جمعه ۲۳ شهریور
وقتی رفتم تازه شب بود ... !
سیگارُ روشن کن بذار آروم بگیرم
اصرار کن شاید برات امشب بمیرم
اصرار کن، فرقی نداره مهربون باش
هم واژه ی شعر و لبای این و اون باش
امشب فقط سیگار می خوام لب به لب دود
چیزی نگو، آتیش بیار، فندک کجا بود؟!
راستی ببین آتیش از جنس یه مرده
امشب چقد آشفته ای ؟ دستات چه سرده !
چیزی شده ؟ راحت بگو، با من خودی باش
مثله همون تصویر که عاشق شدی باش
محکم بگو، چیزی شده؟ باشه تو بردی
بس کن ببین ! لیوان آبم رو تو خوردی؟!
خندیدن دیوار، منگی های لحظه
بوسیدن لب های یک هم خواب هرزه
بی تابیه ساعت برای درک فردا
خرناس مردی از هوای سرد دریا
تق تق صدای کارد روی میز تحریر
هر دود هر سیگار با هر سرفه درگیر
چرخید یا چرخاند سیلی را تو خوردی
دیوار خندید و نترسیدی و مُردی
سیگارِ روشن کن کمی حالم خرابه
راستی چرا این ساعته بی چاره خوابه ؟!
دوره سرم چشمات می چرخن بچرخون
دوره سرم اسفند٬ دود و شاهرگ و خون
فوراه می زد / آب از بطن وجودم
امشب چرا از لب شدن گاهی کبودم ؟!
شاید برای شعر امشب زود بودم
گاهی برای شعر گفتن غرق دودم
گاهی نمی خوابم برای حسی از مرگ
از له شدن تا سبزی و لبخند هر برگ
سیگار روشن کن بذار آروم بگیرم
اصرار بی خود نه، بذار امشب بمیرم
فرق منُ و تو لحظه ای خواب و جنون بود
دریای من غرقابه ای از شط خون بود
شکل من و تو چند ساعت لب زدن بود
احساس مرگی که نگاهش شکل من بود
اون حرف هایی که باید امشب بگم کو؟!
هی زن کمی تو مرد باش و ... فندکم کو؟!
امشب فقط سیگار میخوام، لب به لب دود
فک می کنم وقتی که رفتم تازه شب بود
لرزید از سنگینیه هر کام سیگار
خندید با بغضم یکی از پشت دیوار
انگار ساعت سالها فکر جنون داشت
تصویر من در آینه سرخیه خون داشت
تق تق صدای کارد توی ذهن درگیر
تصویر زن مرده کناره میز تحریر
خون از کنار چشمهایی تازه افتاد
هی پنجره می خورد بر دیوار از باد
راستی ببین آتیش از جنس یه مرده
امشب چقد آشفته ای ؟ دستات چه سرده !
سیگارُ روشن کن بذار آروم بگیری
اصرار بی خود نیست می خوام آروم بمیری
امشب فقط سیگار میخوام، لب به لب دود
فک می کنم وقتی که رفتم تازه شب بود
(رضا صدیق)
حرف برای گفتن زیاد است ... اما حوصله ی گفتن نیست ...
فعلا ... فقط همین !!!
یکشنبه ۱۱ شهریور ـــ سه شنبه ۱۳ شهریور
بی زارم از بازار این بی هیچ دردان ... !
بعضی ها با یک خربزه سردیشان می شود و با یک مویز گرمی ... !
آن قدر مسخره است که بیشتر شبیه اتل متل توتوله و گاوه حسن چه جوره است . نمی دانم ! امروز به دوستانم در نشریه گفتم : می بینید ٬ در چنین روزنامه هایی با یک مقاله که هویت نویسنده اش هم معلوم نیست چه ها که نمی کنند . مثال بارزش هم مقاله ای بود که برای خانه ی هنر مندان نوشتند و بعد همه ی تبلیغات به این سو رفت که آن جا انگار واقعا مرکز رژیم منفور اسرائیل است هاا . اول سایت خانه ی هنرمندان را بستند و بعد هم رئیس خانه هنر مندان را عوض کردند . به همین راحتی . فقط با یک مقاله چند سطری چه ها که نمی شود کرد . اما از آن طرف برو وسط خیابان و عربده بزن که بابا به جان مادرم اکثر مردم زیر خط فقر هستند ٬ اوضاع تفکری نسل امروز به سمت پو چی ست ٬ آمال و آرزو آرمان ها همه عوض شده و ... ! نه این که کسی گوش نمی دهد ٬ بلکه به دهانت چسب می زنند ٬ اگر هم زیاد تر عکس العمل نشان بدهی ٬ که دیگر ...
در بین هنر مندان و پیشکسوتان هنر و اهل دانش و دارای اسم و رسم ٬ کسی را به پاکی و معصومیت و مظلومیت محمد صالح اعلاء ندیده ام . امروز بعد از دیدن مقاله ای که در کیهان درباره او نوشته بود ٬ فقط خندیدم . همین . یعنی آن قدر دارای طنز بود که شک ندارم نویسنده ی مقاله حتی از نزدیک صالح اعلاء را ندیده تا چه برسد به این که او را بشناسد .
این جا را بخوانید و بخندید ! چون جز خنده هیچ کاری نمی شود انجام داد . !!!
همیشه همین طور است رفیق ٬ حرف هایت را قبول دارم . دراین رابطه خیلی خوب نوشته ای .
به بهانه ی یک مقاله ی کذایی ... حرف های ته دلم فوران کردند ... :
بعضی وقت ها پیش خودم فکر می کنم روزنامه نگاری در روزنامه هایی مثل کیهان و جمهوری اسلامی و رسالت و ... امثالهم عجب صفایی دارد هاااا . هر چیزی که دلت می خواهد می نویسی و تاثیرش را هم می بینی . تنها چیزی که مهم و ضروری ست ٬ سوژه و فردی ست که دم دست تر است . بعد هم فلکه ی اراجیف را باز می کنی و یا علی از تو مدد ٬ پیش به سمت تخریب اساسی شخصیت . امروز و در این عصر دیگر ترور جسمی فایده ای ندارد ٬ چون آن فرد را تبدیل به اسطوره می کند ٬ بهترین چیز ترور شخصیت است . آن هم فقط نیاز به کمی تیز هوشی و نگاه سورئال دارد . علت سورئال دیدن هم این است که تا تو نتوانی از رئال دور بشوی ٬ نمی توانی در این جور نشریات بنویسی و کسی را ترور شخصیت کنی .( البته ناگفته نماند که ٬ باید اقرار کنم من تجربه ی نوشتن در افراطی ترین هفته نامه دهه ی گذشته را دارم ٬ که این موضوع به خیلی سال پیش بر می گردد و قصه اش بسیار طولانی و جالب است ). ولی از همه ی این مسائل گذشته همیشه نگاه انسان ها ثابت است و طرز بیانشان تغییر می کند . در چنین نشریاتی که اصول و بنیادش ٬ چهار چوب های خاص خود را دارد ( که نیاز به بیان و گفتنشان نیست ) نوشتن خیلی راحت تر و ساده تر است . نمی دانم چرا این حرف ها را می نویسم اما احساس می کنم باید بنویسم تا کمی خالی بشوم . از افراط و تفریط متنفرم ٬ با اینکه در زندگی گذشته خیلی درگیر این مسئله بودم و یا شاید باشم . اما یک چیز برایم ثابت و همیشگی ست ٬ آن هم این است که در تمام دنیا و از نظر تمام فلاسفه خوبی و بدی نسبی نیست بلکه مطلق است . پس همیشه دوست داشتم خوبی را پیدا و اثبات کنم و بدی را نفی و منفور . این موضوع بخش های بسیار گسترده ای دارد که در حوصله ی این جا نمی گنجد و من هم حال بیانش را ندارم . این موضوع را می دانم که همیشه در همه جای تاریخ و در همه جای دنیا ٬ تنها چیزی که مردم را یا بدبخت کرده ٬ یا پیشرو و انقلابی و سازنده کرده ٬ اعتقاد است ٬ اعتقاد . به همین دلیل است که برای تمام مبارزهای دنیا ( چه در راه خیر چه در راه شر ٬ از هیتلر و پینوشه تا چگوارا و نواب صفوی ) احترام قائلم و دوستشان دارم . این ها را گفتم که به این موضوع برسم ٬ آن هایی که در چنین نشریاتی می نویسند به نوشته های خود پایبندند و از تمام وجود این حرف ها و مقاله ها را قبول دارند . ( هیچ وقت هجد تیر هفتاد و هشت یادم نمی رود ٬ زمانی که دانشجویان برای آزادی قلم و روزنامه ی سلام در دانشگاه تهران تجمع کرده بودند . وقتی انصار حزب الله وارد دانشگاه شد تا جو را متشنج کند و در گیری ایجاد کند ٬ با اینکه تعدادشان به مراتب کمتر از دانشجویان بود ٬ همه ی دانش جویان فرار کردند تا مبدا برای اعتقادشان کتک بخورند . در صورتی که آن ها با آن تعداد کم کتک خوردند و حرفشان را حتی با زور به کرسی نشاندند ) اما کسانی که برای مسائل خلاف چنین نشریاتی می نویسند ٬ چقدر به نوشته های خود ایمان دارند ؟ ... نمی خواهم بحث کنم و نه قصد طرفداری از هیچ کدام دارم . فقط طرح یک مسئله بود ٬ همین . زیاد سخت نگیرید ٬ دلم خیلی پر است . وقتی روشنفکرها و انقلابی ها و قلم بدست های ما می شنود یک مشت دختر بچه ی روزنامه نگار که فقط دنبال جلب توجه و ادا در آوردنند که در رویا هاشان خود را اوریانا فالاچی می بینند !!!٬ یا یک مشت پسر جوان به اصطلاح روشنفکر پوچ ٬ که اولین قدم روشنفکری را بی اعتقادی می دانند ( حالا اعتقاد به هر چیزی ٬ از بودا و زرتشت گرفته تا اسلام ) ... دیگر حرفی برای گفتن می ماند ؟!
دلم پر است ٬ شاید حرف هایم شکل غر زدن را به خود گرفته . اما هر چه که هست حرف هایی ست که خیلی وقت است روی دلم تلنبار شده و اذیتم می کنند .
به عقیده ی من بزرگ ترین مشکل نسل ما درگیری های پوچ گرایانه و پایبند نبودن به اصولی خاص است . همین ... حالا چه در کیهان و رسالت و جمهوری اسلامی بنوسند چه در هم میهن و شرق و چل چراغ و نسیم ... هیچ کدام برایم مهم نیستند و همه برایم شبیه بازی بچه مدرسه ای ها هستند ...
همین !!!
گفت و گوی من با مریلا زارعی به بهانه ی " نصف مال من ٬ نصف مال تو " در این شماره ی هفته نامه ی سینما ( ۷۷۸ ) چهارشنبه ۱۵ شهریور :
هم سويي با مخاطب در تراژيكترين لحظات

حضور مريلا زارعي در ژانرهاي مختلف باعث شده تا مخاطب، هربار منتظر نقش و اتفاق تازهاي در بازياش باشد. از «دو زن»، «واكنش پنجم»، «سربازهاي جمعه»و «زن زيادي» گرفته تا «مجردها»، «معادله»، «عشق فيلم» و«نصف مال من ، نصف مال تو» كه در هر كدام شاهد يك مريلا زارعي تازه بوديم. بازيگري كه در نقشهاي جدي خود را ثابت كرده و بازيهاي به ياد ماندني از خود به جا گذاشته، مدتي ست كه به حضور در نقشهاي طنز علاقه پيدا كرده است. اين علاقه در نقش هايي كه براي بازي انتخاب ميكند قابل تشخيص است.
مسئلهي جالب توجه در رابطه با اين بازيگر زن، حضور فعالش در امور صنفي بازيگران است. دو دوره حضور جدي و فعال او به عنوان دبير انجمن صنفي بازيگران مسئلهايست كه پيگيري او را پيرامون احقاق حقوق صنفي بازيگران به اثبات مي رساند.
«نصف مال من ، نصف مال تو» بهانه ي خوبي بود تا با مريلا زارعي،راجعبه اين دست موضوعات و فعاليتهايش گفت و گويي داشته باشيم .
رضاصدیق
چه شد كه به عرصهي طنز وارد شديد؟ با توجه به بازيهاي ديگر شما و فيلم «نصف مال من، نصف مال تو» مايلم نگاهتان را به طنز و اين ژانر سينمايي بدانم.
من به اينگونهي سينمايي اصلا بيعلاقه نيستم. ضمن اينكه به اعتقاد من هيچ زباني گوياتر و تاثيرگذارتر از طنز وجود ندارد. اينكه هنرمندي بتواند در كوتاهترين زمان ممكن باعث خنده و در عين حال تفكر مخاطب شود اوج هنر است. حالا اينكه كدام فيلم اين دوران داراي اين ويژگي است و چه كسي مجري اين لحظات ناب است
يا اصلا وضعيت طنز در سينماي ما چگونه است ورود به حيطهي ديگري است كه در تخصص من نيست. اما من در سينماي جهان هنوز عاشقانه به آثار درخشان چارليچاپلين نگاه مي كنم... درس ميگيرم و هر روز برايم جديد و جذاب مينمايد و يا كمدينهاي ديگر. حالا فكر كنم با اين نگاه و تلقي ميتوانم شما را قانع كنم كه فيلم «نصف مال من، نصف مال تو» صرفا فيلم طنز يا كمدي نيست. از ديد من اين فيلم، داستان دو كودكي است كه با توجه به وجود بحران در زندگيشان و علاقهمندي به حفظ كانون خانواده تلاش مي كنند. حالا چقدر موفق ميشوند، هدف اصلي داستان و نظر كارگردان و فيلمنامهنويس است كه ظاهرا قرار است بگويند، توفيقي حاصل نميشود. حال در اين ميان اگر لحظات مفرحي پيش ميآيد يا سعي در خنداندن مخاطب شده فكر ميكنم بيشتر بر مبناي كودكانه بودن فضاي فيلم است تا اينكه صرفا اتفاق كمدي در فضا رخ دهد.
در بين كارهاي طنزي كه در كشور خودمان توليد شده با توجه به نگاهي كه به اين آثار وجود دارد، بيشتر مخاطب چهنوع کارهايي هستيد؟
اصولا من طنز موقعيت را ميپسندم... در مورد دوم اينكه طنزهاي تلخ اجتماعي كه بعضي از مسائل اجتماع را موشكافانه مورد توجه قرار ميدهند نيز از انواع مورد علاقهي من است، البته به عنوان مخاطب. مثل كارهاي آقاي عطاران، همينطور آثار آقايان طهماسب و جبلي هم به عنوان فيلمساز هم به عنوان بازيگران موفق و صاحب سبك در اين عرصه را دنبال ميكنم و به كارهايشان علاقهمندم. اما كارگردانان ديگري هم با نگاه ديگري اين عرصه فعالند كه برايم دوست داشتني است. مثل آقاي تبريزي و فيلم گاهي به آسمان نگاه كن كه از فيلمهاي مورد علاقه ماست كه مسلما اين فيلم و نگاه حاكم در آن اصلا از جنس ديگري است. منظورم از تمام اين پرحرفيها فقط اين است كه اصولا نگاه طنازانه را ميپسندم.
خوب شما در بين فيلمسازاني كه آثارشان صرفا در ژانر كمدي است با آقاي ابراهيم وحيدزاده هم همكاري داشتيد آنهم دوبار در فيلمهاي «عشق فيلم» و «معادله» و در ماههاي گذشته هم خبر حضور شما در «تاكسي نارنجي» در بعضي از جرايد به چاپ رسيد كه اگر اتفاق ميافتاد سومين همكاري شما بود در اين مورد توضيح دهيد.
به واقع كار با آقاي وحيدزاده ابتدا از ديدن فيلمهايشان شروع شد. يكي ديگر از فيلمهاي مورد علاقهي من فيلم «تحفهها» بود يا حتي ايدهي فيلم «مجسمه» اينها همهفوقالعاده بود هم به لحاظ بازيگري هم از زواياي ديگر كه به كارشناسان مربوط ميشود... به همين دليل وقتي از طرف ايشان دعوت به همكاري شود بعد از مطالعهي سناريوي «عشق فيلم» و حضور عوامل درجه يك تصميم به همكاري با ايشان گرفتم اما خوب فيلم موفق نشد چون فضاي حاكم اين فيلم در ارتباط با سينماست و طبعا براي خود اهالي سينما ملموستر ميباشد در فيلم بعدي هم، با كمال ميل همكاري با ايشان را پذيرفتم چون داستان برايم جذاب بود، هم اصولا نگاه آقاي وحيدزاده به اين مقوله برايم جالب است. در تجربهي سوم با ايشان كه اتفاق نيافتاد هم انشاءا.. درآينده گفتوگو ميكنيم... ولي اصولا من از هر فرصتي براي حضور در يك اثر سينمايي كه صاحب تفكر باشد استقبال ميكنم چه در حيطهي طنز چه در حيطهي موضوعات جدي.
به نظر شما حضور يک بازيگر جدي در کار طنز ريسک نيست؟
اصولا هر نوع حركتي كه بخش عمدهي آن بر اساس شايد و اما و اگر ... بنا شود به نوعي ريسك محسوب ميشود. اين امر فقط در ارتباط با كار در زمينهي طنز نيست. شما ميتوانيد در كارهاي جدي توليد شده در سينما حضور داشته باشيد كه به نوعي ميتواند ريسك محسوب شود كه بالطبع كار طنز ميتواند ريسك بيشتري را بطلبد. براي توجيه مطلبي كه گفتم مثالي ميزنم: ببينيد، شما يك لطيفه را بر روي كاغذ بنويسيد و از ده نفر بخواهيد آن لطيفه را براي عدهاي تماشاگر تعريف كنند. مسلما بخش عمدهاي از بار طنز لطيفه به عهدهي كسي است كه لطيفه را تعريف ميكند، من به شما قول ميدهم كه از اين چند نفر فقط يك يا دو نفرشان موفق ميشوند تماشاگرانشان را بخندانند كه مسلما آنها از جمله كساني هستند كه ضربآهنگ و ريتم كمدي را ميشناسند.
حالا اگر ما قرار باشد لطيفهاي را به منظور خنداندن تعريف كنيم و كسي هم نخندد، مسلما ضربهي بيشتري ميخوريم... اصولا خنداندن كار دشواري است.
با توجه به مطالبي كه در مورد بازي در ژانر كمدي مطرح كرديد، به عنوان يک بازيگر و با توجه به حضور اخيرتان در فيلم «نصف مال من، نصف مال تو» خودتان را چقدر در اين نوع سينما موفق ميدانيد و اصولا در چنين کاري چه مواردي را در نظر داشتيد؟
من بيشتر از هر موضوعي بايد تاكيد كنم فيلم «نصف مال من، نصف مال تو» را صرفا يك فيلم كمدي نميبينم. اين فيلم، يك فيلم خانوادگي است، كه بخشي از آن نظر كودكان را تامين ميكند و بخشي از آن با بزرگترها ارتباط برقرار كرده. داستان فيلم هم در مورد دو كودك است كه در زندگي براي از بين نرفتن كانون خانواده تلاش ميكنند. خوب در اين ميان طبيعي است كه لحظات جالبي هم وجود دارد يا اتفاقات بامزهاي هم رخ ميدهد كه گاهي تماشاگر را ميخنداند. مثل زندگي طبيعي. باالطبع من با اين نگاه و همچنين نقطه نظرات آقاي كارگردان سعي كرديم كه از زندگي طبيعي فاصله نگيريم. اما خوب من مجبور شدم با ورود آدمهاي ديگر داستان مثل عمه خانم «عمه بهي» كه خانم لرستاني به زيبايي از عهدهي آن برآمدند و... فضاي حاكم بر بازي خود را به سمت فانتزي نزديك كنم. چون در مواجهه با آدمهاي ديگر داستان و همچنين فضاي حاكم بر داستان ادامهي اين سبك به فيلم لطمه وارد ميكرد به همين دليل به صحبتهايي كه با آقاي نيكخواه داشتم، آرامآرام در نوع كنش و واكنشهاي «مهري» تغيير ايجاد كردم. با اينكه ميدانستم اين عدم يكنواختي، ممكن است به من ضربه بزند.
اين دوگانگي در بازي كاملا مشخص است.
به هر حال به اعتقاد خودم اين عدم يكنواختي بهتر از قرار گرفتن بازي ناهمخوان در ميان مجموع بازيهاي بازيگران فيلم بود.
اما فكر مي كنم آن تغيير حالت و نيمهي دوم بازي شما كه جا افتادهتر است، به خاطر روند فيلم يك جورهايي جبران كننده است. چون اصولا روند فيلم به گونهاي است كه از نيمهي فيلم به بعد جا ميافتد.
در مورد روند فيلم حتما آقاي نيكخواه صحبت ميكنند اما در مورد بازي و بخشي از آن كه به من به عنوان بازيگر مرتبط است بايد بگويم كه استنباط به خاطر جا افتادهتر شدن بازي نيست بيشتر به دليل تغيير سبك بازي و تغيير فضاي حاكم بر آن ميباشد. چرا كه ما بازيگريم و بايد در ارائهي شخصيتهاي محوله در تمام لحظات حضورمان از بازي يكنواختي بهره بگيريم. چرا كه بارها پيش آمده كه حتي آخرين سكانس مربوط به حضور در فيلمي را اول فيلم بازي كرديم.
منظور من حركت پاياپايي بود كه بين نقش شما و روند فيلم اتفاق ميافتد.
بله، متوجه منظور شما ميشوم.
شما گزينهي اول براي ايننقش بوديد؟
در اين مورد فكر ميكنم ديگران بايد صحبت كنند اما در ارتباط با نقش پيشنهادي، نقش «زن اول» به من پيشنهاد شد، كه اتفاقا به شكل حضور در داستان و نحوهي نگرش و رفتار اجتماعي، بسيار نقش جالبي مينمود اما زماني كه تصميم به بازي در اين فيلم گرفتم با صحبت آقاي نيكخواه پيشنهاد كردم كه نقش زن دوم را بازي كنم كه اتفاقا در سناريو كمرنگتر بود. چيزي كه به عنوان انگيزه اين پيشنهاد مطرح بود. تفاوت حضور اين زن با آدمهاي ديگر بود كه در كارهاي قبليام داشتم و تصور ميكردم زني را بازي كنم كه تماشاگر از من تا كنون نديده، كه البته آقاي عبداللهي و نيكخواه ظرايفي را در همان فرصت محدود در اين آدم وارد كردند كه بيشتر اين تفاوتها، از يكديگر متمايز شود، به هر حال اينها همه قدمهايي است به طرف عدم كليشه شدن در يك نقش خاص.
گاهي اوقات در ميان نقشهاي پيشنهادي آنقدر يكنواختي ميبينم كه مجبور ميشوم در يك اقدام متهورانه، ذهنيت مخاطب را تغيير دهم.
از اين فيلم كه بگذريم شما به خاطر حضور در خيلي از فيلمهايتان در ذهن مخاطب ماندگار شديد. مثل «دوزن»، «واكنش پنجم»، «زن زيادي» همهي اين كارها در كارنامهي بازيگري شما بسيار مشخص است. اما با وجود اين همكاري و حضور درخشان شما مدتي است در كارهاي خانم ميلاني جاي شما خالي است. علت اين فاصله و دوري چيست؟
بله، ممنون از نظر لطفتون. باالطبع علاقهي من به سينماي خانم ميلاني و نگاهشان در سينما در اين حضور قابل قبول بيتاثير نبوده... فارغ از اينكه هر سه فيلمي كه نام برديد به هر حال جزو فيلمهايي است كه در كليت سينماي ايران قابل بحث است. مخصوصا فيلم «دوزن» كه اصلا دورهي ديگري را در سينما رقم زد. اما دليل اينكه چرا اين فيلمها در كارنامهي من (به قول شما) خودنمايي ميكند علاوه بر تمام اصول فني سينما مثل فيلمنامه و پرداخت شخصيتها توسط فيلمنامه نويس و به تصوير درآمدنش توسط خانم ميلاني علاقهي شخصي من به موضوعات مطرح شده و همسر بودن با نگرش شخصيتهاي داستاني يا به قولي شناخت آنها بوده كه قاعدتا در نحوه ارائهي شخصيت و يا درك منظور كارگردان ميتواند موثر باشد. وقتي شما فرصت حضور متوالي در عين حال طولاني از يك اثر هنري را داريد كه خالق اثر «كارگردان» به ابزار بياني كه در اختيار دارد واقف است، مسلما، اثر خلق شده ويژگيهاي مثبتي دارد كه ميتواند شامل حال ديگرانش نيز باشد. اما اينكه چرا مدتي است در اين همكاري وقفه افتاده دليل خاصي ندارد... بيشتر آدمهاي داستان يا جنس فضاي جديد به تصوير كشيده شده اين مساله را به وجود آورده مطمئنا همانطور كه بازيگر بر اساس ذهنيت و استراتژياش حركت ميكند. كارگردان هم بر اساس ذهنيت خود و مقتضيات حاكم بر داستان حق انتخاب دارد. ضمن اينكه آرزوي قلبي هر بازيگر است كه تجربيات موفق خود را تكرار كند. مخصوصا با كارگرداناني كه به دليل همكاريهاي متوالي به چنان شناختي از بازيگر رسيدهاند كه ميتوانند با استفاده از تواناييهاي بازيگر، شخصيتهاي ماندگاري در سينما خلق كنند.
مثل «سربازهاي جمعه». حالا در پرانتز ميخواهم بگويم چهطور شد كه چنين حس متفاوتي را بازي كرديد؟ پيش از ديدن بازي شما در اين فيلم، اصلا چنين انتظاري نداشتم.
به هر حال در اين ارتباط خيلي صحبت كردم اما جهت يادآوري و پاسخ به سوالتان بايد بگويم همهي عوامل دست به دست هم ميدهند تا يك فيلم ماندگار يا يك شخصيت ماندگار يا يك اثر هنري ماندگار خلق شود و به دنبال آن لطف و عنايت پروردگار باعث ميشود كه اين اثر هنري ديده شود. اما نكتهاي كه بايد اشاره كنم مشكلي است كه در سينماي ما وجود دارد. وقتي يك بازيگر در ارائهي بعضي از نقشها موفق و سربلند ظاهر ميشود ديگر تمام حضورهاي سينمايياش تحتالشعاع همان حضور موفق است. در صورتيكه گاهي اوقات از ياد ميبريم كه بازيگر بايد آنقدر به ابزار كارش مسلط باشد كه تمام شخصيتهاي محوله را به خوبي ارائه نمايد و تماشاگر هم موظف است بدون ذهنيت به تماشاي اثر هنري بپردازد و اثر هنري را در مجموعه موجود بررسي نمايد. اين تلقيهاي اشتباه است كه گاهي اوقات قضاوتهايمان را به جهت نادرستي سوق ميدهد. اين مطلب نه فقط در عرصه بازيگر در عرصههاي ديگر هم قابل بحث است. كه در نهايت ما را دچار معضل ديده شدن يا تلاش براي ديده شدن مينمايد.
به هر حال با وجود همهي مطالبي كه فرموديد با ديدن بازي شما در «سربازهاي جمعه» و «نصف مال من، نصف مال تو» اصلا نميتوانم به خودم بقبولانم كه هر دو را يك نفر بازي كرده، يعني به قطع ميگويم كه آن يك مريلا زارعي ديگر است و اين يك مريلا زارعي ديگر.
من فرمايشات شما را مثبت تلقي مي كنم و از اين بابت هم از شما تشكر ميكنم هم خوشحال ميشوم اوج آمال و آرزوهاي يك بازيگر ارائهي خوب نقشهاي محوله است كه بر اساس انتخابهاي درست شكل ميگيرد. اما چيزي كه اين روند را تكميل مي كند، دايرهي حركت بازيگر است. يعني حركت از يك ژانر به ژانر ديگر. يعني به همان اندازه كه در مفرحترين فيلمها و در قالب فانتزيترين تيپها قابل باور ديده ميشويد و قابل پذيرش براي مخاطب در جديترين موضوعات و تراژيكترين لحظات بتوانيد مخاطب را با خود همسو كنيد و او شما را بپذيرد و با شما ارتباط برقرار كند.
از اينكه اين دو حضور براي شما آنقدر متفاوت بوده كه تصور ميكنيد دو نفر آنها را بازي كرده ممنونم ولي اصولا در مورد مقايسهي اين دو فيلم و حضور من در آنها فكر كنم بايد تجديد نظر كنيد چون محك مقايسهتان اشتباه است.
بله ولي به واقع نميتوان در مورد بازيگري شما صحبت كرد و از بازي خوبتان در سربازهاي جمعه صحبتي به ميان نياورد.
بله، ببينيد من متكي به كارگردانم. در واقع به عنوان بازيگر تمام توانم را در ارائهي شخصيت محوله به کار ميگيرم... اما بخش ديگر آن مربوط به کارگردان است و هدايت بازيگر و طراحي که به لحاظ هنري براي ديدهشدن تلاش بازيگر انجام ميشود. که من تمام حضورهاي موفقم را مديون کارگردانانام ميدانم و هميشه از اين بابت خدا را شکر ميكنم که امکان همکاري با آنها را به من داده.
ولي گاهي اوقات آنقدر اثر هنري خلق شده با عنصر خلاقيت همسو ميشود که ديگر خود خالق اثر هم توانايي تکرار آن را ندارد. به هر حال آرزوي هر بازيگر است که در فضاي ايدهآل چنان هدايت شود که خودش نيز با ديدن خود بر روي پرده نقرهاي دچار هيجان و شگفتي شود...
براي اينکه از اين فضا بيرون بياييم و به بهانه اصلي گفتوگومان با شما برگرديم، بازي با بچهها سخت نبود؟ اصولا بچهها را در اين فيلم چگونه ديديد؟
درخشان. بازي با بچهها نهتنها سخت نبود بلکه آنقدر شيرين و دلپذير بود که من را به شوق ميآورد... به واقع هم در هنگام کار هم زمان تماشاي تماشاي فيلم از بازي خوب بچهها لذت بردم. ضمن اينکه اين فيلم متعلق به ايندو کودک است. بخشي از موفقيت فيلم مديون بچهها و حضور خوب آنها جلوي دوربين است که به واقع آقاي نيکخواه چنان استادانه بچهها را هدايت ميکردند که ما به عنوان بيننده متحير ميشديم. لحظه لحظهي بازي بچهها با تلاش آقاي نيکخواه و وسواس و حساسيت ايشان شکل گرفته و مورد ديگري که بايد از آن ياد شود حضور خوب و مثبت پدر و مادر آلما و ترلان در پروسهي توليد فيلم بود که هم به گروه، هم به خود بچهها انرژي مثبت ميداد و باعث ميشد بچهها در فضايي امن و آرام نزديک به فضاي زندگي خودشان نقشهاي محوله را زندگي کنند که من همينجا از آقاي نيکخواه که عامل اصلي ايجاد چنين فضاي سلامتي در کار بودند تشکر ميکنم.
ميدانيم که شما به عنوان يک بازيگر در انجمن بازيگران خانهي سينما هم فعال هستيد، اين فعاليت صنفي لطمهاي به حضور شما در سينما وارد نميکند.
نه، اصولا به فعاليت اجتماعي علاقهمندم و معتقدم براي قوي شدن يک صنف نيازمند به يک تشکل صنفي قوي هستيم که افراد با تکيه به آن بتوانند پويا و فعال باشند. مسلما اگر همهي ما به دليل زحمات حاصل از کار صنفي از اين مهم دور بمانيم در تضعيف خودمان و پايگاه حرفهايمان سهيم هستيم.
از فعاليتهاي آيندهتان بگوييد، آيا مشغول بازي در فيلم خاصي هستيد؟
فيلم ديگري در نوبت اکران دارم به نام دستهاي خالي که ظاهرا قرار است عيد فطر اکران شود به اين فيلم و موضوع آن تعلق خاطر دارم اميدوارم مخاطبين ارتباط خوبي با آن برقرار کنند. که انشاا... در هنگام اکران در موردش صحبت ميکنم. فيلم ديگري را کار کرده بوديم به نام «آفتاب بر همه يکسان ميتابد» به کارگرداني آقاي عباس رافعي که در نهايت شگفتي و حيرت قبل از اکران عمومي با يک نام ديگر و شکل و شمايل ديگري در تلويزيون پخش شد که واقعا حرفي براي گفتن باقي نميگذارد. تا همين لحظه از دليل اين حرکت نادر و جالب بياطلاعم در آينده هم علاقهاي به دانستن دليلاش ندارم.
سريال يا فيلم 90 دقيقهاي در نوبت پخش نداريد؟
نه. در مورد فيلمهاي 90 دقيقهاي بايد بگويم که به هيچ عنوان قصد حضور در اين آثار را ندارم.
و صحبت پاياني...
از لحظهي ايدهي فيلم در ذهن فيلمنامهنويس تا نمايش آن بر روي پرده نقرهاي افراد زيادي در تخصصهاي مختلف شريکند که معمولا نقش خيلي از اين افراد ناديده گرفته ميشود. از همين طريق به همهي عوامل توليد فيلم خسته نباشيد ميگويم و براي همهي آنها آرزوي توفيق و سلامت دارم، همچنين از شما که اين فرصت را در اختيار اهالي سينما ميگذاريد.
چهارشنبه ۷ شهریور
رفیق بن بست ... خداحافظ *
کجا باید برم امشب ، ته هر کوچه بن بسته
رفیقم بی خبر رفته ، درم پشته سرش بسته
دوباره این توهم پا گرفته ، تو ذهنی که پر از تشویش و شکه
کجا باید پی ِ راهم بگردم ؟ چرا باز پیرهنت خونی و لکه ؟
کجا رفتهن گلای سرخ لاله ؟ کجا میشه یکیش ُ باز بو کرد ؟
من امشب گم شدم تو خواب و هذیون ؟ کجا میشه یه آینه جست و جو کرد ؟
ببین ، امشب کمی حالم خرابه ، مث شعری که اسمش موج نو شد
چرا می خندی ؟ دارم راست می گم ! گمونم مرگمون امشب وتو شد !
کجا باید برم امشب ، ته هر کوچه بن بسته
رفیقم بی خبر رفته ، درم پشته سرش بسته
ولش کن من چرا هی قصه می گم ؟، چقدر مضحک شدم ، هه ، مرد ِ و درد !
همش نق می زنم از منگیه خواب ، همش داد می زنم ، هی مرد ، برگرد !
ببین راستی نگفتی پیرهنت باز ، چرا لکه ؟ پر از بویی غریبه ؟
رفیقم بی خبر رفت و گمونم ، که این بازی خودش یک جور فریبه
چقدر امشب دلم آغوش می خواد ، حریفم صوفی و درویش و رنده ؟
بذار راحت بگم فرقی نداره ، رفیقم شاعری زن بود ، جنده !
کجا باید برم امشب ، ته هر کوچه بن بسته
رفیقم بی خبر رفته ، درم پشته سرش بسته
گمونم اشتباهی پیش اومد ! ، کمی نرمال و راحت نیست حالم
ببین تو اون گل سرخ ّ ندیدی؟ میشه از حس تو بالا بیارم ؟
هنوز این شعر مشکوکه، ببین باز ، دارن پشت سرت صفحه میذارن
تموم واژهها میترسن اما، یه جور این ترسو خیلی دوست دارن
رفیق این جا کمی اوضاع خرابه ، برو دست از سر این شعر بردار
برو اون جایی که هر شب می خوابی ، بکش سیگار، پشتش باز سیگار
کجا باید برم امشب ، ته هر کوچه بن بسته
رفیقم بی خبر رفته ، درم پشته سرش بسته
ببین شوخی ندارم ، راست می گم ، می گن اکسیژن مغزم کمه ، کم
می دونی ؟ یعنی خل وضع و دیوونم ، برو آروم ، مثله بچه آدم !
چرا لحنم برای از تو گفتن ، کمی تغییر کرده ، مثله حسم
بذار از روسریت بازم بخونم ، بذار توی توَهم باز گم شم
تو خط خط تموم منطق تو ، همین یک مصرع ُ من دوست دارم
تا مثل مرد و میگرن، شعر و سیگار ٬ توی رویای تو هی کم بیارم
کجا باید برم امشب ، ته هر کوچه بن بسته
رفیقم بی خبر رفته ، درم پشته سرش بسته
دلیل میگرن و قرص و شبای سوزش سیگار ... خداحافظ
طلوع پنجم مهر و حروف مانده بر دیوار ... خداحافظ ... خداحافظ
رضا صدیق / دوشنبه / 5 شهریور 1386
* این شعر را به رفیق عزیزم امیر حسین عشقی ٬ مخصوص و بی مناسبت ٬ به خاطر حس های مشترکمان ٬ تقدیم می کنم . از لحاظ دیگر و هم فکریی های که با میثم یوسفی عزیز داشتم ٬ به او هم این شعر را تقدیم می کنم .
** یک بیت ایراد قافیه دارد و به این مسئله آگاه هستم ٬ اما به خاطر مفهوم و حرف شعر دلیلی در رعایتش ندیدم .
ــ این مشکل اساسی تر از آن است که فکرش را می کنید ٬ می شود گفت ساده تراز آن چیزی ست که همه فکر می کنند ...
ــ یه مقدار بیشتر توضیح بده ٬ یعنی چی ؟
ــ ببینید ٬ هیچ کس نیست که بتواند برای من این اتفاق را ایجاد کند . یعنی به محض اینکه وارد قضیه می شوم ٬ همه چیز از چشمم می افتد و مسخره به نظر می آید .
ــ مممم ٬ یعنی همه چیز برات هوسه ؟
ــ نه ٬ نه . اصلا این طور نیست . هر اتفاقی باید به دست شخص مورد نظر خود بی افتد . قبول دارید ؟
ــ تا حدی ٬ آره . البته بعضی وقتا این طور نمی شه . اما با کلیت حرفت موافقم .
ــ خوب ٬ اشخاصی که سر راه من قرار می گیرند ٬ اشخاصی نیستند که مسبب آن اتفاقند . یک جورهایی انگار همه ی آنها تاریخ مصرف دارند . دیده اید روی خامه و تخم مرغ تاریخ مصرف می زنند ؟ وقتی از تاریخ مصرفش می گذرد ٬ دیگر فاسد می شود .
ــ آقا شما ٬ آدما رو تاریخ مصرف دار نگا می کنی ؟ یا اینکه به چشم ابزاری ؟ این جور یه کمی ضایع نیست ؟
ــ نه ٬ نه ٬ نه ... من اصلا به آدم ها توجه نمی کنم .
ــ یعنی چی ؟ مگه کوری ؟ ضایع ست بابا . اصلا ببینم شما حالت خوبه ؟
ــ بله به مرحمت عالی خوب هستم . فقط چند روزی ست دچار سردرد و حمله های عصبی شدید هستم . شما حالتان چطور است ؟ خانواده خوب هستند ؟
ــ نه فکر می کنیم اصلا حالیت خوب نیست . این چرت و پرتا چیه می گی . مگه اصلا خونواده ی من رو می شناسی که احوال پرسی می کنی ؟ اصلا به تو چه ؟
ــ یعنی چی ؟ شما حال مرا پرسیدید ٬ من هم دیدیم خلاف ادب است که نپرسم .
ــ آخه فدات شم ٬ اون مخت رو یکم کار بنداز ٬ من ازون لحاظ نگفتم که . منظورم این بود که ... یعنی چی به آدما نگا نمی کنم ؟
ــ آها آلان منظورتان را متوجه شدم ...
ــ خسته نباشی ... حالا بگو ببینم ٬ یعنی چی ؟
ــ شما خیلی بحث را پیچ می دهید . من خیلی واضح عرض کردم . کسی مرا به مرحله ای نمی رساند که راحت و آسوده کنارش نگذارم و قصد به لجن کشیدنش را در درون خودم نداشته باشم .
ــ خوب این رو از اول می گفتی . فهمیدم مشکل از کجاس ...
ــ از کجا ؟
ــ ازین جاس که شما فکر می کنی باید کسی پیدا می شه که همچین حالتی بهت دست بده که نتونی راحت ولش کنی و یه جورایی بگی نگی پا بندت کنه که زمین گیر شی که تو همه حالتی بهش فکر کنی که ...
ــ اوه ٬ آقا بایست ٬ چقدر تند تند و بدون مکث حرف می زنید . بعد هم چرا این قدر " که " بکار می برید ...
ــ د ِ قربونت برم مگه همین رو نمی خوای ؟
ــ ... بله ! همین را می خواهم .
ــ زرشک .
ــ یعنی چی ؟
ــ یعنی زرشک دیگه ... مشکلت همینه !
ــ مشکلم زرشک است ؟
ــ اَه ٬ شما خری یا خودت ُزدی به خریت ؟
ــ اِ آقا زشت است ٬ درست صحبت کنید ...
ــ نه دیگه ٬ آقا من واضح تر ازین بهت بگم ؟
ــ چه چیز را ؟
ــ این که ... مشکلت اینه که فکر می کنی می شه یه همچین آدمی سر راهت سبز بشه ...
ــ یعنی نمی شود ؟
ــ نه قربون شکل ماهت . چه آشی چه کشکی ...
ــ آش و کشک ؟
ــ اَه ٬ بابا توام مارو سرویس کردی هاااا ...
ــ متوجه نمی شوم ؟ می شود واضح تر بگویید ؟
ــ ببین ... بذار رک بگم بت . درد منم یه عمره همینه . که کلا ٬ شکر خدا همچین موجودی تو این دوره زمونه تنفس نمی کنه . یعنی همه رفتنین . رفتنشون به جهنم ٬ آخه با رفتنشون اتفاقی نمی افته ...
ــ عجب ٬ پس به قول شما ... زرشک .
ــ راه افتادی آقا هااا ...
ــ من را بگو که فکر کردم این موضوع فقط برای من است . پس انگار این یک جور اپیدمی ست .
ــ چی چی دمی ؟
ــ اپیدمی ٬ یعنی فراگیر است . یعنی همه دچار این موضوع هستند .
ــ البته همه ی همه نه ها ... بعضیا اداشو خوب در میارن .
ــ ادا ؟
ــ آره آخه تو جَوَن ٬ جَوَ . البت خیالی ام نیست ها . اونام تا چن وقت دیگه به همین نتیجه می رسند .
ــ عجب ...
ــ عجب چیه دیگه این وسط ؟
ــ دلم گرفت ...
ــ واس چی ؟
ــ ناراحت کننده است . بنظر شما نیست ؟
ــ ولمون کن بابا سر جدت . چه ناراحتی ؟ چه غصه ای ؟
ــ فکر کنم شما مشکل داری ؟
ــ بابات مشکل داره ... درست صحبت کن آقا ...
ــ نه منظورم این است که ...
ــ نمی خواد منظورت رو بگی . همون ... اپیدمیه ...
ــ مرسی ٬ راه افتادید ها ...
ــ چاکریتیم داداش .
مرد کروات زده به دختری که کنار خیابان ایستاده نگاه می کند و آه می کشد .
ــ چی شد یهو آقا ؟
ــ چیز خاصی نیست . به این فکر می کردم که بدون عشق ٬ زندگی چقدر فرتوت و خسته کننده است .
ــ عشق ؟ هه ٬ آقا بابامون از بچگی بمون می گفت : عشق ماله بچه گربست .
ــ مگر آن ها هم عاشق می شوند ؟
ــ چمی دونم بابا . دوزاریت در قابلمست هاااا . منظورش این بوده که ٬ وقتی پول آب و برق و کرایه خونت عقب بی افته ٬ یا وقتی ... ببخشید ااا ٬ معذرت می خوام ٬ شاش داشته باشی ٬ عشق و این جور حرفا مفتی شم گرونه .
ــ عجب ...
ــ باز می گه عجب !
ــ آخر شما برای عشق میزان و مبلغ تعیین کردید ... نه ؟
ــ هه ... مبلغ ؟ قیمت ؟ تو جنسش رو پیدا کن ٬ ما تخفیفم می دیم آقا ...
ــ جنس ؟
ــ آره دیگه . من میگم نره ٬ تو می گی بدوش .
ــ چه جیز را باید بدوشید ؟
ــ وای خدا . شما کمپلت تعطیلی هاااا . منظورم اینه که وقتی چیزی نیست ٬ چرا باید بهش فکر کنی ٬ یا بحث کنی ٬ یا پی اش بگردی ؟ بذا هر وقت که پیش اومد یه کاریش می کنیم .
ــ یعنی پیش می آید ؟
ــ چمی دونم بابا . بعید می دونم ... ببین ٬ از من به تو یه نصیحت ٬ فعلا حالشو ببر .
ــ حال چه چیزی را ؟
ــ همین کسایی که میان و می رن رو دیگه ... شیطون ٬ نکنه داری می زنی زیرش ؟
ــ زیر چه چیز ؟
ــ همین دخترایی که میان و میرن رو دیگه ... فعلا حالشو ببر ... عشق می خوای چی کار ؟
ــ نفرمایید . زشت است . من قصد سو ء استفاد و یا این دست مسائل را ندارم . من به دنبال محبتی هستم که قلبم را همیشه گی کند ...
ــ زرشک بابا .
ــ باز هم زرشک ؟ این بار چرا ؟
ــ چون خودتم می دونی داری چرت می گی عمو جون ...
ــ بعید می دانم . چون باور قلبی من است !!!
و مرد کروات زده ٬ سرش را از سمت مخاطب می چرخاند ٬ به بیرون نگاه می کند و آه می کشد .
ــ نمی دانم چه باید بگویم ...
ــ به هر حال از ما گفتن بود . دیگه ام چیزی لازم نیست بگی . خیلی رفتی تو مخ . اما من تجربه خودم رو گذاشتم پیش پات . می خوای قبول کن ٬ می خوای همین جوری مثل ننه مرده ها پی قلبت بگرد . خود دانی !!!!
...
و مردِ کروات زده با حالتی عبوس ٬ بهت زده و افسرده ٬ فریاد می زند :
ــ آقا من همین بغل ها پیاده می شوم . چقدر می شود ؟
ــ قابل نداره ...
ــ ممنون از لطفتان ٬ چقدر می شود ؟
ــ والا ...
ــ بفرمایید ٬ هر چقدر باشد می پردازم . مشکلی نیست !!!
ــ نفس آخرو بکش و چشمات رو ببند . اینه قیمتش .
ــ مرسی .
ومرد کروات زده در حالی که نفسی عمیق می کشد ٬ چشمانش را می بندد . از خواب می پرد و خود را در آغوش زنی بلوند با موهایی بلند ٬ بدنی برهنه و چشمانی بسته می بیند .
صحنه با نورهای قرمز و زرد تاریک و روشن می شود . صدای جیغ مرد همه جا را فرا می گیرد .همه چیز به اتمام می رسد و پرده ی صحنه برای همیشه بسته می شوند .
( رضا صدیق )
جریان بوجود آمده را دوست ندارم . اسم کارگردان های خوب را این روزها در شورا زیاد می بینم . اسم کسانی که فقط با سینما و پرده ای بزرگ که فیلمشان را نشان می دهد می شناسم . هجوم کارگردان ها به سمت تلویزیون و ساخت تله فیلم و سریال بد نیست . اما این که بوی زمین خوردن سینما و خالی شدن از کارگردان هایی که رونق سینمای ما هستند را می دهد ٬ اذیتم می کند . بعضی از اسم هایی که در شورای فیلم و سریال سیما دیدم آن قدر متعجبم کرد که باور نکردنی بود . یک سری شان که در حال ساختند و یکسری هم ٬ ساخت فیلم را تمام کرده و درمراحل پایانی به سر می برند . یک سری هم فیلم نامه شان را برای تایید به شورا فرستاده اند . در کل اوضاع حال حاضر سینما را اصلا دوست ندارم .
از آن طرف خبر بازی احتمالی رابرت دنیرو را در فیلم عباس کیارستمی خواندم که برایم جالب و دوست داشتنی بود .
درکل این روزها بهانه زیاد می گیرم . یا بقول دیگر به همه چیز گیر می دهم و نق نق می کنم . فعلا دوست دارم از این تعطیلات مبارک استفاده کنم . یا اگر شد کمی ٬ فقط کمی این اوضاع نچندان خوب روحی و احوالیم را میزان کنم . همین .
عید مبارک و تعطیلات خوش باشید ...


