تبليغاتX
سه نقطه
سه نقطه

شنبه ۳۰ شهریور

این‌ شب‌ها برای مظلومیت و تنهایی مردی که مرد بود، مردانه زندگی کرد و با مظلومیت رفت، گریه می‌کنم. این شب‌ها یاد خودم می‌افتم، یاد همه‌چیزم، آرمان‌های فراموش شده‌ام و برایشان گریه می‌کنم. این‌ شب‌ها می‌گردم تنهایی‌ام را پیدا می‌کنم و در آغوشش می‌کشم. این شب‌ها بغض‌های جمع شده‌ام را بیرون می‌ریزم، گریه می‌کنم و زجه می‌زنم. این شب‌ها خودم را توی ذات خودم گم می‌کنم تا پیدا شوم. این شب‌ها را چه‌قدر دوست دارم... دوست داشتنی، نه از جنس دوست داشتن‌های تکراری...

+ ( سه نقطه ها را با من سکوت کن ) خط خطي هاي


چهارشنبه ۲۷ شهریور

جایزه را به تنهایی‌های جیرانم تقدیم می‌کنم

نمی‌گویم جایزه جشن خانه‌ی سینما حق حامد بهداد نبود، یا خیلی چیزهای دیگر درباره‌اش کهبابک حمیدیان و حسرت بهداد می‌گویند. اما از این‌که بابک حمیدیان جایزه را گرفت بسیار خوشحال شدم. از نظر من اگر نسل بازیگران جوان سینمای ما دو بازیگر مستعد و توانا داشته باشد، یکی بهداد است و دیگری حمیدیان. این موضوع را می‌شود از کارنامه‌ی هردوشان فهمید. از این‌که بهداد باز هم جایزه نگرفت ناراحت شدم. دیدن چهره‌ی غمیگینش ناراحتم کرد. اما از طرف دیگر دیدن چهره‌ی شکه و خوشحال بابک کلی سرحالم آورد. تنها قسمت به‌یاد ماندنی جشن امسال، جدا از ارکستر محمد نوری و بیس بابک ریاحی‌پور و موسیقی فردین خلعت‌بری، موقع جایزه گرفتن حمیدیان بود.  راستی، چهره‌ی توی هم رفته‌ی باران کوثری موقع خواندن اسم بابک، که کم مانده بود گریه‌اش بگیرد هم جالب بود. دست خودم نیست، یعنی دلایل خودم را دارم ولی، کلا نه از رخشان بنی‌اعتماد و شوهرش خوشم می‌آید و نه از دخترشان. بعضی‌ با پول وارد سینما می‌شوند، بعضی هم به رخصت پدر و مادر و رابطه‌هایشان. حالا ممکن است موفق هم بشوند، اما مهم چیز دیگری‌ست، یعنی برای شخص من بعضی چیزها مهم است. کاش کمی سینمای ما از رابطه‌ها دور بود و آدم‌ها برای استعداد و صلاحیت‌شان انتخاب می‌شدند و پیشرفت می‌کرند. بابک جان جایزه‌ی خانه سینما حقت بود و امیدوارم حامد بهداد هم به‌دور از دشمنی‌ها و عنادها به حقش برسد.

 

+ ( سه نقطه ها را با من سکوت کن ) خط خطي هاي


یکشنبه ۲۴ شهریور

دوره‌ی جدید هفته‌نامه سینما با فرمت و تیم جدیدروی جلد شماره‌ی اول دوره‌ی جدید هفته‌نامه سینما

بعد از چند ماه تلاش و فراهم کردن شرایط برای چاپ دوره‌ی جدید هفته‌نامه سینما، بالاخره شماره‌ی اول از دوره‌ی جدید هفته‌نامه سینما، هم‌زمان با جشن خانه سینما منتشر می‌شود. دوره‌ی جدید هفته‌نامه با سردبیری آرش افشار و تیم جدید ( من، میثم یوسفی، احمدمحمداسماعیلی و... )، فرمت جدید و نویسندگانی چون، خسرو دهقان، منصورضابطیان، کامیار محسنین، کاوه جلالی و... قصد دارد حال و هوای تازه‌ای به مطبوعات سینمایی بدهد. نیاز به گفتن نیست و ما تلاش می‌کنیم که با محتویات و مطالب نشریه و تحولاتش این موضوع را به اثبات برسانیم. از سه‌شنبه 26 شهریور می‌توانید هفته‌نامه سینما را دوباره روی دکه‌های مشاهده کنید.

مرتبط خبرگزاری فارس

مرتبط سینمای ما

+ ( سه نقطه ها را با من سکوت کن ) خط خطي هاي |


چهارشنبه ۲۰ شهریور

این‌ها حقیقت‌ است... نه شعار است نه غرغر
                                                 کمرم می‌شکند روزی 
                                 . . . زیر بار بدهکاری‌ها...

 

می‌خوام امشب دامنم را بالا بزنم. لباس‌هایم را در بیاورم و از پنجره‌ی اتاقم آویزان شوم. دوست دارم راحت، بدون تکلف، خودبینی، غرور، و یا شاید دروغ، حرفی را بگویم که تا به‌حال هیچ‌کسی از زبانم نشنیده. بلند بلند جار بزنم. سینه‌ام را سپر و کنم و از گفتنش نترسم. در همین خط‌ها حصارم را می‌شکنم تا شاید اطرافیان به اندازه‌ی یک قدم نزدیک بیایند. می‌خواهم بگویم و هیچ‌کس جلودارم نیست، نیست... من به تمام این شهر و اجزاء ساکن و جاری درونش بدهکارم. بدهکارم به همه‌چیز و همه‌کس. بدهکارم به تمام کسانی که روزی باعث پدیدار شدن کلمه‌ای شدند. بدهکارم به تمام لحظه‌هایی که می‌توانستم هستی را بهم بریزم. بدهکارم به همه شعرهای گفته و نگفته‌. بدهکارم به مردمی که از صبح تا شب توی کوچه و خیابان از کنارم می‌گذرند. بدهکارم به تمام کسانی که اعصابم را بهم‌ می‌ریزند. بدهکارم به تمام رفقایی که بودند و رفاقتی شکل گرفت. به رفقایی که در تمام لحظه‌ها گند و خوب و متوسط زندگی رفیق ماندند. بدهکارم به پیرمرد مرادی که زندگی‌ام را تغییر داد و رفت. به آنی که چه زود رفت. به پیرمردی که همیشه دلم برایش تنگ می شود. بدهکارم به شب‌هایی که همیشه بی‌دلیل صبح‌شان می‌کنم و به صبح‌هایی که تا عصرهای تکراری می‌خواب‌مشان. بدهکارم، بدهکار به تمام فحش‌هایی که نثارم شده و می‌شود. به تمسخرها و کج‌فهمی‌هایی که می‌شنوم و می‌بینم. بدهکارم، به آن زنی که چند سال پیش از کنارم گذشت، فحشم داد وروی پیراهنم تف انداخت. بدهکارم به آن‌هایی که از بودنم می‌ترسیدند. به آن‌هایی که نمی‌فهمیدند چه می‌خواهم. بدهکارم به تمام کسانی که از شور جوانی‌ام سواری گرفتند. بدهکارم به آن مردی که توی گوشم زد و پرسید، چرا؟. بدهکارم به ورق‌هایی که اسمم را سیاه نوشته بودند می نویسند. بدهکارم به روزهای سیاه و پرتنش نوجوانی. به خاطرات نگفته. به مشت‌های خورده توی دیوار. بدهکارم به تمام شب‌هایی که از سرم خون می‌ریخت و گریه می‌کردم. بدهکارم به دیوارها، سیگارها، تیغ‌ها و سری که توی دیوار می‌خورد، دستی که می‌سوخت... خون می‌ریخت. بدهکارم به تمام اسطوره‌های خائنی که ازشان متنفرم. بدهکارم به آرمان‌هایی که فرو ریخت، بنا شد، فرو ریخت و بپا شد. بدهکارم به ریجاب و کوه‌های کردستان. به تنبور و ذکرهای درویشی. به دف و شعرهای مولانا. به سرخوشی و ریش و شارب‌های بلند. بدهکارم به اولین زنی که دوست داشتم. به آن پرستاری که نقاشی‌ام را کشید. روی تخت بیمارستان برایم قصه می‌گفت. و چهارم دبستانی که دوستش داشتم. بدهکارم به تمام کتاب‌هایی که خوانده‌ام. از معراج‌السعاده تا پوپر و جامعه‌ی باز و دشمنان آن. به تمام کتاب‌های نخوانده ام. به تمام جمله‌های طولانی. جمله‌های کوتاه. به ایدئولوژی‌ها. بدهکارم به تمام خاطره‌های کپک زده گوشه‌ی ذهنم. به تمام خاطرات سرخوشی. به تمام خاطرات کتک خوردن‌ها. به تمام خاطرات انقلابی و مکتبی. به گریه کردن‌های نوجوانی. بدهکارم، بدهکار به بغض‌های غم‌باد شده. به گریه‌های نکرده. به دادهای نزده. به اعتراض‌های نکرده. به، به خودم. به من. به تمام خواسته‌های سرکوب شده‌ام. به تمام آرمان‌های بر باد رفته‌ام. به تمام قانون‌های شکسته‌ام. به تمام دلواپسی‌های تمام نشدنی و دل‌تنگی‌های طولانی ام. بدهکارم به کسی که در کوچه‌ی "نیام" نفس می‌کشد. به کسی که انتظارش را می‌کشم. به آنی که در ولنجک بود. بدهکارم... بدهکار. بدهکار به تمام بدهکاری‌هایی که گفتم و نگفتم. یادم بود و نبود. و یا شاید بهتر است بگویم من از زمانی که چشم‌هایم را باز کردم تا امروز و فردا و فرداها، به تمامی هستی بدهکارم. بدهکار به همه‌شان. تا روزی که تکه تکه شوم. بدهکاریم را بدهم. برسم. ببینم. بمیرم...


پی‌نوشت۱: امروز از دانشگاه سابقم نامه‌ای آمد. اخراجم کرده‌اند. تعجب می‌کنم چرا این‌قدر دیر دست‌به‌کار شده‌اند.  یک‌سال‌و‌نیم پیش رشته‌ی گند و مزخرف حسابداری را ول کردم و دیگر دانشگاه نرفتم، آن‌وقت تازه امروز برایم نامه‌ی اخراج فرستاده‌اند... جلل‌خالق!
پی‌نوشت۲: گذشته از اتفاق‌های خوبی که به موقع‌اش می‌گویم. این‌روزها درگیر نوشتن دو فیلم‌نامه برای دوکار کوتاه بعدیم هستم. داستان یکی‌شان نیاز به یک بازی‌گردان دارد. به کسی که با حیوانات موزی کمی اخت باشد صمیمی. اگر کسی از شما، می‌تواند از سوسک و مورچه بازی بگیرد، حتما خبرم کند.

+ ( سه نقطه ها را با من سکوت کن ) خط خطي هاي |


چهارشنبه ۱۳شهریور

مرا حق از مي
               عشق آفريد است
                             
 همان عشقم اگر مرگم بسايد  

همیشه ماه‌های رمضان، برایم فرار از شلوغی‌ها و تلاش برای کسب آرامش بوده. انگار دکمه‌ی استپ را می‌زنند و همه چیز را فراهم می‌کنند که کمی به خودت نگاه کنی. رمضان‌ها حال و حس دوست‌داشتنی و غریبی برایم دارد. حس نوستالژیک خاصی را برایم ایجاد می‌کند. بین خودمان باشد، دوست دارم ده روزی غیبم بزند. بروم جایی که نه موبایل آنتن بدهد و نه هیچ کسی باشد. دوست دارم کمی به خودم فکر کنم. کمی خودم را بسازم. خیلی وقت است به فکر خودم نبوده‌ام و خودم را رها کرده‌ام. بعد از این‌که کارها را انجام دادم و کمی از فشارشان کم شد، تلاش می‌کنم بروم. همه‌چیز فراهم است تا کمی خودم باشم و خودم. یک تنهایی ناب، از جنس خلسه. جای دنجی را سراغ دارید که کسی نباشد و بشود ده روزی را تنها بود؟


"سرگیجه‌ای کوتاه" 

این شعرها تسکین افکار تهی نیست
می خوام بسوزونم تموم کاغذامُ
شاید یه مرد هیستریک شعرش همینه
از تو اتاق ذهن من مرتیکه گم‌شو

از هرکدوم واژه‌هایی که نوشتم
می ترسم و پس می‌زنم از مهملاتم
مثل شب‌ادراری بچه توی خوابش
بوی تعفن می‌دم و خیلی کلافم

دارم سرگیجه می‌گیرم تو این پس کوچه‌ی بن بست
برای درک آرامش همیشه مشکلاتی هست

 هر بار که دستم قلم بود و یه کاغذ
از حال هذیونیم و رویاها نوشتم
از این‌که فروردین بد ِ توی خیالم
من زاده‌ی یک روز از اردی‌بهشتم

 ازاین‌که بوی تند کافور می‌فهمم
از این‌که مردی تو اتاقش خودکشی کرد
ازاین‌که می ترسم بمیرم بی نگاهت
ازاین‌که نقاشی بی تصویر... برگرد

 دارم سرگیجه می‌گیرم تو این پس کوچه‌ی بن بست
برای درک آرامش همیشه مشکلاتی هست

 ازبس که ارضا می‌شم از حس کلمات
انگار مدت‌هاست که چشمامُ بستم
حال تهوع دارم و سردرد دارم
از بس‌که با این شعرها از تو گذشتم

 می‌خوام بسوزونم تموم کاغذامْ
این شعرهای یاغی و بی‌آبرورو
دستام می‌مالم بهم گرمم شده باز
از خنده و اشک و صدای مبهم تو

 دارم سرگیجه می‌گیرم تو این پس کوچه‌ی بن بست
برای درک آرامش همیشه مشکلاتی هست

 (رضا صدیق)

+ ( سه نقطه ها را با من سکوت کن ) خط خطي هاي |


چهارشنبه ۶ شهریور

.
.
.

در کوچه مردی به زنی تنه می زند
زن عاشق می شود
مرد می گوید: ببخشید!

(منجر به زن )


"...من عشقنی عشقته
و من عشقته قتلته
و من قتلته فعلی دیته
و من علی دیته
فانا دیته "
ترجمه:"هر که عاشق من شود من نيز عاشق او مي شوم. هر که من عاشق او شوم (چون دوریش را نمی‌توانم تحمل کنم) او را خواهم کشت. هرکه من او را بکشم ديه ي او بر گردن من است. هرکسي ديه اش بر گردن من است، خودم ديه‌ي او هستم."
این شعر عربی، یکی از زیبا‌ترین شعرهایی‌ست که خوانده‌ام.هر وقت کسی از من درباره‌ی معنی "عشق" می‌پرسد، ناخوداگاه یاد این شعر می‌افتم. می‌گویند شاعرش... خداست.

شعرهایم کمی بده‌کارند                    شعرهایم یتیم و بیمارند
شعرهایم برای تو بودن                      واژه‌های جدید کم دارند
من دوباره برات می‌گویم:                   خانه‌ام مثل قبر تو خالی‌ست
ذهن، پوچ‌ و همیشه دایره‌وار               حرف‌هایم همیشه تف مالی‌ست
جمله‌ها را همیشه بی‌نقطه               روی هم می‌نویسم و شاید،
بخت این‌بار رو به من کرده                  مرگ را می‌نویسم و باید:
مرد باشم و برای استحمام                 زیر دوشی که غسل می‌کردم
از دوباره برای احرامم                         خیس خیسم کمی ولی سردم
خط به خط را بگیرم و بروم                   آن‌طرف که غروب معنا داشت
آن‌طرف که نمی‌شود خوابید                آن‌طرف که همیشه دریا داشت
من همیشه دلیل کم دارم                  وقتی از خود شدن کمی منگم
وقتی از ترس خنده‌ی مردم                 با خودم مثل مرد می‌جنگم
جنگ جنگ است و دست من خالی     بی‌سلاح و شکسته و مرتد!
من زمین خوردم و نمی‌دانم                آفت جانم از کجا آمد...
حرف‌هایم همیشه خاطره‌اند               چشم‌هایم همیشه در راه‌ند
اتفاقی عجیب می‌خواهم                   ازهمان‌جا که صاحبان ماه‌ند.
من دوباره دلیل می‌خواهم                 من دوباره شهود می‌خواهم
من دوباره برای حافظه‌ام                    عطری از جنس عود می‌خواهم
خط به خط را دوباره می‌خوانم             خط به خط را دوباره گم کردم
خط به خط را عجیب دل‌تنگم               خط به من که همیشه نامردم
خط به تف‌مالی و دل  و نفرین             تف به نفرین شدن که خطم بود
نفرت و خواب‌های تو در تو                  این شکستن که حق و سهمم بود
من تورا دوست... نه تورا عشقم          بی‌تو تنها جنازه‌ام مانده
دست‌هایم همیشه سوی توست        قلبم هر ثانیه تو را خوانده
می‌روم یک اتاق می‌گیرم
                                  رو به تو  
                                          رو به یک تغییر
از دوباره برات
               می‌خوانم :
          من تورا...  
                     عشق 
                         تکه تکه شدن
                                           خون 
                                               یکی شدن...  
                                                          و عشقنی قتلته می‌خواهم...


اپیدمی گندی‏ست پریود شدن مخ‏... نه؟!

+ ( سه نقطه ها را با من سکوت کن ) خط خطي هاي |