پنجشنبه ۳۱ امرداد
بهشدت هرچه تمامتر ...
دلم پایــــــــــــــــــــــــــــــــیز میخواهد.
میفهمی؟
شبها چه زور میگذرند و خواب روز چقدر کسل کننده شده. چند شبیست که صدای اذان را از پنجرهی اتاقم نمیشنوم٬ شاید کمی حواس پرت شدهام. به هر حال، چند شبیست که بیهوده، درست مثل یک چوب خشک کنج اتاق مینشینم و یک آهنگ از اسپیکرهای کامپیوترم تکرار میشود. باور میکنی اگر بگویم نمیدانم چه آهنگیست و اصلا چه میگوید؟ البته زیاد جای تعجب ندارد و این اتفاق هم تکراریست. روزها میخوابم. تا هرجایی که بشود و تا هر زمانی که رختخوابم مرا در آغوشش بگیرد. مهم نیست چند ساعت... چند خیال... و یا چه کارهایی را از دست میدهم. فقط میخوابم. نه راحت بلکه به سختی و با کرختی زیاد. بدن درد میگیرم و سرم منگ میزند. چند شبیست که تعداد سیگارهایی که میکشم شمارهشاش از دستم در رفته و لیوانهای آبی که پر میکنم گوشه و کنار اتاق نیمه پر جمع شدهاند. درست یادم نیست کدام شب بود که سرآغار این بیداریهای مدام شد. درست یادم نیست خاکستر اولین نخ سیگاری که دراولین شببیداریام دود کردم کجا چکاندم. درست یادم نیست از کجا شروع شد . پایانش هم... مگر مهم است؟ فعلن بیدارم. روز خواب و شبها زود میگذرند هنوز. دلم برای سردی شبهای زمستان تنگ شده. تنگ شده؟ چهقدر ازین کلمه بیزارم. تنگ شده! چهچیز یارای تنگی دارد، وقتی که باز و باز در پهنای زندگی تاب میخورم؟ چند شبیست که نه شعری مانده و نوشتهای. فکر میکنم باز در حال غرغر کردنم. چه میشود کرد رفیق. اگر غیر از غرغر کردن چیز دیگری برای گفتن داشتم ، مطمئن باش دریغ نمیکردم. حالا بیا و بشین. برایت چای ریختهام. تا من میگویم چایت را بخور. سرد میشود ها! چای سرد مثل سیگار خاموش میمانند. داشتم میگفتم. شبها زود میگذرند و خواب روز...
(نوشته شده در شبی مزخرف. نوشته شده در شبهایی مزخرف. نوشته شده در همین شبهای مزخرف. نوشته شده در تمام شبهای گه و مزخرف. نوشته شدهی همین شبها...)
-
دستهایم دوباره میلرزند خط خطی میشود تمام تنم
-
خواب دیدم که منفجر شدهام باید امشب دوباره جان بکنم
-
بالش و رختخواب میدانند حال و روز بد و خرابم را
-
میکشم روی کاغذ ذهنم مارهای عجیب خوابم را
-
خواب دیدم دوباره حاملهام مثل زنهای فاحشه انگار
-
نطفهای خون من را خورد بعد کامی گرفت از سیگار
-
بچه سرفه ... بچه؟ و دود بچهای روی گاز میجوشید
-
پخت گویا تمام رویاها... قل زد و باز، باز میجوشید
-
منبسط میشود تمام تنم وقتی از خیسی عرق منگم
-
خوابهایم شبیه کابوسند خواب دیدم دوباره میجنگم
-
با تو و خوابهای نامفهوم با تو و بچه و زنی مفلوک
-
گم شدم بین روز و شب گویا گم شدم توی قصهای مشکوک
-
گم شدم توی خواب و بیخوابی شکل تولید مثل اردکها
-
مثل جیشی که سیل شد امشب مثل مامی خیس کودکها
-
خواب امشب نمیکند من را راهی رختخواب تکراری
-
دستهایم دوباره میلرزند خستهام، خسته از شبـــــــــــــــــــــــــــــــــــــیداری
(رضا صدیق)
آرش افشار رفیق عزیزم دوباره وب نویسی را شروع کرد. حالا در جامعه مجازی هم چهار ضلع مربع تکمیل شد. من٬ میثم٬ آیدا٬ آرش.
سه شنبه ۲۲ امرداد
لــــــــــــــــــــــعنتی میپرد فیوز سرم...
فکرش را بکنید. توی کاخ نیاوران روی صندلی نشسته بودم. پاهایم را هم روی هم انداخته بودم و سیگار دود میکردم. روبرویم هم شوالیه شهرام ناظری سر پا ایستاده بود و داشت آواز میخواند. از آن آوازهای قلندری که دل آدم به لرزه در میآید. این سکانس هیچوقت یادم نمیرود. کاخ نیاوران- بیست و یکم امرداد- ساعت نه شب- شهرام ناظری و آواز قلندری- و سیگار.
وقتی ابرهای لعنتی ناز میکنند و برای خیابانهای لب ترک خورده قیافه میگیرند، یاد آن روزی میافتم که روی چمنها، وسط میدان ولیعصر پاهایمان را دراز کرده بودیم و زل آفتاب بستنی یخی سق میزدیم. یادت هست؟
مغز پخت میشوم و بهطوری رسمی تمام آب دوره مغزم بخار میشود. بسکه هوا گرم است و آفتاب مستقیم. انگار گردنت مثل گاز پیکنیکی یا همان اجاق گاز است. بسکه داغ کردهام جای همهچیز را اشتباهی میگیرم. کلاههایم هم کفاف گرما را نمیدهد. کلاه بازم، یادت که هست؟
ترافیک، چه اتفاق توی مخی. مخصوصا وقتی پنجرهی ماشین پایین هم باشد. انواع صداها با سرعت از یک گوش وارد میشوند و به کندی از گوش بغلی خارج. راننده داشت دربارهی دختری که شب قبل سوار کرده بود حرف میزد. یادت هست؟
سیگار هم یکجورهایی توی این هوای گرم، نه گرم کم است بگو کورهی آدم پزی! خدا پدر هیتلر را بیامرزد که این قضیه را ابداع کرد. دستمریزاد عمو هیتلر. فکر کنم اگر زمان حیاتش نفسی تاره میکردم، از آن اساسهای ... میشدم. یادت که هست؟
آها، قضیه اصلا هیتلر و اساس و اینها نبود که. اگر گفتی؟ طبق معمول. سیگار توی این هوا عمرا نمیچسبد. لبهایم تاول زده طفلکی! آخ، یادت هست؟
وقتی بستنی یخی میخوردیم. همان میدان ولیعصر را میگویم. وسط میدان و روی چمن. آن بچه توله سگی که فال حافظ خالی را کرد توی پاچهمان را، دیدم. داشت توی پاچهی یکی دیگر چیز دیگری میکرد. فکر میکنم تریاک و اینچیزها بود. هه، یادت هست؟
سر و ته قضیه را که بزنی ختم میشود به یکجا. خیابان وصال و ایتالیا و همان هولوهوش. بسکه پیاده رفتیم و پیاده برگشتیم. آب شد بستنی یخیمان. من هم که هی سیگار و نقل از روزهای سگی و عمو بونوئل و بلدژور و... یادت هست؟
میخواهم رویت راه بروم. تو هم یک تف انسان خفه کن توی صورت اولین رهگذری که دیدی بینداز. میدان ولیعصر عجب میدان خرتوخریست، خودت که دیدی! یادت هست؟
نه! هیچکدام از اینها که هیچ، مابقی و قبل و بعد اینها هم یادت نیست. خب حق داری. تو همیشه فراموش کار بودی. یادت هست؟
آخ که دلم برای یک توهم عجیب و غریب تنگ شده. تو هم که کلا چیزی یادت نیست. پس به نفع من. من راحتتر توهم میزنم. بستنی یخی سق میزنم، وسط میدان ولیعصر لنگ هوا میکنم، کفش هایم را در می آورم و پاهای برهنه ام را توی حوض میدان فرو می کنم٬ های هیتلرم را بلند بلند میگویم، مخ گیجه و انبساط مغز میگیرم، بونوئل و هر کوفت زهرمار دیگری را هم تصور میکنم، روی خودم راه میروم و توی صورت خودم هم تف میکنم. همهی اینها هم یادم میماند. گور پدر خاطرههای قبلی و بعدی. فعلن چیزی یادم نیست. جز همین چیزها و کارهایی که گفتم میکنم.
خب، میگفتم...
رفیقم رفت سفر. دلم برایش تنگ شده. از بیروت برایم نامه بنویس. نامههایی که قافیه ندارند.
دوشنبه ۱۴ مرداد
تو گفتی و حالا نوبت من است... پس بخوان:
تقدیم به میثم و رفاقت همیشگیاش، به میثم و دلتنگی هایش، بیتفاوتیهایش، مهربانیهایش، به میثم جادههای یکطرفه، به میثم و خلبازیهایش، خربازیهایش، حواسپرتیهایش، به میثم کودکیهایش، صداقتش، خجالتهایش، دلبستگیهایش به میثم و جنونهایش، به میثم و سوژهی شعرهایش، به میثم در هر حال بودنهایش، به میثم خاطراتش، به میثم تکبعدی بودنش، به میثم و... برای خندههای مشترکمان، برای بغضهای مشترکمان، برای دیوانهبازیهای همیشگیمان، برای ولنجکها و قیطریهها و سیگارها و سوژهها و...ی مشترکمان٬ برای به..خممهای همیشهگیمان، برای دعواهایمان، برای فحشهای ناموسی که به زندگی میدهیم، برای دنیایی که خودمان(من، آرش، میثم) برای خودمان داریم٬ دور از نامردیها و نارفیقیها و... برای آینده و روزهای حتما، بهتر از این...
من هنوزم برای گفتن شعر از چشای تو وام میگیرم :
باز تو کافهی سپید و سیاه جای پاهای ما ورم کرده
توی ذهنم دوباره، لبخندت جا گرفته، هوات دم کرده
بام تهران، ولنجک و با تو انقلابی شدن بهزور سرود
میدویدیم و باز جاموندی گول خوردن همیشه کارم بود
به آدمای نحس فحش رکیک بده هی با تواّم رفیق حکم شلیک بده
اولتراها هنوز چسدودن قیطریه شبیه کابوسه
منو اردیبهشت ترسو کرد بس که این روزگار دیوسه
ویسکی و پیکهای توخالی خاطرات چموش اسب سفید
خاطرات هنوز... نامردی واژههایی همیشه با تردید
امشب از من کمی عقب موندی نه.. نمیشه بیا ببین مْردم
تو همیشه عقب عقب رفتی حتی وقتی که من زمین خوردم
به آدمای نحس فحش رکیک بده هی با تواّم رفیق حکم شلیک بده
من هنوزم کتاب میخونم وقتی مرد از هنوز بیزاره
وقتی تو از خودت نمیپرسی نارفیقی؟... اهمیت داره؟
زن نبودی و مرد هم هرگز من ورقهامو رو نمیکردم
زندگی بازی و قماره، ببین... من تو رو هم بهوونه میکردم :
تو هنوزم شبا نمیخوابی؟ من هنوزم شبا نمیخوابم
آبی و صورتی و زرده هنوز رنگ خوابا... خواب...
خواب بودی؟ ... خواب دیدی؟ خوابیدی؟ خا... ر...
به آدمای نحس فحش رکیک بده هی با تواّم رفیق حکم شلیک بده
چــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاکریم ... خودتی :دی
چای٬
سیگار٬
خواب٬
قلم و کاغذ و...
با این ها می شود آسوده زیست!!! . . . عمرآ!
فرقی نمی کند قصد نوشتن چه چیزی را داری. یعنی کلا چیزی آن قدر مهم نیست که خیال می کنی مهم است. حالا می خواهی بنویسی، خب بنویس. دیگر چرا این قدر فکر می کنی. اتفاقا نوشتن بدون فکر حرف های بیشتری برای گفتن دارد. باور نداری؟ خب حق داری...! ببین، بیا و دست از سر این نوشتن بردار. به جان تو نباشد به جان خودم، با این کار خدمت بزرگی به جامعهی فیلسوف نمای نویسندگان می کنی. آخر این هم شد نوشتن؟ این هم شد... با من یحث نکن... می فهمی؟ من هیچ اهمیتی به تو و یا نوشته هایت نمی دهم. فقط خواستم چرندی بگویم تا شاید دیگر این قدر از من سوال نپرسی که بنویسم یا نه! اگر خواستی٬ بنویس٬ نخواستی هم خب٬ ننویس. به جان تو٬ نه به جان خودم هم نه٬ اصلا به جان بچههایم که گویا در راهند٬ هیچ فرقی نمیکند. همین خطهایی را هم که الآن مینویسی٬ نخوان٬ فقط ازشان بگذر. شورش را درآوردیها!
شدنها را
آزمودم
نشدنها را
هرچه زور زدم
نمیشوند.


