جمعه ۲۹ دی
حس خوبی دارم . . . میدونی !!! هنوز باورم نمیشه ٬ فکر میکنم خوابم . . .
میشه بیدارم کنی از خواب ؟؟؟
کنج کافه گودو* ٬ تنها نشسته بود و سیگار می کشید . . . گفت :
شبهایی ٬ به تلخیه قهوه
و طعم گسه لب های تو . . .
. . . فریاد مُرد ٬
وقتی که باد صدای تورا میخواند . . .
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
پیره مرد چه میگفت ؟؟؟ که بود ؟؟؟ نمیدانم ...
چندروزه قبل نشسته بودم روی یه نیمکت توی پارک و توی حاله خودم بودم٬ یه پیره مرد
که سنش تقریبا بالا بود ٬ نشست پیشم و گفت : جوون کشتیات غرق شده؟ یه نگاه
بهش کردم و برای اینکه ناراحت نشه بهش لبخند زدم گفتم : نه ! توی فکر بودم حاج آقا...
گفت : چه فکری پسر ؟ گفتم : بله؟ (و خودم رو زدم به یه راه دیگه و انگار نه انگار که ازم
چی پرسیده) پیره مرد وقتی رفتارم رو دید یه لبخند زد و گفت :جوون از حس و حالت
و این تنهایی نشستنت معلومه که اهله شعر و ادبیاتی نه؟
گفتم :بله ٬ هی بگی نگی دوست دارم اهلش باشم ... بعد یه شعر از فروغ برام خوند ٬
منم بهت زده نگاهش کردم ٬ چون شعری بود که این شبا و روزا خیلی زمزه اش میکنم ...
(( همه ی هستیه من آییه ی تاریکیست ٬ که توررا در خود تکرار کنان٬ به سحرگاه
شکفتنها و رُستنهای ابدی خواهد برد ...))*۲
شعر خوندش که تموم شد خندید و گفت: زیاد وقتت رو نمیگیرم... جوون میتونم یه سوال
ازت بپرسم .منم که از بودنش داشتم لذت میبردم با اشتیاق گفتم : بله ! خوشحال
میشم بتونم کمکتون کنم ...
سیگارش رو روشن کرد و یک نگاه به من انداخت و سکوت کرد بعد خودش رو جمع و جور کرد
و یه دست به ریشای بلندش کشید و با همون لبخند گفت : تو فکر میکنی پدر و مادر همه ی
آدمهای زمین٬ آدم و حوا چه قیافه ای بودن ؟؟؟!!!چه اندام و هیکلی داشتن ؟؟؟!!!
(من جا خورده بودم و گیج نگاهش کردم ... چون اصلا انتظار این حرف رو نداشتم تا چه
برسه از این پیره مرد که فکر میکردم داره مزاحم فکر کردن و تنهاییم میشه٬ و جالب تر اینکه
تاحالا به این سوال فکر نکرده بودم و این حرف بدجوری تکونم داد و اصلا زبونم قفل شده بود ...
یعنی هیچ جای ذهنم حتی خطی ازش وجود نداشت ... ) گفتم : میتونم یک مقدار فکر
کنم و بعد جواب بدم ؟ پیره مرد با لبخند گفت : بله حتما ... (بعد هم رفت و دوتا چایی گرفت
و اومدکنارم نشست ) چشمام رو بستم و میتونم بگم برای اولین بار به چهره و اندامشون
فکر کردم٬ از اونجا که کتاب "خاطرات آدم و حوا" از(مارک تواین)ترجمه ی( حسن علیشیری )
رو خونده بودم و توی ذهنم یه پس زمینه داشتم ... تونستم به هر زحمتی که شده سوال
پیره مرد رو جواب بدم ... اما اینقدر توی این نادانی خودم گیرکرده بودم که یادم رفت بپرسم
آقا !!! چرا این سوال رو بی مقدمه از من پرسیدی ؟؟؟!!!! اونم بعداز شنیدن جوابش پاشد
و خداحافظی کردو رفت ...
میدونید !!! ما آدمها با همه ی ادعا و افکارمون ٬ بعضی اوقات پیش میاد که میفهمیم ... نه
اینکه توی بعضی زمینه ها نگرش نداریم !!!! بلکه بعضی اوقات اصلا یک لحظه هم بهش
فکر هم نکردیم ...
. . .
امیدوارم همه ی ما به نادانیه خودمون پی ببریم چون این بزرگترین دانایی میتونه باشه ...
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
*کافه گودو : خیابان انقلاب بعداز چهارراه ولیعصر ...
*۲:شعر تولدی دیگر از خانم فروغ فرخزاد
جمعه ۲۲ آذر
خیلی خستم ... خیلی ...
دراین شهری که مردانش عصا از کور میدزدند
من از خوشباوری محبت آرزو کردم . . .
وقتی آدم های بزرگش نفهم و بی شعورن از یه بچه !!! هیچ انتظاری نمیشه داشت . . .
حس این شبای من ربطی به هیچ کسی نداره . هیچ کس ٬ میفهمی ؟؟؟ هیچ کـــس !!!
از هیچ نظری خوب نیستم ٬ نه جسمی و نه از نظرهای دیگه ٬ هر چی میگذره بیشتر به شعور
اطرافیانم شک میکنم ٬ نمیدونم . . . کاش میشد و میتونستم که راحت حرف بزنم . . .
اما به قول دکتر شریعتی : همیشه حرفهایی هست برای نگفتن . . .
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
یه ترانه ی قدیمی میگذارم اینجا ٬ که دوستانم شنیدن ٬ امشب کلمات و واژه های این ترانه رو
بیشتر از قبل دوست دارم . . .
حس لجنی
احساسم ـُـ تُف میکنم روی لبت
مثله لجن سبزی همیشه رو زمین
من ریشه ی گندیده ی دندونت ـُـ
تو مشتریه جسمه مردارم ٬ همین
خشکه تنم رو خیسیه اندامه تو
سُر میخورم مثِله یه ماهی رو تنت
تو خاویاره جسممُ میخوای ـُـ من
یه فاعل ــِ محکوم ٬ تا زن شدنت
دستات ـُـ دوره گردنم می پیچی ـُـ
مثله طناب دار بالا میکشی
از زیر و روی خشکیه اندام من
هر لحظه دنباله یه میل ـُـ خواهشی
چشمام ـُـ بستم تا نبینم این همه
ابرازه چندش آوره احساست ـُـ
پس توی آغوش کثیفت موندم ـُـ
هرزه شدم رو خیسیه اندام تو
من تو آغوش تو مردابی شدم
تو ٬ زن شدی ـُـ من یه مَرده کامله
تو ٬ واژه ی مَردی ـُـ از من بردی ـُـ
من عق زدم رو کاغذای حامله . . .
(رضا صدیق)
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
دیشب شبه خوبی بود و بطور نا خواسته سر از یه مهمونیه رسمی (که انگار تولد هومن بود) درآوردیم ٬
و با دوستان خیلی خندیدیم ٬ اما باز هم دیشب برای چندمین و چندمین بار یک قضیه بهم ثابت شد ٬
که آلان نمیدونم چی باید بگم . . .فقط میتونم بگم حلم بده خیلی بد . . .
یکشنبه ۱۷ دی
نمیدونم !!! هنوز نمیدونم !!! و شایدم هیچ وقت نفهمم !!!
نمیدونی !!! شاید بفهمی !!! و هیچ کدوم به من ربطی نداره ؟؟؟
شاید . . .
صبر میکنم
و با صدای سمفونیه جیغ ِ این شب های تکراری
لب میزنم ٬
تا جسمیت این دیوارهارا
شاید
کتمان کنم . . .
(رضا صدیق)
واقعا نمیدونم چرا این روزها اینقدر کسل کننده شده ٬ با اینکه خیلی کار دارم و سرم شلوغه
و . . . فقط کمی دلتنگم و خیلی منتظر ٬ که هنوز جنسیته این انتظار رو نفهمیدم ٬ شایدم میدونم
و دارم ازش فرار میکنم . . . هر چی که هست ایرادی نداره . انگار باید اینجور باشه ٬ پس من هم
حرفی ندارم . . .
ماشه را چکاند
لرزید در عمیق آینه تصویر
پر زد کلاغی از لب دیوار
بادی وزید و پنجره را بست
باران کرفت نرم
اندوه خیمه بست
با خویش مرد گفت :
ـ احساس میکنم
تا مرز بی نهایت
آنجا که انجماد ــ
در روح هر روان شده ای جاریست
راهی نیست . . .
("ماشه را چکاند" از دفتر : میعاد در لجن ٬ از نصرت رحمانی )
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
چشم
چشم یک روز گفت :(( من در آن سوی این دره ها کوهی را میبینم که از مه پوشیده است.
این زیبا نیست ؟))
گوش لحظه ای خوب گوش داد ٬ سپس گفت :((پس کوه کجاست؟من کوهی نمی شنوم.))
آنگاه دست درآمد . گفت :((من بیهوده می کوشم آن را لمس کنم ٬ من کوهی نمی یابم.))
بینی گفت :((کوهی در کار نیست.من اورا نمی بویم.))
آنگاه چشم به سوی دیگر چرخید٬. همه درباره ی وهم شگفت چشم گرم گفت و گو شدند و
گفتند (( این چشم یک جای کارش خراب است.))
(جبران خلیل جبران از کتاب "پیامبر و دیوانه ")
آلان بهترم . . . چون حداقل میدونم که انتظارم از چه جنسیه . . . شاید هم انتظار نباشه و فقط
یه اتفاق باشه . . . دوباره امشب تنهایی این اتاق و دوست دارم . . .
مثله همیشه صدای فروغ و سیگار و دفتر و . . . یه سایه که باید کمرنگ بشه . . .
همین . . .
امشب چندین بار نوشتم که به روز کنم ... اما واقعا نمیدونم چی باید بنویسم ...
چقدر چرت و پرت میگم من این روزا ٬ حالم داره از خودم و این شبا و این این نوشته هایی که بوی گند
یه حس ُ میده بهم میخوره ٬ فقظ همین ...
آره پسر ... دل خـُـــــــــــــــــــــــــوش کــــــُـــــــــــــــــــــــنم بــــــــه چــــــــــــــــــــــــــــی ؟ ؟ ؟
. . . بــــــه چــــــی ؟ ؟ ؟
سه شنبه ۱۲ دی
هیچ حرفی برای زدن ندارم . . .
نمیدونم چرا این روزها منتظره یک اتفاقم ٬ نمیدونم از چه جنسیه این اتفاق ٬ یا از کدوم سمت
رُخ میده . فقط میدونم منتظرم و همیشه از انتظار متنفر بودم و هستم .
این روزها فقط مینویسم تا شاید تخلیه بشم و بغضایی که هیچ وقت نمیشکنه رو لابه لای کلمات
خالی کنم.
خیلی وقت بود که دچاره این حس نشده بودم ٬ خیلی وقت بود که این طور ننوشته بودم و از این
خطه نوشتن فرار میکردم . اما این شبا وقتی میخوام بنویسم یه طور دیگه مینویسم .
دیشب مثله همیشه بیدار بودم و ساعت ها بدونه هیچ دلیلی به ساعت زُل زده بودم و پیپ
میکشیدم و صدای چهار تا track توی اتاق پخش میشد. دکلمه ی شعر نیستش... وآب از آب تکان
نخورد با صدای پرویز پرستویی ٬ دکلمه عروسک کوکی و تولدی دیگر با صدای خوده خانم
فروغ فرخزاد ( حتما پیشنهاد میکنم دانلود کنید و گوش بدید و واقعا لذت ببرید ) انگار منتظر بودم
که یکی بیاد یا یکی بهم زنگ بزنه یا یکی صدام کنه .. . .
نمیدونم ٬ آره شما راست میگین . . .
نباید زیاد سخت گرفت ٬ این چیزا زود میگذره . . .
یه ترانه ٬ با زیون ساده که زاییده ی همین شبای لعنتیه . . .
تقدیم به . . . :
هر شب از یه حس گنگ بی دلیل به همه ترانه هام شک می کنم
توی گستاخیه این شبای سرد نمی تونم اسمم ـُـ هجی کنم
پای این تناقض حس غریب نمی دونم چرا می لرزه تنم
توی انتظار یک نگاه تو دارم این شبا رو پر پر میزنم
با زبونی بی زبونی واسه تو رو تموم لحظه هام پا میذارم
واسه فهمیدن گریه این شبا خودم ـُـ تو آینه ها جا میذارم
اتفاقی نمیفته این روزا
ثانیه تا ثانیه یه ساعته
همه چی رنگه کِدر گرفته ـُـ
چشای منتظرم ٬ بی طاقته
کوچه های فکرم ـُـ طی میکنم تا تو و تا انتهای ترس و وَهم
خودم ـُـ پس میزنم تو این سقوط حس پرواز نگاهم ـُـ بفهم
دیگه با کدوم زبون باید بگم تو مخم پا میکو به نگاه تو
من ـُـ توی این سکوت رها نکن لا اقل ٬ بگو شنیدی حرفامو
اتفاقی نمیفته این روزا
ثانیه تا ثانیه یه ساعته
همه چی رنگه جنون گرفته ـُـ
چشای منتظرم ٬ بی طاقته
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
شماره ی جدیده نشریه ی ایترنتیه ادبی عروض با ویژه نامه ی ترانه های واسوخت یا منفی
منتشر شد . که بحثهای جالب و قابله درکی از رسول یونان ٬ آرش افشار ٬ میثم یوسفی و . . .
دارد .
و اینکه دراین ویژه نامه ٬ ترانه ی هذیون روی موج f هم از من گذاشته شده ٬ البته این ترانه اصلا
واسوخت نیست . . . امابعضی از مصرع هاش با ترانه ی واسوخت همخوانی داره .
من از بین ترانه هام این ترانه ام رو خیلی دوست دارم و جزوه بهترین کارهام میدونم این رو .
اگر دوست داشتید بخونید.
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
دیگه چیزی ندارم بگم ٬ جز اینکه مرده شور این لحظه ها و ساعتا و روزا و
شبا و روزگارو ببره . . .
همین . . .
وبلاگه بیانکو تغییر روش داد . . .
از این به بعد نامه های یک دیوانه را در بیانکو میخوانید و از اسم وبلاگ از "سفید" به
هذیون های یک دیوانه عوض شد.
توضیحات بیشتر را در وبلاگه هذیون های یک دیوانه بخوانید .
پنجشنبه ۷ دی
اولش که میثم برام جریان یلدا بازی رو گفت به نظرم مسخره رسید.بعدش که وبلاگه میثم
رو خوندم خوشم اومد و به زبون بی زبونی ازش خواستم که منم دعوت کنه و از اون جا که
خیلی با معرفته (...) این کار رو کرد .
برای آشنا شدن به این بازی اینجا رو زحمت بکسید و مطالعه کنید .
از وقتی فهمیدم روی زمین قراره نفس بکشم . یک حرف از پدرم همیشه گوشه ی ذهنم هست.
همیشه پدرم میگه : هر وقت خاصتی بفهمی آدمی چقدر آدم هست ازش یک سوال بپرس :
خودت رو معرفی کن . . . !!!
چون کسی که بتونه خودش رو معرفی کنه باید اول خودش رو بشناسه و این شناخت نیاز به
زحمت و تفکر داره . . . پس کسی که خودش رو میشناسه میتونه توی مسیر زندگیش با
چشمای باز حرکت کنه . خوبیها و بدیها ٬ دردها ٬ هنجارها و ناهنجارها ٬ رفتارها ٬ سختیها و
واکنشهای اجتماعش رو خوب بفهمه و دل بسوزونه . و خیلی محسنات دیگه . . .
۱. وقتی برای اولین بار این سوال رو شنیدم تمامه ذهنم رو اشغال کرد و دغدغه اصلی زندگیم
این مسئله شد و باعث پستی ها و بلندی های زندگیم شد و از سنه ۱۳ ۱۴ سالگی با اینکه
خانوادم متمکن و فرهنگی و . . . بودند به خواست خودم وارد فضای جامعه شدم . برای پیدا
کردن خودم توی هر قشری که یه آدم میتونه فکر کنه رفتم و با همه نوع تفکر و منش و اعتقادی
هم پیاله شدم.با اینکه منزلمون اون زمان شهرک غرب و بعد قیطریه بود سن ۱۷ سالگی میدون
راه آهن و ۱۹ سالگی نازی آباد تنها خونه گرفتم و تنها زندگی کردم و زمانی که نازی آباد خونه
داشتم تقریبا یک شب درمیون ساعت ۷ و ۸ به بعد میرفتم بهشت زهرا . یا تنها ٬ یابا یه دوستم
که یه مرد مجرد ۴۰ ساله بود که موجیه جنگ بود . و بعضی اوقات هم به تماشای شستن
مُرده ها میرفتم.و گذشت تا تابستان یکسال و نیمه پیش٬ از همه کس و همه چیز بریدم و رفتم.
رفتم به ارتفاعات مرزی کردستان سمت قصر شیرین توی دهی به اسم ریجاب و چندین ماه اونجا
زندگی کردم و . . . با یک اتفاق که تمام زندگیم رو عوض کرد و من رو به خودم آورد ٬ تازه شروع
به زندگی کردم . در طی این همه سال و پستی بلندی اون چیزایی که باید از خودم و اجتماعم
میفهمیدم تا حدودی فهمیدم و میتونم ادعا کنم که شکر خدا خودم رو الان تا حدی میشناسم .
در طی اون مدت به علت کارهای سیاسی دوتا پرونده سیاسی هم کسب کردم (:دی) . البته
خیلی خلاصه این سیر زندگی رو گفتم. (دلم برای بعضی روزای قدیم و حالاتش تنگ شده)
۲.تنها کسی که میتونم به جرات بگم با تمام وجودم در حد عشق دوسش دارمو حرفهام رو میفهمه
پدرمه و حتی اگر باهام موافق نباشه و باهم بحث کنیم خوب میشینه و حرفام رو گوش میده
و بهشون فکر میکنه . البته بعضی اوقات هم باهم دعوامون میشه٬ خفن .( :دی) و.خودش از
کسایی بودکه من رو توی شناخت خودم و مخصوصا بزرگ شدنه روحی و فکری خیلی کمک
کرد و در کل سیر زندگی من رو دوست داره و همیشه پشت و پناهم بوده و ایشالا همیشه
هست .
۳ . تا این جای زندگیم یک رکورد جالب کسب کردم که برای خودم همه دردناکه و هم خنده دار .
تا حالا با هیچ جنس مخالفی بیشتر از ۴ روز دوست نبودم و نتونستم تحمل کنم و زود زدم زیره
کاسه کوزه ی همه چیز . نمیدونم شاید بخاطره اینکه حسه نوشتن رو ازم میگرین و از نظر فکری
اذیت میشم ویا اینکه دغدغه های خیلی بچه گانه و کوته نظرانه ای داشتن یا اینکه حرفهای من
رو نمیفهمیدن و توی یه دنیا و فضای دیگه ای به سر میبرن .هر چی که بوده یا هست ازین تنهایی
هم لذت میبرم و هم بعضی اوقات خیلی اذیت میشم . . . شاید اینم یکی از دلائلیه که از
چشمات میترسم ( میفهمی؟ ) . . .
( تو میتونی دغدغه هام رو بفهمی خانومه سه نقطه ها !!!؟؟؟ )
۴. دوست دارم جزوه اقلیت باشم تا اکثریت و توی بعضی موارد و شرایط بر خلاف جهت آب حرکت
کنم و مثل گوسفندهای چشم و گوش بسته زندگی نکنم . (این مورد خیلی توضیح داره . . .
پس همین . )
۵. هیچ وقت حرفهای مهم رو بیان نمیکنم و اغلب سکوت میکنم و تنها جایی که حرفهام رو
میزنم روی ورق هست و توی خلوت خودم . چون معتقدم انسان با خلوتش زندست و بس .
اول خیلی حرف برای گفتن داشتم . . . اما نمیدونم چرا دوس ندارم حرف بزنم و سکوت میکنم
و سکوت و سکوت و . . .. این چیزایی هم که نوشتم مسائله مهمی نیود که ارزش گفتن
داشته باشه . به قوله خانم فروغ فرخزاد :
بیش ازین ها ٬ آه آری ٬ بیش ازینها میتوان خاموش ماند . . .
¤¤¤¤ من هم برای این بازی ¤¤¤¤ :
۱ . سیامک پیشدادیان ۲ . امیر پیر نهان ۳ . المیرا آقازاده
۴ و ۵ ( چون دونفرن) . شهرزاد و پگاه
***********************************************************
تازه گیا یک غزل کار کردم که این سه بندش رو خیلی دوست دارم و تقدیم به . . .
خانومه شهر / زاده میشه سوژتون
وقتی برای من حتی بردن ــِـ
اسم شما / و میترسم از خودم
و باز توی مخم زخم سوزنه
که بی نخ کنار هم راه میرن ــُـ
مست می کنن از خوندن ــِـ
شعرهای خون مرده ی شما . . .


