شنبه ۲۶ خرداد
از همین جا تا ناکجا ،
راهی نیست ...
برای کوتاهیه مسیر ...
چشمات رو بر عکس کن ...
معکوس کن !
از لُختیه واژه ها تنم لرزید و ـ
من با قلم شکسته هم خواب شدم
هی خط زدم و نوشتم از اول خط
هی گم شدم و گم شدم از شعر خودم
ترسیم فضایی که من جون کنده
ترکیب هوایی مه ای و خاموشه
جز دست همین بند که زنجیر شده
کی ، رخت عذا برای من می پوشه ؟!
از شهوت بوسه های تلخ قلمم
هر واژه ی این شعر عفونت کرده
برگرد و بفهم ناسزا یعنی چی ؟
چیزی نشده ، بترس ، من ؟ نامرده
هی دوره خودم بچرخ و هی نقش بزن
ایراد نداره دفترم خط خطیه !
این بیت چه ربطی به من و شعرم داشت ؟
بی ربط بگو ولی بگو درد چیه !
دستام و بگیر و مشت کن ، مشت بزن _
توی دهنم ، نگم فراموش شدم !
جایی که زبون سرخ رنگ علفه
من خام شدم که شکله یه گوش شدم
وقتی که منم کناره من میمیره
این لُختیه واژه ها چه بی ناموسن
وقتی که کلاغ شکل بلبل می شه
تفسیره نصاویر چهان معکوسن /
باز از سره خط ، خط زدم و اَخته شدم
این شعر مرض نیست ، یه جور کابوسه
وقتی که زمین سواره موجه خوابه
هر من ، توی چاه مستراح می پوسه !!!
واضح تر ازین ، نمیشه هی دید و ندید ...
دید و ندید ...
دید و ندید ...
ندید ... !
(رضا صدیق )
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
نگاه کرد ... نگاهش کردم ... نگاهم کرد ٬ لبخند زد ... و از کنارم به آرامی گذشت ...
آرام ٬ آرام ٬ عضا زنان در کناره خیابان راه می رفت و سرش پایین بود ...
طاقت نیاوردم ... از ماشین پیاده شدم و به دنبالش راه افتادم ...
روی شانه اش زدم ... برگشت و لبخند زد ...
گفتم : سلام ... می ٬ می ٬ می شه ٬ یه عکس ازتون بندازم !؟
چشمهاش را خیره کرد به من و گفت : جوان ٬ دیر اومدی ... دیــــــر ... کاش از
جوانیم عکس مینداختی !
دوربینم را از کیفم درآوردم ٬ روشن کردم ... و روبروی صورتم گرفتم ... نگاهش را از
من دزدید و به آن طرف خیابان نگاه کرد و بعد زل زد به لنز دوربین !!!
عکس انداختم ... از پیرمردی ٬ با کلاه و عصا و دَستانی که فال حافظ را یدک می کشید !
گفتم : می شه یه فال به من بیدین !!؟
دستش را دراز کرد ٬ صدتومانی را از دستم گرفت و فالی را به من داد ...
و رفت ٬ رفت ... رفت و لابه لای ماشین ها گم شد ...
خیره خیره و زل زل ٬ نگاه می کردم ٬ به پیره مرد ٬ چراغ قرمز ٬ ماشین ها ٬ قهقه ی زنان زیبا رو٬
دوده سیگار ٬ و خودم ... که گیج می خوردم در کناره جوب ٬ کناره خیابان ... و پیره مرد
رفته بود !!! ... ... ... ؟
سحر سرشک روانم سر خرابی داشت گرم نه خون جگر می گرفت دامن چشم
نخست روز که دیدم رخ تو دل می گفت اگر رسد خللی خون من به گردن چشم
(خواجه حافظ شیرازی )
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
این روزها را دوست دارم ٬ حتی اگر خیالی واهی و شادی بی سبب باشد ٬ همه
چیز خوب است تو هستی ٬ من هستم ٬ اتفاق های خوب و دلتنگی های دوست
داشتنی ...با خنده های موزیانه ی تو ... و نگاه های دوست داشتنیت !
حتی اگر قهوه ی تلخ هم ناسازگار باشد ٬ بعد خاموش کردن هر سیگار بودنت را
دوست دارم ...
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
برای گذشته های ٬ خاطره شده ...
درجیب من چاقو تنها دستهی خودش را می برد!
در انزوای بسترش آرام،
ـ در گور جیب من ـ
خود را به دست خواب سپرده است ،
چاقو.
شاید که مرده است .
لب تشنه ،
سر به چاک گریبان ،
و سرد لب؛
چاقو.!
( قطعه ای از شعر چاقوی نصرت رحمانی )
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
هیچ وقت نتوانسته ام تاریخ ِ اواخره زندگی فاطمه ی زهرا را تا آخر بخوانم ٬
درک اتفاق هایی این چنین برای زنی ٬ مثله ایشان برایم سخت است ...
سخت ... سخت ...
و به قول دکتر علی شریعتی :
خواستم بگویم فاطمه دختر محمد است٬ اما دیدم کم است ٬
خواستم بگویم زن علی ست ٬اما دیدم کم است ٬
خواستم بگویم مادر حسین و زینب است ٬
دیدم همه این ها است ... اما
فاطمه ٬ فاطمه است ...
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -" سرقت در 60 ثانیه " مقاله ی دوست عزیزم مسعور بهارلو را در شماره ی امروزه
روزنامه ی " هم میهن " ٬ بخوانید ... :
آدمهاي ضعيف وقتي نمي توانند رقابت سالم داشته باشند با مخدوش كردن چهره هنري رقباي خود سعي مي كنند آنان را بد نام كنند اما اين چيزي از ارزش هنري هنرمندان نخواهد كاست اينبار ابليس به سراغ ترانه سراي محجوب خانم مريم اسدي آمده و با مونتاژ كردن عكسي از ايشان سعي نموده معصومييت يك دختر را زير سوال ببرد اما اين عكس تنها تجسم چهره حقيقي و كثيف خود ابليس است ...
ما ترانه سرايان يكصدا اين عمل زشت را تكفير مي كنيم و به وقار و متانت مريم اسدي شهادت مي دهيم !
دوشنبه ۱۴ خرداد
کاش حقیقت تورا می فهمیدم ٬ کاش !
دوست داشتم شما هم این ترانه را بخوانید و لذت ببرید ٬ محمد وثوق از دوستان خوبی
است که در زمینه ی سینما مشغولیت دارد و گه گداری دست به قلم می برد و ترانه ای
می نویسد ٬ که من به شخصه از فضا و روایت ترانه هایش خوشم می آید و فضای کارهایش
را دوست دارم .
رفیقم سحر حکم اعدام داشت
شب و تا سحر قصشو می نوشت
نمایش شروع شد ٬ رول اولش :
یه تنها ٬ یه قربونیه سرنوشت
یه بچه رو استیج ٬ که بارونیه
هوای سالن بوی نم می گرفت
میزانسن : یه قبرو پدر مُرده بود
فضای درام ٬ طرح غم می گرفت
هنوز بچه بود ٬ پرده ی دومه
مادر هر شب از کافه ها می رسید
مادر مست و بچه پر از انتقام
تو نقاشی هاش مادرو بد کشید
توی پرده ی آخری : مَرد شد
دیگه از زَنا حس خوبی نداشت
بجای شبایی که مادر نداشت
روی هر زنی رده چاقو گذاشت
رفیقم سحر حکم اعدام داشت
من و تو ولی خوابمون برده بود
تا خواب زمستونیمون بپره
روی صحنه بازیگری مُرده بود
(محمد وثوق)
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
شنبه ٬ مراسم بزرگداشت نشریه نشانی و محمد صالح علا از طرف نشریه ی بخارا در
خانه ی هنر مندان بود ٬ از چند روز قبل با دوستان کنار آقای صالح اعلا بودیم و مشغول
هماهنگی های این مراسم بودیم . مراسم برگزار شد و از هنر مندان و نویسنده گان و
قشر های مختلف دراین مراسم شرکت کردند ٬ که مراسم پربار و دوست داشتنی بود .
نشریه نشانی ٬ یک نشریه ی آوانگارد ٬ با فرمت های خاص خود آقای صالح علاست که
مخاطبش قشر خاص یا به قولی قشر روشنفکر و فرهیخته است و جزو دوست داشتنی ترین
نشریاتی است که این روزها و ماه ها و سال ها منتشر می شود .
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
دنبال اسم تو جانم به لب رسید
ترسیم چهره ی تو بی بهانه بود
وقتی که قلم روی ورق ٬ آه کشید ... !
* خِر خِره کفش هایی که کوچه ی را متر می کرد ٬ هنوز در سرم دَلنگ دَلنگ ٬ صدا
می دهد ٬ و هنوز باورم نمی شود ٬ که این من هستم که این جا ٬ این گوشه از این
خیابان بلند و پهن ٬ نشسته ام و بی دلیل اسمی را می خوانم که در ٬ الف ب پ ت
ث ج چ ح خ د ذ ... هرگز نیست .
* نفس نفس زنان خودم را به خودم رساندم و بدون اینکه سلام کنم ٬ پرسیدم : ...
مستقیم ؟! ...
و بدون اینکه منتظر بمانم ٬ تا جواب را بشنوم از کنارم گذشتم و از خودم دور شدم !
هنوز آن تصویر را بخاطر دارم که در شیشه ی مغازه موهایم را مرتب می کرد و من سیگار
روشن کردم و مردی به من طعنه زد ٬ تنه زد و خندید و با سیگارم سیگارش را روشن کرد .
* گمان می کنم ٬ اینجا هفت هشت قدم مانده به آخر ٬ یا اول راهی دیگر باشد ٬ نمی دانم
٬ اما هنوز زیره لب اسمی را زمزه می کنم که تا به حال خودم هم آن را نشنیده ام ٬ گدایی
که شبیه من بود و هست ٬ به می گفت : همیشه مراقب باش موقع گدایی لباست بوی
آشغال ها را بدهد تا این بازی طبیعی تر جلوه کند و از لذت ببری ... اما بی چاره نمی داند
که من خود ٬ یک آشغال هستم که از دهان خدا تُف شده ام ! .
* اَه ... چقدر خُر خُر می کنی ٬ این وقت شب باید نفسم را حبس کنم تا دیگران را اذیت
نکند ٬ نه ٬ نمی خواهد ! سیگاری روشن کن تا با هم دود کنیم ٬ صدایی که نیست ٬ جز
موزیک درام این آیینه که دیگر برای ما تکراری بیشتر نیست ... من و خودم کنار هم چندین
شخصیت را باید سیگار بکشیم تا اسم تورا بفمیم ؟! .
* بر حسب یک اتفاق ٬ واژه هایی را یافته ام که از نقطه ها فراریند و خود را محبوس کرده اند٬
در چشم های خودم تا نکند از یادم بروند ٬ دیروز خودی را دیدم که با منش دعوا می کرد ٬
در همان خیابانی که صدای کفش های تو را بارها شنیدم و دوره خودم چرحیدم و تنها خودم
را دیدم ٬ دعوا سره بوی لباسی بود که هم عطره گل بهار نارنج بود ٬ چقدر این بو را دوست دارم
... گمان می کنم تو هم بدنت ٬ هم عطر و هم ظرافت بهار نارنج باشد ٬ نه ؟! .
* دلتنگی هایم را اگر بخش بخش کنم ٬ به تعداد روزهای نیامدنت تکه تکه می شود ٬ به تعداد
قدم هایی که در این کوچه زده ام و به تعداد سیگار هایی که زیر پا خاموش کرده ام ٬ و یا شاید
به تعداد روزهای میامده ای که هرگز تو را نمی بینند ... اگر باور نداری یک شب به خوابم بیا ٬ تا
ببینی ... ببینی !
دنبال اسم تو جانم به لب رسید
ترسیم چهره ی تو بی بهانه بود
وقتی که قلم روی ورق ٬ آه کشید ... !
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
کاش همه چیز همان طور کی میگفتی ٬ اتفاق می افتاد ...
کاش نمی رفتی ...
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
(رضا صدیق)
جمعه ۴ خرداد
هی ... " به کجا چنین شتابان " ؟!!!
سرنوشت ما با قمه گره خورد !
تاریخمونُ با خون نوشتن انگار !
شعبون بی مُخ ناسزای هستی بود٬
تو تاریخی که عجین شده با تکرار ... *۱
وقتی که خبر دار شدم که دوستانم بخاطر یک اعتراض در دانشگاه علامه مورد ضرب و شتم قرار
گرفتند ٬ دچار سردرد شدم ٬ و وای بر ما که هنوز شاهد این رفتار ها هستیم و در حالی که مسئولین
فریاد می زنند که انرژی هسته ای حق مسلم ماست ٬ جلوی چشم هایمان به راحتی دست روی
یک دختر جوان بلند می کنند ٬ با شیشه بر سر داشنجویان می کوبند و دماغ یک دختر دانشجو را
می شکنند ٬ که نکند خدایی نا کرده پایه های مستحکم مملکت ما بخاطره یک اعتراض و یک انتخاب
دانشجویی بلرزد ...
دست به دست هم دادن نقطه چینا
تا من و تو رو قفس نشین کنن
حتی زیر کتک و مشت و لقد
باز واسه رها شدن فریاد بزن *۲
از یک سو انرژی هسته و کشمکش هایش ٬ از یک سو اصل ۴۴ و خصوصی سازی ٬ از یک سو
کپنی شدن بنزین و بد بخت تر شدن بدبخت ها ٬ از یک سو مبارزه با اصل فحشا و حجاب که در چند
میلی متر عقب و جلو شدن یک روسری و کوتاه شدن موی پسر هاست ٬ و از سوی دیگر درگیری های
دانشگاه ها و بر خوردهای عصر برده داری ... و ما فقط نگاه می کنیم و وای به حال و روزمان که
می دانیم " حق گرفتنی است نه دادنی *۳" ...
این روزها اینقدر سینه ام سنگین است که دچار سردرد های میگرنی هستم ٬ که می بینیم و
می فهمم و مثله کبک سرم را در برف فرو می برم ٬ و فقط بدنبال بلند گویی می گردم که بتوانم
فریاد بزنم ...
روز سه شنبه در دانشگاه علامه بخاطره انتخابات انجمن اسلامی در گیری بوجود آمد ٬ و دوست و
دوستان عزیزم مورد ضرب و شتم قرار گرفتند و تنها خرسندند ازینکه توانستند حق خودشان را
تا حدی بگیرند ... اخبار کامل این جریان را از اینجا و اینجا مطالعه کنید و عکس های درگیری پیش
آمده را می توانید از اینجا ببینید .
سرت ُ بالا بگیر !
حتا اگه جوابش
یه سنگ باشه وُ
یه زخم ُ
چن تا بخیه ... ! *۴
۱ و ۴ : از سروده های یغما گلرویی
۲: رضا صدیق
۳ : امام علی
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
بعد از مدت ها ٬ و بعد از لطف دوستان در پیله های شیشه ای ٬ برای
مطلب و نامه ی " عجب چاییه قند پهلوییه چشمات " ...
وبلاگ هذیون های یک دیوانه (بیانکو) با نامه ای جدید ٬ به روز شد ...
. . . !



