده است...
7 لا حَولَ وَلا قَُوَتَ اِلیباِللهْ العَلی ِالعَظیم...
شنبه ۲۳ خرداد
این تازه آغاز طوفان است...
همه چیز به هم ریخت. یعنی همه چیز را به هم ریختند. این موضوع به این سادهگیها حل شدنی نیست. اینها نفهمیدند که اینبار با دفعههای قبل فرق دارند. مردم شرف و عزت و غیرت و پرچمشان را میخواهند. فعلا صبر میکنیم و در انتظار پیغام هاشمی کربوی یا موسوی و کرباسچی مینشینیم. امیدوارم اینبار از حقمان دفاع کنند یا اجازه بدهند برای غیرتمان از حقمان دفاع کنیم.
موسوی... موسوی... پرچم ایران منو پس بگیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر
پاش بیفته باز دوباره توی مغربت می بارم
باز توی منطقه ی مین دست و پامو جا می ذارم...
(اندیشه فولادوند)
جمعه ۲۲ خرداد
یادداشت سوم برای انتخابات
آرامش قبل از طوفان؛
همه چیز آرام و ساکت است. آرام و ساکت، از جنس اعصاب خورد کن و دلشورهآور. انگار نه انگار که تا دیروز، هر روز و شب پر بود از اخبار و اتفاقات مهم. انگار نه انگار زمین و زمان و خیابانها و کوچهها پر بود از فریاد و شعار و آدم. همهچیز آرام است، آن هم از مدل دلشورهآور. درست مثل آرامش قبل از طوفان. درست مثل مریض دممرگی که یکهو حالش روبراه میشود و بعد یکهو از دنیا میرود. همهچیز آرام است و ساکت. شبکهی اساماس قطع است و دیگر صدای زنگ اساماس موبایلم پشت به پشت هم بهصدا در نمیآید. صدای رادیو و تلوزیون هم که دلشوره را بیشتر میکند. از بس از حضور چشمگیر مردم میگوید از بس خنثی و حال بهمزن است. بیست و چهار ساعت آینده به همین صورت طی میشود، تا آغاز هفته. هفته پیشرو از هفتههای گذشته حساستر است، چون این هفته، هفته تسویهحسابها و نتیجهگیریها و هفتهی رقم خوردن آیندهی ایران است.
تا صبح بیدار بودم و چشمم به ساعت بود که زودتر هشت شود و بروم رایام را بدهم. ساعت هشت از خانه بیرون رفتم، به گمان اینکه به خلوتی صندوقها برسم. اما اتفاق میمون و خوب این بود که صندوقها همه شلوغ بود. از چهرهها و صحبتها میشد فهمید که گرایششان به کدام سمت است. بعد از رد کردن چند صندوق بهجایی رسیدم که خلوتتر بود. توی صف چهار پنج نفر بودند که شناسنامهشان هیچ مهری نداشت و اولین رایشان بود، سنشان هم بالا بود. بعد از دیدن این صحنهها دلم کمی آرامتر شد. اما هنوز نگران لحظهای هستم که رایها شمرده میشود. نگران پروسهی اعلام رای هستم و دستهایی که وظیفهی شرعیشان را بر تقلب و تغییر آرا میدانند. اما دلشورهام کمتر از قبل شده.
با اینکه دوست ندارم بگویم به چهکسی رای دادهام، اما به علت دلائل راییی که به ایشان دادم باید اعلام میکنم که رای من "میرحسین موسوی خامنه" است.
یک دولت بی طرف:
1 میرحسین از طرف حاکمیت شخص موجهی بهحساب میآید و برای حاکمیت قابل پذیرش است. بههمین دلیل میتواند جامعه را به سمت ثبات سوق دهد. مهمترین نکتهی میرحسین این است که میتواند دولت ائتلافی تشکیل دهد. از مدیران کارگزارن گرفته تا سردمداران اصلاحات و حتی اُپوزسیون و از آن سمت هم اصولگرا. این دولت قابلیت پذیرش عمومی دارد. زیرا عقلانیت را حکم قرار میدهد و شخص میرحسین هم نقطهی سقل این ائتلاف قرار میگیرد.
2 بهدلیل ژست روشنفکری – نه بهمعنی بد، که نیکش - ، به دلیل چهارچوبهای زندگیاش در بیست سال گذشته – رئیس فرهنگستان صبا که صرفن با هنر و هنرمند و روشنفکر برخورد داشته – ، به دلیل اینکه - چهبخواهد و چه نخواهد – از طرف جنبش اصلاحات معرفی شده و اقبال عمومیاش هم به همین خاطر بوده و به دلیل موضع سیاسی که در این ماهها گرفته و مورد یورش افراطیون و مذهبیون رادیکال قرار گرفته، نمیتواند، نمیخواهد و مجاز نیست که از حدود تعیین شدهی سیاسیاش عدول کند و بهگفتهی دوستان اصولگرایانه رفتار کند.
3 علیرغم صحبت دوستان مبنی بر ارائهی نکردن برنامهی مشخص، برنامههای دولت آیندهی میرحسین در دفترچهای که معرفی کرده، به صورت مشخص و کامل – البته نه بهریزی و روشنفکری کروبی – که بهصورت برنامههایی که قابل تکمیل شدن از طریق تیم حامی و فکری است، ارائه شده و قابل باور و اجرایی در شرایط حاکمیت هستند.
4 با توجه به گرایش حاکمیت – که دیکتاتوری مذهبیست – نمیشود و عقلانی و درست هم نیست که پایهها را یکهو دچار تغییرات بنیادین کرد – که کروبی تیمش برنامههایشان چنین است – و باید بهصورت آرام و در گذر زمان این اتفاق بیافتد و باید اجازه داد تا مرحلهی گذار را طی کند. که میرحسین مرد چنین میدانیست.
5 مقایسهی میرحسین امروز یا سیسال پیش اشتباه بزرگیست. هر حکومتی که روی کار میآید – حتی روشنفکرترین حکومتها – در چند سال ابتدایی خودشان بهصورت قهرآلود و چکشی برخورد میکنند. همانطور که شرایط حاکمیت و جامعهی امروز با سیسال گذشته قابل مقایسه نیست، مقایسهی میرحسین امروز هم با سیسال گذشته قابل مقایسه نیست. میرحسین - علیرغم پروندهی نهچندان روشنش در ابتدای حکومت – بیست سال سکوت کرد، بهدلیل اعتراض به راس حاکمیت. به همین خاطر میتواند مهرهی تازه نفسی باشد که با توجه به خاستگاه جامعه قابل تغییر و شکلپذیر است.
6 شاید میرحسین هیچگاه اصلاحطلب حقیقی نباشد و نشود، اما زیر پرچم دولتش میتواند، کمتوانی و ناتوانی چهارسالهی گذشته اصلاحات را برطرف کرد. میتوان بهصورت اصولی و درست اصلاحات حقیقی و بنیادین را با تقریری نو باز در جامعه بنیانگذاری کرد. همانطور که گفته شد، روی کار آمدن مهدی کروبی – شیخ اصلاحات – و تیماش در شرایط حال حاضر، جامعه را دچار تنش و درگیری میکند، که از هیچ لحاظی این موضوع به نفع جامعهی ایرانی نیست. زیرا در چهار سال گذشته، جامعه به اندازهی ممکن هم تنش داشته و هم تناقض و درگیری. در شرایط حال، حاکمیت باید دارای ثبات باشد تا بتوان بهصورت بنیادین در آیندهی نزدیک مبانیاش را تغییر داد.
7 بنده هنوز محمد خاتمی را بزرگترین خائن به اصلاحات میدانم و به هیچوجه ایشان را دارای صلاحیت برای اداره و ادامهی اصلاحات نمیدانم و دولت موسوی را هم صرفا اصلاحطلب نمیدانم. آخرین خیانت خاتمی را هم به اصلاحات دو پاره کردن اصلاحات میدانم که خود جای سوال و پرسش دارد! اگر از لاک روشننگری و اصلاحطلبی بیرون بیائیم و به تودهی جامعهی حامی موسوی و خاتمی نگاه کنیم، میبینم که این جمعیت کثیر سبزپوش، پتانسیل سوق دادن به سمت اصلاحات حقیقی را دارند. اما نکتهای که نباید فراموش کنیم این است که قبل از اصلاحات حاکمیت، ابتدا باید نیازهای اولیهو روزمرهی جامعه فراهم شود و باید ابتدا آمدهی بحرانهای تغییر و اصلاحات را داشته باشند. و بعد به سمت روشنگری و تربیت جامعهی اصلاحطلب حرکت کرد. به عقیدهی من کروبی و تیماش که از نظر مبانی فکری و حاکمیتی اصلاحطلبان حقیقی هستند در مرحلهی دوم باید صاحب قدرت باشند. زیرا مبانی چرخش فکریشان بیشتر به سمت موضع تغییر گرایش دارد تا آسایش روحی و روانی زندگی مردم. دولت میرحسین میتواند بستر خوبی برای به قدرت رسیدن، بنیانگذاری و انجام مرحلهی دوم باشد که تنها از کروبی و تیماش برمیآید.
8 حضور زهرا رهنورد در کنار میرحسین به عنوان بانوی اول ایران – که شاید در قانون اساسی توجیح نداشته باشد اما عملن همان بانو اولیست – میتواند نوید بخش اتفاقات خوبی باشد. زیرا زندگی مردی مثل میرحسین – با ریشهها تفکری انقلابی - با زنی مثل رهنورد که در جامعه حضور فعال دارد، روشنفکر است، نویسنده و پژوهشگر است، می تواند نشانگر نوع تفکر آن مرد بر جهان پیرامونش باشد. می تواند نشانگر موضوع مهمی باشد که نباید ساده از کنارش گذشت، آن هم این است که؛ مردی که بتواند باچنین زنی زندگی کند، قطعن یک اصولگرا نیست و باید بازتر و روشنتر فکر کند و مبانی فکریاش با یک مرد اصولگرا زمین تا آسمان فرق دارد.
9 از پیشینهی نهچندان روشن میرحسین و بیست سال سکوتش میتواند یک نتجهی روشن گرفت. این مرد اهل سازش نیست. سازشکار و محافظه کار نیست. نشان میدهد که زیربار حرف غیراصولی نمیرود. با توجه به شماره ی ۱ – نوع پزیشن حضورش در انتخابات و ژست روشنفکریاش – و شرایط نامعقول و بحرانی حاکمیت ایران این خصلت بسیار مهم و ضروریست.
10 شاید اگر میرحسین در این شرایط گنگ کاندید نمیشد، خیلی نکات مهمتر و کلیدیتری را مردم متوجه میشدند که غیر از نه گفتن به احمدینژاد است. تمام نکات بالا را بهعلاوهی این نکته کنید که میرحسین مرد سیاست است. سیاستمداری که فرهنگ را هم میفهمد. و سیاستمدار بازی سیاسی را خوب بلد است و برای مرد سیاست بودن اولین نکته این است که پیشینهات را کنار بگذاری و آنطوری که مشروعیت حکومت که مردم هستند رفتار کنی. مرد سیاست بودن یعنی از تمام قدرتها برای قدرت گرفتن دولتات استفاده کنی – که این نکته برای بنیان اصلاحات مهم است -. میرحسین خوب میداند که دیگر حکومت رادیکال جوابگو نیست و باید همانطور که اصول دموکراسی حکم میکند رفتار کند. تمام نکات بالا را بهعلاوهی این نکته بکنید که پیشینهی میرحسین نشان میدهد که او هم سیاستمدار با معرفتیست و پشت طرفدارن و حامیانش را خالی نمیکند. باز هم میگویم که کاش در شرایط معقولتری کاندید میشد که تنها دلیل رای دادن مردم جو و موج نه گفتن به احمدینژاد نبود تا خصلتهای واقعیاش در این بلبشو گم نمیشد.
پینوشت: برای امثال مایی که 76 را دیده، 78 را دیده و زمین خوردن اصلاحات را، دیگر هیچچیز روشن و قطعی نیست. شاید سال بعد همین موقع از رایی که دادم پشیمان باشم. اما اکنون به رایی که دادم امیدوارم و درست میدانماش.
چهارشنبه ۲۰ خرداد
یادداشت دوم برای انتخابات
"پرچم سبز" موج نیست؛ نشانهی حرکت است!
شاید بهتر باشد که با مقدمهای آشنا و بدیهی شروع کنم. هر جنبشی نیاز به مانیفست، رهبر و پرچم دارد. جنبش دوم خرداد، یا بهتر است بگویم جنبش اصلاحات، تکلیف و هدفش مشخص است. جنبشیست که مانیفست دارد. مانیفستی که اگر بخواهیم در یک جمله خلاصهاش کنیم؛ اصلاح مسیر حکومت در چهارچوبهای مشخص از ابتدای تاسیس تا کنون، برای حال و آیندهی میهن و حکومت است. این تعریف با مذاق خیلی از سردمداران و اهالی حکومتی سازگار نیست، اما مرد و اکثر تودهی جامعه – که رکن اصلی و دلیل مشروعیت هر حکومتیست – خواستار و حمایتگر این جنبش هستند. دوم خرداد 76 اتفاقی بود که نشان داد جامعه به این تغییر نیازمند است و روی خوش نشان داده. خاتمی رهبر و بنیانگزار جنبش شد و حرکت را آغاز کرد، بدون هیچ پرچم و نشانی که گواه اهالی فعال و خواستار این عرصه باشد. در تمام دنیا و تمام جنبشها، همیشه ابتدای حرکت با مشکلات، تفرقهها، ناسازگاریها، برخوردهای رادیکالی و... مواجه است. که عبور از تمام این فراز و نشیبها نیاز به همبستگی و مدیریت و جسارت دارد. هشت سال دولت اصلاحات فعالیت کرد، شکست خورد، جامعه و مردم را سرخورده کرد تا دولت پوپولیست، رادیکال، مردمفریب، خودمحور و بیادب محموداحمدینژاد روی کار بیاید و قدرت را دست بگیرد. این اتفاق و حکومت چهارسالهی رئیسجمهور حال، موجب شد تا جنبش اصلاحات دوباره در بین مردم محبوبیت پیدا کند، تا برای انتخابات دورهی دهم به سمت کاندیداهای اصلاحات گرایش پیدا کنند.
میرحسین موسوی؛ شخصیست از سمت اولین رهبر اصلاحات مورد حمایت است و در آستانهی انتخابات، جنبش اصلاحات را با تیزهوشی خاتمی و ارائهی پرچم سبز تکمیل کرد. همانطور که در جامعه و بین مردم، رادیکالهای مذهبی یکدیگر را از طریق چهره، نوع لباس پوشیدن ورفتار از بقیهی تمیز میدهند، طرفداران اصلاحات و تغییر هم امروز با دستبند و پرچم سبز همدیگر را شناسایی میکنند. این اتفاق برای این جنبش بسیار درست و بهجا رخ داد. زیرا موجب همبستگی و اتحاد، انگیزه، غرور و یکدستی در بین مردم و حامیان اصلاحات شد.
شاید درصدی از مردم، این پرچم را مختص میرحسین موسوی بدانند و بعد از انتخابات پرچ سبز را کنار بگذارند، اما اشتباه همینجاست. بعد از این همه مدت، حالا که اصلاحات صاحب نشان شده، نباید از دست برود و از این پس، بیرق سبز نشانهی تمام اشخاصیست که پایند و طرفدار اصول تغییر و اصلاحات هستند. شاید طرح ارائهی این پرچم از سوی موسوی و یا خاتمی اتفاق افتاده باشد، اما این را فراموش نکنیم که استقبال مردم، یک؛ از شخص نیست، بلکه از اصلاحات و تغییر است و دو؛ اینکه این استقبال برخواسته از دل جامعهی مردم است و از خاستگاه و انتظارشان نشئت میگیرد و چنین موج سبزی، سرتاسر ایران را فرا میگیرد.
شاید یکی از دلائلی که از بین دو کاندیدای اصلاحات، موسوی بیشتر مورد استقبال قرار گرفت همین پرچم سبز و هوشیاری خاتمی برای ارائهی این موضوع باشد. اما یادمان نرود که هردوی این کاندیداها از طرف جنبش اصلاحات معرفی شدهاند و حالا که پرچم سبز جنبش اصلاحات برافراشته شده، هرکدام که رای بیآورند، همانطور که باید پیرو اصول اصلاحات باشند، باید پرچمدار بیرق سبزی که حالا مردم قبولش کردهاند نیز باشند. زیرا همین پرچم سبز باعث شد تا مردم با هم متحد شوند و از قهر و بیتفاوتی نسبت به اتفاقات جامعهشان خارج شوند.
حتی اگر – بر فرض محال – اصلاحات در این دورهی انتخاباتی رای نیاورد، پرچمی که امروز و در سال 88 دوباره برافراشته شد، نباید مثل دورههای قبل زمین گذاشته و رها شود. از امروز و حالا که اصلاحات در حال تکامل است، تازه راه اصلی خود را شروع کرده و باز پشتوانهی گرم مردمی خود را در جامعه یافته است. و این بار مورد حمایت سطوح مختلف جامعه – نه فقط دانشجو – قرار گرفته و باز چشم امید مردم و آیندهی میهن به تنها مسیر و گزینهی تغییر، یعنی جنبش اصلاحات و پرچم سبزش است. در اینجا باز هم باید به این نکته بپردازم که "پرچم سبز" نشان میرحسین موسوی نیست! بلکه نشان "جنبش اصلاحات" است. چه میرحسین موسوی بخواهد، چه نخواهد، براساس گرایش مردم به جنبش اصلاحات و پیوستن و معرفی ایشان بهعنوان کاندیدای این جنبش، دیگر انحصار بیرقسبز متعلق به او نیست، بلکه متعلق به خاستگاه اصلی و درونی مردم و جامعه است. که گویا مدتها چشم انتظار این جریان بودند که حالا سر تا پا سبز پوش برای روی کار آمدن دوبارهی دولت اصلاحات تلاش میکنند.
هشت سال دولت اصلاحات با بنیانگذاری خاتمی، شروعی بود که نقش نطفهی حرکت اصلی را داشت، و حالا باید در پی اتفاق و تغییر اصلی باشیم. اتفاقی که بعد از آن هشت سال، و بعد از برافراشته شدن پرچم – که شاید از نظر خیلیها موج ساده بهنظر برسد – نیاز به هدایت، حمایت، مدیریت، جسارت و رهبری دارد. تا مانند جریان دوم خرداد، مورد تعارض دوستان نادان یا دشمنان دانا و معاندان قرار نگیرد و مسیرش را به سمت تعالی طی کند.
نکتهی مهمی که اینروزها همه را درگیر خود کرده، با مشخص شدن خواستهها قابل حل است. با توجه به سابقهی این جریان و فعالیت اصلاحات نیازمند یک رهبر است. رهبری که از پیروانش حمایت کند، خواستههای معقول و درچهارچوب اصوال را اجرا کند، مواضع اصلاحات را اجرا و رعایت کند، احترام بگذارد و دفاع کند، در برابر مخالفان رادیکال بایستد و سازشکار نباشد، به پیروانش پشت نکند و آنها را غریبه نداند، جسور و شجاع باشد، معقول باشد و سیاستمدار، فهیم باشد و مدیر، در بین طرفداران و مردم اعتمادسازی کند و شفاف حرکت کند و... . جنبش اصلاحات در این شرایط سخت، که دوباره مورد هجوم رادیکالها و معاندان، آماج فحاشیهای رغیب، درگیر رفتارهای پوپولیستی و دگم متحجران و مورد بیاعتمادی هستهی حکومت است، نیازمند رهبر و لیدریست که دارای تمام فاکتورهای گفته و نگفتهی بالا باشد. برای مشروعیتش باید تلاش کند که آرمانها و تفکرات امام را همانطور که بوده، نه آنطور که سودجویان و متحجران دگم و مخالفان، به سود جیب و منفعت زندگیشان تحریف و تغییر و بهخورد جامعه دادهاند به وقوع بپیوندد. تا جنبش اصلاحات که هدفش تقویت، انسجام، برطرف کردن نقاط ضعف و تقویت نقاط قوت، برنامهریزی حال و آیندهی کشور، از بین بردن خرافهپروری، مدیریت درست، ترویج فرهنگ، توازن و پیشرفت اقتصادی، قدرت صحیح و مطلوب جهانی و... برای میهن، مردم و حکومت است را در مسیر آرمانی خودش به نتیجه برساند.
پرچم سبز، پرچم جنبش مردمی اصلاحات است. پرچمی که امروز دوباره با عزت برافراشته شد تا دست به دست به نسلهای بعد برسد. پرچمی که باید برای برافراشته ماندنش کوشید و مبارزه کرد و نوشت و خوندل خورد. تا روزی برای افتحار میهن و حکومت، بر قلههای موفقیت و پیروزی، در کنار و زیر پرچم ایران خودنمایی کند و باعث آبروی ایران و ایرانی باشد.
امشب میدان ونک درگیری خیلی بالا گرفت. طرفداران احمدی نژاد گاز اشک آور زدند و چاقو کشیدند. مردم با سنگ زدنشان. فرار کردند و مردم موتورهای شان را آتش زدند... خدا به خیر کند... بوی ۱۸ تیر می آید.
این ثانیه شمار دارد دیوانه ام می کند... دیوانه...
سه شنبه ۱۹ خرداد
یادداشت یک برای انتخابات
(حتمن مطالعه کنید)
زیر شمشیر غمش رقص کنان خواهم رفت...
نهروان در پیش است...
دشمن شاد شدیم...
زمانی بر مردم خواهد آمد که در آن ارج نیابد، مگر فرد بیعرضه و بیحاصل و خوش طبع و زیرک. دانسته نشود مگر فاجر. مورد اعتماد قرار نگیرد مگر خائن و به خیانت نسبت داده نشود مگر فرد درستکار و امین. در چنین روزگاری بیتالمال را بهره شخصی خود گیرند و از قرآن جز نشان نماند و از اسلام جز نام. (امیرالمومنین(ع))
این سخن از امیرالمومنین (ع)، در ابتدای نامهی حامیان احمددینژادیست که از ستاد رضوان خروج کرده و به حامیان موسوی پیوستهاند.
بگذارید راحت و شفاف و بیپرده سخن بگویم و بنویسم. شرایط اصلن شرایط خوبی نیست. کنترل از دست خارج شده و موج ایجاد شده از سمت احمدینژاد و مصباحیزدی و جنتی و دوستان و هوادارانشان، آنقدر خطرناک است که دیگر بحث را از ریاستجمهوری فراتر برده و هدف را سوق دادن حکومت به دیکتاتوری دینی و یا بهقول مصباح حکومت صرفن مذهبی – به معنی رادیکال – برده است. تمام تحلیلگران به این موضوع واقف هستند که این انتخابات، حکم لبهی تیغ را دارد. حکم انقلابی درونی، از سمت دارو دستهی اشخاصی که هیچگاه – جز احمدینژاد – در امور اجرایی و اساسی حکومت دست نداشتهاند. آن هم بهگونهای که صراحتن – بهکلام مصباح - هدفش حذف نیروهای اول انقلاب و پاکسازی تمام کسانیست که صاحبان و پرچمداران انقلاب هستند. تا نیروهای جدید و بهاصطلاح تازهنفسی چون احمدینژادها جایگزین شوند و با تفکر دگم و رادیکالشان، ایران را تبدیل به یک حکومت دیکتاتوری مذهبی کنند.
دوستان، رفقا، همکاران... تمام کسانی که این یادداشت را میخوانید. شرایط بسیار بحرانیست. این جملهها و حرفها فقط تحلیلهای شخص من نیست، حتی حرفهای احساساتی و تحت جو هم نیست. بلکه حرفیست که این روزها دغدغهی تمام کسانیست که نسل اول انقلاب هستند، از مدیران مملکت هستند، از آدمهای دسترس به اطلاعات هستند و... باور کنید که شرایط بحرانیست. تحلیلها نشان میدهد که در هر دو صورت، چه احمدینژاد رای بیاورد، چه نه، در شهر درگیری سخت و... بهوجود خواهد آمد. درگیری که حتی از جنس 18 تیر هم نیست و فراتر. درگیریست بین کسانی که از یکطرف شعرشان "نصر من ا.. و فتح غریب" و "یک یا حسین تا میرحسین" و "وای اگر موسوی حکم جهادم دهد" است با پرچ سبز سیدی و حسینی و از طرف دیگر کسانیست که شعرشان "ماشالاه حزبا..." و "وای اگر احمدی حکم جهدم دهد" و... با پرچ ایران و یقههای بسته و ریشهای فراخ!. یعنی درگیری که این بار جای آدمهایش تغییر کرده. رادیکالهای مذهبی طرفدار کسی هستند که قصدش براندازی یاران اول انقلاب و امام و ایجاد حکومت رادیکال مذهبیست و مردم٬ طرفدار کسی هستند که بهدنبال عقلانیت در حکومت و تثبیت حکومت و مشروعیت حکومت است. یعنی برعکس تمام درگیریهایی که تا بهحال شاهدش بودهایم. از طرف دیگر درگیری اصلی، چه احمدینژاد رای بیاورد و چه نه، بین سهشخص اصلی اتفاق میافتد. هاشمی، رهبر، احمدینژاد. که در این درگیری رهبر باید موضع صریح خود را اعلام کند. که اگر بر ضد احمدینژاد باشد باز ایشان در بین طرفدارانش که اکثریت حامیان احمدینژاد هستند تفرقه انداخته و باعث درگیری شده است. اگر هم هاشمی را بکوبد – که طبق صحبتهایی که شده احتمالش به شدت ضعیف است – طرفداران هاشمی و میرحسین اغتشاش ایجاد میکنند و به دادخواهی این ائتلاف با یاران سگصفت احمدینژاد وارد تنش میشوند.
نمیدانم چه اتفاقی در پیش است. تنها چیزی که میدانم و مطمئن هستم، فضای متشنج و بیماریست که اینروزها در بین مدیران و صاحبان حکومت جریان دارد. بسیج و سپاه از همین حالا دستور دارند که بعد از انتخابات با مردم برخورد جدی٬ کوبنده و فاشیستی کنند. مردمی که پرچم یاحسین دستشان است و سربند سبز یا زهرا به سر میبندند. مردمی که شعارشان دروغ نگفتن و تهمت نزدن است که از اقسام صریح قرآن و اسلام است. مردمی که دیگر امروز میفهمند که باز "خوارج" بهپا خواستهاند و باز قرآنها را بر سر نیزه بردهاند... قرار است اینبار با این مردم برخورد شود، نه...
به صراحت میگویم که از حالا خودم را برای آن درگیری آمده کردهام. حتی اگر در بین جوانان زیبارو و لطیفی که شعار میدهند، موقع یورش عناصر نظام تک بمانم هم فرار نمیکنم و بهحکم دفاع از حق میمانم و بدون پُزهای روشنفکری شمشیر میکشم. مگر پیشوای مکتب ما با "خوارج" چه کرد؟ لحظهای درنگ نکرد. و امروز اینها "خوارج" هستند و برای از بین بردنشان لحظهای نباید دریغ کرد...
دوستان، رفقا، همکاران... تمام کسانی که این یادداشت را میخوانید. خودتان را برای احقاق و دفاع از حق، که وظیفه و رسالت تک تک ماست آماده کنید. ما رای میدهیم و وظیفهمان را انجام میدهیم. اگر شخص اصلح انتخاب شد و ماجرا خوابید که هیچ. اما اگر به هر دلیلی، متحجران بیخدا و رسول و امام، با تقلب، دروغ، سوءاستفاده از موقعیت و... – که طبق دستور رئسایشان وظیفهی شرعی و دینی خود میدانند!!! – باز هم روی کار آمدند؛ سینههایتان را سبک کنید، قلبتان را آرام و مطمئن کنید، شمشیرهایتان را تیز کنید و قدمهایتان را محکم بردارید، که جنگ نهروان در پیش است... و شمشیر برهنه و قلبی آکنده از امید و توکل میخواهد، تا برای پیروزی و احقاق حق سینه پر کرد.
جمعه ۸ خرداد
آب دهانت را، همیشه قورت نده
بعضی اوقات
باید،
مجبوری،
تف کنی،
توی صورت آدمها
1خیلی وقت است ننوشتهام و واقعن ذهنم یاری نمیکند این روزها تا چیزی بنویسم. موضوع فقط همین است.
2اتفاقهای جالبی برایم میافتد. تازهگیها، یعنی دو سه شبی میشود که مزاحم تلفنی پیدا کردهام. از بعد از تعطیلی نشریه و حتی قبلترش مزاحم تلفنی داشتم که زنگ میزدند و الکی فحش میدادند. یا مثلا الکی زنگ میزدند و قطع میکردند. خب برایم یک موضوع عادی بود. اما این یکی خیلی عجیب و جالب است. نمیدانم شمارهام را از کجا پیدا کرده. شبهای اول ساعت دو و سه نصفه شب زنگ میزد و قطع میکرد. یکبار که زنگ زدم و گفتم: شما؟ گفت: شما تماس گرفتهاید و بعد میپرسید شما؟ دیدم راست میگوید. عذرخواهی کردم و دیگر توجهی به میسکالهای بعدیاش نکردم. تا اینکه یک شب دهبار پشت هم زنگ زد و بار آخر قطع نکرد و حرف زد. من هم آن شب اصلن اعصاب درست و حسابی (بابت اتفاق جالب دیگری که برایم افتاده بود) نداشتم و بهشدت عصبانی و بودم. خلاصه سرتان را درد نیاورم. خانم گفتند که میخواهند مخ بنده را بزنند!!! آن هم همینجوری و الکی! فکرش را بکنید! آدم قحط است مگر؟ گفت: شمارهات را از دوستدختر! یکی از دوستهایت گرفتهام و بیشتر از این نپرس! و داستان هنوز ادامه دارد و ایشان هنوز در تلاش... شبهای اول قضیه روی مخم بود و میخواستم ته و توی این یکی مزاحم را دربیآورم. اما حالا، در این روزهای خوشاقبال، برایم شده مثل پیام بازرگانی و باعث خنده. واقعن دستش درد نکند که من را دچار احساس بچه مدرسهای و دبیرستانیها کرده. هنوز جواب تلفنش را نمیدهم و به اساماس راضیاش کردم!!! دربارهی هلو بودنش و هندوانه در بسته و... صحبت میکند و من هنوز متعجب این موضوعم که آن کسی که شمارهی بنده را به ایشان داده، من را ندیده و نمیداند که بهتر از من برای اینکه مخش را بزنند خیلی زیاد است؟! اینجوریا!
3قصد دارم دربارهی انتخابات مفصل، آن هم در روزهای آخر بنویسم. الآن بازیها و حرفها و رفتار طرفداران و مخالفان و... را نظارهگر هستم و بعد از بهنتیجهی قطعی رسیدن، مینویسم. نمیدانم دوستانم در این بلبشوی انتخاباتی که در این دوره بازیها و سیاسیبازیهای مرموزانهاش به اوج رسیده، در زمانی که ابتدا باید روایط اصلی و... را کشف کرد و... چهطور و روی چه منطقی همهشان یکهو و یکطرفه به قاضی میروند و حکم صادر میکنند و بیانیه میدهند و... و این هم خودش جای تعجب دارد و جزو همان بلبشوییست که گفتم. شاید آنها هوش سیاسیشان از من بالاتر است،نمیدانم، ولی من فعلن صبر میکنم تا برای خودم به نتیجهی معقول و محکمی برسم.
4یک شعر قدیمی. فکر کنم مال یکسال پیش باشد و خودم از بین ورقپارهها تازه کشفش کردهام. دوستش داشتم. با اینکه شاید خیلیها دوستش نداشته باشند.
استغفرالله َ ربی و اتوب و... همین؟
من پستم و به خودم میرسم ببین...
از واژهها نترس و منُ جاودانه کن
سیر سلوک دود و... قرص لرُاتادین
سردرد و منگ و کجا رفت گریههات؟
سطر دو از پاراگراف حکم یقین؟!
هی! پابرهنه نپر توی حرف من
لااقل بخر یه جفت... بند پوتین-
بند و بپیچ دور گلو و... هآی و هــآی
تا پاره شه امشب چُرت لنیــــن!
استغفرالله و چیزی عوض نشد...
چسبیده عکس مبارز روی کمد
هی مینویسه و خط میزنه، ولی
پر رنگتر نمیشه همیشه نوک اتود
استغفرالله َ ربی و اتوبو دود و دود... انگار پشت در خانهتان کسی نبود...
(رضا صدیق)
5چند وقتیست که "گل پیچک" توی اتاقم را بیشتر رسیدگی میکنم. بزرگتر شده و شبها برایم آواز میخواند و دور تنم میرقصد. آبش میدهم و با دستمال خیس روی برگهایش میکشم و نوازش میکنم و برایش از اتفاقات میگویم. بعد از سیگار، دومین چیزیست که خوب به حرفهایم گوش میدهد وجوابهای درست و دقیق را بهجا تحویلم میدهد. گل دوست داشتنیست. خیلی وقت بود که برای تزیین اتاقم خریده بودمش. اما تازهگیها کشفش کردم و هی بزرگتر میشود
6 اولین شاعرانگی من سیگار بود و...
حالا که خوب نگاه میکنم میبینم پدرم راست میگفت. همهچیز از سیگار شروع میشود؛
اگر سیگار نمیکشیدم، هیچ گاه لذت رژ لب صورتیات را روی فیلتر سیگار سفیدم نمیچشیدم و هیچگاه آن مزهی عصارهی دود لبهایت، اینطور گیج نمیکرد.همهچیز از سیگار شروع شد. وقتی در آن شلوغی آدم و فریاد، گوشهای ایستاده بودم و سیگار خواستی. برایت روشن کردم و سیگار را توی مشتت قایم کردی، تا کسی نبیند. ـ اینجا کسی حواسش نیست. میتوانی راحت باشی. خندیدی و ابروهایت را بالا انداختی. هیچوقت نپرسیدم منظورت چه بود. رفتی گوشهای. پشت ستون، جایی که کسی نبیند. بوی عطرت جلوی صورتم مانده بود و توی سینهام پر میشد از تو. عطر تو، و گودی گونههایت هنگام خندیدن و ابرو بالا انداختن. پدر راست میگفت، همهچیز از سیگار شروع میشود. از همان شروعها که پایان ندارد. سیگار پل بود از من به تو، اعتیاد به تو و تمام سیگارهایی که رژ لب صورتی دارند. از همان رژها که فقط روی لبهای غنچهای و خندان هست. از پشت ستون بیرون آمدی، خندان بودی، و سر بههوا و سرحال. از همان حالهایی که وقتی با هم توی باران و کوچههای دربند میدوئیدیم، از همانهایی که وقتی برایت شعر میخواندم دچارش میشدی، از همانهایی که وقتی اذیتت میکردم زیرلبی فحش میدادی و لبت را با دندان گاز میگرفتی و با مشت توی بازویم میزدی. سرحال بود، مثل تمام اینها و آنها. به سمتم آمدی. تشکر کردی ـ سیگار مال شماست و پیش من امانت. خندیدی و ـ گفتم هــا! سیگار توی جیبم بود. نگو دست شماست. رد کن بیاد پسر. و با هم خندیدیم. انگار تمام آدمهای توی سالن محو بودند و ایستاده، بیصدا و بیتحرک. انگار فقط من بودم و تو و بوی سیگار و عطرت. چهقدر خندیدنت را دوست دارم، وفتی شیطنت گل میکند در وجودت و خانموار ابرو تکان میدهی و چشمانت را ریز میکنی. بله، گوش کن! پدرم راست میگفت... همهچیز از سیگار شروع میشود. شروع شد همان شب. چهطور؟ نمیدانم و نمیدانی. من معتاد سیگار بودم و تو سیگار میکشیدی و "سیگار"، اولین شعر رومانس من و تو بود. هیچوقت شبهایت را فراموش نکردهام و مخصوصن یک شب را. یادت هست آن شبی را که سیگارهایمان تمام شده بود و با هم یک نخ سیگار میکشیدیم؟ تو همیشه داد میزدی ـ سیگار را خیس نکن! و من هم بهجای رژ لبهای صورتیات دود را توی صورتت فوت میکردم و تو جیغ میزدی و میخندیدم... فصل مشترک تمام خاطرههای ما "سیگار" بود و شعرهایمان. شعرهایی که نمینوشتیم و از خطهای کف دستمان روخوانی میکردیم. شعرهایی که از توی چشمهای هم میدزدیدیم و دودش را در سینه حبس میکردیم. شعرهایی که نگفته رها کردیم و رفتیم... خوب گوش کن. با تو هستم. پدرم راست میگفت... همهچیز از سیگار شروع میشود...
7یک عکس از تفرش، جایی که دوهفته مهمان دوستانم بودم و سر فیلمبرداری و ساخت فیلم یکی از دوستان. مهتاب میرفت و خورشید طلوع میکرد. صبح بود و طبق معمول خوابم نمیبرد. برای همین بهترین کار را عکس گرفتن دیدم که برای روحیه خودم هم خوب بود: به امید طلوع خورشید...
پینوشت1: به "وهاب گایینی" دوست عزیزم، بابت موفقیت دو فیلم کوتاهش "خواب تلخ" و "برشهای کوتاه" که خوشبختانه توی هردوی آنها هم بازی کردم، تبریک میگویم. به امید موفقیتهای بعدیات هستم وهاب جان.
پینوشت2: پست طولانی شد. بهجای اینهمه ننوشتن این روزها. الکی برای سهنقطهام نوشتم. انتظار ندارم کسی بخواند. خواستم دل بلاگ همیشه منتظرام سهنقطه را بهدست بیاورم. همین.
پینوشت۳: امیدوارم این تایمر خداحافظی دکتر!!! را با ریاست جمهوری چهار سال دیگر زل زل نگاه نکنم...


