چهارشنبه ۲۶ تیر
کاش از چشمانم میخواندید که چه میخواهم...
ازاعتیاد به هر چیزی می ترسم. از اعتیاد به روزهای نفسگیر. از اعتیاد به شبهای طولانی. اعتیاد به خیابانهای شلوغ. به دوست داشتن و نداشتن. اعتیاد به جنگیدن و مردن. به "نه" گفتن. به فحشهای رکیکی که نثار خودم یا این و آن میکنم. اعتیاد به این غرور. به تمسخر. از اعتیاد به رفاقایم. به هر کسی که آمده و میآید و روزی رفته و میرود. از اعتیاد به زندگی، نوشتن، درگیری افکار مسخره و پیچیده و دایره وار. از اعتیاد به سر دردها و بیتابیها و کلافگیها. به این تصورات مالیخولیایی. از اعتیاد به فریاد و عصبیتهای تمام نشدنی. به این آرام بخش های مسخره. از اعتیاد به سیگاری که از نظر روحی وابسته اش هستم...
از همهچیز، می ترسم، چون همهچیز یعنی اعتیاد. اینها آن قدر برای همه تکراری و دم دستی شده است که هیچ کس دیگری را به چشم معتاد نمی بیند. اما واقعیت این است که من، معتادم. همه ی ما معتادیم. معتاد به چیزهایی که فکرش را هم نمی کنیم.
این روزها با خودم گلاویز می شوم و هربار دلم به حالم می سوزد. همیشه برای هرکس چهارچوب و تابویی وجود دارد و فقط خودش از آنها آگاه است. چقدر سخت است که خودم را از دور می بینم و شاهد شکسته شدن تک تک این تابوها هستم. بیرون از خودم ایستاده ام و به اداهای تمسخرآمیز خودم میخندم.
از اول شروع می کنم :
_ مسواکت را زده ای؟
_ نه!
_ چه چیزی این همه دلواپسی را آرام می کند؟
_ دیاسپوکسایدهای سبز رنگ نازنین، شاید دیگر هیچ وقت ندیدمتان. آرام باشید تا ازین دردهای طوفانی بمیرم.
_ از چه چیزی می ترسی؟
_ چشمانم را آرام روی هم بگذار و لالایی بخوان. دلم لالایی میخواهد.
_ خوابم نمی برد.
_ پس آن قدر بیدار بمان تا خواب دیدن از یادت برود.
_ سیگار می کشی؟ یک نخ سیگار به من بده؟
_ تو که سیگاری نیستی؟
_ خب، می شوم!
_ بیا، بگیر، همه این ها برای تو. برای تویی که بی خبر می آیی.
_ این دیگر چیست؟
_ نمی توانم دیگر چیزی بنویسم. این ها را هم برای رفع حاجت در مستراح افکارم نوشتم.
_ یک نخ سیگار داری؟
_ سرم درد میکند. پنادول می خواهم و یا اگزسدورانت یا... استامینوفن کودکان داری؟
_ مامان را ببوس و برو توی رختخواب. ساعت از نه گذشته. فردا از سرویس مدرسه جا میمانیها!
_ وای، این روزها چقدر خسته کننده اند...
_ ستاره ها را بشمار تا خوابت ببرد.
_ سقف اتاق من ستاره ندارد. هوا خیلی گرم است.
_ پس بیا و این یک نخ سیگار را بکش. نه! اصلا بیا و فیلترهای توی جاسیگاری را بشمار.
_ دادم سقف را خراب کرده اند.
_ این طوری بهتر می شود شب را فهمید؟
_ نه، فقط دلم می خواهد بخوابم.
_ وای، چقدر سرم درد می کند...
چند خط پایینتر دوباره از اول شروع میکنیم :
_ آ مثل آب... ب، مثل بابا... س، مثل...سیگار می خواهم.
_ معتاد شدهایها.
_ معتاد؟
_ به این روزهای تکراری مگر می شود معتاد نشد...
...
مرا به تخت ببندید تا عربده بکشم. نه...! شاید به همان تخت هم معتاد شوم. مرا به خلا ببرید. نه...! نمیدانم، جایی، کسی، چیزی... هست که اعتیاد آور نباشد؟ به خودم فرار میکنم...
بهاران بنیاحمدی هم بعد از دوسال دوری از وبلاگ نویسی، دوباره دست بهکار شده و وبلاگش را راه انداخته است. بلاگ بهاران را دریابید دوستان که نوشتههایش خواندنیست.
در توضیح تیتر اول این پست باید عرض کنم که... اینروزها ساسیمانکن و رفقایش الحقوالانصاف غوغایی بهپا کردهاند ها!!!
میخوام نفوذ کنم بهت با سلاح سردم!
میگی یهشنبهست و منم پلاک فردم!
لبات شیرینه ولی من قند خون دارم
من میمیرم واست ولی هفتا جون دارم!
من مست شدم سرم با پام میکنه بازی
ای گور پدرت زکریای رازی!
همیشه میخوابم لای دستای بازت
توی اینروزهای شلوغ و پرکار و سخت و گرم، (اگر به دوستان روشنفکر و انتلکتوال بر نخورد) گوش دادن یکی دو تا از آهنگهای ساسیمانکن و بروبچشان حکایتیست برای خودش.
نوشتن، درست مثل خودارضایی، افسردگی آور است
هنوز نمیدانم سهنقطه را چطور بنویسم. چند وقتیست درگیر این هستم. درگیر اینکه چه چیزی را میشود نوشت٬ طوری که شبیه هیچ نوشتهای نباشد. طوری که تکراری نباشد. طوری که کوتاه، کامل، عجیب، شبیه، واقعی، ملموس و بدون غرغر کردن باشد. آن وقتها فکر میکردم سهنقطه نویسی میکنم. آن وقتها همهچیز فرق میکرد و من، فقط مینوشتم. اما امروزطور دیگر نگاه میکنم و میخواهم که سهنقطه هم شبیه خودم باشد. درست مثل آینه. حالا چه آینهای مهم نیست. سهنقطه روزهای مختلفی را به خود دیده و روزهای دیگری را به خود خواهد دید. همیشه جدیاش گرفتهام. حتی زمانی که حوصلهی نوشتن نداشتم. همه چیز در حال تغییر است و من و سهنقطه هم از این قاعده مستثنا نیستیم. بگذارید فکر کنم. بگذارید کمی عمیقتر فکر کنم و ببینم. بگذارید با خودم کنار بیایم و بفهمم چه مینویسم. بگذارید تهنشین اتفاقات و حسها و نگاههایم را در سهنقطه بنویسم. چند وقتیست درگیر این موضوع هستم. هربار که خواستم در اینجا بنویسم این حرفها مثل پتک توی سرم میکوبند. حتی بعد از آن شب کذایی در نشریه، بعد از آن شب خداحافظی از رضا، بعد از آن بغضها، بعد از ... نتوانستم در بلاگم چیزی بنویسم و بازگو کنم حالم را. در اینجا نقنامه و یادداشتهای غرغر زیاد نوشتهام. از همهچیز گفتهام و هیچکدام راضیام نکردهاند. میخواهم طوری بنویسم که راضی باشم. دوست ندارم نوشتههایم از جنس از سرباز کردن باشند. حوصله میخواهم، صبر میخواهم، آرامش، نگاه درست و دید عمیق، کنکاش و ... به سهنقطه فرصت بدهید نوشتههای خودش را پیدا کند...
...ســــــــــــــــــــــیگار زنانه٬ مردانه ندارد... فقط می سوزدـــ...
.
.
.
ــ ببخشیــــــــــــد آقا، میشه اینجا سیگار کشیــــــــــد؟
ــ بله خانم، الآن براتون زـــــــــــــیرسیگار میآرمــ
ــ بفرمائیدـــــــــــــــــــــ
ــ مـــــــــــــــمـــــــمنون ...
بـبـخشیـــــــد ...
اما، من سیــــــــــــگار نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدارم
سه شنبه ۱۱ تیر
... این ره که تو میروی به ترکستان است!
اوضاع بهشدت شیر تو شیر است. در یک هفته دو روزنامه و یک برنامه تلوزیونی توقیف میشوند ، از آن طرف هم به گفتهی علیآبادی فیروز کریمی بهخاطر صحبتهایش در مثلث شیشهای نمیتواند در هیچ باشگاهی کار کند.
اوضاع بهشدت وخیم است. بسته شدن انجمن صنفی روزنامهنگاران، صحبتهای رهبری در ارتباط با مطبوعات و دستور دوری از نقد دولت، برق، بنزین، توقیف پشت هم نشریات، گشت محسوس و نامحسوس ارشاد، ارتباط رئیس جمهور با امام زمان، بحث ربوده شدن شخص رئیس جمهور، افشاگری های پالیزدار، فشارهای اقتصادی و سیاسی و فرهنگی و... تهدید اسرائیل، تحریم اقتصادی و... همهچیز در بدترین شرایط خودش بهسر میبرد. بدون شک اتفاقهای خوبی در پیش نیست. اگر مشامتان کمی تیز باشد کاملا درک میکنید که زودپز ملت ایران در حال ترکیدن است. یعنی باید بترکد. دیگر بیشتر از این چهبلایی قرار است سر مردم بیاید؟ چند ماهی به پایان ریاست جمهوری احمدی نژاد مانده است و در این چند ماه هر اتفاقی ممکن است بیافتد...
اتفاقات امروز هر کدام برای یک سال یک مملکت بس است. لینک خبرها را گذاشتم تا مطالعه کنید و اوضاع وخیم مان را درک کنید.
۱- چند سوال از رئيسجمهور - رسول منتجبنيا
۲- واکنش شدید حامیان دولت به مقاله تند منتجبنیا درباره رئیسجمهور
۳- منتجبنيا: نامه به رئيسجمهور بدون اطلاع من در روزنامه منتشر شده است
۴- دستور فوری برای توقیف «اعتماد ملی» به دلیل یادداشت قائم مقام کروبی
۵- اعلمی:احمدی نژاد با طرح سناریوی ترور خود در پی کسب شخصیت کاریزماتیک برای خودش است!
۶- بدستور مرتضوی٬ مدیر مسئول روزنامه اعتماد ملی بازداشت شد
شنبه ۸ تیر
دیدی؟ هی گفتیم فشار آقایان را بالا نبر، گوش ندادی!
بعد از خواندن این جا خودتان میتوانید حدس بزنید که چرا "مثلث شیشهای" توقیف شده...
پینوشت: این موضوع باعث خوشبهحالی همشهری جوانی ها شد!
هیبه رضا گفتیم با این همشهری جوانی ها گفتوگو نکنها، گوش نداد که! حالا هم که برنامه رو توقیف کردن و عکس رضا هم روی جلد و با اون تیتر خداحافظی حسابی شلوغش کردند! (البته لینک داده شده همان گفت و گوی رضا با همشهری جوان است که در سینمای ما هم لینک استفاده شده)
پینوشت: یادداشتهای همکاران و رفقای خوبم آیدا مصباحی و میثم یوسفی را هم دربارهی توقیف "مثلث شیشهای" و حال و هوای نشریه بعد از این اتفاق بخوانید.
دوشنبه، 3 تیر 1387
آن شب... سی و هشت ساعت را هر ثانیه جان می کندم...
"... دو سال از اولین نوشته های سه نقطه گذشت... این روزها روز تولد این جا ست و انگار نه انگارم و برایم مهم نیست...سه نقطه دوساله شده و وقتی به پست هایش نگاه می کنم خاطره هایم لحطه به لحطه یادم می آید... فقط همین... "
پی نوشت: این روزها روزهای عجیب و دوست داشتنیست. دقیقا همین روزها بود، یکسال پیش، دیدمت. با همان روسری زرشکی که از بغل گره زده بودی و میگفتی زنهای میگرنی روسریشان را از بغل گره میزنند... میگرن داشتی و من را هم دچار میگرن کردی... شعر میخواندم، شعر میخواندی، میخندیدیم، میخندیدی، جیغ میکشیدم، جیغ میکشیدی، میشکستم، میشکستی٬ میسوزاندم، میسوزاندی و... همهچیز، لحظه به لحظه یادم میآید. از دستنوشتههایت روی دیوار اتاق گرفته تا صدای کارتی که همیشه روی میز به گوش میرسید. از صدای آدامو که تومبولنژه را میخواند تا شعرهای نصرت و شاملو و فروغی که با هم دکلمه میکردیم. از عکس چپه و برعکس چگوارا روی دیوار خانهات گرفته تا پیرهن قرمزی که برای هدیه بر تنم پوشاندی. از سی و هشت ساعتی که بدون لحظهای
دوری در کنار هم و در بغل هم بودیم تا آن شب کذایی و جیغهای ممتدی که مرا دچار موج گرفتهگی کرد و سردرد و شکستن و سوزاندن و... از شعرهایت گرفته تا شعرهایت... همهچیز یادم میآید و گویا یادم مانده است... یادت هست آن بعدازظهرهایی را که روی اپن و کابینت آشپزخانهات مینشستم و بلند بلند آواز "تو ای پری کجایی ..." را میخواندم و تو سیگار میکشیدی و میرقصیدی؟ یادت هست آن روزی که در کنار شومینه ضعف کردم و برایم سیبزمینی پحته با کره درست کردی و قربان صدقهام میرفتی؟ یادت هست آن شبی را که برایت از خاطرههایم میگفتم و تو گریه کردی؟ یادت هست وقتی برای اولین بار حست را بهمن گقتی چهگفتم؟ لعنتی یادت هست؟ یادت هست گفتم از جفتمان میترسم و میترسم همدیگر را بهجنون بکشیم؟ یادت هست؟ بگو؟ بگو؟... امشب لحظه به لحظه تمام آن روزها و شبها و دیوانهبازیهامان از جلوی چشمم میگذرد. حرفهایت، حرفهایم و تمام نوشتههامان را میبینم و میخوانم و میشنوم و باز هم میگویم که هیچکس مثل تو در زندگیام نخواهد آمد... همهچیز تازهی تازه است. درست مثل یکسال پیش. درست مثل اولین باری که در منزلت همدیگر را دیدیم. درست مثل آبوهوای ولنجک و کوچهی... درست مثل شبهای ترس و دلتنگی و دوری... درست مثل همان شب جلوی پارک قیطریه ساعت 3 صبحی که از همجدا شدیم و تو با آن ماشین پراید سفید رفتی. درست مثل آنروزی که با دفتر نشریه تماس گرفتی و ... درست مثل حالی که الآن دارم... همهچیز مثل همان روز تازهی تازه است و بوی عطرت در اتاقم پیچیده، تند و تیز، شیرین و منگ کننده، عطری که همیشه میزدی. پیرهن قرمزت را امشب پوشیدهام و عطر تنت را باز حس میکنم. گرمای اندام نحیف و دوستداشتنیات را باز حس میکنم، با همان لبخند و چشمهای دیوانه و دوست داشتنی همیشهگی. امشب سالروز اولین دیدارماست. شب بعد از زلزله و دلشوره. شبی که من بودم و تو و نوشتههایی که بهرسم قرارداد روی دیوار نوشتی. از همین شبها تا اوایل مهر و هفتم مهر که سالروز بهدنیا آمدنت است. هنوز هم دلتنگت هستم... ولی دیگر هیچوقت دوست ندارم ببینمت. دیگر هیچوقت نمیخواهم در زندگیام تکرار شوی. دلتنگت هستم و هنوز برایم همانقدر مهم و عزیز هستی. ولی از دور... و دیگر هیچگاه نمیخواهم با تو در کوچهپسکوچههای ولنجک قدم بزنم و بلند بلند حرف بزنیم و به چشمانت نگاه کنم. امشب دوباره با تو بودم، درست مثل یکسال پیش و تمام خاطراتمان. و همین کافیست، چون همان روز برایم مردی. بدون اینکه اتفاق بدی بینمان بیافت برایم مردی... شاید دلم برای دیوانه بازی هامان تنگ شده که هیچ کسی دیوانه تر از تو نبود و نیست...
دلیل میگرن و قرص و شبای سوزش سیگار خداحافظ
طلوع پنجم مهر و حروف مانده بر دیوار خداحافظ
پی نوشت: نیاز به استراحت دارم. جسمن خسته نیستم. اما روحی خسته ام و دوست دارم در فضای خوش آب و هوا که صدای رود و باد و پرنده ها می أید دراز بکشم و چرت مختصری بزنم.
پی نوشت: خیلی وقت است که سه نقطه حال و روزش طوفانی ست... و مخاطب ها و خواننده هایش زیاد راضی نیستند... خیلی وقت است که سه نقطه در گیر سه نقطه های دیگری ست و سه نقطه وار انتحار می کند و سه نقطه وار متولد می شود و سه نقطه وار جان می دهد...

