تبليغاتX
سه نقطه
سه نقطه

جمعه ۲۵ بهمن 

 

آب رفته لباس خاطره‌هام -
                                بعد از بیست و پنج روز ننوشتن در سه نقطه...

درست همین الآن- که پنج و سی‌دقیقه‌ی صبح‌ است - ویژه‌نامه‌ی جشنواره‌ی فجر هفته‌نامه سینما را راهی چاپ‌خانه کردم. قرار است که دوشماره‌ی ویژه برای جشنواره تهیه کنیم. اولی – یعنی همینی که به چاپ‌خانه فرستادم – مروری بر کل ده روز جشنواره و مصاحبه‌ی مفصل و درست و حسابی علیرضا کاوه با بهرام بیضایی است و دومی هم فقط و فقط تحلیل و نقدهای هفته‌نامه سینما از دید نویسندگان و منتقدانمان است. گفت‌وگوی با بیضایی را درباره فیلم "وقتی همه خوابیم" حتمن بخوانید، که جواب تمام نقدهای گاه غیرمنصفانه و گاه فحاشی‌های منتقدان عزیز و ... را تمام و کامل داده است.
خلاصه که غیبت بی‌سابقه‌ام – تا به‌حال بین دو نوشته در سه‌نقطه این‌قدر فاصله نبوده- در نوشتن توی سه‌نقطه به این‌چیزها و گاه بی‌حوصلگی و دغدغه‌های کاری و شغلی‌ام بر می‌گردد. نمی‌دانم خسته‌گی روزهای قبل و این‌ روزها و فردا، کی‌ در می‌میرود و با خیال راحت از هر لحاظ سرم را روی بالش می‌گذارم. اما قطعا – ان‌شاا... – این روز می‌رسد و من هم برای همان روز خوب خوب خوب تلاش می‌کنم.
خب! بعد از مدت‌ها می‌خواهم باز توی سه‌نقطه بنویسم. دوست دارم از فیلم‌هایی که توی جشنواه دیدم و ارزش صحبت کردن داشتند، بنویسم. البته به‌صورت موجز، که مفصلش را توی شماره‌ی بعدی هفته‌نامه سینما می‌نویسم.
اسامی فیلم‌ها را به ترتیب اهمیت و علاقه‌ی شخصی‌ام نسبت به فیلم‌های انتخاب شده می‌نویسم.

درباره‌ی الی...: نوشتن درباره‌ی فیلمی مثل درباره‌ی الی... کمی سخت است و حرف‌های گفتنی زیاد. فیلمی نیست که بشود با یک‌بار دیدن درباره‌اش راحت نوشت و نقدش کرد. فقط می‌توانم الآن این را بگویم که وقتی از سینما مطبوعات، ساعت دو و نیم نصفه‌شب بیرون آمدم، تا صبح خوابم نبرد، تمام کاراکترهای فیلم جلوی چشمم رژه می‌رفتند، هنوز نفسم حبس بود، صدای موج دریا توی گوشم صدا می‌کرد، تصویر آن بادبادک و سکون و سکوتی که در فاصله‌گذاری فیلم خودنمایی می‌کرد جلوی چشمم بود و همین الآن که چند روز و شب از دیدن فیلم می‌گذرد، تشنه‌ی دوباره دیدن فیلم هستم. دقیقن مثل معتادهایی که موادشان دیر شده. معلوم نیست باید تا کی صبر کنیم تا فیلم اکران شود.

وقتی همه خوابیم: یکی از فیلم‌های جنجالی جشنواره‌ی امسال بود. فیلمی که منتقدان زحمت له کردنش را کشیدند و... گذشته از "باشو" و "مسافران"٬ "وقتی همه خوابیم" را از تمام فیلم‌های بیضایی بیشتر دوست دارم. چیزی که برایم جالب بود، نقدهایی بود که هر روز در ویژه‌نامه‌های جشنواره نوشته می‌شد و هیچ‌کدام نقد نبودند و همه و همه فحش‌نامه‌هایی بودند نثار بیضایی و فیلمش. که فیلمت عقده‌گشایی‌ست، دمده‌است، افلیج و شلخته است، واکنش بچه‌گانه‌ای به ساخته نشدن "لبه‌ی پرتگاه"  و...‍! اما نمی‌دانم چرا هیچ‌کدام از منتقداهای باسواد ما، جدا از ساختار منسجم و بلانقص فیلم، مفهوم و فضای فانتزی و انتزاعی فیلم را درک نکرده اند! اینکه تمام کاراکترهای فیلم کاریکاتورند، دوروغیند، عروسک خیمه‌شب‌بازیند. این‌که میزانسن‌های فیلم – مثل چرخیدن پلیس وسط چهارراه - همه هجویه‌اند. نمی‌دانم! شاید اگر بیضایی این فیلم را هالیوود می‌ساخت و اسم تهیه‌کننده‌اش تارانتینو می‌خورد، شاهکار فیلمش نقل مجالس و محافل روشنفکری و سینمایی ها و منتقدان می‌شد. گناه بیضایی این بود که این فیلم را توی ایران ساخت، نه جای دیگر. و چه‌قدر خوش‌بخت هستند تارانتینوها و رودریگزها و گایریچی‌ها و... که توی ایران فیلم نمی‌سازند و محکوم به عقده‌ای بودن و دمده بودن و... نمی‌شوند.

صداها: ازاین‌که بگویم "شب‌های روشن" را به‌مراتب بیشتر از "نفس عمیق" دوست دارم و بالای بیست بار فیلم را دیده‌ام ترسی ندارم. فرزاد مؤتمن را کلا دوست دارم. هم شخصیت و رفتارش را، هم فیلم‌ها و نگاه کارگردانی‌اش را. "صداها" که بر اساس فیلم‌نامه‌ی سعید عقیقی ساخته شده بود – فیلم‌نامه‌نویس شب‌های روشن و منتقد شناخته شده‌ی سینماـ فیلم فرم‌محور و ساده و بی‌ادا اطفاری بود که داستان تعریف می‌کرد. سه موقعیت داستانی که هر کدام در جغرافیای خودشان تعریف می‌شدند و هر کدام حرف خودشان را می‌زند. هرسه‌تای این‌ها با نخ نامرئی – که قتل در طبقه‌ی اول ساختمان است – به‌هم وصل می‌شوند. سه موقعیت دراماتیک متشنج و عصبی که از پلان اولی فیلم مخاطب را درگیر خود می‌کنند. نکته‌ی جذاب فیلم‌ "صداها" – جدا از ساختار و روایت معکوس و کارگردانی و بازی‌های خوب فیلم‌ ـ  کنار کشیدن دو داستان دیگر به‌نفع داستان دیگر بود. روایت فیلم مخاطب را مستاصل می‌کند؛ که خب! قرار است دیگر چه‌اتفاقی بیفتد؟ و دقیقا همان لحظه‌ای که به این سه‌موقعیت– که از یک جنس مفهومی هستند- و عاقبت‌شان می‌اندیشد، همه‌چیز به‌نفع یک‌ نگاه ایده‌آلیستی کنار می‌رود و مخاطب را در برزخی که پر از تشنج و آرامشی ساختگی‌ست رها می‌کند.

اشکان و انگشتر متبرک و چند داشتان دیگر: دروغ چرا، با ترس وارد سالن شدم و ترجیح می‌دادم فیلم را نیبینم. حس خوبی نسبت به فیلم نداشتم. احساس می‌کردم باز قرار است ادای فرم فیلم‌های  خارجی را ببینم و از این‌که شهرام مکری خوب کپی‌کاری کرده باید لذت ببرم. دم در سینما فلسطین، با پرتو مهتدی و سعید عقیقی و داوود مسلمی و علیرضا کاوه ایستاده‌ بودیم و درباره‌ی "صداها" و قسمت‌هایی که مؤتمن در ساخت فیلم، از فیلم‌نامه حذف کرده صحبت می‌کردیم. کاوه می‌خواست فیلم را ببیند و – از سر رودربایستی که چه رودربایستی خوبی بود- با هم توی سالن رفتیم. تقریبا ده دقیقه‌ از فیلم گذشته بود. بعد از گذشت پنج دقیقه از فیلم با حیرت خاصی فیلم را نگاه می‌کردم! مکری فیلمی ساخته که شاید نمونه‌ی بیرونی در ایران ندارد.  یک فیلم فانتزی و مدرن به‌تمام معنا! فیلمی پر از ایده، – البته باز هم کپی‌کاری‌هایی بود، اما الحق‌وولانصاف که برابر اصل بود‌ ـ ساختار، فکر، بازی‌های خوب و دوست‌داشتنی ـ بهترین بازی بهاران بنی‌احمدی ـ و... حیف. حیف که در بخش مسابقه نبود و در بخش ویدیو نمایش داده شد. فیلم مکری یک مشکل بزرگ داشت، که باعث شد سه ایراد اساسی بزرگ را در فیلمش ایجاد کند. سرمایه و سرمایه‌گذار: 1- فیلم سیاه‌وسفید بود که نباید می‌بود. این فیلم باید پر از رنگ و لعاب می‌بود تا به روایت فانتزی فیلم کمک می کرد. فیلم سین‌سی‌تی را به‌یاد بیاورید، رنگ و لعاب و تصویر خوب در جذابیت فیلم چه‌قدر تاثیر داشت؟ 2- طراحی صحنه، چیزی که فیلم را لخت کرده بود و روی پرده‌ی سفید و بزرگ سینما خودنمایی می‌کرد. طراحی صحنه‌ی خوب و آکساسوآر منحصر به‌فضا و قصه‌ها می‌توانست فیلم را جذاب‌تر و عمیق تر کند. 3- لوکیشن: خیابان‌ها، اتاق‌ها، طلافروشی، سردخانه، هتل و ... همه ماست‌مالی و سردستی انتخاب و یا درست شده بوند. که بار تصویری فیلم را کاهش می‌داند و تصویر خوبی را تحویل مخاطب نمی‌داد.
حالا، شما فکرش را بکنید، فیلم از لحاظ بصری این ضعف‌های بزرگ را داشته باشد و شما نتوانید از روی صندلی سینما بلند شوید و فیلم را لحظه به لحظه دنبال کنید. عجیب فیلمی دوست داشتنی و خوبی بود!

بی‌پولی: فکر نمی‌کنم کسی از فیلم‌بینان و اهالی سینما و هنر باشد که "بوتیک" را دوست نداشته باشد. منتظر دیدن "بی‌پولی" بودم تا خط حرکتی نعمت‌ا... را پیگیری کنم و از بد شدن کار دومش هراسان بودم. "بی‌پولی" فیلم ساده و کمیک و خوبی‌ست. فیلم شخصیتی و آبرویی ست برای گیشه. یک فیلم چارچوب‌دار، که تو را درگیر مسایل فلسفی و ماورایی و... نمی‌کند. از دیدن "بی‌پولی"  لذت بردم. اما باز هم می‌گویم، فیلم معمولی‌ست و به‌هیچ‌وجه نمی‌شود به‌عنوان یک‌ اثر ایده‌آل و دهان‌پر کن و ماندگار جدی‌اش گرفت و یا حتی با "بوتیک" مقایسه‌اش کرد.  

پستچی سه‌بار در نمی‌زند: اگر پانزده بیست دقیقه‌ی آخر فیلم را حذف کنیم، فیلم خوبی بود. روایت منسجم و مرتبطی داشت که به جذابیت اثر کمک می کرد. مخصوصن طبقه‌ی دوم آن خانه‌ی ارواح را با آن بازی دوست داشتنی و خوب پانته‌آبهرام و امیر جعفری نمی‌شود نادیده گرفت. کارگردانی درست و تقریبا بی‌نقصی داشت. ریتم و تمپوی فیلم خسته کننده نبود و علی‌رغم گنگی فضاها از دنبال کردن ادامه فیلم خسته نمی‌شدی. در کل فیلم خوبی بود البته باز می‌گویم اگر پانزده بیست دقیقه‌ی آخر فیلم را حذف کنیم. 

بیست: یک فیلم پایین‌تر از معمولی، تکراری و تکراری و تکراری. یک فیلم کوتاه کش‌آمده و آب‌بسته شده. یک فیلم کند با پایان‌بندی کلیشه‌ای و دم‌دستی. همه‌ی این حرف‌ها را می‌شد توی بیست دقیقه زد و قال قضیه‌ را کند، که عبدالرضاکاهانی نه سرمایه‌گذار را بدبخت کند و نه مخاطب را خسته. تنها چیزی که باعث می‌شود فیلم را دنبال کنی بازی‌های بی‌نقصی‌ست که ـ جز نقش و بازی تکراری و حا‌ل‌به‌هم‌زن پرستویی ـ بازیگران فیلم نشانت می‌دهند. فرشته‌صدرعرفایی، مهتاب کرامتی، حبیب رضایی، مهران احمدی، علیرضا خمسه. هیچ‌کدام‌شان را این‌طور در هیچ فیلمی ندیده‌ایم. همه خوبند و همه در ایده‌آل‌ترین حالت خود، روی پرده خودنمایی می‌کنند.

تردید: راستش را اگر بخواهید فعلن نمی‌توانم درباره‌ی این فیلم نظر خاصی داشته باشم. یک فیلم متوسط و معمولی رو به پایین بود. شاید باید فیلم را یک‌بار دیگر ببینم. اما گذشته از همه این ها باید به‌جرات این را بگویم: بعد از این‌همه سال که نمایشنامه هملت دست‌خورده و دست‌مالی و کلیشه شده، اقتباس و ساخت فیلمی که مستقیم با داستان و روایت هملت ربط داشته باشم، واقعن جرات و جسارت و توانایی بالایی می‌خواهد که شاید فقط از عهده‌ی کسی مثل واروژ کریم‌مسحی بر بیاید.

عیار 14: یک فیلم بد! درنیامده. آن‌چیزی که باید می‌شده نشده. قوام نیافته و خام. خالی‌ست. و یک فیلم پر از خالی. ادا و اصولی که قرار است در تو تعلیق و دل‌هوره و... ایجاد کند که موفق نیست. المان‌پردازی‌های ضعیف و سردستی. وقتی داشتم توی سالن می‌رفتم، رفتم که یک فیلم خوب ببینیم و رفتم که از فیلم خوشم بیاید. اما هرچه که جلو رفت، بیشتر متاسف می‌شدم و حالم بیشتر گرفته می‌شد. از شهبازی چنین فیلمی بعید بود. البته ناگفته نماند که خیلی از دوستان منتقد فیلم را ندیده نقده مثبت نوشتند و به به و چه چه راه‌انداختند. اما من هرچه توی این به به و چه چه‌ها می‌گردم هیچ نکته‌ای نمی‌بینم که جواب آن نقاط خالی و اطواری فیلم باشد. فقط می‌گویند خیلی فیلم خوبی بود! عالی بود! یعنی چه فیلم خوب و عالی بود؟ چه‌چیزش خوب بود؟ یکی به من بگوید. شاید واقعن من‌ شعور سینمایی‌ ندارم. آن سکانس پرسه زدن‌های نصفه‌شب و سگ‌بازی و... برای چه‌چیزی بود؟ می خواست مثلا به من بگوید که این آدمَ٬ آدم خطرناکسی ست؟ یا آن پلان کاریکاتور تخمه خریدن و تخمه شکاندن بدمن فیلم؟ یا آن جای پاهای روی برف که قرار بود برای من تعلیق ایجاد کند! یا آن فلش‌بک یک‌هویی و بی‌دلیل و زمینه‌سازی نشده‌ ـ که بعد هم ول شد و دیگر تکراری نداش ـ توی رستوران و فرار صاحاب رستوران از دست بدمن فیلم؟! یا آن پوریا پورسرخ و رقصش توی ماشین و ادا اصول‌های کودکانه و بلاهت نهفته در تیپش؟! یا آن سکانس مضحکی که بدمن فیلم پشت شیشه‌ی طلا فروشی تو را نگاه می‌کند و طلافروش برای این‌که بدمن نفهمد او توی مغازه است خودش را پنهان می‌کند و چراغ مغازه را خاموش می‌کند!!! توی چنین شرایطی٬ کدام آدمی وقتی کسی از شیشه توی مغازه را نگاه می‌کند، چراغ را خاموش می‌کند؟ خب جواب این‌ سوال‌های ساده را یکی بدهد، تا من بقیه‌ی گاف‌ها و خالی بودن‌های فیلم و فیلم‌نامه را بگویم! نه! اصلن همه‌ی این‌ها را بی‌خیال شوید، تابه‌حال کسی را دیده‌اید که ساعت 3 و 4 نصفه شب برای خرید گوش‌واره برای دخترش بیرون برود و دنبال طلافروشی بگردد؟!!! حداقل این یک سکانس را برای من روشن کنید! نمی‌دانم! شاید من این‌ها را نمی‌فهمم و این فیلم خیلی پست مدرن است!!! پرویز شهبازی ناامیدم کرد. "نفس عمیق" دوست‌داشتنی با آن ریزه‌کاری‌های بی‌نقصش کجا و ...

پی‌نوشت یک:امسال یکی از بهترین جشنواره‌ها بود. از همه‌لحاظ و همه جهت. دلم برای جشنواره و سالن مطبوعات و بحث‌ها و روزهای خوبش باز، تا سال بعد تنگ می‌شود.
پی‌نوشت دو: ساعت هشت صبح شده! لابه‌لای نوشتن این مطلب چند کار دیگر را هم انجام می‌دادم. هنوز توی دفتر نشریه نشسته‌ام و سیگارم هم تمام شده و بدجوری توی کف سیگار هستم. به‌خاطر خریدن سیگار هم که شده باید راهی بیرون شد و بعد از خرید سیگار و گرفتم کام‌های متوالی از نخ‌هایش، راهی رخت‌خواب همیشه پهن کف اتاق، توی منزلمان!

 

 

 

+ ( سه نقطه ها را با من سکوت کن ) خط خطي هاي |


سه شنبه ۱ بهمن

 وقتی می نویسی
                    زنده بودنت
                           به کسی‌ست که می‌خواند
                                          و من مدت‌هاست مرده‌ام... ! ! !

 

گفت نوشته‌هایت را دوست ندارم. گفت ننویس. گفت در نوشته‌هایت درامی اتفاق نمی‌افتد. گفت حوصله ی خواندن نوشته‌هایت را ندارم. گفت تو فقط غرغر می‌کنی. گفت توی همه‌ی نوشته‌هایت هیچ حرفی برای گفتن نداری... آن یکی گفت تو عقده‌ای هستی. می‌خواهی با نوشته‌هایت عقده گشایی کنی. گفت فرقی هم نمی‌کند عقده‌ات را برای چه‌کسی رو می‌کنی...  آنی که گوشه‌های اتاق نشسته بود بلند شد و تابی به‌خودش داد و گفت اگر برای تخلیه‌ی روان پاکت می‌خواهی بنویسی چرا از این ناراحتی که مخاطب نداری؟ گفت اگر مخاطب برایت مهم نیست خب چرا می‌نویسی؟ اگر هم هست چرا این‌طور می‌نویسی؟ گفت مهم نیست چه‌طور می‌نویسی مهم این است که کسی رغبت نمی‌کند نوشته‌هایت را بخواند. گفت تو اصلن ننویسی بهتر است. صدای هم‌همه توی اتاق پیچید و همه رو به من کرده بودند و هر کس چیزی می‌گفت. تو گوشه‌ی اتاق نشسته بودی و زل زل من را نگاه می‌کردی. هیچ حرفی نمی‌زدی. نگاهم توی اتاق می‌چرخید و روی هرکس چند ثانیه مکث می‌کردم. دستت را توی پالتوی صورتی‌ات کردی و سیگار بهمن‌کوچکی را درآوردی و خواستی روشنش کنی. فندک نداشتی. همه داشتند حرف می‌زدند. زیپوی طلایی‌ام را چخماق زدم و به سمت سیگارت دراز کردم. از سر سیگار دود بلند شد و بعد از سوراخ‌های دماغ تو و بعد از لای لب‌های سرخت. گفتی ممنون و به دیوار تکیه دادی. باز هم زل زل من را نگاه کردی. کمی به‌سمتت آمدم. گفتم چیزی برای نوشتن ندارم. گفتم خیلی وقت است که برای نوشتن فقط از فشارهای ذهنی‌ام می‌نویسم. گفتم برای نوشتن باید سوژه داشت. گفتم من مدت‌هاست سوژه‌ای برای نوشتن ندارم. گفتم اتفاق‌های اطرافم تکراری شده‌اند و خب، نوشته‌هایم هم تکراری‌تر. گفتم، سیگار دارید؟ دستت را توی پالتوی صورتی‌ات کردی و یک نخ بهمن‌کوچک به‌سمتم دراز کردی. سیگارت را به من دادی تا با آتش سیگارت سیگارم را روشن کنم، کردم و دودش را از لای لب های لرزان و خشکم بیرون دادم. فکر می‌کنم کمی ترسیده بودم. مکث کردم، کام گرفتم و در حالی که دود سیگار را بیرون می‌دادم گفتم من نمی‌توانم ننویسم، و حالا هم نمی‌توانم بنویسم. گفتم انگار حسی برای تبدیل شدن به کلمه ندارم. گفتم شاید راست بگویند، شاید من دوست دارم عقده‌گشایی کنم و عقده‌ای هستم و شاید اگر ننویسم بهتر باشد. گفتم اما چه‌طور... و شروع کردم زیر لب برای خودم حرف زدن. صدای هم‌همه قطع شده بود. همه نگاهم می‌کردند و در گوش هم پچ پچ کنان چیزی می‌گفتند. تو ساکت همان‌جا، گوشه‌ی اتاق نشسته بودی و هنوز زل زل نگاهم می‌کردی. سیگارت به آخر رسیده بود. توی زیر سیگاری خاموشش کردی. صدای پچ پچ فیلترهای بهمن‌کوچک توی زیرسیگاری تا خرخره پر شده حواسم را پرت کرد. نگاه‌شان کردم. نگاهت کردم. زل زل نگاهت کردم. زل زل نگاهم کردی. مات و مبهوت نگاهت کردم. با چشم‌های قهوه‌ای کم رنگ و لب‌های سرخ و پالتوی صورتی نگاهم کردی. همه توی اتاق نگاه‌مان می‌کردند. سیگارم را خاموش کردم. ما هم به هم نگاه می‌کردیم.
ـ آیا تو سوژه‌ی نوشته‌هایم می‌شوی؟!
خندیدی. همه خندیدند. بلند بلند قهقه‌ می‌زدند. لبخند می‌زدی. صدای خنده همه‌جا بود. روی در و دیورا می‌پاچید. روی صورت من. روی صورت تو. توی نگاه‌های به‌هم گره خورده‌مان. همه می‌خندیدند. نمی‌خندیدم. منتظر ماندم. نگاه کردم. دیدم. گریه کردم... و نوشتم:
برای نوشتن همیشه سوژه‌ای هست. وقتی سوژه‌ای نیست. نوشته‌ای هم نیست. وقتی نوشته‌ای نیست. سوژه‌ای هم نیست. وقتی هیچ‌کدام نیستند. من هم نیستم. باید سوژه‌ی تازه‌ای پیدا کنم. سوژه‌ای که باعث رم کردن کلمات شود. سوژه‌ای که... شما سوژه‌ی من می‌شوید؟
فقط صدای خنده می‌آمد. خنده‌ای مردانه. خنده‌ای زنانه. خنده‌های مردانه و زنانه.
همه با هم به‌من می‌خندیدند...

+ ( سه نقطه ها را با من سکوت کن ) خط خطي هاي |