تبليغاتX
سه نقطه
سه نقطه

                                                                                              دوشنبه ۳۰ اردی‌بهشت

 

هرسر٬ که پیمان بلا دارد بیاید...

 

 

همه‌ی فضای این‌جا را به‌هم ریختم. ازاین تغییر خوشحالم. حس خوبی دارد. مثل یک پوست اندازی. خیلی وقت بود که به سر و وضع سه‌نقطه‌ها نرسیده بدوم. شاید تغییر فضای این‌جا روی مطالبش هم تاثیر بگذارد...نمی‌دانم....

 

 


 

در گوشم گفت، به حالش فرقی نمی‌کند زیاد خودت را اذیت نکن. اما مگر می‌شد نگفت. سال‌ها بود که منتظر چنین فرصتی بودم تا بتوانم حرفم را رک و راست بگویم. بدون این‌که به من توجه کند کامی از سیگارش گرفت و گفت: شما همه‌تون احمقین، یه مشت مخ فسیلی که توی خودتون دست و پا می‌زنین. خیلی دوست داشتم حرفش را باور کنم. شاید همان‌طور بود که او می‌گفت. شاید ... اما طاقت نیاوردم و محکم توی گوشش زدم. متعجب نگاهم کرد. گفتم: اون چیزی که تو به‌اش می‌گیری شعور، یعنی همین. تو فقط نیاز به همین داری. این‌که چک یخوری و حرف‌های احمقانه بزنی.....

 

 

 

+ ( سه نقطه ها را با من سکوت کن ) خط خطي هاي رضا صدیق |


                                               یک شنبه ۲۹ اردی بهشت

ان‌در٬

        احوالات خر تو خر

 

 

 

 

چند روز پیش کتابی می‌خواندم که یک نقل قول از همینگوی آورده بود:

اگر روزی دیدید نمی‌توانید بنویسید، خودتان را دار بزنید. اگر مُردید که از تمام این فکرها خلاص شده‌اید، اگر هم که نه، می‌توانید تا مدت‌ها درباره‌اش بنویسید.

 

دقت کنید که خیلی جمله‌ی مفهوم داری‌ست. جالب است٬ عجیب و غریب جالب است...

 

 


 

انصاف هم

             خوب چیزی ست... به جون تو!

 

سرم کاسه‌ی چرک مُرده و لب پریده‌ی کاسه‌ی توالت فرنگی‌ست. در یکی از توالت عمومی‌های شهری بزرگ. رهگذران (که از آن‌ها به عنوان مصیبت نیز نام برده می‌شود) برای رفع حاجتی ضروری از آخرین نقطه‌ی معده‌شان سراغم می‌آیند. فیلسوفان از رابطه‌ی مستقیمی  که بین معده و افکار٬ (یا همان ذهنیت و هزار چیز دیگر که همین معنا را می‌دهد) وجود دارد، کتاب‌ها نوشته‌اند و خودشان هم متوجه این کشف بزرگ نشده‌اند. اما غرض این‌که رهگذران (یا همان مصیبت‌‌ها) روی لبه‌ی بیرونی کاسه می‌نشینند و خالی می‌کنند معده‌ی لبریز شده‌شان را.

خب، بگذارید کمی مساله را باز کنم. وقتی که آن‌چیزها (مخلفات معده را می‌گویم) درون کاسه توالت (یا همان نقطه‌ی اصلی سرم) می‌ریزند، از چاه (یا همان گلوی خودمان) پایین می‌روند، تجزیه می ‌شوند و از جایی که در سیستم طراحی شده (همان دهن یا لب یا همان جایی که مصیبت‌ها حرف می‌زنند) خارج می‌شوند. خلاصه، سرتان (یا همان کاسه‌ی توالت) را درد نیاورم، غرض از این همه زیاده گویی این بود که گوش‌هایتان را وقتی حرف می‌زنم، یا چشما‌ن‌تان را موقع خواندن نوشته هایم٬ نبندید. چون حرف‌هایی که می‌شنوید یا می‌خوانید عصاره‌ی خودتان است، با کمی اسانس و طی نمودن مراحلی ابتدایی.

خودتان را بگذارید جای مخلفات معده. خب حالا، حق بدهید که نباید چیزی جر فحش‌های رکیک و زیر شکمی باشید. کمی انصاف هم چیز خوبی‌ست... جان شما باورکنید راست می گویم.

 

 

+ ( سه نقطه ها را با من سکوت کن ) خط خطي هاي رضا صدیق |


                                                                                        سه شنبه ۲۴ اردی بهشت

می‌نویسم  

                 که فقط  

                             نوشته باشم

 

۱- بعد از پرونده‌ای که برای این شماره‌ی مجله‌ی رویش تهیه کردم ذهنم به شدت آشفته شده. درباره‌اش چیزی نمی گویم٬ خودتان بگیرید و بخوانید. فقط این را می‌دانم که شاید دیدن و گزارش نوشتن از آسایشگاه جانبازان اعصاب و روان (موجی‌ها) به کل ذهنم را بهم ریخته است...

۲- این روزها دنبال داستان کوتاه می‌گیردم. داستان کوتاهی که ظرفیت فیلم‌نامه شدن را داشته باشد. برای کار بعدی‌ام دنبال یک فرم کلاسیک می‌گردم. اگر پیشنهادی دارید حتما من را در جریان بگذارید٬ تا اگر با ذهنیتم هم‌خوانی داشت استفاده کنم.

۳- این روزها کمی گیج و گنگ و سربه هوا و منگ می زنم.

۴- منتظر اتفاق‌های خوب هستم. در هر زمینه‌ای که باشد مهم نیست.

۵- باور کنید بی‌دلیل این خط ها را می‌نویسم. شاید کلا برای این‌جا و این مجازستان حرفی ندارم.  اگر هم باور نمی‌کنید٬ اصلا مهم نیست. مثل همیشه.

۶- چند وقت است دیاسپوکساید نمی‌خورم. یعنی هیچ قرص آرام بخشی نمی‌خورم. خوابم هم که نافرم بهم ریخته است. به گمانم اوضاعم بدجوری خر تو خر است.

۷- بگذارید یکی دو تا از علاقه های این روزهایم را برایتان بگویم: ها؟!

-دوست دارم در یک تونل بلند و طولانی از شیشه باشم و با یک چوب تمام شیشه‌ها را تا آن جا که توان دارم بشکنم.

- دوست دارم بدون هیچ دلیلی توی خیابان٬ با شخصی که پشت ماشینش نشسته و هی بوق می زند دست به یخه بشوم و دعوا کنم. حالا  مهم نیست٬ چه کتک بخورم٬ چه بزنم فرقی ندارد. دوست دارم من یا او یا جفت مان خونی و مالی بشویم. 

خب وقتی هیچ کدام ازین‌ها نمی شود. چاره‌ای ندارم جز این که بیشتر سیگار بکشم و سکوت کنم و الکی بخندم و برایتان توی سه نقطه مزخرف بنویسم. تا شاید این طور خالی بشوم. البته می دانم که برای خالی شدن بهترین راه رفتن به دست شویی ست٬ لطفا این موضوع را یادآوری نکنید.

۸- به معنی واقعیه کلمه ... زرشک.

۹- دوست دارم هی پشت هم فیلم مستاجر (The tenant) را از کارگردان محبوبم پلانسکی ببینم و لذت ببرم.

۱۰- دلم برای خودم بدجوری تنگ شده است...

 

+ ( سه نقطه ها را با من سکوت کن ) خط خطي هاي رضا صدیق |


  جمعه ۲۰ اردی بهشت

همه

از مرگ میترسند،

من از زندگی سمج خودم*

 

چه بخواهی چه نخواهی، بیخ ریشت است. بالا بروی پایین بیایی، پشت سرت است. خودت را به درو دیوار هم بزنی فایده‌ای ندرد. همین چیزی‌ست که می‌بینی. یک آش شله‌قلم کار با تمام مخلفات لازم. اگر ازین موضوع ناراحتی، فقط می‌توانم یک‌راه را معرفی کنم. خودکشی، آقا خودکشی کن و خیال ما و خودت را راحت کن. طوری حرف می‌زنی که اگر کسی نداند فکر می‌کند چه خبر است. چیزی نیست برادر من، کمی فشار مورد نظر بر بعضی از قسمت‌های بدنت زیاد شده. این هم که موضوع تازه و غیر قابل حلی نیست. می‌توانی حواله کنی به همان قسمت معروف بدنت. اگر هم می‌بینی که این دواها چاره ساز نیست، بزن زیر همه‌چیز و از بلندترین نقطه‌ای که سراغ داری، به‌سلامتی همه‌ی روزهای خوب، خودت یک پرش آزاد مهمان کن. برای ما که بد نمی‌شود، کلی خبر و تیتر و یادداشت و ازین مزخرفات برایت می‌نویسیم و خلاصه کلی معروف می‌شوی.

ای‌بابا باز هم حرف خودت را می‌زنی؟ پس من تا الآن یاسین تلاوت می‌کردم؟ نمی‌شود آقا، نمی‌شود. همین است که می‌بینی، یک بازی خر تو خر که ته‌اش را هیچ کس نمی‌داند. پیش نهاد می‌کنم تا اطلاع ثانوی حالش را ببری و آه و ناله را بی‌خیال شوی. همین. دیگر با من بحث نکن که اعصاب ندارم و یک وقت دیدی کاری دستت دادم که کمپلت از زندگی سیر شوی. افتاد؟ پس دستت را زیرش بگیر که نشکند. بارکلا...

 

 

 * صادق هدایت.


 

هیچ کدام از شعرهای این روزها را دوست ندارم... شاید بخاطر این است که دیگر دغدغه ام شعر گفتن نیست... نمی دانم. فقط دوست دارم هنوز بنویسم. امیدوارم این دوست داشتن تمام نشود....

 

 

"سرگیجه‌ای کوتاه"

 

این شعرها تسکین افکار تهی نیست

می خوام بسوزونم تموم کاغذامُ

شاید یه مرد هیستریک شعرش همینه

از تو اتاق ذهن من مرتیکه گم‌شو

 

از هرکدوم واژه‌هایی که نوشتم

می ترسم و پس می‌زنم از مهملاتم

مثل شب‌ادراری بچه توی خوابش

بوی تعفن می‌دم و خیلی کلافم

 

دارم سرگیجه می‌گیرم تو این پس کوچه‌ی بن بست

برای درک آرامش همیشه مشکلاتی هست

 

هر بار که دستم قلم بود و یه کاغذ

از حال هذیونیم و رویاها نوشتم

از این‌که فروردین بد ِ توی خیالم

من زاده‌ی یک روز از اردی‌بهشتم

 

ازاین‌که بوی تند کافور می‌فهمم

از این‌که مردی تو اتاقش خودکشی کرد

ازاین‌که می ترسم بمیرم بی نگاهت

ازاین‌که نقاشی بی تصویر برگرد

 

دارم سرگیجه می‌گیرم تو این پس کوچه‌ی بن بست

برای درک آرامش همیشه مشکلاتی هست

 

ازبس که ارضا می‌شم از حس کلمات

انگار مدت‌هاست که چشمامُ بستم

حال تهوع دارم و سردرد دارم

از بس‌که با این شعرها از تو گذشتم

 

می‌خوام بسوزونم تموم کاغذامْ

این شعرهای یاغی و بی‌آبرورو

دستام می‌مالم بهم گرمم شده باز

مثل یه مرد پیر وقت رقص تانگو

 

دارم سرگیجه می‌گیرم تو این پس کوچه‌ی بن بست

برای درک آرامش همیشه مشکلاتی هست

 

 (رضا صدیق)

 

پی نوشت: اسم فیلم "منطق سقوط" به " سقوط در هشت دقیقه و نه ثانیه" تغییر یافت. صداگذاری فیلم را ایرج شهزواری و موسیقی را امیر توسلی می سازند. مرحله ی تدوین به خوبی تمام شد و این روزها مرحله ی نهایی ساخت فیلم را سپری می کنم.

پی نوشت: روی هیچ کسی حساب باز نمی کنم٬ جز رفیق های نزدیکم که بارها بودنشان را ثابت کرده اند و نبودشان برایم عذابی سخت است. اما بعضی از دوستان هستند٬ که علی رغم دوری مسافت و آن ور دنیا بودنشان دلم آن قدر برایشان تنگ می شود که غیر قابل تصور است. ولی گویا این دل تنگی یک طرفه است و آن ها درگیری هاشان اجازه نمی دهد که حتی حالی از من بپرسند. دروغ چرا٬ از دستشان دلگیرم...

 

+ ( سه نقطه ها را با من سکوت کن ) خط خطي هاي رضا صدیق |


                                                                                                  جمعه ۶ اردی بهشت

سقوط در سه روز،

                             زیر نور مستقیم آفتاب

 

 

 

 

بعد از سه‌ روز کار فشرده، از هشت صبح تا هفت بعدازظهر بالاخره  مرحله‌ی فیلم‌برداری "منطق سقوط" به اتمام رسید. روز سه‌شنبه (۳ اردی بهشت) کار کلید خورد و تا عصر پنج‌شنبه (۵ اردی بهشت) فیلم برداری طول کشید. لوکیشن فیلم تماما، پشت‌بامی در منطقه‌ی قیطریه قرار داشت و همه‌ی پلان‌های فیلم خارجی بود.پشت‌صحنه‌ی"منطق سقوط"/ عکاس: زهره صادقی

"منطق‌سقوط" بر اساس طرح مشترکی از من و آرش افشار بود که مرجله‌ی اول و دوم نوشتن فیلم‌نامه‌ را با هم نوشتیم. بازنویسی و مرجله‌ی سوم نوشتن فیلم‌نامه را با کمک حامد ذبیحی انجام دادم. بازیگرهای فیلم مسعود بهارلو، بهاران بنی احمدی، کاوه قائمی و علی ظهوری بودند. فیلم‌برداری را حامد مقدم و صدابرداری را علیرضا کریم‌نژاد انجام دادند. منشی صحنه آرمان خراطها و دستیارکارگردانی‌ام هم اوشان دل‌نوازی بود. تهیه‌کننده‌ی "منطق سقوط" آرش افشار است٬ میثم یوسفی هم مدیر تولیدی را عهده دار بود و عکاسی پشت صحنه را زهره صادقی انجام می داد. تدوین فیلم را مسعود بهارلو انجام می‌دهد و به احتمال بسیار زیاد موسیقی تیتراژ اول و پایان را امیرتوسلی می‌سازد.

تنها چیزی که برای ساخت و کارگردانی این فیلم برایم مهم بود تطبیق نوع نگاه و حرکت دوربین (که تماما رو دست فیلم برداری می شد) با روند شلخته‌ و منطق گریز داستان بود . بعد از دیدن راش‌های گرفته شده (که در دفتر مجله‌ی رویش با آرش افشار و رضا رشیدپور و چند دوست حرفه ای دیگر صورت گرفت) فکر کنم تا حد نسبتا خوبی (نه صد در صد) به این ایده‌آل نزدیک شده‌ام. البته بعد از تدوین نهایی و رسیدن به نسخه‌ی آخر نمی‌شود کامل مطمئن بود.

"منطق سقوط" را٬ از داستان و کاراکترهای مالیخولیئیش گرفته، تا عوامل و دوستان و رفقایی( خودشان می‌دانند) که برای ساخت این فیلم کمکم کردند (و سه‌روز تمام زیر نور مسقیم آفتاب سوختند)، همه و همه را با تمام خنده ها و عصبیت ها و کلنجار رفتن هایش٬  از ته‌دل دوست دارم.

 


 

بعد از مدت‌ها شعری نوشتم که خودم کمی دوستش دارم. شاید کمی گیج و گنگ باشد که دلیلش را هنوز خودم نمی دانم اگر شما فهمیدید مرا هم در جریان بگذارید. دوست دارم نظرتان را در موردش بدانم حتی اگر مثل بعضی از دوستان عزیز فحش‌های زیبا باشد.

 

 

خواب‌گردی در ساعت نه دقیقه مانده، از صفر به‌وقت ...  انقراض ایسم‌ها !

 

 

باور‌کـن ایـن هـذیـون مث پاییز ســرده

هر جمله از ایـن شـعر قـانـون نـبـرده

مثل یه متـن خودکـشی تو وان حــموم

وقتی که بوی خون هوا رو مسخ کرده

شکل عجـیـب هـنـدسـی از حس تــکرار

مثل یه نُه ضلعـیــه تودرتو کـف دست

مثل لبای روی هم، خیس از یه شهوت

صورت به صورت کنج یه کوچه‌ی بن بست  

تک مصرع اول، همین‌جا خودکشی کرد                   سیر تناوب دوره یک خط خیالی

این شعر هم می‌ترسه از تکرار تکرار

هم‌خوابـــگی با واژه‌ی اجبار و انکار

تو مغز پوسیده، هـنـوزم رد پا هسـت

از سرفه‌های چرکی و از خلط سیگار

این خاطرات انگار بازم جون گرفتن

توی همین لحظه، کنار سایه‌ی من

مثل یه تانــــگو روی خط خط یه دفتر

یا صفحه‌ای خالی از برامس و شوپن

تک مصرع دوم، جدایی، پرده‌ی شک                       حرفای پیچیده مث جیغ یه کولی

می‌ترسم از این‌که یه روز از شعر گم‌شم

توی شعـــار و مرگ و نــاقوس کلیــسا

بین غرور و مــرد و فریـــاد یه شلیک

بین یهودا و عروج روح عیسی

باورکن این شعر از خودش بالا می‌آره

وقتی که هر جمله‌ش پر از ایراد محضه

یک ژورنالیست مبعوث فحشای رکیکه

شاعر یه موجود کثیف و پوچ و نحسه   

تک مصرع سوم، گمونم شعر پس زد                     این پرده از شعرْ می‌شه حتی نخوند و

بايد پي حرفي بگردم که نگفتم

از قصه‌هاي کهنه با "ايسمـ"هاي موهوم

از مکتباي خاک خورده روي طاقچه

از فکرهاي روشن ِ توي لجن گم

باور‌کن این حرفــا مث پُتکِ تو مغزم

با هم‌هــمه از بحـث بـا حرفای مردم

مـثـل یـه اسپرم بلاتــکلـیـف و بـودار

وقتی که مونده بین کیشلوفسکی و یانگوم

تک مصرع چهارم، برای روح این شعر                 یک فاتحه، یک شمع با یک عود ... خاموش

ایـــن شعر یـا هذیون مث یه خودنمایی

حکمی جدید از ذهن درگیره یه مَرد‌ ِ.... 

که شعر رو ول کن، ببین حالت چطوره؟!

راستی، چرا امسال بهار، ان‌قدر سرده؟!

 

 

ساعت درست از صفر نه دقیقه عقب موند           

                                                       حالا دوباره بند اول/  خواب‌گردی...        

 

 

+ ( سه نقطه ها را با من سکوت کن ) خط خطي هاي رضا صدیق |