تبليغاتX
سه نقطه
سه نقطه

چمعه ۲۵ آبان

قبل از آن‌که سیفون را بکشم
                       به پشت سرم نگاه کنم
                                                        "آینه"
                                                    راست‌گوترین شیء دنیاست!

 

دو روز دیگر نمایشگاه مطبوعات شروع می‌شود و باید غرفه‌ی هفته‌نامه را آماده کنم، جشنواره فیلم‌کوتاه هم که از چهارشنبه شروع شده و باید در جریان اخبار و فیلم‌هایش باشم، از طرفی باید مصاحبه‌ام را با فرزاد موتمن پیاده و تنظیم کنم، از طرف دیگر مسئولیت درآوردن صفحه‌ی فیلم‌کوتاه را برای هفته‌نامه (که قرار است از این شماره به بعد هر هفته به بررسی و نقد و... فیلم‌کوتاه اختصاص داشته باشد) به‌عهده دارم، پیش تولید فیلم‌کوتاه بعدی‌ام (به اسم "کات") هم شروع شده، مسائل اجرایی و مسئولیت پشتیبانی و تبلیغاتی و پخش و چاپ و برنامه‌ریزی برای آینده‌ی  هفته‌نامه هم که به جای خودش، هست! سکانس آخر فیلم افخمی هم که معلوم نیست کی قرار است گرفته می‌شود. من هم با این ریش و گریم گند، لنگ در هوا و منتظر و الاف بی‌برنامه‌گی‌های آقا!. همه‌ی این‌ها یک‌طرف ماجراست، کتاب‌ها و مقاله‌ها و مطالب نخوانده و فیلم‌های ندیده، دوستانی که گهگدار روی مخم رژه می‌روند ویک‌ریز چرند می‌گویند، بی‌خوابی‌های نصفه شب و کابوس‌ها و سردردها...، و عقب ماندن از برنامه‌های زندگی‌ام هم طرف دیگر. حالا با تمام این تفاسیر چطور می‌توانم به چیز دیگری فکر کنم؟! اصلن مگر می‌تواند چیز دیگری (حتی یک مسئله‌ی به ظاهر مهم) توی ذهنم جا باز کند؟! شاید چیزهای مهم دیگری هم باشد، اما من فعلن آف هستم. (حتی به عموی بزرگم که خیلی دوستش دارم و الآن روی تخت آی سی یوست و اصلن حالش خوب نیست هم نتوانستم سر بزنم...). هر آدمی گنجایشی دارد، دعا می‌کنم گنجایشم بیشتر از این شود، اما فعلن که همین قدر است. از اوضاع پیچیده توی همم ناراضی نیستم و حتی به‌شدت از این موضوع خوشحالم. اما دلیل نمی‌شود این پیچیدگی را بیشتر کنم. همین!  


قرار بود در این پست از "یازده‌دقیقه و سی‌ثانیه" بگویم. اما چون هنوز کار تمام نشده ترجیح می‌دهم صبر کنم. احتمال خیلی زیاد این یادداشت را در سایت "خبرنگاران صلح" کار کنم. اما برای "سه‌نقطه" هم حرف‌های نگفته زیاد است. 


مارک: پدر وضع ما هم خوب می‌شه؟ مثل اونایی که طلا پیدا می‌کنن؟
مت: نه! ولی از اون‌هایی که طلا پیدا نمی‌کنن بهتر می‌شه.

پنجشنبه و جمعه ام را تعطیل کردم و بعد از مدت ها تا جایی که توان داشتم فیلم دیدم. یادش بخیر زمانی که روزی شش هفت تا فیلم می دیدم. همه چیز گذراست!
دیالوگ بالا از فیلم River of No Return  است.



در وبلاگ "زمزمه های دیوانه ی خدا، مزدک" اتفاق های جالی افتاده! اگر دوست دارید بفهمید٬ خودتان بروید و بخوانید. مخصوصا دو پست آخر و قسمت کامنت هایش را.

+ ( سه نقطه ها را با من سکوت کن ) خط خطي هاي |


شنبه ۱۸ آبان

می‌دانم که این‌جا دیگر رنگ و رو و جذابیتی ندارد. چندین بار خواستم روند نوشته‌های این‌جا را عوض کنم. خواستم درباره‌ی کتابی خواندم، فیلمی دیدم و... نظرم را بنویسم. خواستم از کارهایم بنویسم. که در فلان کاری که کردم چه اتفاقی افتاد و چه شد و چه شد. خواستم از اتفاق‌هایی که توی طول روز برایم می‌افتد بنویسم و تحلیلم را درباره‌شان بگویم. خواستم... شاید همه‌ی این‌ها را هم یکی دو باری انجام داده باشم، گفته باشم و از کنارش گذشته باشم. اما ادامه‌دار نبوده و در پست بعدی خط عوض کرده. زمانی می‌دانستم از این‌جا چه می‌خواهم و می‌دانستم که باید این‌جا چه بگویم. اما حالا نه! باید به حال این‌جا فکری بکنم. همین روزها خط نوشته‌های این‌جا را سر و شکلی می‌دهم. "سه‌نقطه" برایم نوستالژی غریبی‌ست از خیلی روزها... شاید از نفس بی‌افتد، اما نمی‌میمرد. مطمئن باشید.


فقط یک سکانس و یک شب از بازیم در فیلم افخمی مانده و بعدش دست از سرم برمی‌دارد. برای شروع سرو شکل دادن به "سه‌نقطه"، در پست بعدی از پروژه‌ی "یازده‌ دقیقه‌ و سی‌ثانیه"‌ی بهروز افخمی می‌نویسم. باید درباره افخمی و... فیلمش خیلی چیزها را بگویم...

+ ( سه نقطه ها را با من سکوت کن ) خط خطي هاي


پنجشنبه ۱۶ آبان

حالم بد است.
حالم گرفته است.
حالم خراب است.
حالم عصبی و گه است.
حالم دوست دارد بلند بلند عربده بزند.
حالم دوست دارد اصلن الکی فحش بدهد.
حالم از بعضی چیزها دیگر بهم می‌خورد.
اصلن مرده شور این حال گند را ببرند... ...

بعضی اوقات آدم‌ها فکر می‌کنند...! بعضی اوقات آدم‌ها حرف می‌زنند...! بعضی اوقات آدم‌ها پشت کلمات پنهان می‌شوند و طبق عادت خطابه‌های احمقانه سر می‌دهند...! بعضی اوقات آدم‌ها زر می‌زنند...! بعضی اوقات آدم‌ها روی مخت راه می‌روند...! بعضی اوقات دوست داری بزنی بعضی آدم‌ها را خونی مالی کنی...! بعضی اوقات آدم‌ها حد و مرز خودشان را گم می‌کنند...! بعضی اوقات آدم‌ها نفهمند و بی‌شعورند...! بعضی اوقات آدم‌ها فکر می‌کنند، اصلن آدمند...! بعضی اوقات آدم پیش خودش می‌گوید: از کنار آدم‌هایی که هنوز بچه‌اند باید گذشت و بی‌خیالشان شد. ...ون لق همه‌ی آدم‌کوتوله‌ها...



من آدم گندی هستم. روی این شکی نیست. اما همینم که هستم. نه ادا در می‌آورم و نه پشت چیزی پنهان می‌شوم. روی رو، بدون هیچ موزی بازی. همان جور که فکر می‌کنم درست است رفتار می‌کنم. اهل دور زدن و پیچاندن و نامردی و سواستفاده و... نیستم. اما اگر کسی فکر کند خرم و نفهم، دور بزند، حرف مفت بزند، نامردی کند، فکر کند که خیلی آدم است و من به او محتاجم... هم نامرد می‌شوم، هم بداخلاق و سگ می‌شوم، هم عوضی می‌شوم، هم... همه چیز را به‌علاوه‌ی او به لجن می‌کشم. چون گندم و گه. چون یک آشغال به‌تمام معنا هستم... من همینم که هستم. برایم بعضی چیزها اصل است و منطق و پایه‌ی زندگی‌ام بر اساسشان بنا شده. اگر کسی این پایه‌ها (که برایم اصل هر رفاقتی‌ست) را بشکند و حرمت‌ها را از بین ببرد، من از آن‌ور بوم می‌افتم و آن شخص دیگر هیچ ارزشی برایم ندارد. من آدم گندی هستم. روی این شکی نیست. اما همینم که هستم یک‌رو دارم. نه مثل بعضی‌ها هزار رو و رنگارنگ.



می گویند روزی ترکی درست وسط خیابان ایستاده بوده و دست‌هایش را توی جیبش کرده بوده. شخصی به او می‌رسد و می‌گوید: چرا این‌جا وایسادی؟
مرد ترک با اخم و تشر به شخص نگاه می‌کند و می‌گوید: وایسادم که وایسادم، اصلن به تخمم که وایسادم...!!!

 

+ ( سه نقطه ها را با من سکوت کن ) خط خطي هاي |


دوشنبه ۱۳ آبان

چـــــــــــــــــــــــــه‌قدر این‌روزها
                                             هوا خوب و دل‌چسب است!

من این شدم. اینی که هیچ چیزی نیست. حرف‌هایم بدون شک تکراری‌ست. آن‌قدر توی طول روز حرف می‌زنم که دوست دارم این‌جا سکوت کنم. من این شدم. اینی که همین است. همینی که این است. چه‌ حالی می‌دهد بازی با کلمات، آن هم فقط برای این‌که خیلی وقت است توی سه‌نقطه چیزی ننوشته‌‌ام.


پیش تو یکی کم آوردم چون... قبول. دست‌هایم بالاست. حالا دوست داری شلیک کنی؟ پس شلیک کن. یک کلت بین ماست، شلیک کن رفیق...


حوصله‌ی خیلی چیزها را ندارم. دوست دارم خودم را توی کار غرق کنم. فقط کـــــار.


مــــــــــــــــــــــــزدک، نوبت ما هم می‌رسد. بگذار هر کس هرطور که فکر می‌کند درست است رفتار کند. ما هم همان‌طور که فکر می‌کنیم درست است رفتار می‌کنیم.  این را بلند بگو که روی صحبت، رفقایمان نیستند که دارند با آقای فیلم‌ساز کار می‌کنند. هر کسی مختار است با هر کسی که دوست دارد کار کند و ما حق این را نداریم که بگوییم چرا. اما بگو که روی صحبت خود فیلم‌ساز است٬ نه حتی فیلمش. خودٍ خودٍ خودٍ ... فیلم‌ساز.


دروغ چرا. این‌روزها ذوق و شوق نوشتن ندارم. نمی‌دانم چه مرگم شده. کلا یک‌جوریی شده‌ام. غریب است و عجیب است و تخ..ی. اما شکایتی نیست.


شکر خدا زنده‌ام.

 

+ ( سه نقطه ها را با من سکوت کن ) خط خطي هاي |