تبليغاتX
سه نقطه
سه نقطه
 

دوشنبه ۲۲ مهر

 

سال هاست پلک،

نزده ام

تا نکند،

لحظه ای از دیدنت جا بمانم

 

 

 

چند وقتی ست که درگیر دو سوژه ی ذهنی شده ام. بیشتر نوشته هایم به این دو سوژه گرایش دارد. "یک نسل تردید" هم نمودی ست برای یکی ازین سوژه ها. این روزها افکارم به شدت متشنجند و افسار گسیخته٬ خدا رحم کند...

 

 

 

"یک نسل تردید ... "

 

 

عین لبهاي خسته وقتي که         هي سيا ميشه از لب سيگار

عین اشکاي مَرد مغرور و           ناخوني که کشيده رو ديوار

دوباره نستالژیِ یه حس غریب

منُ از خودم می ترسونه

توی تیک تاک ساعت ذهنم

دلقکی بی دلیل می خونه

 

عین لب های خشک و نا آرام      عين دلواپسيه از يه گناه

عين لکنت گرفتنه دم مرگ         لای اوراق خاطرات سياه

کنج تنهائیُ قدم می زنم

تا که شاید دوباره پیدا شم

از تشنج رها بشم این بار

مثل اسطوره ها محیا شم

 

عين وقتي که از زمين و هوا       زيره باره يه نسل ترديدي

عين احساس اولين فرياد          وقتي از حکم مرگ ترسيدي

دوره دستامُ بند می پیچم

تو اتاقم برهنه می خوابم

تا تو سلول سرد تنهائیم

پر شه انگیزه ی یه مش آدم

 

عين مشتاي خورده تو ديوار         عين عکساي کهنه رو طاقچه

عين خاکي که رو تنه قابه            از چگوارا گرفته تا نيچه *

دوره کردم دوباره تاریخُ

توی شب های امتحانِ نبرد

خیلی دوره خیال تا امروز

خیلی سخته که بشکنه یک مرد

 

عين هر واژه ي سرود و شعار          وقتي دستا بهم گره مي شد

عين دسته گلي که با هر مشت          زير پاي رفيق له مي شد

هر چی بود و نبود خاطره شد

پشت هم دیدن یه مشت مُرده

خیلی وقته نمی شه عاشق شد

خیلی وقته خدا زمین خورده

 

عین راهي که آخرش مرگه         بیست و چند ساله که رو دست خوردم

عین روزی که هم صدا بودیم       موندم و گوله خوردم و مُردم ...                              

 

* : پیشنهاد دیگری برای این مصرع : ( از گواراییه چه تا نیچه )

 

(رضا صدیق)

 

 


 

مرد در پیاده روی افکارش قدم می زد و از کنار هر عابری رد می شد٬ صداهای مبهمی می شنید ...

ــ غلط کرده٬ مگه دست خودشه از حلقومش ...

ــ الو الو٫ صدات قطع و وصل میشه ... جات عوض کن ...

ــ نه بابا٬ پسر بدی نیست٬ اما نمی خوام بهش زیاد رو بدم ...

ــ حواسم هست٬ بابا فک کردی من الکی به کسی باج می دم٬ ما ختمشیم ...

ــ مستقیم ...

مرد٬ سیگاری از جیبش در می آورد٬ روشن می کند. به جلوی پایش نگاهی می اندازد. مکث می کند و همانجا می نشیند و به هیچ کس توجهی نمی کند.

 

ــ اینو نگا٬ مردم خوشن ها ...

ــ اوه اوه اینا ازون برژواهان که خوشی زده زیر دلشون ...

ــ  کسخو...

ــ آقا واسه جلب توجه جا گیرآوردی ... مسخره ...

ــ  حیونی ...

ــ هه ...

ــ آره داشتم می گفتم خیلی خوشگله٬ اگه پا بده ... اینو بپا ... گداست یا کم داره ؟ ...

 

مرد سرش پایین است و صدای مبهمی از رهگذران را می شنود که می گویند٬ پول می اندازد٬ لگد می زنند٬ مسخره می کنند و ... می روند.سیگارش به نیمه رسیده. چشمانش را بسته و زیر لب آوازی را می خواند که مفهوم نیست.دختری از کنارش می گذرد. موهایش را با تیغ زده و شالی سبز رنگ روی سرش انداخته است. هیج آرایشی در صورت ندارد و در پیاده رو در حال راه رفتن سیگار می کشد. کوله پشتی مشکی روی شانه ای انداخته. او هم سرش پایین است. پسر سیگارش به فیلتر رسیده است و دیگر وقتش رسیده که سیگارش را خاموش کند. دختر بادیدن پسر می ایستد٬ لب هایش را روی سیگار می گذارد و پک سنگینی می زند. به پسر نزدیک می شود. پسر سیگارش می اندازد. سیگار جلوی پای دختر می افتد و آرام پایش را روی سیگار می گذارد و زیر پا لهش می کند. پسر چشمانش را باز کرده و به پاهای دختر نگاه می کند. انگار تمام شهر ایستاده اند و فقط این دو در حرکتند. پسر با نگاهش از پای دختر سرش را حرکت می دهد ... به صورت دختر می رسد. نگاهش در چشمان دختر میخکوب می شود. دختر می خندد. بلند بلند. قهقه می زند و پسر فقط تماشاچی این اتفاق است. دختر بلند تر و بلند تر می خند و پسر بهتش بیشتر می شود٬ عصبی می شود. پسر بلند می شود و به سمت دختر می رود. دختر هنوز می خندد. پسر صورت به صورت دختر ایستاده و در چشمانش زل زده است. دستانش را بالا می آورد و گلوی دختر می گیرد. دختر هنوز می خندد. پسر فشاد می دهد... بیشتر فشار می دهد... صدای خر خر خنده ی دختر می آید... اما هنوز قطع نشده ... پسر با تمام قوا فشار می دهد... فشار می دهد ... فشار می دهد ... فشار ... فشا ... فش ... ف ... صدای خنده ی دختر قطع شده است و باز صدای همهمه ی مردم به صورت مبهم می آید...

 

ــ بنده خدا شاید حالش بد شده ...

ــ نه بابا اینا دارن آدا در میارن که مثلا بگن هنر مندن ...

ــ اوه ... چه حرکت آوانگاردی ...

ــ من از این پسرا خوشم میاد ... نگا هیچی براش مهم نیست ...

ــ پریشان حالیم را از که جویا می شوی امشب ...

ــ  عجب زمونه ایه ... ای بابا ...

ــ ... ... ... ... ... ...

... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ...

... ... ... ... ... ...

... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ...

... ؟!

 


 

هذیون های یک دیوانه ... یا همان بیانکو  ... بعد از مدت ها به روز شد ...

 

 این بار پشت پنجره ایستاده ام ... می بینی ؟!

+ ( سه نقطه ها را با من سکوت کن ) خط خطي هاي |


 

شنبه ۱۴ مهر

 

فرصت خیلی کم است ... سیگارت را پک بزن رفیق !

 

خواب آینه ...

 

باز به تصویر خودم زل زدم

بدون احساس به مَرد ِ مُرده

درست در وقت حلول ساعت

باکره ای دست منُ فشرده

حواس هر ثانیه٬ یک ساعتُ

کنار عمر هر نفس جا گذاشت

وجود اضطراب این اتفاق

اتاق ذهن مردُ تنها گذاشت

حکایت از وجود من شروع شد

وقت تکون دادن ناقوس مرگ

وقت نگفتن حقیقت از ترس

تو خواب آشفته و کابوس مرگ

***

باز به تصویر خودم زل زدم

تو آینه ای که تیکه تیکه شده

بدون پوششی که خیلی ساله

بود و نبودش واسه من بی خوده

رنگ جنون گرفته روبروم ُ

دقیقه ها سوت می کشن تو گوشم

باکره ای دست منُ فشرد و

دست هوا سر می خوره رو دوشم

قصه ازون روز سیاه شروع شد

وقتی که سایمُ ندیدم این بار

وقتی که جسمم پشت هم جون می داد

وقتی که عکسمُ دیدم رو دیوار

حس تو از ظهور من بد تره

یه چیزی ما بین غرور و مردن

با هر نفس که می کشم این روزا

جونورایی جسم من رو خوردن

***

باز به تصویر خودم زل زدم

مثل همیشه با چشای بسته

چیزایی از خاطر من می گذرن

که یادشون قلب منُ شکسته

***

درست در وقت رسیدن مرگ

باکره ی غریبه از راه رسید

حکایت از یه حس تازه بودُ

ظهور تو٬ سکوت مردُ درید

 

(رضا صدیق)

 


خیلی وقت بود که بجز برخی از شعرهای سپید٬ شعر سپید خوبی که به دلم بنشیند نشنیده بودم و نخوانده بودم. دیشب تقویمی به دستم رسید٬ از یک دوست قدیمی٬ که در آن پاره هایی شعر سپید بود. قسمتی از یکی از شعرهایش بسیار به دلم نشست و لذت بردم...

اگر در انزوای کابوس دیشبی

برخیز٬

هستی بی محاباتر از آن ست

که به رویاهای ما رحمی کند

ارابه ای که روح تورا با خود می برد

و دستانت را زنجیر می زند

از جنس آشنای عاطفه و عشق و هزار نیرنگ خاکستری دیگر است

دیگر فرصتی نخواهد بود

آخرین پک را به سیگارت بزن

زمان دیگر باز نمی گردد ...

***

اگر گفتند در تکاپوی یافتن همسفری ـ چون تو! ـ

همه منظومه های عالم را گشته اند

باور کن !

بگذار از حس لزج فریب دادنت لبریز شوند

آنها حقیرتر ار آنند که دریغشان کنی

از حسی که نداری به آنها نیز بده

آخرین پک را به سیگارت بزن !

که زمان به تندی در حرکت است ...

(مریم اوراشت زاد )

 


جالب است که برخی شاعرها وقتی دچار خودباوری می شوند به خود زنی می افتند و قبل از این خودزنی به چیزهای دیگری گیر می دهند  که آدم هاج و واج فقط باید نگاه کند و بگوید ... عجب !!!

آقای شاعر فرمودند ... نیما و شاملو شاعر نبوده اند ؟!!!!!! 

البته من این جا بگویم که نه به شاملو علاقه مندم و نه به نیما. که آن هم کاملا بحث سلیقه ای و بحث این است که من از اشعارشان لذت می برم یا نه. وگرنه هم اشعار نیما را می خوانم و هم شاملو٬ چون شاعرم و باید بخوانم و تلاش کنم که تکنیک های زبانیشان را یاد بگیرم. اما این نوع حرف ها را نمی فهمم !!! و متاسفم که ما هنوز راه مطرح شدن را توهین به فردی که بالاست و مطرح ست می دانیم .... !!!

البته این موضوع فقط در رابطه با شاعرها نیست و کلا فضای هنر برای بعضی ها این موضوع را ایجاب می کند که این گونه شوند ... علی رغم علاقه ی بسیار فراوانی که به محسن مخملباف دارم*٬ مقاله ی محمد قوچانی در شهروند امروز را اگر بخوانید تا حدی منظورم را متوجه می شوید.این مقاله زا اینجا می توانید مطالعه کنید. البته حسین معززی نیا هم در این شماره٬ یادداشت خوبی در این رابطه نوشته است.با این که این پرونده٬ به موضوع مخملباف (چه درست و چه غلط) تخصصی  نگاه نکرده است و آن تعریف ها و کف زدن ها تبدیل به فحش و ناسزا شده اند٬ اما از نظر من در چند یادداشت از این پرونده مطالب خوبی می شود یافت.

* : می شود گفت مخملباف را واقعا دوست دارم٬ هم خودش را هم سینمای تا قبل سکس و فلسفه اش را. زیرا از تک تک فیلم ها و اخبار آن موقعی که همه به دامنش چنگ می زدند خاطره دارم و به عنوان یک کارگردان و آدمی که روزگاری موج سینما و سیاست را با هم داشت می شناسم و هر چه که باشد باز هم دوستش دارم٬ چون دست خودم نیست. اگر صادق باشم باید بگویم که پرونده مخملباف را در شهروند امروز با موضع این که حرفتان را قبول ندارم خواندم. اما اعتراف می کنم که حرف های محمد قوچانی٬ حسین معززی نیاو امیر پویا را واقعا قبول دارم...و توصیه می کنم که حتما بخوانید)

واقعا عاقبت مار را خدا ختم به خیر کند ... همین !

 

+ ( سه نقطه ها را با من سکوت کن ) خط خطي هاي |


 

سه شنبه ۱۰ مهر ... ۲۰ رمضان ...

 

امشب مرا هم رزم افکار پریشان کن ...

 

حالی برای گفتن از این حال بد نیست

این‌جا کسی حتی نشونی‌تم بلد نیست

باید نشونیِ تو رو از ماه پرسید

باید تو رو از گریه توی چاه پرسید

باید تو رو از بچه‌های کوفه پرسید
تو کاسه‌های شیر باید که تو رو دید *۱

 

 

 

بین خودمان باشد٬ پیش خودم فکر می کنم اگر خدا امیرالمومنین را نمی آفرید دلیلی نداشت که جهان را خلق کند... بزرگترین مرد تاریخ و بزرگترین روشنفکر بشریت ... نه روشنفکر به معنی مزخرف امروز٬ بلکه به معنی واقعیه خودش... به قول استاد شریعتی (مکتب ما تشیع است٬ مکتبی که علی را دارد٬ علی که وقتی شمشیر دست می گرفت جهان به لرزه می افتاد و همان علی با یتیمان کوفه بازی می کرد و همیشه برای احقاق حق و برابری می جنگید...*۲ ) وقتی این ها را می خوانم٬ همیشه ازینکه مکتبم تشیع است افتخار می کنم. مکتبی که مردش حضرت علی ست... من زیر این پرچم نفس می کشم و هنوز دستار زرد را جلوی آینه می بندم. من مردی از همین مکتب هستم٬ مکتبی که وقتی پیشوایش را در مسجد سر نماز کشتند٬ مردم گفتند٬ مگر علی هم نماز می خواند... من پیرو این مکتب هستم و سعی دارم مثل پیشوا و امیرم باشم... جمع جباریت و رحمانیت...

دلم این شب ها عجیب می گیرد و یاد آن لحظه هایی می افتم که نجف روبروی حرم سرورم نشسته بودم و آن قدر ابهت آن جا من را گرفته بود که نمی توانستم سرم را بالا بیاورم...

 

 

این‌جا هوا بوی کثافت داره آقا

خندیدن ما شکل عادت داره آقا

این‌جا تمام مردها نامردن آقا

دستا به دزدی کردن عادت کردن آقا*۳

 

 

*۱ و۳: شعری از (میثم یوسفی )

 

 *۲:عین متن سخنرانی دکتر نیست و مضمون صحبت های ایشان است.

 

من از جنس دو تیغ ذولفقارم          برای گفتن از تو غم ندارم

من از رنگ یه دستارم که زرده      تو تنها عاشقی بودی که مرده

(رضا صدیق)

 

از بیان چیزی که جزو آرمان هایم هست هیچ وقت نترسیدم ... چون با امثال همین آرمان هاست که همیشه با چیزهایی که فکر می کنم نا حقند می جنگم ...

 

 

+ ( سه نقطه ها را با من سکوت کن ) خط خطي هاي |