چهار شنبه ۲۸ آذر
ازمن فاصله بگیرید٬ من جذام دارم...
از من فرار کن من طاعون دارم...
من را تحمل نکنید من جنون گاوی دارم...
هر رابطه، هر سلام وهر خداحافظ، می تواند حسی تازه با خود داشته باشد. وقتی به پشت سرم نگاه می کنم جز جنازه ی بو گرفته ی انسان هایی که نتوانستند مرا تحمل کنند هیچ چیز دیگری نمی بینم. همیشه هیچ چیز و یا هیچ به معنای نبودن و تهی بودن نیست. گاهی هیچ، تفسیر دیگر بی نهایت است. بی نهایتی که هیچ وقت، هیچ انسانی به آن نمی رسد. بی نهایت انسان، پشت سر من هستند که شاید می توانستند، تحمل کنند مرا. ولی انگار بود و نبودشان برای من فرقی ندارد و فقط هستند تا معادلات مرا بهم بریزند و افکارم را دچار تناقض کنند. همیشه با خود فکر می کنم که در دور ترین نقطه ی ذهنم کسی هست وانتظار می کشد تا مسرانه همه چیز را از آن خود کند. هر رابطه می تواند بهانه ای باشد که تمام اعتقادهایت بهم بریزد و انسان ها را همانطور که هستند ببینی و باور کنی که فراتر ازین نمی توانند باشند. این روزها و در عصری که نفس کشیدن ثمره اش سرطان ریه و سرفه های چرکی ست، همه به هم نگاه می کنند. رفتارهای هر آدمی برداشتی ناخودآگاهست از طرف مقابل رابطه اش. همه به هم پشت می کنند و زیر چشمی رفتار هم را کپی بر می دارند. من همین هستم و به هیچ وجه درگیر هیچ کدام از شما نمی شوم. تا زمانی که فکر کنم رفتاری درست است آن را ادامه می دهم حتی اگر منجر به از دست دادن همه چیز شود.
توجه کنید... توجه کنید... شما به منطقه ی مین نزدیک می شوید. این جا آدمی هست که خطرناک است. زیرا می تواند دوست داشته باشد و تمام خودش را بدون انتظار و دریغ برای کسی فنا کند. باید بفهمید که این خطرناک است و برای شما مضر پس بترسید و دور شوید و اینجا نمانید. کمی بیشتر فکر کنید در می یابید که چه می گویم. این جمله ها را دیشب، قبل خواب با خود زمزمه می کردم و به این مسئله می اندیشیدم که بعید می دانم کسی طعم گس و تلخ و شیرین زندگیم را بچشد و درک کند.
تنها نتیجه ای که می توانم بگیرم این است که شما درگیر خودتان هستید آقا. یعنی بیشتر به رفتارهای خودتان فکر می کنید و آنالیزتان بیشتر معطوف به تفکرات خودتان است. که این خطر است، خطر. مگر ایرادی دارد؟ مگر به شما ضرری می رساند؟ من دنبال چیزی می گردم... دنبال چیزی می گردید؟ بله- دنبال چیزی می گردم. چه چیزی می تواند این قدر مهم باشد که شما را درگیر هذیان گفتن های مدام کند؟ هذیان؟ شما به این ها می گویید هذیان؟ هر چیزی که با گفتار روزمره ی جامعه و انسان های دیگر فرق داشته باشد هذیان به حساب می آید. به حرف ها و نوشته هایتان اگر نگاهی بیندازید به خوبی می فهمید که هیچ کدام از حرف هایتان هیچ سنخیتی با گفتار روزمره ندارد. من حرف نمی زنم. بالا می آورم. این را می فهمید؟ برای نوشتن هیچ کدام ازین نوشته ها تلاش نمی کنم. شما وقتی حالت تهوع دارید فکر می کنید که بالا بیاورید یا نه؟
آقا شما لابه لای حالت های تهوع ات دنبال چه چیزی می گردی؟ به خودت رحم کن. این جا چیزی نیست که شما مجبور به این همه تلاش باشید. مثل بقیه آدم ها باشید و به این تفکرات بی پایه و اساس بها ندهید. هر رابطه چیزی تازه با خود دارد! این چه ربطی به حرف های من داشت؟ اگر خوب دقت کنید می فهمید که هر رابطه حسی تازه با خود دارد. بله- این را می دانم اما شما انگار متوجه سوال من نشدید. من از شما چیز دیگری پرسیدم. دنبال چه چیزی هستید؟ با من راحت باشید و بگویید ! من حالت تهوع دارم و وقتی به پشت سرم نگاه می کنم هیچ چیزی نمی بینم که مرا مجاب کند به این که کسی می تواند مرا تحمل کند. من موجود غیر قابل تحملی هستم زیرا به خودم فکر نمی کنم و تمام کسانی که روزی در رابطه هایم قرار گرفته اند فقط و فقط به خود فکر کرده اند. پس می بینید که این تناقض دچار حسی می شود که در پایان نمی شود مرا، تحمل کرد. دنبال هیچ چیز می گردید؟ هیچ چیز، تنها چیزی ست که می تواند مرا تحمل کند. شما باز دارید هذیان می گویید آقا. حالتان خوب است؟ نه ، احساس می کنم حالم از همه شما ها بهم می خورد.
پشت سر من، پر است از بی نهایت. پر است از هیچ. پر است از خودم و لحظه هایی که هیچ کدامشان را نمی شناسم و از تمامشان می ترسم. هر رابطه حسی تازه با خود دارد. برایم مهم نیست که آن حس ویرانی ست یا آبادی. من انسان منطقی نیستم و همیشه به احساساتم پناه می برم. پشت سر من پر است از رابطه ها. رابطه هایی که نفهمیدمشان.
تو حرف هایت از جنس منطق بود و من حرف هایم از جنس احساس. تو مرا تا مرز افکار متناقض ذهنیم بردی و همانجا رها کردی و من ماندم تا باشی. تو همان بودی و من نبودم. زیرا گذر سال های زندگیم از تو کمتر بود. تو تمام معادلات مرا بهم ریختی و بدون هیچ خداحافظی رفتی و من همینجا که همیشه هستم، نشسته ام و به این فکر می کنم که پشت سر من پر است از آدم هایی که هیچ کدامشان نتوانستد مرا تحمل کنند.
پی نوشت: متن های طولانی خواندنشان حوصله می خواهد. خودتان را برای خواندن این مزخرفات به زحمت نیندازید. چیزی دست گیرتان نمی شود.
آمدی بی خبر... بودی بی خبر ... گفتی بی خبر ... رفتی بی خبر ... کاش می ماندی ...
دقت کن !
میثم٬ میثم٬ میثم ... نمی دونم چی باید بگم ... انقدر از شنیدن این ترانه متحیر شدم که واقعا نمی دونم چی بگم ... از ولنجک و مرداد و سیگار و زخم و شادی و غم و ... همه گفتی ... همه چیزایی که شاید فقط رفیقای نزدکم مثل تو بدونن ... نمی دونم چی باید بگم ... ممنونم رفیق ... ممنونم ... ممنونم رفیق ! خدارو شکر می کنم ...
نمیشه که این وحشت و دوره کرد
نباشی، نمونی، نخندی... بری
یه عمری جنون و تحمل کنم
به دیوونگیم دل نبندی... بری
نمیشه زمین خورد و گریه نکرد
به دادم برس بهترین نارفیق
هنوزم به دستای تو قانعم
هنوز عاشقم، با یه زخم ِ عمیق
شبایی که میترسم از فکرهام
همیشه هوا خیس و بارونیه
یه زن با جنونش به من یاد داد
ولنجک کمی قبل ِ ویرونیه
(میثم یوسفی)
حتما این ترانه رو بخونید...
چهارشنبه ۲۱ آذر
حالم و حال زندگیم درست٬
مثل زنی ست که هیچ گاه به اُرگاسم نمی رسد٬
و فقط حجم تکه گوشتی برهنه
روی تنش بالا و پایین و خارج و داخل می شود...*۲
هرچه با خودم دو دو تا چهار تا می کنم٬ می بینم این وسط ها چیزی کم می آید. نه بهتر است بگویم من چیزی را کم می آورم که در حساب های جبری نمی گنجد و بهتر است بار دیگر از روش خودم حساب کنم که اصلا چیزی نیست که دلهره ی بودن یا نبودن اش را داشته باشم. شاید مسئله ای در کار نیست و بهترین عکس العمل من نسبت به طرح آن پاک کردن صورت خودم از تصویر بی معنی آینه باشد. تمام افکار بی پایه و اساسی که دلیل سردرد های میگرنی ام می شوند و در ذهن بیضی مانندم می چرخند بهانه ای ست برای خلق یک تراژدی ناخوشایند٬ که اصطلاحا به آن حالت تهوع شدید می گویند. بگذارید برایتان یک مثال بزنم تا شاید بهتر بتوانید با ذهن خرافه پرورم کنار بیایید. فرض کنید در یک قاب بی زمان و مکان ایستاده اید و هیچ هوایی برای استشمام نصیب تان نمی شود و حجم خلاء موجود روی اندام نحیف و متفکرانه تان فشار وارد می کند. فرض کردید؟ حالا به من بگویید٬ چه می کنید؟ آیا هنوز برای زبان درازی به اطراف انگیزه ی لازم را دارید؟ یا فقط به فکر رهایی از این قاب هستید؟ ببینید٬ من راحت حرف می زنم و بین این خطوط روایت شده دنبال هیچ چیزی نمی گردم. فقط می خواهم بگویم تا شاید این طور از این قاب راهی باز شود و از خلاء در میان خلا* بیفتم. باور کنید دلیل بیان این حرف های بی سر و ته این نیست که شما حق را به من بدهید و اجازه بدهید که مدام توهین هایم را به شما و امثال شما ادامه بدهم که من چشمی به زبان شما ندارم و کار خودم را می کنم. اما باور کنید دو دو تا چهارتاهای من هیچ وقت به چهار نرسیده و همیشه در فلسفه ی ضرب گیر کرده ام که مخم ضرب گرفته و اصلا هیچ ربطی به حساب و کتاب ندارد. این روزها که نه٬ که هر روز وقتی دور و برم را نگاه می کنم٬ چیزی نیست که مرا ارضا کند. می شود گفت حالم درست مثل زنی ست که هیچ گاه به ارگاسم نمی رسد٬ و فقط حجم تکه گوشتی برهنه روی تنش بالا و پایین می رود*۲. احساس درد شدیدی در مفصل هایم می کنم و تیر می کشد قلبم از اوضاع نابسامانی که هر لحظه به عمق فاجعه اش افزوده می شود. از تکرار این که سیگار می کشم و به لطف قرص های خواب٬ خواب جنایت های کثیف خودم را می بینم٬ خسته نیستم و ترجیح می دهم نوشته ام شبیه روز نوشت نشود که هیچ کدام از این نوشته ها روز نوشت نیستند٬ بلکه لحظه به لحظه نوشت است و هیچ ربطی به هیچ کس ندارد که من اصلا چه می خواهم بگویم. باور کنید من هیچ حقی به خودم نمی دهم و نمی خواهم که شما نیز به من حق برهید و از روی نیاز ذاتی بگویید: آخی... که شما هیچ کدام محرم من نیستید و همه نامحرم هایی از جنس شهوت و هوس و ترس هستید که من هم انسان ترسویی هستم. آن قدر ترسو که حتی از خودم هم می ترسم. خودی که از شما نامحرم تر است و می ترساند مرا٬ از فاجعه ی خواب های طولانی در آغوش کثیف هرزه گان افکارم. من از هر چیز ناشناخته می ترسم و از آن جا که هیچ چیز شناخته شده ای را در اطرافم کشف نمی کنم اعتراف می کنم که می ترسم. هر لحظه امکان رخ دادن یک فاجعه ی عمیق را حس می کنم که تنها چیزی که برایم مانده همین احساس است و حرف هایی که تبدیل به کلمه می شوند و کلمه هایی که تبدیل به جمله می شوند٬ تا شاید گره ای از کورترین گره های کورکورانه ی زندگیم باز شود. هرچه سرانگشتی حساب می کنم٬ می بینم که هیچ وقت برای من دو دو تا چهار نشده و چیزی این وسط ها کم می شود و کم می آورم که دیگر چگونه باید کمیت حرف هایم را به کیفیت ذاتی خودشان باز گردانم و سر انگشتانم تاول زده است از بس که ساییده شده روی دیوار تا شاید یک بار چهار را پیدا کنم. باور کنید به نوک انگشتان ساییده شده ام سوگند که دیگر ارضا نمی شوم از اتفاق هایی که فاجعه آمیزتر از به دنیا آمدن من هستند و ترجیح می دهم درد مفصل هایم را با هیچ کس تقسیم نکنم که دریای من طوفانی تر از آن است که کسی تاب بیاورد و حتی لحطه ای تحمل کند حالت های تهوع آمیز رفتار های عصبی و هیستیریکم را. باز به خودم رجوع می کنم و می بینم که برای اتمام این نوشته راهی بجز خفه شدن ندارم که این قاب بدجوری به سینه٬ دهان و پایین تنه ام فشار می آورد و باید فکری به حال این لحظه های نکبت بار بکنم.
* : مستراح.
*۲: برگرفته شده از نوشته های دوست عزیزم ایمان نارسیا.
پی نوشت : میثم یوسفی ... این ترانه من را خراب کرد میثم ... خراب !
ميشد فراموشت کنم
بارون اگه يکريز بود
ميشد فراموشت کنم
ساعت اگه پاييز بود
ميشد فراموشت کنم
از بس که دستات سرد بود
تو بد نبودي عشق من
دنيا کمي نامرد بود
(میثم یوسفی)
شماره ی جدید نشریه الکتریکی پیله های شیشه ای منتشر شد.
شعر "یک نسل تردید" من را هم در این شماره اینجا می توانید بخوانید.
همچنین یکی دیگر از نامه های هذیون های یک دیوانه را هم در همین شماره ی پیله های شیشه ای٬ می توانید اینجا مطالعه کنید. با تشکر از سردبیر نشریه پیله های شیشه ای مصطفی ازقندی.
دوشنبه ۱۲ آذر
" انسان ها از چیزهای ناشناخته می ترسند.
حتی اگر یک لبخند باشد. پس لبخند بزن٬
شاید از تو ترسیدم. "
موج ها راهی بجز برخورد با صخره ها ندارند و من هم نگاهشان می کنم. صدای موج ها وقتی با هم گلاویز می شوند دیدنی ست و شنیدنی تر می شود آن هنگام٬انتزاع سیاهی شب.
ومن هنوز روی سکویی که ارتفاعش نامعلوم است نشسته ام و یک به یک به انتحار موج ها نگاه می کنم. می بینم موجی را که من است و به سرعت به صخره ای که شبیه توست حرکت می کند. می گویند صدای دریا آرامش بخش است پس نترس و بلند بگو٬ بلند بلند٬ بگو... خداحافظ .
ترک خورده ... مثل ... کلافگی
کلافم مثل دوکی که، نخاش پوسیده و پاره ست
مث دستی که یک هو اومد و چشمای مارو بست
کلافم مثل دلتنگی، مث گرمای شهریور
مث شرم از نگاهی که، نمی دونی چی شد آخر
کلافم از خودم از حال و روزسرد و تب دارم
دیگه خستم ازین اوضاعی که هر روز و شب دارم
کلافم مثل بی ربطی، مث دستایی که خوابن
مث ترس ازفراموشی، تو عصر آنتن و آهن
کلافم من، کلافه از همه چیز و تموم رسم این دنیا
کلافه از همه کابوس هایی که منُ هل می ده تا فردا
مث دستای نامرئی، همه مضحک شدن این جا
یکی میشه آدولف هیتلر، یکی میشه چگوارا
یکی لورکاست و باخون، ترانه می گه از مردم
یکی هم مسخ کافکا می شه و گم می شه تو کاندوم
دلم خونه، دلم تنگه، دلم مثله یه بمب ساعتی منگه
ببین این جا جنون مشقش هنوز بی رنگه بی رنگه
کلافم مثل این شعرِ، پریشون و پر از ایراد
مث تیغی که می بُره، گلو رو تا خوده فریاد
کدوم اسطوره جرات داره با من هم صدا باشه
کدوم مرد ِ که می خواد با یه کولی پابه پا باشه
کلافه بودن ُ دیگه چطور باید بگم امشب ؟
ترک خورده ترین، رویامُ بشنو از همین مطلب
(رضا صدیق)
یکشنبه ۴ آذر
"جلوی چشمانم٬ برهنه دراز کشیده بود و با من از اگزیستانسیالیسم و سارتر و دغدغه های جامعه و بشریت و وجود و ماهیت وجودی واینکه چرا من خودم را تو می بینیم و تو را من و وقتی من و ماهیت وجودیمان فرق دارد و ... سخن می گفت. و من گوش می دادم صدای عریانی کلمات اندام سبزه اش را. اگزیستانسیالیسم یعنی تو. تمام مکتب ها در سبزی اندام برهنه ات خلاصه می شوند. من هیچ مکتبی را نمی شناسم٬ وقتی برهنگی اندامت را بر برهنگی اندامم حس می کنم."
قطعا فرق می کند که به چه لحنی بگویی: اصلا فرقی نمی کند...
انگار نه انگار. هیچ فرقی نمی کند. یعنی هیچ چیز فرقی نمی کند. نه اینکه بگویم مهم نیست، چرا هست، اما فرقی نمی کند. همیشه تصویر ذهنی یک اتفاق زیبا تر از خود آن اتفاق است. این را همه ی ما می دانیم که فرقی نمی کند. چه واقعی بودنش و چه غیر واقعی بودنش. همه چیز حول یک محور تصنعی و بی دلیل می چرخد. حالا من بیایم و این را توضیح بدهم که این دوره متناوب چگونه است؟ مگر فرقی می کند؟ نه... وبه جان شما هیچ وقت فرقی نداشته که چیزی بوجود می آید. چشم هایت را باز کن و گوش هایت را کمی از حالت کری در بیاور. در بیاور جامه های واقعی ات را تا بفهمی که چه می گویم. با اینکه خودم هم نمی فهمم و فرقی نمی کند این نفهمیم. انگار نه انگار. سیگار را روشن می کنم و دقیقا بعد از زدن اولین پک خاموشش می کنم و دوباره روشن می کنم نخ بعدی را و دوباره، مگر فرقی می کند چه بلایی سر من و این جنازه های مسخره ی سیگار می آید؟ نه، اصلا بگذارید طور دیگری برایتان بنویسم. شاید اینگونه حرف زدن را بلد نباشم و ادای سخت سخن گفتن کمی اذیتم می کند. دوباره از اول می گویم. نه از اول اول ها، از اواسط چرندیات بدرد بخورم شروع می کنم. از آنجایی که گفتم همیشه رویای یک اتفاق از خود آن اتفاق شیرین تر است.باور کنید من با شما تعارف ندارم، یا بهتر است بگویم، ماکه با هم تعارف نداریم. حوصله ی تیکه و پاره کردن تعارف را هم نداریم.نه؟... ببین آقا جان، من احمق تر از آن هستم که برایتان حرف های فلسفی و خوشگل خوشگل بزنم. پس بی خیال خواندن متن بی سرو ته ام شو و به جایش برو دوبیتی های بابا طاهر عریان را بخوان که حداقل از عریانی اش چیزی نصیبت شود. به جان تنها بچه ام که هنوز به دنیا نیامده و بی پدرو مادر است، خیلی چیز ها باهم فرق می کنند. شما با من فرق دارید، چون همه چیز را می دانید و همه چیز را می فهمید، اما من از دنیای به روز شده، بی خبرم و بهتر است بگویم یک نفهم تمام عیارم.آن هم عیار بالا. شما خریدار هستید؟اصلا کجا بودیم؟ آها داشتم می گفتم، من نمی فهمم، حتی نمی دانم برای پا دادن یک رویای حقیقی چگونه باید سینه چاک بدهم و با تمام حماقت های آزار دهنده ام کنار بیایم. انگار نه انگار. تر جیح می دهم زیر باران های رمانتیک پاییزی که جنبه ی اروتیکشان در اشعار بالاست، دراز بکشم و به این فکر کنم که چقدر سردم است. باور کنید قصد بافتن اراجیف ادبی را دارم تا کمی نشان بدهم من هم هستم. به تمام آب سرد کن های خشک و بی آب این شهر قسم که من اصلا دغدغه ای ندارم. اصطلاحا به این جور انسان ها می گویند روان شاد، یا همان عقب مانده ی ذهنی خودمان. شاد شادم و اصلا دلم نمی سوزد که چرا نسل خوشگل و خوشتیپ من، اکثرا دنبال رد پای خودشان می گردند و اگر ولشان نکنی رم می کنند که چرا رد پای من سایزش انقدر کوچک شده است. اصلا مگر رد پایی هست که شما دنبال سایزش می گردی برادر من. ول کن رد پا را و به کفشت بچسب که عجب چیزی ست پابرهنه گز کردن ِ گل های لجن شده ی تفکرات ما. باور کنید فرقی نمی کند. یعنی زحمت بی خود نکشید. همه چیز معلوم است و دوره متناوب این خط خطی هاست که من و شما را دچار سرگیجه می کند. اصلا به من چه. فرق می کند، یا نمی کند. با اینکه فرق، می کند اما باز به من چه مربوط که همه ما یک جور نوستالژی هستیم و به ناچار هر روز و هر شب، خودمان را یاد می کنیم. بگذار اصلا ببینم. من چه می گویم؟ اصلا نوشتن و حرف زدن من فرقی هم می کند؟ فرقی نمی کند این متن چه طور شروع شده باشد و چه طور تمام شود. پس ادامه دادن و نوشتن بقیه این متن را بعهده ی خودتان می گذارم، چون نمی دانم چرا هر وقت من دست به قلم می شوم تا جفنگ تازه ای را اندر احوالات بی حوصلگی و تمسخر هایم تحویلتان بدهم به طور ناخودآگاه به جمله ی اول متنم نگاه می کنم و دوست دارم از روی خود خواهی ژنتیکیم که گریبان گیر تفکرات پر مایه ام است، هی پا فشاری کنم که به جان تمام سوسک های نفله شده در دستشویی های معطر ذهن های علف زارمان این نکته غیر قابل کتمان است که: انگار نه انگار که هیچ چیز فرق نمی کند. هیچ چیز هیچ چیزی را دلیل نمی شود، مگر آنکه رویایش عزیز تر شود و حقیقتش دور تر. بنا به رسم عادت همیشگیم، برای اولین بار به مدت همین خط های، خط خطی شده ی همین چرندیات مردم آزارانه، سیگار را ترک کردم و چون دیگر جک تازه ای برای گفتن ندارم انگیزه ام برای نکشیدن سیگار عزیز را از دست دادم. پس، سیگار را روشن می کنم و دقیقا بعد از زدن اولین پک خاموشش می کنم و دوباره روشن می کنم نخ بعدی را و دوباره، مگر فرقی می کند چه بلایی سر من و این جنازه های مسخره ی سیگار می افتد؟...
پی نوشت: متن را ول کنید٬ حال خودتان خوب است ؟!
پی نوشت: می دانم که خیلی ها حوصله ی خواندن متن ها را ندارند. چون دیگر عصر عصر کوتاه سخن گفتن است و مفید سخن گفتن. اما این متن ها نه کوتاه هستند و نه مفید. پس اگر حوصله ی خواندن را نداشتید به خودتان لطف بزرگی کرده اید چون هیچ حرف بدرد بخور و کاربردی در این نوشته های مزخرف و چرند پیدا نمی کنید.
پی نوشت: متن را ول کنید٬ حال خودتان خوب است ؟!
پنجشنبه ۱ آذر
" وقتی آینه را از زن ها بگیری
تازه می توانی درباره ی آزادی با آن ها صحبت کنی. "
(چارلز بوکوفسکی)
اگر غر نزنم مجبورم بمیرم... می فهمید حضرات "اَن" تلکتوال؟
قصد غرغر کردن ندارم. اما کمی حالت تهوع دارم و کمی هم سرم درد می کند. صدای زر زر باران هم بیرون پنجره ی اتاقم به گوش می رسد. عجب آش شعله قلم کاری شده است. با خودم فکر می کنم اگر زیر باران بالا بیاورم چه صحنه ی رمانتیکی رقم می خورد و می شود از حس لطیفش برای جفت و جور کردن کلمات کنار هم استفاده کرد. قصد غر غر کردن ندارم ها، اما نمی دانم چرا هیچ کدام از آدم های اطرافم دیگر در هیچ زمینه ای هیچ چیزی به من نمی گویند و هیچ کدام از حرف های هیچم را به هیچ چیزشان حساب نمی کنند. باور کنید قصد غرغر کردن ندارم و حوصله ی نوشتن هم ندارم. اگر به جای نوشتن راه دیگری پیدا می کردم مطمئن باشید همان کار را می کردم. اتفاقا چند بار هم به سمت کار های مختلف رفتم اما اعتیادم به نوشتن من را دچار بدن دردهای ویروسی کرد و باز برگشتم به خانه ی اولم. به جان شما نباشد به جان خودم هم که نباشد به جان نمی دانم چه کسی، قصد غر غر کردن ندارم. فقط کمی حالم خوب است و کمی حالت تهوع دارم که به امید تمام آرزوهای آرزو مانده بر طرف می شود. قصد غر زدن ندارم اما دیگر چشم و ابروی هیچ کدام از فاحشه های مو زرد و فاحشه های مشکی پوش فرقی به حالم نمی کند و تر جیح می دهم نیمه های شب که کسی نیست و تنهایی، تنها راه فرار است، خودم را در آغوش بگیرم و فکر کنم که بوسیدن هوا لذتش از درک ذهن های نامفهوم این فاحشه گان پاپتی بهتر است. باور کنید اگر غر نزنم دق می کنم و فکر نمی کنم هیچ کدام از شما ناراضی باشید که من دق نکنم. از نق های همیشگی که بگذریم حرفی برای گفتن نمی ماند، چون ما هستیم، تا غر بزنیم و گیر بدهیم به هر چیزی که هست یا نیست. رسالت امروزی ما را اینگونه تعریف کرده است، مدرنیته. اصلا به عقیده ی من تمام غر های من و ما شکل میم اول مدرنیته است و انگار اگر نباشد معنی خودش را از دست می دهد. به جان تمام فرزندان خوابیده در رحمم قسم که قصد غر غر کردن ندارم. مخصوصا که می دانم تمام خواننده های نوشته های مسخره و بی معنایم از دست غر هایم خسته شده اند و منتظرند تا سوژه ی جدید خاله زنک بازی را، از بین خط خطی های نوشته هایم پیدا کنند اما می دانید که کاری به جز این ندارم و راستش را بخواهید سوژه ی جدیدی هم به ذهن احمقم نمی آید. اگر شما یافتید به من هم بگویید تا با هم غر بزنیم که مزه ی خاله زنکه به دوره هم بودنش است که مدرنیته این دوره هم بودن را سال هاست از من و ما گرفته است. من به کتاب پیامبران مدرنیته تف می کنم و با افتخار می گویم من یک مرد مدرن امروزیم و دوست دارم غر بزنم. باور کنید قصد غر زدن ندارم ها، فقط دوست دارم کمی درد و دل کنم که به ناچار می شود غر زدن که اصلا قصد غر زدن ندارم و به جان حضرت مدرنیته از آن فراریم. حالا در این گیر و دار و وسط این حرف های مهم خاله زنکی نمی دانم چرا صدای زر زر عاشقانه ی باران قطع نمی شود و حالت تهوعم بیشتر می شود و سرم هی دور می زند دوره اندامم را. فکر می کنم باید سری به دکتر بزنم و از او بخواهم تا چند قرص آرام بخش قوی برایم تجویز کند تا خواب خودم را ببینم که خیلی وقتی می شود به من سر نزده است. دکتر، من حالم خراب تر از خرابه های تخت جمشید است. لطفا کمی آرام بخش به من تزریق کنید و من را رها کنید در غر هایی که حتی در حالت هذیون دست از سرم بر نمی دارند. دکتر شما که بهتر من را می شناسید من اصلا اهل این حرف های نیستم. من مرد سر به زیری هستم و دنبال کلمات دست نخورده می گردم تا فاحشه شان کنم. خودتان بهتر می دانید من شغل شریفی دارم و اصلا دنبال دردسر نمی گردم. آخر شما که نمی دانید من مجبور هستم، مجبور. اگر غر نزنم انگار مرده ام. پس شما به این ها بگویید که من قصد غر زدن ندارم و شغلم ایجاب می کند که به عالم و آدم فحش بدهم و اگر به کسی برخورد به خاطر تمام بچه هایی که در رحمم خوابیده اند مرا ببخشد و باور کنید حالم دیگر بهم خورده است پشت پنجره و زیر باران، که غر نزنم و راحت گم بشوم در خوابی که بهتر است، خفه بمیرم...
*** *** *** *** *** *** *** *** !!!
پی نوشت : راستش را اگر بخواهید این روزها تنها نوشتن این دست مطالب است که آرامم می کند. هیچ چیز برایم مهم نیست٬ نه تعریف های آن چنانی و نه فحش های این چنانی. راستش را اگر بخواهید فقط می خواهم آرام شوم و تا زمانی که با نوشتن این گونه مطالب به احساس خوبی می رسم این گونه می نویسم. چون واقعا مثل همین نوشته های مزخرف و بی معنی٬ با خودم درگیر هستم... در همین حد کافی ست...نه؟


