دوشنبه ۲۹ اَمرداد
به همین سادگی یک روز می گذرد ... دیدی ؟!
هفته نامه نشسته بودیم و در عین بی حوصلگی مشغول جمع و جور کردن مطالب برای شماره ی جدید بودیم. دور و بره ساعت پنج بود که به پیشنهاد آرش بدون اینکه مقصد خاصی مد نظرمان باشد از هفته نامه بیرون زدیم. تصمیم گرفیتم که به سمت کافه نادری برویم. خیلی وقت بود که کافه نادری نرفته بودم. روز کسل کننده ای بود و طاقت این همه بی حوصلگی اوضاع و احوال را سخت تر می کرد. سر خیابان شیخ هادی سوار ماشین شدیم و دم در کافه نادری پیاده شدیم. همیشه فضای کافه نادری برایم یک حس نوستالژیک دارد ٬ یک جورهایی از فضای اطراف دورم می کند و به چیزهایی که در آینده می بینم نزدیکم می کند. مخصوصا دیروز که دو نفری با آرش در کافه نشسته بودیم و حرف می زدیم. از خودمان گرفته تا چیزهایی که شاید روزی داشته باشیم. از رضا خان کافه چی گرفته تا هم همه ای که در کافه بود و مثل موزیک متن صحبت های ما شده بود.می گفتیم و حواس ذهنمان را از همه چیز بیرون می بردیم. دیروز بعد از چهار ماه دوباره قهوه ترک تلخ خوردم و یاد اولین باری افتادم که سال ها پیش در همین کافه اولین قهوه ی زندگیم را خوردم و باز به این نتیجه رسیدم که هیچ قهوه ای مزه ی قهوه های کافه نادری را نمی دهد ٬ حتی اگر کم باشد و بدون مخلفات. آرش از خاطراتش می گفت و من گوش می دادم ٬ من از خاطراتم می گفتم و آرش گوش می دادو در همین حال از کافه بیرون زدیم. چهار راه استامبول تا فردوسی و بعد تا میدان انقلاب را پیاده راه می رفتیم و بدون این که حواسمان به ساعت و مسافت باشد ٬ گپ می زدیم و پیاده روهای کنار خیابان را گز می کردیم. انگار همه چیز محو شده بود و فقط من و آرش بودیم. همه چیز طور دیگری بود حتی دلگیری هوایی که انگار خیلی وقت بود که تاریک شده بود. دوست داشتم تمام نمی شد و مسافت فردوسی تا انقلاب طولانی تر می شد. دوست داشتم همه چیز می ایستاد و فقط ما حرکت می کردیم. نمی دانم اما خیلی وقت بود که این قدر یک اتفاق ساده برایم دلچسب نشده بود...
آرش باید می رفت و به قرارش می رسید. ولی من هنوز دوست داشتم راه بروم و خودم را از محیط جدا کنم. به سعید زنگ زدم تا شاید بعد از دو هفته ای که ندیده بودمش بتوانم باهم قرار بگذاریم. زیر پل گیشا سعید را دیدم و به سمت تجریش رفتیم. از فیلم گفتیم و گوست داگ و سامورایی و جیم جار موش. از سه تار گفتیم و تنبور و خاطرات ده ونک و ... پشت امام زاده صالح ٬ روبروی کانالی که قبلا رودی درآن جریان داشت ٬ پارکی ست که من از دوران دبیرستان تا امروز اگر بخواهم با کسی در تجریش قرار بگذارم آنجا می روم. با سعید آن جا رفتیم و من خیلی حرف ها شنیدم که یک رفیق باید ار رفیقش بشنود. حرف هایی که فقط درباره ی نگرانی های یک رفیق بود برای رفیقش ...
تا حدود یک نصفه شب انجا بودیم و حرف زدیم. به خانه آمدم و تازه نشستم به فیلم دیدن. دیشب دریمر را دیدم. فیلمی که کاملا روپوست سکس دارد و اگر کسی از دیالوگ ها و فضای مفهومی فیلم چیزی نفهمد به راحتی می تواند بگوید که فیلم پورنو دیده. در صورتی که به عقیده ی من دریمر یک فیلم کاملاسیاسی و اجتماعی ست که نه تنها اقلاب فرهنگی فرانسه ٬ بلکه تمام انقلاب ها را به نوعی به لجن کشیده. فیلم فضای داستانی نداشت و بر اساس داستان نمی چرخید ٬ بلکه از تلفیق یک اتفاق تاریخی و یک سوژه ی کاملا سکسی قصد بیان مفهومی را داشت که به نظرم کاملا موفق بود...
***کم پیش می آید که این جا از اتفاقات یک روز و شبم بنویسم. یا به بیان دیگر روز نوشت بنویسم. اما چون دیشب برایم شب متفاتی بود ٬ تصمیم گرفتم که در حافظه ی سه نقطه یادداشتش کنم تا به غیر از ذهنم در اتفاق های سه نقطه هم حضور داشته باشد...
همین !!!؟
دیشب را دوست داشتم...
چهارشنبه ۲۳ اَمرداد
گره کور غمم٬ بازم کن
قصه پایان ده و آغازم کن
طوطیایی به دو چشمان کش
تشنه ام تشنه ی آتش آتش
(نصرت رحمانی)
این روز ها حوصله ی هیچ کاری را ندارم ٬ جز فیلم دیدن . فقط فیلم می بینم . سر راهم اگر فیلم فروشی ببینم کم کم یک فیلم می خرم . تقریبا شبی دو فبلم می بینم و می بینم و می خوابم . نمی خواهم دچار تکرار های بی دلیل باشم . همه چیز خوب است و دوست ندارم الکی درگیر درد های مزخرف فلسفی باشم .
بعضی اوقات پیش خودم فکر می کنم اگر یک راننده تاکسی ٬ نانوا یا بقال بودم ٬ باز هم به مدرنیته و اتفاق های اجتماعی و دردهای فلسفی و تکرار فکر می کردم یا به این فکر می کردم که آخر ماه چقدر توانستم از بدهی ها و بدبختی های مالی را حل کنم؟ از زندگی ای که دارم می کنم راضیم .اما از ادا درآوردن و روشنفکر بازی بدجوری خسته ام .
********
دیروز یکی از دوستانم که خواننده ی رپ بود (خیلی از شماها هم می شناسیدش) از ایران رفت . رفت دبی تا با شرکت آونگ قرار داد ببنده و اون وره آب به کارش ادامه بده . بعد از شنیدن این خبر خیلی دلم گرفت . به این فکر کردم که چه فایده ای داره؟ اون وره آب بگو : دوباره می سازمت وطن !!! ... مسخره نیست ؟! فاصله نسل ما نسل گذشته مگر چقدره ؟ نسلی که بخاطر وطن از خیلی چیزاش گذشت ... نسلی که به خاکش احترام می گذاشت ... دیروز بعد از این که با دوستم توی دبی حرف زدم ، باز به این نتیجه رسیدم که بزرگترین مشکل نسل من اینه که اهدافش خیلی کوچک و شخصی است. یا بهتره بگم که اصلا صاحب هدف نیست ... هدف ، تفکر ، آرزو ، مبارزه ... همه ی این ها در نسل من رنگ باخته و دیگر خیلی کم رنگ است ، خیلی . به نظر من کسی که وطن را نشناسد و به خاکی که در آن به دنیا آمده پایبند نباشد ، نه خانواده می فهمد ، نه عشق می فهمد و نه می تواند برای کسانی که نیاز به اسطوره دارند کاری بکند ... دوست من رفت ، مثل خیلی های دیگر که رفتند تا در به اصطلاح آزادی خارج از ایران فریاد بزنند و راحت تر بخوانند و بنویسند و بسازند . در صورتی که اگر بیرون از گود بایستی و عربده ی لنگش کن را بزنی هیچ فایده ای ندارد و فقط خودت را مسخره کرده ای ...
از شنیدن و دیدن این اتفاق ها دلم می گیرد ... نه از این که چرا جامعه ی ما این گونه است که باعث رفتن و فرار می شود ، نه . ازین دلم می گیرد که نسل ما مبارزه را نمی داند ، ماندن و ایستادگی را نمی فهمد ، در سختی فریاد زدن را فراموش کرده و برای مردم و خاک و اعتقاد خودش هیچ ارزشی قائل نیست . نه اینکه رفتن بد باشد ، نه ... اما فرار کردن و برای همیشه رفتن را بد می دانم و دلم برای خودم و مردم و وطنم می سوزد ...
من می مانم ... هر چه که باشد مهم نیست . هر اتفاقی که بیفتد مهم نیست . در هر شرایطی که هست می مانم . نه این که بگویم من انسان بزرگی هستم ، نه ، بر عکس . به خاطر این می مانم چون خود خواهم و نمی خواهم فرار را بر قرار ترجیح بدهم . من هنوز با این آب و خاک کار دارم و برایش ارزش قائلم . برای این می مانم که با شرایط اطرافم خودم را به روز کنم و مثل کسانی نباشم که بیرون از ایران می خوانند : دوباره می سازمت وطن ...
پنجشنبه ۱۸ امرداد
«17 اَمردادها را، بلندتر بخوانيد»
«ما بدهكاريم به كساني كه صميمانه ز ما پرسيدند:
معذرت ميخواهم، چندم مرداد است؟ ... و نگفتيم....
چون كه مرداد، گور عشق گل خون رنگ دل ما بوده است!»
تهيهي پروندهي يادبودي براي حسين پناهي سخت بود. چون ميترسيدم كه نتوانم حق مطلب را ادا كنم و در اين فرصت كم بتوانم آن طور كه بايد و شايدحرف هاي نا گقته را از نزديكان حسين پناهي جمع آوري كنم.
سه روز فرصت داشتم، فقط سه روز، بايد ليستي تهيه ميكردم از دوستان، همكاران و كساني كه حسين پناهي را خوب ميشناختند و از یکایک آنها يادداشت ميگرفتم. زياد اميدوار نبودم كه در اين فرصت كم اين اتفاق بيافتد و بتوانم يادوارهي خوبي براي كسي كه با خط خط نوشتهها و آثارش نفس كشيدم تهيه كنم. عجيب بود، عجيب. همهجواب تلفنها را دادند. لطف كردند و يادداشت فرستادند. انگار منتظر بودند تا اين اتفاق بيفتد. بعضي از دوستان درگير كار و فيلمبرداري بودند اما از خوابشان زدند و به هر طريقي كه شد دوستيشان را با حسين پناهي اثبات كردند. باورش برايم سخت بود.
البته ناگفته نماند بعضي از كساني كه انتظار داشتيم بيشتر ما را کمک كنند و حضور پررنگتري داشته باشند، اصلا حضور پيدا نكردند و بهتر است بگويم حتي زحمت نكشيدند كه گوشي موبايلشان را از روي پيغامگير بردارند و بگويند ما يادداشت نميدهيم. خانوادهي محترم حسين پناهي براي تهيهي اين پروندهي يادبود كمكحال ما بودند و اميد است كه در موسسهي «هات پلات» كه براي حفظ آثار حسين پناهي تاسيس شده موفق و پيروز باشند.
«اين سرنوشت كودكي است كه به سرانگشت پا، هرگز دستش به شاخهي هيچ آرزويي نرسيده است/ هر شب گرسنه ميخوابيد/ چند و چرا نميشناخت دلش/ گرسنگي شرط بقا بود به آيين قبيلهي مهربانش، پس گريه كن مرا به طراوت...»
حسين پناهي رفت و تنها چيزي كه بهغير یاد و خاطرهاش ماند، اشعار و نوشتههايش است. اشعاري كه با صداي لرزان و مصمماش دكلمه كرد تا ارثيهي نسلهاي بعد شود. اشعاري كه در عين سادگي كلام، جنبهي فلسفي و جامعشناسانه دارد، از دلي كه سادگي را ميشناخت و دوستداشت ساده بماند. در بي بضاعتيمالي ماند تا فراموش نكند اصل خويش را، تا بماند برآنچه كه برايش نفس ميكشد، حتي تا آخرين لحظات و ثانيههاي تحمل زندگي. حسين پناهي رفت و براي ما افسوس ماند، كه چرا ديگر نيست. حسين پناهي رفت تا شايد كمي به حال امثال پناهي بنگرند و آنها را رها نكنند. حسين پناهي رفت تا شايد در چنين روزهايي با يك اتفاق حضور هميشگي او را باور كنيم. حسين پناهي... رفت،سلام،خداحافظ.
«كيست؟ كجاست؟ اي آسمان بزرگ، در زير بالهاي خستهام، چقدر كوچك بودي...!»
رضا صدیق
شمارهی جدید هفته نامه سینما (۷۸۴) را به مناسبت سالمرگ حسین پناهی در تاریخ چهارشنبه ۱۷ اَمرداد مطالعه بفرمایید. در این یادنامه مطالبی از محمد صالحعلا، اکبر عبدی، رسول نجفیان، مسعود جعفری جوزانی، ابوالفضل جلیلی، سعید ابراهیمیفر، علیرضا خمسه، اصغر همت، گوهر خیراندیش، اسماعیل داورفر، فردوس کاویانی، فاطمه گودرزی، تورج شعبانخانی، مجتبی معظمی، سید علی صالحی، محمدعلی بهمنی، حسین بختیاری، سعید معظمی و آنا پناهی(دختر حسین پناهی) را میتوانید ببینید.
قسمتی از یادداشت محمد صالحعلا:
"حسین پناهی، جان بود. من گاهی از خودم میپرسم محمد جان تو در دنیایی که در آن حسین پناهی، عمران صلاحی، بابک بیات و ... نیستند چه میکنی؟"
قسمتی از یادداشت رسول نجفیان:
"... یکبار که طاقت از دست دادی خواستی سر دیگ مچ مادر را بگیری، چه تلخ بود برایت و سخت. چرا که متوجه شدی دیگ خالیست و مادر تظاهر میکند که دارد سر کیف از دیگ میخورد..."
یادداشت محمد علی بهمنی:
"عزیز و مهربانی که قصههای کودکی را با آب روان شعرها، رودها نوشت.
دلآرام نگفتنها و شنفتنها رفت.
پرداختنی نو به جهان واژهها مینوشت.
رودرروی سرنوشت با آینه مینوشت: پشت این پنجره جز هیچ بزرگ هیچچی نیست."
قسمتی از یادداشت سیدعلی صالحی:
"دمت گرم داداش، فدای مرامت که خیلی شریف بودی"
------------
((مصاحبه ی من را با برزو ارجمندبه بهانه ی " روز سوم " در همین شماره هفته نامه سینمابخوانید ))
پنجشنبه ۴ اَمرداد
بعضی اوقات اصلا علاقه ای به حفظ وزن و ریتم ندارم . اصلا بعضی از کارها بر اساس محتوا و نوع سوژه نباید وزن و ریتم داشته باشند . علاقه ای به نوشتن شعر سپید و موج نو ندارم ٬ اما بعضی اوقات تنها چیزی که مهم است حس و مفهومی است که شاعر می خواهد بیان کند . وقتی حس و ذهنت هیچ هارمونی و وزنی ندارد ٬ به چه دلیل باید موزون بنویسی ؟! بعضی اوقات آنارشی گری و دادائیست ها را واقعا ستایش می کنم ... وفتی حس ویرانگری داری و از هر چه که موزون است فراری هستی ٬ دلیلی ندارد که بر سر وزن پا فشاری کنی ... همین !
کار از کار گذشته !
نیاز به معجزه نیست کار از کار گذشت
تمام وقت شُعرا با دود سیگار گذشت
نیاز به معجزه نیست انتقام مَردم شو
با احترام از نفس کشیدن برو و هی گم شو
نیاز به معجزه نیست چیزی نخواه از من
حالت احتضارُ باور کن و قبحم ُ نشکن
نیاز به معجزه نیست فقط دود سیگار ُ باور کن
با سکوت و این حرفا عمر رویاهام ُ کمتر کن
نیاز به معجزه نیست بسه !!! دلگیرم از مَردم
از خودم ٬ تو ٬ شُعارا و اسپرمی که جون داده تو کاندُم
نیاز به معجزه نیست میگن کارم دیگه تمومه
ببخشید که می پرسم اما راه برگشتن کدومه ؟!
نیاز به معجزه نیست قصه ی امشب طولانی شده
سخته این ُ بگم اما شاید این بی وزنی شعر هم ٬ یک جور مُده
نیاز به معجزه نیست کار بنده از این حرفا گذشته
چیزی برای گفتن ندارم جز یه چیز ٬ اونم اینه که :
تا اطلاع ثانوی ... نیاز به معجره نیست ... !!!
(رضا صدیق)
چهارشنبه ۳ اَمرداد
بین شاعر های معاصر علاقه ی شخصیم را به نصرت رحمانی و فروغ فرخزاد نمی توانم پنهان کنم . یکجورهایی می توانم بگویم هم ٬ هم ذات پنداری عجیبی با اشعارشان می کنم (مخصوصا نصرت) و هم بر اساس زندگی نامه ها و مصاحبه هاشان احساس می کنم آن قدر شبیه نوشته هاشان هستند که می شود لحظه به لحظه و ثانیه به ثانیه ی نفس کشیدنشان را لابه لای خط خط اشعارشان دید و حس کرد .
این روزها شعر "انهدام" نصرت رحمانی را زیر لب زیاد زم زمه می کنم ... فکر می کنم ٬ یک جورهایی وصف الحال ماست ٬ یعنی من است . امشب برای بار چندم مصاحبه ی نصرت رحمانی را با فرج سر کوهی خواندم و باز غبطه خوردم که چرا در زمان حیات نصرت او را ندیدم ... !!!
"انهدام"
این روزها
اینگونه ام ٬ ببین :
دستم چه کند پیش می رود ٬ انگار
هر شعر باکره ای را سروده ام
پایم چه خسته می کشدم ٬ گویی
کت بسته از خَم هر راه رفته ام
تا زیر هر کجا
حتی شنوده ام
هربار شیون تیر خلاص را
*
ای دوست
این روزها
با هرکه دوست می شوم احساس می کنم
آنقدر دوست بوده ایم که دیگر
وقت خیانت است
*
انبوه غم حریم و حرمت خود را
از دست داده است
دیریست هیچ کار ندارم
مانند یک وزیر
وقتی که هیچ کار نداری
تو هیچ کاره ای
من هیچ کاره ام : یعنی شاعرم
گیرم ازین کنایه هیچ نفهمی
*
این روزها
اینگونه ام :
فرهاد واره ای که تیشه خود را
گم کرده است
*
آغاز انهدام چنین است
اینگونه بود آغاز انقراض سلسه ی مردان
یاران
وقتی صدای حادثه خوابید
بر سنگ گور من بنویسید :
ـــ یک جنگجو که نجنگید
اما ... شکست خورد !!!
( نصرت رحمانی )



