تبليغاتX
سه نقطه
سه نقطه

سه‌شنبه، 28 خرداد

یک نخ سیگار روشن می‌کنم و سیگار مرا می‌کشد!

 

حکایت این روزهای سگی و تهوع‌آور ما درست مثل یک ضرب‌المثل چینی‌ست** که می‌گوید: اگر در یک کوچه‌ی بن‌بست گیرت انداختند و مورد تجاوز قرار گرفتی و هیچ راه فراری نداشتی، دست‌هایت را روی دیوار بگذار و با کمال خونسری از این‌که به تو تجاوز می‌کنند، لذت ببر...

 

تا به حال شده از شدت عصبیت داد و بی‌داد راه ‌بیندازید؟ نه! اصلا تا به‌حال شده از شدت عصبانیت، خودزنی کنید؟ نه! اصلا تا به‌حال شده از شدت عصبیت حتی خودزنی هم آرام‌تان نکند؟ نه! اصلا تا به‌حال شده از شدت عصبیت یک‌ گوشه کز کنید و خفه‌خوان بگیرید؟ نه! اصلا شده از شدت عصبیت با خودتان بلند بلند حرف بزنید؟ نه! اصلا شده که از شدت عصبیت پاچه‌ی هرکس و ناکسی را بگیرید؟ نه! اصلا شده که از شدت عصبیت سرگیجه بگیرید و گوش‌هایتان کیپ شوند؟ نه! اصلا شده تا به حال از شدت عصبیت خنده‌تان بگیرید؟ نه! تا به‌حال شده از شدت عصبیت ... عمر همه‌ی ما کوتاه است. هر روز که از منزل خارج می‌شویم همه‌چیز عصبی کننده است. از راننده تاکسی که کرایه‌ را چند برابر می‌گیرد تا آدم‌هایی که در خیابان از کنار هم می‌گذرند. این آدم‌ها بنده و شما هستیم. وقتی من از کنار شما می‌گذرم عصبی می‌شوم و شما هم همین‌طور. شاید بعضی اوقات حتی دوست داشته‌ باشید یقه‌ام را بگیرید و دعوا راه بیندازید. شاید دوست داشته باشم توی صورتتان تف کنم. شاید وقتی از کنار هم می‌گذریم زیر لب به هم فحش خواهر و مادر هم بدهیم. بله، همه‌چیز عصبی کننده است، از اخبار گویی که با قیافه‌ی حق به‌جانب از فتوحات مملکتی می‌گوید تا شعارها و حرف‌ها و بحث‌ها و ایسم‌ها و ... همه عصبی کننده هستند. همه‌چیز عصبی کننده است. عصبی کننده. یعنی همین. درست این‌جاست که باید گفت همه‌چیز تهوع‌آور است. حتی این کلمه‌هایی که برای نوشتن این متن در کنار هم قرار می‌گیرند هم تهوع آورند. این را تازگی‌ها فهمیده‌ام که رابطه‌ی عجیبی بین حالت تهوع یا همان استفراغ با عصبی کننده (غصبی شدن) وجود دارد. و جالب‌تر این‌که رابطه‌ی عجیب‌تری بین زندگی امروز من و شما با همین حالت تهوع و عصبی کننده وجود دارد. همه‌ی ما تهوع‌آوریم همه‌مان به صورت عجیبی شبیه تفاله‌ی استفراغ هستیم. پس همه‌مان عصبی کننده هستیم. من شما را عصبی می‌کنم و دچار حالت تهوع می‌کنم، شما هم من را. جالب‌تر از همه‌ی این‌ها این است که دقیقا مثل همان ضرب‌المثل چینی که در ابندای متن نوشته‌ام، دست‌هایمان را هم روی دیوار گذاشته‌ایم و از این‌که به تک تک‌مان تجاوز می‌کنند لذت می‌بریم. اما برای این‌که من کمی با شما فرق داشته باشم سعی می‌کنم به‌جای دیوار، دست‌هایم را روی زمین بگذاریم و در حالت وارونه مورد تجاوز قرار بگیرم. درست در همین لحظه احساس می‌کنم حال‌تان از من بهم می‌خورد... درست می‌گویم، نه؟! به‌شما اجازه می‌دهم روی صورتم بالا بیاورید٬ به شرط این‌که بگذارید من هم توی صورت‌تان تف کنم. معامله‌ی پایاپایی‌ست... قبلتْ...

 

وارونه می‌شویم، دست‌هایمان را روی زمین می‌گذاریم و به‌شدت ازاین اوضاع خوب، مفرح، زیبا، دوست داشتنی و ایده‌آل، لذت می‌بریم! چه‌قدر ما خوشحالیم ... وای وای... چه‌قدر ما خوشحالیم...

 

 

**بعضی ها می گویند این ضرب المثل انگلیسی ست٬ بعضی می گویند آمریکایی... مگر کشورش فرقی می کند؟ اصلا شما بگویید اوگاندا!! ... مهم خود کلام است برادر من... در یک ضرب المثل شنیداری پیدا کردن مبدا ضرب المثل کمی سخت است.

 


 

پی‌نوشت: میثم عزیز و رفیق دوست‌ داشتنی‌ام ... خوشحالم چون به‌دنیا آمده‌ای و تولدت را تبریک می‌گویم.

 

پی‌نوشت: کنکور هم برای خودش جریانی‌ست! درست به مزخرفی سربازی رفتن. یکی از اقوام (دختر عمه ام) سفارش کرد که در وبلاگم سفارش کنم که شما سفارشش را بکنید (یعنی همان آرزوی قبولی) که در آزمون کنکور قبول شود. پس من هم این‌جا سفارش می‌کنم که شما سفارش بکنید (یعنی همان دعا برای قبولی در کنکور) که در کنکور قبول شود. این هم از سفارش.

 

پی‌نوشت: مسعود بهارلو  رفیق فیلم‌ساز و روزنامه‌نگارم بعد از مدت‌ها بلاگش را به‌روز کرده است. به من سفارش کرد که به شما سفارش کنم پست جدید بلاگش را بخوانید. این هم از سفارشی دیگر.

 

پی‌نوشت: جز این دو پی‌نوشت هیچ کدام از مطالب دیگر این پست سفارشی نیست. به جان شما نباشد به جان باز هم شما نباشد٬ به جان ... اصلا مهم نیست. باور کنید !

 

+ ( سه نقطه ها را با من سکوت کن ) خط خطي هاي |


شنبه ۲۵ خرداد

تا به حال یک  فیلم چت‌یسم...  را دوست داشته‌اید؟!

 

تازه‌گی‌ها به سینما و شخصیت علیرضا داوود نژاد، علاقه‌ی خاصی پیدا کرده‌ام. نمی‌دانم، اما شاید دلیل این حساسیت، نامه ی داوود نژاد به احمدی نژاد و فیلم‌های سردرگم و مالی‌خولی‌یاایش باشد. بعد از دیدن فیلم آخرش "تیغ زن" و آن روش نوی تبلیغ و بیلبورد عجیبش، علاقه و حس کنجکاوی‌ام درباره‌ی این شخصیتعلیرضا داوودنژاد عجیب، بیشتر شده است. چیزی که در رابطه با سینمایش برام جذاب است، نوع نگاه و راحتی و ریلکسی عصبی کننده‌ی فیلم‌هایش است. مخصوصا در چهار فیلم آخرش( ملافات با طوطی، هشت‌پا، هوو و تیغ‌زن)، این گنگی، ریلکسی و نگاه هجو آمیز به اوج خودش رسیده که شاید نوید اتفاق‌های غیرمنتظره‌ای را فیلم‌های داوودنژاد می‌دهد.

 به عقیده‌ی من، چیزی که می‌شود به وضوح در فیلم‌های آخر داوود نژاد مشاهده کرد، ریسک بالایش در پرداخت سوژه‌هاست. انگار تمام کاراکترهای فیلم دنیای خاص خودشان را دارند و اشتباهی با هم برخورد می‌کنند و هرکدام دغدغه‌های خودشان را دارند و با هم غریبه هستند.  اگر بخواهم با مثال صحبت کنم، می‌توانم به فیلم آخرش یعنی "تیغ‌زن" اشاره کنم. چهار کارکتر اصلی فیلم (عطاران، لادن مستوفی، علی صادقی و پسر داوودنژاد) علی‌رغم تیپ‌شان کاملا با هم فرق دارند. هرکدام دور داستان خودشان می‌چرخند، هیچ‌کدام حرف هم را نمی‌فهمند، به‌طور کاملا بی‌گانه کنار هم قرار می‌گیرند و هر کدام بی‌اعتنا به‌دیگری حرف خودش را می‌زند. شاید بهتر باشد بگویم کاراکتر‌های فیلم داوودنژاد همه‌شان تیپ هستند و برای مخاطب کاملا رو بازی می‌کنند. تیپ‌هایی که گاهی شخصیت هستند و گاهی هیچ ربطی به شخصیت تعریف شده‌ی فیلم ندارند.

فیلم "تیغ‌زن"، از دکوپاژ گرفته تا فیلم‌برداری و اینسرت‌های عجیبش درست و واقعا خوب و حرفه‌ای‌ست. سکانس‌های تعقیب و گریز ماشین‌هایش، کاملا سینمایی و خوش ساخت از آب درآمده و می‌شود گفت که از نقاط طلایی فیلم به حساب می‌آید. بازی علی صادقی علی‌رغم این‌که مثل همیشه بازی می‌کند، خوب و باور پذیر است، اما بیشتر از همه بازی بی عیب و نقص رضا عطاران در فیلم خودنمایی می‌کند و در کارنامه‌ی بازیگریش کاملا درخشان است.

نکته‌ی دیگری که برایم درباره‌ی سینمای داوودنژاد جالب است، فضا، نگاه فانتزی و گاهی سورئال‌ و کاملا غیر منطقی‌اش به سوژه‌ و داستان است. برای مثال، باز هم سراغ "تیغ‌زن" می‌روم. روند داستان به صورت کاملا رئال اما فانتزی خودش جلو می‌رود. اما یک‌هو روند داستان عوض می‌شود. فیلم همه‌چیز را رها می‌کند و یک فضای غیرواقعی و سورئال را جلوی چشم مخاطب قرار می‌دهد. شاید بهتر است بگویم که بدون هیچ زمینه‌سازی خودش را نقض می‌کند و فضایی سورئال می‌سازد. فضایی که کاملا مخاطب را گیج می‌کند. تا حدی که مخاطب بعد از دیدن فیلم تازه متوجه می‌شود که هیچ چیز از داستان فیلم متوجه نشده است. این‌جاست که داوودنژاد ضربه می‌خورد و مخاطب از دیدن فیلم ناراضی‌ست. البته ناگفته نماند که اگر مخاطب، فیلم‌های داوودنژاد را مثل خودش نگاه کند هیچ‌وقت از دیدن فیلمش ناراضی و پشیمان نمی‌شود.

 عقیده‌ی من درباره‌ی نوع سینمای داوودنژادی این است که او در فیلم‌هایش (مخصوصا چهار فیلم آخرش) به‌دنبال یک سینمای خاص می‌گردد. سینمایی که متعلق به دید خود اوست و هیچ چیزش برپایه‌ی منطق و حتی روایت داستان نمی‌چرخد. شاید مثال به‌جا و درستی نباشد، اما سینمای داوودنژاد به‌شدت من را در فضای فیلم‌های برادران کوئن و تاحدی تارانتینو قرار می‌دهد. فضایی که برای سینمای ایران، بودنش ضروری‌ست و داوودنژاد با قدرت ریسک بالا، نگاه خاص، هجوآمیز و فانتزی‌نمای خودش شاید باب تازه‌ای را در این راه باز کند.

"تیغ‌زن" را با تمام گنگی‌ها و مالی‌خولی بازی‌هایش دوست داشتم. توصیه می‌کنم حتما این فیلم را ببینید. اما این را به‌خاطر داشته باشید که وقتی فیلم را می‌بینید، دنبال نتیجه و داستان نباشید و از اتفاقات عجیب، فضای هجوآمیزو فانتزی، بازی‌ها و ریلکسی عصبی کننده آخرین ساخته‌ی داوود نژاد لذت ببرید.

 

+ ( سه نقطه ها را با من سکوت کن ) خط خطي هاي |


پنج‌شنبه ۱۶ خرداد

 

ـ خسته شده‌اید آقا؟!نادر ابراهیمی
- من؟ ... آه... بله... شاید...

ـ با من یک استکان مشروب می‌خورید؟!
ـ متشکرم... نمی‌دانم... بله.

ـ باز هم حرف می‌زنید آقا؟

ـ من؟ حرف می‌زنم؟ اشتباه نمی‌کنید؟

 

بخواب هلیا!

تنها خواب تو را به تمامی آن‌چه که از دست رفته است، به من، و به رویای خوش بر باد رفته پیوند خواهد زد.من دیگر نیستم. نیستم تا به جانب تو باز گردم و با لبخند ـ که دریچه‌یی‌ست به سوی فضای نیلی و زنده‌ی دوست‌داشتن ـ شب را به دیدگان تو بیارایم. نیستم تا که بگویم گنجشک‌ها در میان درختان نارنج با هم چه می‌گویند، جیجیرک‌ها چرا برای هم‌آواز می‌خوانند، و چه پیامی سگ‌ها را از اعماق شب برمی‌انگیزد... بخواب هلیا... بخواب...

 

 

 

"بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم"‌، تنها کتابی که هیچ‌وقت از خواندنش خسته نشدم. تنها کتابی که با هر بار خواندنش حالم بد شده و تا چند هفته دل‌تنگ بودم. نادر ابراهیمی را با این کتاب شناختم. نثری روان که با هر خط‌ش احساس را به‌بازی می‌گیرد. آن‌هایی که از نزدیک مرا می‌شناسند می‌دانند که وقتی حالم بد است به چه چیزهایی پناه می‌برم و می‌دانند که یکی از آن‌چیزها همین کتاب است. " بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم‌" ... و امروز با صدای اس‌ام‌اس پیغامی را خواندم که دوست نداشتم ... نادر ابراهیمی درگذشت...

نادر ابراهیمی كه سال‌ها از وجود تومور در سر رنج می‌برد، ساعت ۱۵:۱۵ بعد از ظهر امروز پنج‌شنبه درگذشت. امروز، یعنی پنجشنبه شانزدم خرداد. از خرداد متنفرم. نمی‌دانم اتفاق‌های بد تا کی قرار است در خرداد رخ بدهند... بخواب نادر ابراهیمی، دیگر هیچ‌کس بخار پنجره‌ات را پاک نخواهد کرد. بخواب، دود دیدگانت را آزار می‌دهد... بخواب...

 


 

در این دوهفته دو پیام تسلیت  این جا نوشتم... امیدوارم سومی اش هیچ وقت از راه نرسد... خدا رحم کند٬ انگار  امسال از آن سال های پر مرگ و میر است... خدا به خیر بگذراند...

 

+ ( سه نقطه ها را با من سکوت کن ) خط خطي هاي |


چهارشنبه ۱۵ خرداد

چند وقت پیش مطلبی خواندم که هم برایم جالب بود و هم این‌که تا به‌حال نشنیده بودم. گفت‌وگوی یرناردو برتولوچی با  فروغ فرخزاد. امروز داشتم دوباره می‌خواندمش، گفتم این‌جا بگذارم تا شما هم بخوانید. گفت‌وگوی جالبی‌ست:

 

فروغ فرخ‌زاد اگر زنده بود اکنون سنِ برنادو برتولوچي کارگردانِ نام‌آورِ سينماي ايتاليا را داشت و شايد آوازه‌اش از او بلندتر بود. برتولولوچي در نيمه اول سال 1345 چند ماه قبل از حادثه مرگ فروغ به ايران آمد. آن دو علايق کم و بيش مشترکي داشتند: شعر مي‌سرودند و فيلم مي‌ساختند. برتولوچي به ايران آمده بود تا فيلم مستندي براي شرکت‌هاي نفتي بسازد، و به واسطه آشنايي‌اش با ابراهيم گلستان و فروغ فرخ‌زاد٬ در جشنواره سينماي مولف پزارو بار ديگر، با فروغ ديدار و گفت‌و‌گو کرد. گفته مي‌شود  فيلمبردارِ برتولوچي از گفت‌و‌گوی آن‌ها در «سازمان فيلم گلستان» فيلمبرداري کرده، که اثري از آن تا اين زمان به دست نيامده است. اما نواري از اين گفتوگو موجود است که برتولوچي به فرانسه از فروغ سه سوال مي‌کند و فروغ به فارسي پاسخ مي‌دهد.

 

برناردو برتولوچي: چه رابطه‌اي ميان روشنفکران ايراني با مکتب‌هاي ادبی و هم‌چنين با مردم‌شان وجود دارد؟


فروغ فرخزاد: اصولا رابطه ميان افراد يک جامعه موقعي مي‌تواند ايجاد بشود (يک رابطة معنوي) که يک مقدار ايده‌آل‌هاي معنوي، ايده‌آل‌هاي مشترک معنوی، توي جامعه وجود داشته باشد. در جامعی ما فعلا يک همچون حالتي اصلا نمي‌تواند باشد. براي اين‌که ما در يک دوره تحول زندگي مي‌کنيم؛ دوره‌اي که مقدار زيادي از مسايل اخلاقي، تمام مفاهيم اخلاقي، هرچيزي که به اصطلاح پيش از اين سازنده جامعه و سازنده روحيات جامعة ما بوده، همه‌اش درهم ريخته و حالا چيزهايی مختلفي جای آن‌ها هست. حتي ميان خود روشنفکران مملکت ما هم رابطه وجود ندارد. آن چيزي که مي‌تواند اين رابطه را ايجاد کند،  هماهنگي در يک سلسله افکار، ايده‌آل‌ها، آرزوها، خواست‌ها و هدف‌هاست که وقتي اين هماهنگي وجود نداشته باشد، طبيعي است که اين رابطه هم نمي‌تواند به وجود بيايد. يک روشنفکر ايراني تماشاچي جامعه‌اش است، جامعه‌اي که تقريبا بهش پشت کرده. روشنفکر آدمي است که در درجه اول  فعاليت‌هايي مي‌کند براي پيشرفت‌هاي معنوي. به اين آدم‌ها بيشتر مي‌شود گفت روشنفکر تا آدم‌هايي که يک سلسله فعاليت‌هاي مثلا تکنيکي مي‌کنند، مثلا فعاليت‌هاي اقتصادي مي‌کنند، فعاليت‌ مي‌کنند براي مثلا بالارفتن يک سلسله ساختمان، به‌وجود آوردن يک سلسله کارخانه، به‌وجود آوردن يک سلسله چيزهايي که يک مقدار رفاه اقتصادي در زندگي مردم ايجاد مي‌کند. روشنفکر، به نظر من، آدمي است که فکر مي‌کند براي حل مسايل معنوي زندگي تلاش مي‌کند. ما گفتيم روشنفکر ايراني پس مسئله محلي شد، مربوط مي‌شود به ايران٬ من درباره آن‌جايي که دارم زندگي مي‌کنم، و راجع به آدم‌هايي که اطرافم هستند صحبت مي‌کنم و اين مسئله را قضاوت مي‌کنم.

 

برناردو برتولوچي: به نظر مي‌رسد که فيلم شما درباره جذام و جذامي‌ها است، اما شما قصد بيان موضوع و مفهومي عميق‌تر از مسئله جذام داشته‌ايد.


فروغ فرخزاد: بله، اين طبيعي است که اگر من فقط مي‌خواستم يک فيلمي راجع به جذام درست کنم، خب، يک فيلم محدود به مسئلة جذام و جذام‌خانه مي‌شد، يک فيلم جدي مي‌شد، ولي اين محل براي من يک نمونه‌اي بود، يک الگويي بود از يک چيز کوچک و فشرده شده‌اي از يک دنياي وسيع‌تر با تمام بيماري ها، ناراحتی‌ها و گرفتاري‌هايی که در آن وجود دارد، و من وقتي که مي‌خواستم اين فيلم را بسازم سعي کردم که به اين محيط با يک همچو ديدي نگاه کنم.

 

 برناردو برتولوچي: آيا در ايران با مسايل زيادي روبه‌رو هستيد؟


فروغ فرخزاد: طبيعي است. اگر که اسم اين دوره را بشود گذاشت دورة شلوغ٬ پس بايد گفت که ما به انتظار نتيجة بالارفتن اين ساختمان‌هايي هستيم که به اصطلاح براي ايجاد يک مقدار پيشرفت مملکت لازم است، و منتظر نتيجه اين بالا رفتن‌ها، و اين ساختن‌ها هستيم.

 

(ازکتاب شناخت نامه فروغ - شهناز مرادي کوچي- نشر قطره)

 


 

وقتی بی‌کار می‌شوی، همه‌چیز به سراغت می‌آید. از فکرهای عصبی کننده و مالیخولیایی گرفته، تا خاطرات و بی حوصله‌گی و کسلی و... . این چند روز تعطیلی خیلی مسخره و به‌درد نخور است. هیچ‌کاری نمی‌شود کرد. نه‌حوصله‌ای می‌ماند و دل‌ودماغی. کلی کار نکرده دارم و کارهایی باید زودتر تمام شوند، اما حوصله‌ی انجامشان را ندارم. مخصوصا در این روزهای تعطیلی. انگار روی شهر خاک مرده پاشیده‌اند. تهران را این‌روزها دوست ندارم. چون کسل کننده است.

 

 


 

+ ( سه نقطه ها را با من سکوت کن ) خط خطي هاي |


شنبه ۱۱ خرداد

سیامک جان... خداحافظ.

وقتی وارد دفتر شدم٬ دیدم میثم  وب لاگش را به روز می کنم. سرحال بودم(از پست قبل می‌توانید این موضوع را بفهمید...). میثم پکر، به‌هم ریخته و مبهوت بود. گفتم: چته بابا، باز زانوی غم بغل گرفتی. چیزی نگفت. صفجه ی وب لاگش را که داشت به روز می کرد نگاه کردم. دیدم نوشته بود: تف به زندگی، سیامک هم رفت. با تعجب پرسیدم کجا رفت؟!!! گفت... امروز صبح مْرد...

وقتی یاد شوخی ها وخنده‌هایت دم خانه‌ی ترانه شفق می‌افتم، یا روزهایی که در خانه‌ی ترانه نزدیک هم می‌نشستیم و با علیرضا و رضا می‌خندیدیم و مسخره بازی در می‌آوردیم... وقتی چهره‌‌ی همیشه خندانت را به خاطر می‌آورم، وقتی یاد آن روز می‌افتم که به‌خاطر سر نزدنم به تو (وقتی تازه مریض شده بودی)، معذرت خواهی‌ ‌کردم و با خنده گفتی: بی‌خیال بابا... حالم خوبه!... و من گفتم: سیامک باور کن روم نمی‌شه بیام پیشت، یه جورایی بگی نگی فکر می‌کنم دوست نداری بهت سر بزنیم... و تو٬ مثل همیشه خندیدی... . وقتی... وقتی... وقتی...  نمی‌توانم باور کنم که رفته‌ای... باور کن... نمی‌توانم...

فقط می‌توانم بگویم... سیامک عزیز، خدانگه‌دارت باشد... خداحافظ دوست عزیزم...

هرکجا هست خدایا به سلامت دارش...

پی نوشت: برای اولین بار در یک روز دوبار سه نقطه به روز کردم... دو حالت صد در صد متضاد. صبح سر حال و روی فرم... الآن به هم ریخته و... دو حس و حالت غریبه و عجیب...

 

+ ( سه نقطه ها را با من سکوت کن ) خط خطي هاي


شنبه ۱۱ خرداد

در این روزهای خوب و تکرار٬ هیچ‌چیزی به‌غیر از دیدن فیلم خوب سر حالم نمی‌آورد. این‌را در حالی می‌گویم که پشت سرهم دو فیلم خوب دیدم که پیشنهاد می‌کنم شما هم حتما ببینید تا حالتان مثل من خوب شود و روی فرم بیایید.

اول فیلم "  21 " با بازی کوین اسپیسی دوست داشتنی و دوم فیلم "  Vantage Point  " با روایتی موازی٬ غیر خطی و داستان پردازی جذاب و فوق العاده٬ که می شود با دیدنشان حال اساسی برد. با این که چند وقت است فاز فیلم دیدنم (فیلم های) کلاسیک است٬ ولی هردوی این فیلم ها متعلق به سال ۲۰۰۸ است. البته این نکته را هم بگویم که فضای این دو فیلم هیچ ربطی به هم ندارند و کاملا با هم فرق دارند. خب تعریف کردن بیش از حد اشتباه است٬ پس خودتان ببینید و حالش را ببرید.

21vantage point

  

+ ( سه نقطه ها را با من سکوت کن ) خط خطي هاي


 جمعه ۱۰ خرداد

به‌ هیچ‌کس هیچ‌ چیزی

                           مربوط نیست،

                                           جز مرگ...

 

 

دلم برای ترانه تنگ شده بود. خیلی وقت بود که در این‌جا ترانه‌ای ننوشته بودم. پس لای نوشته‌های قدیمی گشتم و انتخاب کردم. همین.

 

 

 

"شب‌ها همیشه برمی‌گردم"

 

صمیمی باش با مردی که دوریتْ نمی فهمه

نمی خواد حس کنی دنیا چقدر نامرد و بی رحمه

 

وحشی و بی رقیب می رقصی

روی موجی که بسترش خوابه

روی لب های سرخ ماهی ها

زیر نوری که غرق مهتابه 

با تو بودن فقط تمنا نیست

وقتی دور تنم پر از مار ِ 

توی رویا، همیشه زیبایی

وقتی که زندگیم یه تکرار ِ

 

صمیمی باش با مردی که دوریتْ نمی فهمه

باید باورکنی دنیا، هنوز نامرد و بی رحمه

 

لمس دستای محرم و نابت

مثل کشف یه راه باریکه

زل بزن توی چشم مبهوتم

چون که چشمات یه روز تاریکه

وحشی و رام و شب‌ مث چادر

می‌پوشونه همیشه این خوابْ

باید امشب دوباره برگردم

تا ببینم دوباره مهتابْ

 

(رضا صدیق)

 

 

 

 

+ ( سه نقطه ها را با من سکوت کن ) خط خطي هاي |


                                                                                                  سه‌شنبه ۷ خرداد

 

"محمد هاشمی رفسنجانی" روی خط قرمز

 

بی‌شک یکی از دیدنی‌ترین قسمت‌های مثلث شیشه‌ای برنامه‌ی دیشب بود. برنامه‌ای که با حضور "محمد هاشمی رفسنجانی" برگزار شد. هاشمی که بعد از سال‌ها اینگونه در یک برنامه ی زنده جلوی دوربین می‌آمد. بعد از مدت‌ها در یک talk show حضور پیدا می‌کرد. بعد از مدتی که نه حرفی از او بود، نه خبری و نه اظهار نظری. می‌شد پیش‌بینی کرد که برنامه‌ی دیدنی باشد، اما نه به‌این اندازه. جواب‌های صریح و بدون رودربایستی هاشمی در مقابل سوالات رضا رشیدپور بهت‌آور بود. درست مانند برادر بزرگ‌تر (یعنی اکبر هاشمی رفسنجانی) روی مبل قرمز استدیو نشسته بود و با خونسردی تمام انتقادهای خودش را از زبان حزب کارگزاران تحویل مخاطب می‌داد. با صلابت، رک، بی‌پروا و با خیال راحت از گذشته و امروز حرف می‌زد، تا حدی که رضا رشیدپور به علت رعایت خط قرمزها مجبور می‌شد بعضی از صحبت‌هایش را قطع کند و در جایی حتی خط قرمزها را متذکر شود. این برنامه با نگاه به اتفاقات سیاسی روز می‌تواند چالشی جدید ایجاد کند. در شرایطی که کار مجلس به اتمام رسیده و نماینده‌های جدید جایگزین می‌شوند. در شرایطی که در رای‌گیری روز گذشته مجلس محمد لاریجانی (که تا حدی منتقد دولت است) با اختلاف زیاد از حداد عادل رییس مجلس می‌شود... و از همه مهم‌تر در آستانه چهاردهم خرداد، سالروز ارتحال امام. دیدن تیتر روزنامه‌های روزهای آتی در جواب صحبت‌های هاشمی در این برنامه دیدنی‌ست. در نگاهی کلی برنامه‌ی امشب مثلث شیشه‌ای می‌تواند یکی از سر فصل‌های سیاسی سال هشتاد و هفت را رقم بزند. تا ببینیم چه پیش‌ می‌آید ...

 


 

 

روزنامه‌ی کیهان سوژه‌ی جدیدی برای نوشتن پیدا کرد. این بار روی صحبتش با مجله‌ی رویش و گفت‌وگوی غیر قابل چاپش با زهرا اشراقی و محمدرضا خاتمی‌ست.

 اینجا را بخوانید(محمدرضا خاتمي: امام را بايد نقد كنيم!! (خبر ويژه))

 

 

+ ( سه نقطه ها را با من سکوت کن ) خط خطي هاي |


جمعه ۳ خرداد

 

قول بده وسط حرفم نپری و بگذاری حرفم را بدون رودربایستی بزنم.

 

نسل ما نسلی‌ست که فرار کردن را خوب یاد گرفته‌. هرجا که دچار سوال می‌شود بهترین کار را پاک کردن صورت مسئله می‌داند. درباره‌ی هر چیزی صاحب نظر است. شنیده‌ها را مستند فرض کرده و به تک تک‌شان استناد می‌کند. تک بعدی‌ست و تمام مسائل را با یک ترازو وزن می‌کند. تنها کاری که نسل من خوب یاد گرفته، یک چیز است: بازی با هسته‌ی خرمایی که خرمایش را سال‌ها پیش خورده‌اند و...  

 

بگذار راحت حرفم را بزنم. ان‌قدر جلویم را نگیر. خیالت راحت باشد. حرفی از حزب و گروه و هیچ‌کدام از درگیری‌های بی‌پایه و اساسش نمی‌زنم. فقط می‌خواهم چیزی را که دیده‌ام بازگو کنم. چیزی که شاید درکش برای هم‌نسل‌هایم سخت باشد. چیزی که شاید ... از نظرشان خنده‌دار باشد. اما بگذار تا بگویم...

 

راحت باش می توانی بخندی ...

 

دوست داری بخندی؟ دوست داری ان‌قدر بخندی که به حالت تهوع دچار شوی؟ دوست داری روی زمین تاب بخوری و به درو دیوار برخورد کنی؟ دوست داری مسخره‌ات کنند‌ و بخندی؟ دوست داری...

 

من گرفتار شده‌ام. این را خوب می‌دانم که گیر کرده‌ام. پایم، نه، دلم گیر کرده است. همه‌چیز از یک اتفاق کوچک شروع شد. از یک پیشنهاد. از یک گزارش. از یک آسایشگاه. از یک خیابان و کوچه‌ای به اسم گلستان. به‌همین سادگی شروع شد. خواستم برای سوم خرداد با نگاه جدیدی گزارش بگیرم و گرفتار شدم. گرفتار کسانی که شما، نه شما را نمی‌گویم، مردم به آن‌ها دیوانه می‌گویند. آن‌هایی که جنسشان برای من و نسل من ناآشناست. غریب است. گنگ و دست نیافتنی‌ست. شاید موجشان من را هم گرفته...

 

می‌گویند همه‌شان رفتند دانشگاه و سر کار و پول درآوردند و حق مردم را خوردند و ... همه‌شان؟ پس این‌ها کجای این معادله قرار دارند؟ خیلی‌ها ازین اسم بالا رفتند و بالا نشین شدند. اما من در این‌ها چیزی ندیدم. منظورم همین کسانی‌ست که مردم دیوانه می‌خوانندشان.

 

بگذار راحت بگویم...

 

دلم پیش‌شان گیر کرده. از روزی که برگشتم نشریه و گزارش را نوشتم، تا همین حالا که مطلب چاپ شده ... هر روز ذهنم درگیر آن فضاست. تهران نبود. نه، اصلا ایران نبود. آن‌ها را نمی‌شناختم. همان‌طور که هم‌نسلانم نمی‌شناسند. چون در گوشه‌ای ازین شهر پشت هزار حصار عینی و ذهنی پنهانشان کرده‌اند و می‌شمارند روزها را تا لحظه‌ی مرگ‌شان زودتر فرا برسد.

 

نسل من با همه‌چیز غریبه است. چون چیزی ندیده‌ و فقط شنیده است. بر اساس همان شنیده ها هم نتیجه می گیرد. یا اگر هم دیده واقعیتی را دیده که می شود ازین قش آن ها را تفکیک کرد. اما من دیدم. دیدم کسانی را که نباید فراموش بشوند، چون تاریخ زنده هستند. دیدم کسانی را که با لباس های سفید دوره حیاط می چرخیدند و سیگار می کشیدند و خاشان خراب بود. چرا؟ چون ...

 

این حرف‌ها تکراری‌ست نه؟ کلیشه‌ای‌ست نه؟

 

هر چیزی که دوست دارید بگویید. من گرفتار شده‌ام و باید کاری بکنم. نمی‌خواهم به تاریخم خیانت بکنم. اگر من دیدم تو هم باید ببینی. تو هم باید بفهمی. تو هم باید آشنا بشوی. تو هم باید...

راحت باش، دوست داری بخندی؟!

تصمیم را گرفته‌ام. به هر قیمتی باید تصویرشان در حافظه‌ی تاریخ بماند. حافظه‌ای که بیست و چند سال  از جنگش گدشته است.

 سال هزار و سی صد و هشتاد و هفت... تهران... سعادت‌آباد... خیابان گلستان...آسایشگاه جانبازان اعصاب و روان... سلام.

 

پی نوشت: دیشب با محمد صحبت کردم تا تدارک ساخت این فیلم مستند را فراهم کنیم. امروز شرایط فرق کرده. پس ساخت چنین مستندی ساختار خاص خودش را می‌خواهد. منتظر یکی از رفیق های خوبم هم هستم که زودتر برگردد تا همراه با گروهی که همه‌مان دغدغه‌ی مشترک داریم بتوانیم، حرف های ناگفته‌ی این قشر گوشه‌نشین و رانده شده را بازگو کنیم.

پی نوشت:گویا بلاگفا قاطی کرده و قسمت نظراتش کلا غیر فعال شده. نمی دانم علتش چیست. اما امیدوارم هرچه زودتر درست بشود...

+ ( سه نقطه ها را با من سکوت کن ) خط خطي هاي |