جمعه ۲۶ مهر
خوبم، درست مثل یک آدم الکی خوش
کارهای هفتهنامه به اوج خودش رسیده و وقتی آدم جواب این موضوع را میبیند انرژیاش برای کار بیشتر میشود. دیدن منتقدان پیشکسوتی که با انرژی و امید مطلب مینویسند و تلاش میکنند که مطلب هرشماره از شمارهی قبل بهتر و جنجالیتر شود. دیدن بچههای صفحهبندی و گرافیستمان که شبهای صفحهبندی تا صبح بیدار میمانند و با تمام توانشان کار میکنند که رنگ و لعاب بهتری به نشریه بدهند و... شورای نویسندگان را وقتی نگاه میکنم، پر است از اسم منتقدان صاحبنامی که تا به حال همهشان را یکجا در لیست نویسندگان یک نشریه ندیدهام. همهی اینهایی که گفتم و نگفتم باعث شده تا اینروزها و هفتهها بیشتر و بیشتر کار کنم و تمام ذهنم را درگیر کار کنم. لذت عجیبی دارد. دیدن نشریهی پرسابقهای که مرده بود و حالا دارد یواش یواش نفس میکشد و قرار است زنده شود. با آرش و این تیم و جمع صمیمی و رفیقانهمان، بعد از نشریهی رویش این چهارمین نشریهایست که از صفر راه انداختیم. اما به جرات میتوانم بگویم که برای همهی ما هفتهنامه سینما چیز دیگریست. اصلا حال و هوایش طور دیگرست، رنگ دیگری دارد حس دیگری.
یک شنبه ۲۱ مهر
خواب دیدم که عصر ور افتاد
از تمامی روزهای کثیف
آب میرفت ذهن خاطرههام
گم شدم لای پردههای لطیف
عصرها همیشه دلگیرتر و دلگیرتر میشوند. وقتی در امتداد خیابان قدم میزنی و خورشید خودش را پایین میکشد. سیگار میکشی و آسمان اینقدر بالای سرت فشار میآورد که دوست داری زیر آواز بزنی. عصرها همیشه دلگیرند، حتی اگر خوشحال باشی. ساعت را نگاه میکنی و آفتاب دقیقه به دقیقه تندتر و تندتر پایین میرود. هر روز برزخ را میتوانی ببینی. بلاتکلیفی را میتوانی حس کنی. عصر یعنی برزخ. حدی میان روز و شب، که نمیدانی روز است یا شب! نمیدانی هوا روشن است یا تاریک. عصرها، رنگ همهچیز درحال تغییر است. همهچیز سیاهتر از قبلش میشود. وقتی به صورت آدمها نگاه میکنی نمیشناسیشان و یا شاید این دروغ روز است که فکر میکنی میشناسیشان. عصرها دلگیرند و دلگیرند و دلگیرند و دلگیرند و... عصرهای پاییز ذلگیرتر و دلگیرتر و دلگیرتر میشوند وقتی نمنم بارانی بزند و باد سوزناکی بوزد. نمیدانی سرد است یا گرم. عرق میکنی و آسمان بیشتر روی دلت فشار میآورد. نمیدانم، دوست دارم روزی عصرنامهای بنویسم و فقط از عصرها بگویم. بگویم و دلتنگیهایش را بلند بلند با کلمات به سیخ بکشم.
عصرها... دلگیرند، دلــــــــــــــــــــــــــــــــــ گیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ر ... کـــــــــــــــــــــــــــــــ ی...
"عصرهای دیوس"
عصرهای همیشه تکراری عصرهای همیشه دلمرده
من همیشه تلو تلو خوردم در همین عصرهای افسرده
پینوشت کدام قانون است منع نفرین عصرهای گناه؟
پس چه تقدیر روشن و گندیست درک تاریخ سالهای سیاه؟
فکر میکردم از خودم بودم وقت شلیک و جیغهای بلند
توی آن عصر و مشتهای سمج یکنفر روبروی من جانکند
عصرهایم همیشه کابوسند وقت دلشورههای اجبــاری
عصرها بمب ساعتی هستند وقتی به زندگی بدهکاری
وقتی از عصرها نمیپرسی شرح قبرهای دستهجمعی را
بوی حلوا گرفته هر روزم بوی کافور و... گم شدم گویا
گمشو از قبرهای تک نفره گمشو از قصهای که مجهول است
توی عصری که فعلها گم شد فاعل من همیشه مفعول است
دست بردار و لعنتی بس کن من ازین شعر گند بیزارم
کرمها میخورند روحم را چرک کرده تمام افکارم
تف به این واژههای بی ناموس تف به این عصرهای بیسیگار
تف به سرگیجه و دیاسپوکساید تف به عصر و من و تو و تکرار...
عصرهای همیشه تک نفره
حامله میشوم ازین کابوس
مردن از جنس تکه تکه شدم
بـــــــــــــــــــــــــــــامب... عصری گرفته و مایوس.
(رضا صدیق)
شنبه ۱۳مهر
اینجا دیوانهخانهی محترمانهایست،
پر از آدم.
اینجا اسمش
تهران است...
ـ آقا ته صف تاکسی اونطرقه
رضا: میدونم آقا، دارم سیگار میکشم. شما بفرمایید.
ـ همین شماهایید که صف همه چیزو میریزید بههم دیگه...
رضا: اگه من زودتر سوار شدم حق با شماست. من دارم سیگارمو میکشم. نمیخوام سوار شم...
مرد سرش را چرخواند و زیر لب شروع کرد فحش دادن و غرغر کردن. هی نگاه رضا میکرد و زیر لب چیزهایی میگفت که شنیدنش سخت بود. زل زده بود به چشمهایش و دنبال بهانه میگشت. رضا سرش را چرخاند و رویش را آنطرف کرد تا با مرد جرو بحثش نشود. مرد زل زل به رضا نگاه کرد...
ـ عوضی...!
رضا: حالت خوبه آفا؟ چته تو؟ گیر دادیها!
ـ خوار...!!!!!!!!!!
رضا بهت زده جلو آمد.
ـ چی گفتی؟!!!!
ـ گفتم خوار...!!!!، برو ته صف...
رضا دستش را دراز کرد و یخه مرد را محکم گفت
رضا: هوی، درست صحبت کن مرتیکه...!
مرد دو دستش را بلند کرد و با ناخنهایش محکم روی صورت رضا کشید. رضا هم بهطور غریضی محکم با مشت توی صورت مرد زد و...
مردم جدایشان کردند. مرد یکریز فحش میداد. رضا عصبی شده بود . دنبال علت این دعوای الکی میگشت و مرزد را نگاه میکرد. خیلی تحمل کرده بود که دعوا نشود، اما شد. مرد را سوار تاکسی کردند و رفت. رضا سیگار دیگری روشن کرد و کنار خیابان نشست. عصبی و بهم ریخته بود. دو طرف صورتش جای چنگ مرد بود. جای چنگی که نمیدانست علتش چیست. فقط میدانست که مرد دلش از جای دیگر پر بوده، روزگار به او فشار آورده و بهطور طبیعی قصد کرده خودش را خالی کند، تخلیه شود. رضا سیگارش را کشید. دیگر آرام شده بود. از مرد ناراحت نبود. به او حق میداد و خوشحال بود که توانسته باعث شود یک مرد، تمام عصبیتها و فشارها و ناراحتی خودش را از این شهر و روزگار خالی کند... جای چنگهایش میسوزد و هربار یاد دردهای مرد میافتد...
کاش دردهای همدیگر را، کاش عصبیتهای همدیگر را، کاش فشارها و دلتنگیهای همدیگر را بدون چنگ، مشت، دعوا و ... میفهمیدیم. کاش باور میکردیم که اینروزها تمام مردم شهر غیر طبیعی و آنورمال هستند. کاش میفهمیدیم که این شهر و فشارها و گرانیها و آدمها و حکومتش، چه بر سر دل و اعصابمان آوردهاند... ما در این شهر زندگی میکنیم، تهران، شهری که هیچکس نرمال نیست. همه دیوانهایم و دیوانهاند. کاش این را باور کنیم...
تمام داستانی که بالا تعریف شد، واقعیت است. خاطرهی پریشب و سر خیابان موسیوند، بغل آبمیوه توچال. صف تاکسیهای چیزر و قیطریه. یک شب کسل کنند و جالب!
مرتبط از سهشنبه، 28 خرداد ... وارونه میدهیم به زندگی، گویا ...
خبر مربوط به فیلم "یازده دقیقه و سی ثانیه"ی بهروز افخمی را اینجا بخوانید.
مزدک و خبرنگاران صلح خیلی وقت است که هستند. اما اینکه رفیق مزدک وبلاگ زده و میخواهد آنجا هم بنویسد خوشحالم میکند. مزدکعلی دادا، باز هم چریک شو و با تیر مستقیم تلف. بلاگت بود باروت نمخورده را میدهد رفیق.
شنبه ۷ مهر
آفتابه را پر کرد و روی سرش ریخت
مدتها بود، بوی گـــْــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
...میداد
از سه تا نقطه روی اندامت از دل وزنهای بیمعنا
از تمام حروف تکراری از من و شاید و تو و اما
کشف میکنم تمام تو را میکشم طرح سورئالت را
توی نقاشی نگاه تو میخورم سیب سبز کالت را
مینویسم خزعبلاتم را از تمام کسوفهای خمار
مینویسم دوباره با طعنه میروم من برای تو بردار
آفتابه را بگیر و بشور فحشهای رکیک ذهنم را
عاشفانه دروغ تاریخ است کذب بوده حکایت ریرا
کرم خورده تمام روحش را توی کابوس خوابهای عجیب
میپزد روی آلت مردی مغز یک دختر بلوند نجیب
مانیفستی نوشت با انکار تف به این زندگی با تردید
بعد سوزاد کاغذش را چون... مرد از مرگ و خودکشی... ترسید!
سیفون شعر را بکش و نخوان منگی و گنگی کلامم را
رد شو و بیجواب بگذارش تلخی و سردی سلامم را...
(رضا صدیق)
با واژههای گر گرفته روی لبهات
یک جملهی بیفعل و فاعل مینویسم
یک جمله که تنها تو میفهمی صدامْ
یک جمله با طعم هلاهل مینویسم
اینجا برایم گاهی شبیه دفترچه یادداشت میشود و مینویسم بعضی اتفاقاتی که فقط خودم میفهمم معنیشان را.
ساعت دو و چهل و پنج دقیقه٬ نیمهشب بیست و چهارم رمضان، یکشاخه گل رز٬ سیزده دقیقه چهل و هشت ثانیهای که حرف زدیم و چهارم مهری میگذرد و حتمن روزی به چهارم دی میرسد٬ الله اعلم. تو از یکجای خوب، من در در اتاق خودم. خدارا شکر میکنم...
سه شنبه ۲مهر
مدرسهها وا شده،
مثل وا شدنهای دیگر ...
فیلمبرداری فیلم دومم هم بهپایان رسید. یک فیلم صدوسیوهفت ثانیهای. بدون بازیگر و صدابردار و گریمور و... فقط من بودم و فیلمبردار و علی جوان. به قول سیاوش یک فیلم چریکی، بدون مزاحم و دبدبه کبکبه. باید راشها را ببینم و بعد دربارهی خوب یا بد شدنش حرف بزنم. تا اینجای کار که راضیام، اما بعد از تدوین و فاینال شدنش، نمیدانم چهمیشود. توی این هفته یا هفتهی بعد تدوینش میکنم. برای ساخت این فیلم پنج سوسک سرحال، کشته شدند. برای تدفینشان مراسم تدفین و خاکسپاری مجللی ترتیب دادهام. امیدوارم که آبرودار شود.
چند وقت است که پیش تولید تلهفیلم بهروز افخمی به اسم یازده دقیقه و سی ثانیه شروع شده. توی این فیلم من نقش یکی از چهار فیلمسازی را بازی میکنم که اول جنگ، برای تهیهی فیلم و خبر به جماران میروند. بازی جلوی دوربین بهروز افخمی برایم تجربهی جالبیست. فعلن مشغول دورخوانی فیلمنامه هستیم. آنهایی که بهروز افخمی را میشناسند خوب میدانند که هیچوقت معلوم نیست کی فیلمش را کلید میزند. فعلن قرار است همین پنجشنبه کلید بخورد اما بعید میدانم.
اینروزها نه حوصلهی وبلاگ نویسی دارم و نه اینکه وقت میکنم چیزی برای وبلاگم بنویسم. این پست هم یکجورهایی نقش رفعتکلیف داشت. خواستم از مشغولیتهای این روزهایم بنویسم، فقط همین.

