پنجشنبه ۲۴ آبان
بهترين راه رهائي
از دردهائي که طرفهاي صبح دل انسان را پر ميکند
بيرون پريدن از پنجره است. *۱
دست از سرم بردارید. من نمی خواهم مثل شما نگاه کنم، حرف بزنم، بخندم، داد بزنم، دعوا کنم، بنویسم، دوست داشته باشم، لباس بپوشم، فکر کنم، پیر شوم و بمیرم. دست از سرم بردارید. من کاری با هیچ کدام از شما ندارم. اصلا مگر شما مسئول اتفاق ها و رفتارهای زندگی من هستید؟ من هیچ کدام از شما را نمی شناسم. نمی شناسم محبت های با رنگ و لعاب فضولیتان را. نمی شناسم حرف های روشنفکرانه و امروزیتان را. من همین هستم، همین.روی صحبتم با شماست وشمایی که حالم از صدایتان بهم می خورد و به حرف هایتان گوش نمی دهم.اصلامن دوست دارم بشکنم، بسوزانم، خراب کنم، به جای عربده، جیغ بزنم، به خودم بلند بلند فحش های رکیک بدهم و آب دهانم را به صورت خودم تف کنم. دست از سرم بردارید. باورکنید من حتی به خودم هم نیاز ندارم، تا چه برسد به شما. این جا، در محدوده ای که برای زندگی من تعریف شده است، هیچ چیز جای خودش نیست. مردمش هر کدام، وقتی به هم نگاه می کنند، برهنه ی هم را تجسم می کنندو رویای هم خوابگی اش را می بینند. این جا٬ جایی که من محکوم به دیدن هستم، هیچ کدام از شما هیچ چیز نیستید. هیچ کدام آدم نیستید. هیچ کدام اصلا نیستید. دست سرم بردارید. می خواهم آن قدر سیگار بکشم تا سینه ام منفجر شود. آن قدر آرام بخش های مختلف بخورم تا مثل جنازه، بی حرکت روی زمین بیفتم. آن قدر بغض هایم را بخورم، تا گلویم باد کند و با یک تیغ، سیل ببرد، تمامی نوشته های خود ارضاییم را. شمارا به مقدس ترین چیز زندگیتان، که میان دوپایتان است، قسم می دهم، دست از سرم بر دارید. من یک آنارشیست هستم. یک خراب کار. یک موجود خودخواه که جز کلمات به هیچ چیز فکر نمی کند. یک... از سرم بردارید. بردارید دستتان را از روی شقیقه ام که دیگر حالم از حرف های تکراریتان بهم می خورد. من آن جور که فکر می کنم درست است٬ زندگی می کنم. آن جور که دوست دارم. آن جور که راضی هستم. پس بفمید که خودآزاری دارم و دوست دارم، تمامی آزارهایی را که می بینم. من راضیم به رضای هر آن چیز که نیست و شاید باشد و می جنگم با هرآن چیزی که هست و شاید نباشد. دست از سرم بردارید. حالم خوب است. خوبِ خوب. دقیقا مثل یک چریک که در لحظه اعدام با نام بلند اعتقادش را می خواند. درست مثل یک کولی که از سر بی حوصلگی آوازهای محلی می خواند. درست مثل شاعری که با لختیه ی واژه هایش می خوابد و با آینه ی نوشته هایش ارضا می شود. درست مثل تمام اسطوره های خائنی که جز رویا مرا به هیچ جا نرساندند. درست مثل تاریخی که متناوب است و مرا دچار سر گیجه می کند. درست مثل خودم که هیچ وقت مرا نشناخت... دست از سرم بردارید. نمی خواهم مدرنیته ی شما را بشنوم و در جنگ شما با سنت دخالت کنم که نه به مدرنیته شما ایمان دارم و نه به سنت آنها اهمیت می دهم. نمی خواهم هیچ کدام "ایسم"هایتان مرا در خود بگیرد و زیر پرچم توری رنگ زنان فاحشه تان سینه بزنم. نمی خواهم دست هیچ رهبر بزرگی را به نشانه ی پیمان بستن بفشارم و زیر لب٬ به خودش و اعتقادش فحش ناموس بدهم. این را بفهمید که دوست دارم از شما و مکتب هایتان آزاد باشم و مثل تمام کسانی که آن قدر آزاد بودند که در دریاچه ی خون ِ آزادی طلبانه تان شنا کردند و غرق شدند٬ غرق نشوم. شما را به فاحشه خانه های مجللتان قسم، دست از سرم بردارید. خوابم می آید و می خواهم بخوابم. می خواهم بخوابم و خواب مبعوث شدن ببینم. خواب بعثتی در هاله ی دود سیگار و دست نوشته هایی که شاید روزی به کارم بیایند. دست از سرم بردارید بگذارید سیگار آخرم را راحت بکشم که زیر سیگاری سال هاست به من عادت کرده است و از همه بهتر حرف هایم را می فهمد. دست از سرم بردارید... بردارید دست مرمری و تمیزتان را که بوی ادکلن حرامزاده تان حالم را بهم می زند... دست از سرم بردارید...
بخواب هیلا دیراست. دود دیدگانت را آزار می دهد. دیگر نگاه هیچ کس، بخار پنجره ات را پاک نخواهد کرد. دیگر هیچ کس از خیابان خالی کنار خانه تو نخواهد گذشت. چشمان تو چه دارد که به شب بگوید؟ سگ ها رویای عابری را که از آن سوی باغ های نارنج می گذرند پاره می کنند. شب از من خالی ست هلیا...
هر آشنای تازه اندوهی تازه است... مگذار که نام شما را بدانند و به نام بخوانندتان. هر سلام، سرآغاز دردناک یک خداحافظی ست...*۲
۱- کافکا.
۲- از کتاب بار دیگر شهری که دوست می داشتم٬ از نادر ابراهیمی.
سه شنبه ۱۵ آبان
به نام و یاد روزهایی که نیامد یا روزهایی که گذشت...
زمان را گم کرده ام، یادم نیست، عقب افتاده بود یا جلو.چیزی نمی فهمم، از عقربه هایی که بی مکث و با عجله از هم سبقت می گیرند،
زمان را گم کرده ام، یادم می آید ساعتی بود، که به مچ چپ دستم یا شاید راست می بستم و از عقربه ها و فرم ایستادنشان، که گاهی به پهلوی چپ می خوابیدندو گاهی به راست هنوز چیزی نمی فهمم،
زمان گم شده است، باید لابه لای اوراقی که مدت هاست خاک خورده اند،پیدایش کنم.
این روزها، زمان را نیاز دارم ویا شاید زمان نیازم دارد، تا تخمین بزنم، چقدر عمر رابطه های بی مقصدم مانده٬ گذشته و می آید،
زمان را گم کرده ام، کسی از من زمان می خواهد. می خواهد تا سرعت سبقت گرفتن عقربه ی کوچک را که همیشه عقب می ماند، برآورد کنم،
زمان گم و گور است، نه، می شناسمش و نه، علاقه ای به سرشاخ شدن با او دارم.او حاکم تمام رابطه هاست. چه بخواهی و چه نخواهی٬ چه هم آغوشش باشی و چه... فرقی می کند مگر؟ او گم شده است در شماره های معکوس. در تابلویی که بر عکس حرکت می کند مرا. با جلو رفتن از شماره هایش می کاهد تا بفهمم، که
زمان را گم کرده ام و با هر تیک تاکش در رابطه مان، هر رازی را که در ابعاد پیچ پیج درونم پنهان کرده ام، آشکار می کند.تو هم گم شو، مثل من.
زمان را تنها، باید شنید.دیدنش تنها، انتظار را بیشتر و بیهودگی تنفس را عیان تر می کند، مرا زمان، گم شده است شاید.
کسی چشم دوخته به باز و بسته شدن لب هایم، تا آوایی را از ابدیت بشنود.چه بگویم؟ چطور بگویم؟ که برای من، زمان از شروعش، فحش ناموسی رکیک بوده است. از روبرو شدن با او هراسانم، می ترسم، آخر، زمان، گم و گور ترین بُعد طرح خیالم بوده و هست.
سال هاست، به تعداد گذر هر روزی که از رحم مادرم فارغ می شوم، می فهمم که راهی جز تسلیم ندارم. اما کسی از من، از درون بی مرز از زمانم، جمله ای را می خواهد. جمله ای که که کلماتش هر کدام، هم خوابه لب های گذرای زمان هستند و یا فاحشه هایی معصوم و باکره که با هر تیک تاک ساعت، که پرچم زمان است خونآبه بالا می آورند و قرمز می کنند، تفکرات کپک زده ام را.
کسی از من زمان می خواهد، زمان گم و گور است. گم شده روی پُرزهای زبانم. باید پیدایش کنم. کسی به لبانم چشم دوخته است. زمان می خواهم، تا زبانم لکنت گرفته و افکارم زیر آوار سال ها گم شدگی، خود را پیدا کند.
زمان گم و گور شده است، چه باید بکنم؟ها تو بگو ...
عزیزم،
به من مهلت بده، تا لابه لای اوراق پوسیده دیدگانم و افکار مالیخولیاییم، زمان را برایت صفر کنم، تا معنی ابدیت را برای همیشه از دیدگانت ببینم. مهلت بده، تا با زمان گم و گور شوم و پیدا کنم خودی را که هیچ گاه، من نبود و از من بودن می ترسید.
عزیزم،
دیدگانت را عکس شمارش معکوس زندگی، بلند بلند می خوانم، تا این بار، شاید پیدا کنم این زمان لعنتی و حرامزاده را.
پ ن :
دوشنبه ۷ آبان
این روزها زیر لب می گویم ...
کاشکی زندگی٬
مادر و خواهر داشت
تا فحش هایم٬
دلم را خنک می کرد و به زندگی بر می خورد...
گمان می کنی این روزها را می شود توصیف کرد؟ گمان می کنی می توان حجم پریشانی لحظه های بی دلیل را در عرض و طول این دفتر خط خطی کرد؟ گمان می کنی این سردرد ها و تشنج ها تمامی دارد؟ گمان می کنی فرقی دارد مرده و زنده بودن دستان لرزانت؟ گمان می کنی همین الان که این متن را می نویسم خود از عاقبتش آگاهم؟ گمان می کنی این کلمات٬ این حروف٬ این جمله های ناتمام دیگر بر احوالات من تاثیری دارند؟ گمان می کنی شب هایی که با زور دیاسپوکساید و زاناکس و سیگار می خوابم را می توانم دیگر تشریح کنم؟ گمان می کنی دیگر ظرفیت و تحمل قدیم را دارم؟ گمان می کنی وقتی با سر به در و دیوار می زنم و سیگار را روی دستم خاموش می کنم دیگر چیزی می فهمم؟ گمان می کنی حوصله ی سابق را دارم تا دوباره بنشینم و بحث کنم و از این که بحثمان به جایی نرسیده ناراحت شوم؟ گمان می کنی این روزها به چه فکر می کنم؟ گمان می کنی اصلا فکر می کنم٬ یا پایم را روی خط تقدیر می گذارم؟ گمان می کنی از این که حرف هایم را می خورم تا نگویند : دوست داری دیوانه باشی ... خوشحالم؟ گمان می کنی آدم های اطرافم را چگونه می بینم؟ گمان می کنی اصلا می بینم؟ گمان می کنی ... گمان می کنی ... گمان می کنی ... گمان می کنی ... گمان می کنی ... ... ... ...
باران می بارید و من در حواس خود غرق بودم و بلند بلند با خودم حرف می زدم... می خندیدم... گریه می کردم و گاهی حتی عربده می کشیدم... همه چیز محو بود و چیزی من را به خود جلب نمی کرد... حتی رژ قرمز رنگ رهگذرانی که با صدای زیر زنانه شان به تمسخر از کنارم می گذشتند... حتی بوی ادکلن مطبوع پسرانی که اصلا نمی شناختمشان... هیچ چیز٬ هیچ چیز حواسم را جذب نمی کرد و تنها خودم را می دیدم... آسمان آن قدر ابری و برفروخته بود که از بردن اسمش می ترسیدم و آرام و زیر چشمی نگاهش می کردم... سیگارم نیم سوز شده بود و قطره های درشت باران آن قدر خیسش کرده بود که کام نمی داد و دودش سینه ام را می سوزاند... همیشه در این شرایط بهترین مکان را برای پیاده روی٬ ذهنم می دانم... اما فرقی نداشت چه بودنم و چه نبودنم٬ چون باران می بارید و دل من هم باران می خواست... باران پاییزی که جانم را همرنگ خودش کند و من را تا لحظه های احتضار بکشاند... نمی خواهم طوری بنویسم و حرف بزنم که خوشم بیاید... این روزها برایم فرقی نمی کند که حرف هایم بوی چه چیز را می دهد... حتی تغییر نوشته هایم را هم دیگر دنبال نمی کنم٬ چون باران می بارید و دلم هیچ چیز نمی خواهد...
ــ آقا حالتان مساعد است؟
به شما چه٬ به من چه که شما چه می پرسید... اصلا مگر من مسئول جواب دادن به سوال های شما هستم؟ ببینم نکند از این که باران می بارد ناراحت هستید؟ نه شاید صدای من بلند است و مزاحم فکر کردن شما می شود... ببخشید ساعت چند است؟ باور کنید من باری نوشته هایم دلیلی ندارم یا شاید بهتر است بگویم٬ اصلا به شما چه حال من خوب است یا بد...
ــ آقا شما حالتان اصلا خوب نیست... نیاز به کمک ندارید؟
واای... چقدر مهربان هستید٬ یعنی می خواهید گمان های من را جواب بدهید؟... شنیدید چه گفتم؟... چند خط بالاتر را بخوانید تا دستان بیاید سوال هایم چیست... فکر می کنم پیاده روی این خطوط مزاحم راه رفتنتان شده است... باور کنید من از نوشتن این کلمات منظوری ندارم... باور کنید٬ اصلا ببینم٬شما مگر می دانید من چه می خواهم بگویم؟ نه٬ نه٬ نه٬ شما مهربان تر از آن هستید که حال من را بفهمید...ببخشید این جا دکه ی سیگار فروشی کجاست؟
ــ آقا من را نگاه کنید٬ من را نمی شناسید؟ من هستم٬ من...
چرا٬ می شناسم... انگار سال هاست که می شناسم... اما مگر فرقی هم می کند؟ سرم درد می کند و نیاز به به چیز هایی دارم که شاید فقط در افکارم یافت می شوند... شما٬ شما٬ شما می دانید مسیر من کدام سمت است؟ نمی دانم از جلو به عقب می روم یا از عقب به جلو... یا نه٬ اصلا نمی دانم شما من هستید یا من شما... فکر کنم باید کمی با هم صریح تر صحبت کنیم...
ــ آقا٬ شما می دانید باران از پایین به بالا می رود یا از بالا به پایین؟ سیگارم خیس شده است و کسی را جز شما نمی بینم... گمان کنم ما بر عکس هم در حرکتیم...
شما حالتان خوب است؟
ــ مگر فرقی هم می کند؟!... چند خط بالا تر را بخوانید٬ شاید بتوانید به سوال هایم پاسخ دهید... نمی دانم من شما هستم یا شما من... ببخشید٬ این جا دیوار کدام سمت است... می خواهم با سر به دیوار بکوبم شاید کمی آرام شدم... البته شما هم این کار را بکنید...
::::::::
مگر فرقی می کند که من با خودم حرف بزنم یا خودم با من حرف بزند؟ این روزها جز من و خودم کسی دلواپس بی خوابی ها و لرزش دستانم نیست... فکر کنم چند خط بالاتر را اگر بخوانید بتوانید جواب سوال هایم را پیدا کنید....
و هنوز باران می بارید و من زیر باران راه می روم... تا کی؟ تا کجا؟ تاچه شود؟ تا چه کسی بیاید؟ تا ...؟ تا ...؟ تا ...؟ تا ...؟ ... ... ...
باور کنید... باور کنید... باور کنید... از شنیدن خبر فوت شدن پیشکسوتان دیگر خسته شده ام. امروز پشت سر هم اس ام اس می آمد و من فقط بهت زده متنشان را می خواندم... از شنیدن این خبرها دیگر دلگیرم...
جناب امین پور٬ جناب قیصر امین پور خدایت بیامرزد... " هر کجا هست خدایا به سلامت دارش..."

