تبليغاتX
سه نقطه
سه نقطه
 

پنجشنبه ۲۴ اسفند ... ( میگن پنج شیش روزه دیگه سال عوض میشه ! به من چه ... ! )

 

صدای اعتراض بلندتر میشه ٬ تو ساکت میشی

 

. . .

از نقاش و گرافیست عزیز ٬ و هم قدمم در کوچه های تاریک تهران ...

دوست عزیزم  علی توکلی ! ...

چیزی نمیتونم بگم ... جز اینکه فقط بخونید ... همه چیز مشخصه ...

 

خدا کنه راست بگم . . .

 

همیشه زیر چشمی نگاهت می کنم ٬ می ترسم از چشمات شاید هم از چشم های خودم !

می ترسم داستان لو بِره ٬ سناریوی زنگیم مثله یک تراژدی ٬ شایدم یک ملودرام خانوادگی .

می ترسم بفهمی ... نمایش شروع میشه ٬ الان که روی صحنه هستی ٬ خوب نگاهت می کنم

با چشمای باز . من توی تاریکی روی صندلی نشستم و تو من ُ نمی بینی ٬ مثله همیشه ٬ ولی

من تورو زیر نور صحنه می بینم بهتر از همیشه . تو دیلوگ میگی من منولوگ توی دلم شاید .

منم دیالوگ میگم ولی با خیالات . صداتُ  میشنوم مثل لالایی می مونه آرامم می کنه . مثله

یک لالایی بَدویه آفریقایی ٬ میراث سه هزار سال تمدن ٬ لالاییه مردمی که از سه هزار سال پیش

زدگیشون تغییر نکرده ٬ مثله کِیف گوش کردن به این لالایی می مونه . شاید خواب ببینم ٬ اما خوابم

نمی َبره ٬ صدات ُ دوست دارم .  تو روی صحنه راه میری آرام ٬ من تمام مدت به تو خیره می شم

و باز صدا ٬ اینبار بلندتر ٬ پرده های اعتراض آمیز ٬ پرخاش میکنی ٬ یک معترض  یک منتقد یک معتقد

نگاه می کنم لذت میبرم ٬ نه ازین اعتراضات یا انتقادات یا اعتقادات ٬ از تو ٬ فقط تو مهمی که

هستی ٬ بالاتر از من روی صحنه . لباس سفید پوشیدی و روی صحنه ی سیاه نمایش برق میزنی

مثله ماه تو آسمان می مونی ٬ بالاتر از همه ٬ بالاتر از من ٬ نمیشه تورو ندید .

صدای اعتراض بلندتر میشه ٬ تو ساکت میشی ٬ از سمت چپ صحنه به سمت راست میری ٬

آرام اونجا میشینی ٬ وآی ... کلوذاپ چشمات ٬ تو عرق کردی ٬ یک دسته از موهات روی پیشونیت

میریزه ٬ با دست اونها رو دوباره داخل روسریت می کنی ... کاش موهات پیدا بود ٬ کاش روسری

 نداشتی ...

فردا ... تصویر کف دست تو روی صفحه ی تلوزیون دولتی ... !

 

(علی توکلی)

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

چند وقته که به شدت دنبال ترجمه ی اشعار چارلز بوکوفسکی می گردم و تا به حال چیزی

پیدا نکردم ٬ جز اینجا که تا حدی اون عطش رو جبران کرد . . .

بوکوفسکی تو شعراش از تمومِ خطای قرمز گذشته ! شاید هضمِ خیلی از شعراش برای ما اهالیِ

 جهانِ سومُ که از دمِ تولد بایدُ نبایدِ خطای قرمزُ با پوستُ گوشتُ استخونمون تجربه کردیم سخت

 باشه . . . برای آشنایی با این شاعر توصیه می کن که اول  اینجا  رو بخونید . . .

 

و اینکه دوتا از ترجمه های اشعار بوکوفسکی  :

          ( نانا )

تو دّه تا ایالت
کمِ کم با دویست تا مرد خوابیده !
پنج تا شون خودکشی کردن ،
سه تا شون تو تیمارستانن !
تو هر شهرِ تازه یی که پا می ذاره
ده تا مرد دنبالشن...

حالا ـ با یه دامنِ کوتاهِ آبی ـ
نشسته رو کاناپه ی من !
خیلی ام قبراقُ معصوم به نظر میاد !
ـ وقتی یه مرد بِم می گه عاشقتم
علاقه مُ از دست می دم !

لیوانشُ پر می کنم
دامنشو می زنه بالا وُ
جوراب شلواریشُ نشونم می ده...
ـ رونام سکسی نیستن؟
ـ چرا هستن...

از اتاق خواب می ره بیرون
چند دقیقه بعد صدای سیفون میاد !

اسم اون ( نانا * )ست !
پنج هزار سالی می شه که رو
کره خاکی زندگی می کنه...

* داخلِ پرانتز با اسمی دل خواه پر شود

---------------------------------------------------------

       (دیر فهمیدن)

تو دنیا چیزایی بدتر از تنها بودن هم هست 
ولی گاهی وقتا
ده سالی طول می کشه تا آدم ملتفت بشه !
اکثرِ آدما وقتی حالیشون می شه
که دیگه خیلی دیر شده !
هیچی بدتر از دیر فهمیدن نیست !

 

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

 

یکجورهایی تمام ما آنارشیست هستیم ٬ خواسته یا ناخواسته ... و بعضی هم به شدت بطور

نا آگاهانه از تفکرات دادائیست ها پیروی می کنیم ... همیشه حس تخریب و ویرانگری یک نوع

خود ارضایی روحیست که در اکثر اوقات هم ماندگاریش بیشتر است ...

به شدت از ساختار شکنی و ویرانگری و سورئال دیدن برخی چیزها لذت میبرم ٬ حتی این

موضوع بعضی اوقات تبدیل به اذیت می شود ... که برایم در حد و جایگاه خودش لذت بخش

 و زیباست ...

اما نکته ای که مهم است این است که اگر به تاریخ نگاه کنیم ٬ همیشه زمانی که محدودیت بیشتر

بوده ٬ خلاقیت و پیشرفت هنری هم بیشتر بوده ... و به عقیده ی من ٬ آن حس ویرانگری و دادئیستی

در کنار این محدودیت حاکم امروز ما ٬ می تواند تحولات خوب یا بدی را ایجاد کند ...

مهم نوع تفکر و نگاهیست که هنرمند دارد ...

 

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

 

بند اول یک ترانه که تکمیل شده و سال بعد می خوانید ...

...

بیست و چند ساله که هر روز چشمون دنبال فرداس

بی خبر دست یکی تبر میدن ٬ دست یکی داس

...

 

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

 

امشب قاب کردم و به دیوار زدم ٬  بدون صورت ... سال بعد ؟! چقدر قشنگ شده ...

 

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

شاید این آخرین پست سال ۸۵ باشه ... شایـــــــد !!! اما این رو یادتون باشه که سال بعد

این موقع خیلی چیزها عوض شده ... به سال بعد این موقع فکر می کنم ... و فکرها منُ تا

سال بعد این موقع ...

 

شایـــــــــــــــد !!!!

+ ( سه نقطه ها را با من سکوت کن ) خط خطي هاي رضا صدیق |


 

پنجشنبه ۱۷ اسفند

 

چشمهایم بَسته ست اما هنوز نسیم را حس می کنم ...

 

 

خدایش بیامرزد ...

چیزه خاصی نیست ! فقط رسول ملاقلی پور هم در گذشت و تنها آثارش باقی ماند و بس ...

سال ۸۵ سالی بود که از جامعه ی هنر خیلی ها در گذشتند و من هر بار که این خبرها را

می شنوم تنها پیش خودم می گویم : نفر بعدی کیست ؟! ...

خبر فوت جناب ملاقلی پور خیلی تکانم داد و تنها کاری که توانستم بکنم تاسف خوردن بود

و وای به حال هنر سینما که وزنه ای چون جناب ملاقلی پور را هم از دست داد و متاسفانه

جا را برای خیلی ها که تازه مدعی کارگردانی شده اند باز کرد که بتازند و صنعت سینما را به

گند بکشند ...

از سفر به چزابه گرفته تا مزرعه ی پدری ٬ از بلمی به سوی ساحل گرفته تا قارچ سمی ٬ از

افق گرفته تا نسل سوخته ٬ و از ... همه و همه فیلم هایی بود که تاریخ ایران را نشان می داد

و با صداقت بیانش در آرشیوهای دوستان خاک می خورد و بعد مرگ ایشان طبق معمول و مرسوم

جامعه ی ما منبع درامدی می شود تا آنهایی که در زمان حیاتش فحش می دادند از این به بعد

مجیزه گو و جیره خواره آثارش باشند ...

خدا مرحوم ملاقلی پور را بیامرزد و امیدوارم که ما هم باور کنیم که روزی

خواهیم مـــُــرد ...

 

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

سنگ ِ گور ...

 

این جا نویسنده ای خفته عتیقه  ٬ مثل ویرگول

که صاحب مُشتی شعر است !

خاک بُزرگ وار

بَستر آرمیدن اوست !

با این که جَسد

عُضو دسته جات ادبی نیست ٬

اما چیزی جز ترانه های کودکانُ جغد ُ گیاه ِ بابا آدم

بر روی سنگ گور دیده نمی شود !

 

رهگذر !

مغز الکترونیکی را از کیفت خارج کن

و یک دَم

به سرنوشت شیمبورسکا بیندیش !!! 

 

شعر از ( شیمبور سکا ) از کتاب تمام کودکان جهان شاعرند

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

 ترانه هذیون روی موج f را قبلا بعضی از دوستان اینجا خوانده اند ولی از آنجایی که من این ترانه

را بسیار دوست دارم ٬ تصمیم گرفتم که در سه نقطه هم بگذارم . . .

 

هذیون روی موج f

 

من روی موج f ، تفسیر میکنم
من girl freind اَم -ُ ، تحقیر میکنم

از آنتوان چخوف ، تا سبزی جنون
سیگار میکشم ، تو قرمزی خون

من روی موج ضبط ، اخطار میکنم
تو گور کافکارو ، بر دار میکنم

من یه روانیم ، موجی -ِ خط شکن
اینقد توی مخم ، مرتیکه سوت نزن

اجرا رو موج f ، امشب چه مشکله
آلان حالم بده ، برنامه cancel -ِ

من مست بودم -ُُ ، از سردی تنم
تب کرده بودم -ُ ، گیتار میزدم

برنامه زنده شد ، پخش صدای من
مجری نمی خونه ، رو موج لب بزن

امشب برا شما ، من جیغ میکشم
روی رگ خودم ، من تیغ میکشم

از این تراژدی ، برنامه جون گرفت
اون طنزه زنده بود ، بیچاره ی خرفت

با عرض me ، excuse یا تو یا freind
تبلیغ میکنم ، موج -ُ رو خط end

فرقی نمیکنه ، اینقد طولش نده
این پُس مُدرنیتس ، اَه چای یخ زده

من روی موج تو ، تب کردم از خودم
انگار شومن -ِ ، اُسطوره ها شدم

موج -ُ عوض نکن ، من جیغ میزنم
تو پخش زندگیت ، من قبر میکنم

من ذوب میشم -ُ ، خوابم نمیبره
چشمای مادرم ، امشب چرا تَره

(رضا صديق)

 

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

هنوز شک دارم که که من کجای من ایستاده و می خندد ... هی با تو اَم !!! ... دست از سر ِ

کچل من بر ندار ...

+ ( سه نقطه ها را با من سکوت کن ) خط خطي هاي رضا صدیق |


 

چهارشنیه ۹ اسفند . . .

 

تقدیم به نسیمی که وزید و مادر باران بود . . .

 

خیلی خواستم که با تو فاصله رو خط بزنم

خودم ُ مثله یه ماهی ٬ طرحه یه کاشی کنم

خیلی خواستم خنده هات ُ رو دلم قاب بگیرم

رو حجاب  گونه هات  بوسه رو نقاشی کنم . . .

.

.

.

و او

شبیه من بود

مثله آیینه

اما زیبا تر . . .

تنها تر . . .

و

باران می بارید

در اندیشه های من

و نسیم

صورتم را نوازش میداد

چه تلخ است

زندگیه بازی

نه؟!

. . .

هر کجا هست خدایا به سلامت دارش !!!

 

((بدون شرح))

. . .

هیچ کس تورا نمی شناسد مادر باران حتی من ... پس آسوده باش در تنهایت ... تو نسیمی بودی

و فقط بر گونه ی من وزیدی ...

+ ( سه نقطه ها را با من سکوت کن ) خط خطي هاي رضا صدیق |


 

یکشنبه ۶ اسفند

 

هیچ ترانه و شعری را برای کسی نگفته ام ... حتی خودم ...

 

در حال پردازش به فیلم نامه ای هستم که اولین تجربه ی من دراین زمینه است . سوژه این

فیلم نامه از نوشتن  هذیون های یک دیوانه شروع شد . اول قصد داشتم در قالب یک داستان

که در بر گیرنده ی تعدادی نامه از طرف یک دیوانه به معشوقش بود این سوژه را بنویسم اما بعد از

مشورت با چند دوست داستان نویس و صحبت با یکی از دوستان کارگردانم سبک پردازش به این

سوژه کلا عوض شد و قرار بر این شد که در قالب فیلم نامه پرداخت نهایی شود .

امیدوارم که بتوانم ازاین تجربه سر بلند بیرون بیایم و شروعی تازه برای نوشتن فیلم نامه های بعدی

باشد ...

سربسته مقداری از داستان را برایتان می گویم ...

داستان دیوانه ای فلسفی است که در یک محله ی بی زمان و مکان زندگی می کند ... که بر اثر یک

اتفاق عاشق می شود و شروع به نوشتن نامه می کند که ...  

 

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

 

چند شب پیش سینما ماورا فیلمی نشان داد به اسم بمان (stay) . مدتها بود که دنبال نسخه ی

زیر نویس و یا دوبله ی این فیلم بودم که پیدا نکردم و سینما ماورا بالاخره این فیلم را نشان داد و

من هم آن را ضبط کردم .

داستان فیلم جریان یک روان پزشک است ٬ که دچارمشکلات یکی از بیمارانش می شود.

بیمارش جوانیست  نقاش که قصد خودکشی دارد و تحت تاثیر یک نقاش معروف است که در سن

 ۲۱ سالگی بالای یک پل خود را با گلوله ای میکشد و قبل از خودکشی تمام نقاشی هایش را

می سوزاند ... و این روان پزشک دچار اتفاقاتی میشود که بسیار دیدنی است . مسئله ی قابل

توجه دراین فیلم حرکت رو به عقب داستان و بر گشتن سره جای اولش است که بیننده را گیج

می کند .

دیالوگهای فیلم را خیلی دوست داشتم ....

نقاش مورده علاقه ی جوان نقاش گفته : خود کشی ظریف نهایت یک کاره هنری است...

نامزده روان پزشک در گذشته خودکشی کرده بود و بعد از سوال دکتر می گوید :

وقتی که می خواستم خودم رو بکشم همراه خودم توی حموم دوتا تیغ بردم ٬ چون میدونستم

وقتی خون از دستم بره بدنم بی حس میشه برای همین همراه خودم تیغ زاپاس برده بودم ٬ ببین

آدم میتونه چقدر از زندگیش سیر بشه که برای کشتنه خودش تیغ زاپاس ببره ...

... توصیه می کنم حتما این فیلم را ببینید ...

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

قطعه ای از شعر ایمان بیاوریم به فصل سرد از خانم فروغ فرخزاد ٬ که این روزها زمزه ی

 لبهای من است ...

سلام ای شب معصوم !

سلام ای شبی که چشم های گرگ های بیابان را

به حفره های استخوانی ایمان و اعتماد بدل می کنی

ودر کنار جویبار های تو ٬ ارواح بیدها

ارواح مهربان تبرها را میبویند

من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرف ها و صدا ها میایم

و این جهان به لانه ی ماران مانند است

و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیست

که همچنان که ترا می بوسند

در ذهن خود طناب دار تورا میبافند !

سلام ای شب معصوم ! ....

(خانم فروغ )

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

تا به حال هیچ شعر و ترانه ای را برای کسی نگفته ام ... حتی خودم ...

همه چیز یک اتفاق است ٬ اتفاق هایی که می آیند و می روند و تنها نقششان لحظه ای کوتاه

است که با قلم به تصویر کشیده می شوند (حالا خوب یا بد ) ... و بی شک مهم نیست بر سره

آن اتفاق چه می آید و چه می شود ... الان این را می گویم و نمی دانم بعدها چه پیش می آید

شاید روزی اتفاقی سوژه ی همیشگی شعرهایم شود و آن اتفاق همه چیز باشد ...

این را گفتم تا یاد آوری باشد برای خودم که حتی خودم هم اتفاق شعرهایم هستم ( البته بادر نظر

گرفتن نوع تفکر و هدف و نوع نگاه شخصی ) و اینکه اگر حالت خاصی را در نوشته هایم بکار می برم

متاثر از یک پیش آمدست و جسمیت خاصی برایم مهم نیست ... حتی جسمیت خودم ...

این را بدون پروا می گویم و شاید خیلی ها برداشت خود پسندانه کنند که مهم نیست٬ اما تا به حال

جسمیت ارزش مندی را ندیده ام که لایق جسمیت کلمات باشد و با حضور کلمات مکملی برای

آن حضورش باشد . بدون شک تا به حال تمام کسانی که به گمان خودشان شعر و یا ترانه ای را

صاحب شده اند و مال آنهاست اشتباه کرده اند و تنها نقششان ایجاد یک اتفاق بوده که میتوانست

آن اتفاق را حتی خیال تنهایی و ... سبب باشد ...

 

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

هذیو های یک دیوانه هم به روز شد ...

می خوام حالیت شه که من چی میگم ؟ اگه فهمیدی به همه بگو من ...

دوست دارم بخوانید که بخواهید ... اما نخواهید که نخوانید ...

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

 

و یک بند ترانه که در حال تکمیل کردنش هستم با نظرهاتون در تکمیلش هم فکری کنید ...

 

چرکی ترین حادثه بود ٬ رنگ یه اتفاق زرد

مثله صدای جیغ زن ٬ موقعه زاییدن ِ مرد

 

+ ( سه نقطه ها را با من سکوت کن ) خط خطي هاي رضا صدیق |