جمعه ۲۶ آبان
انگار خط رو خط شده و سیم مخم اتصالی کرده ...
سیم آخر کجاست ؟؟؟ کی میشه سیم آخرو بغل کرد و قهقه زدو رقصید ؟؟؟
بذار اینجوری بگم ... این روزها دغدغه ی نوشتن از نوع همجنس فضای خودم رو دارم
بد جوری ذهنم مشغوله ... من این فضا رو فعلا دوست دارم و تا توی این فضام از این
جنس می نویسم ... کثیف سیاه و زخمی
فضایی که همسو باشه با روند حقیقی جامعه درد جامعه عربده های جامعه زجه های
جامعه نه فیگورهای متعفن روشنفکری و سلیقه های خالطوریسم حضرات کُروکودیل نه
توی فضایی که همه میدونن خیلی وقته پوسیده و کپک زده و رنگی نداره اینروزها ...
تا کی باید از روشنی های جسمی و جنسی و کاذب نوشت و الکی کله تکون داد ؟؟؟
چند در صد جامعه این روزها از ته دل نمی خندن ؟؟؟
چند درصد جامعه شبا راحت سرشون رو روی بالش میذارند ؟؟؟
چند درصد جامعه خودشون رو گم نکردند ؟؟؟
چند در صد جامعه هنوز نمیدونن کی هستند و از کجا اومدند و کجا میرند ؟؟؟
چند درصد جامعه عشق حقیقی و واحد و متعالی و معنوی رو میشناسن ؟؟؟
چند درصد جامعه دچاره یاس و نا امیدی نیستند ؟؟؟
چند در صد جامعه از عشقای خیابونی و توهمی و پوچ و جنسی رنج نمی برند ؟؟؟
من فعلا نه می تونم و نه دوست دارم که از عاشقانه یی که الان هست بنویسم و هیچ طوری
با این فضا ارتباط برقرار نمی کنم ... چون نمی تونم دروغ بنویسم ...
وقتی که بوی گند و گنداب کثیف رفتارهای جامعه و کثافت حال حاضر اجتماع رو میبینم ...
و فقط میتونم سکوت کنم و نگاه کنم و گهگداری بخندم ... چه طور میتونم طور دیگه بنویسم ...
ما وضیفه دارم بنویسیم ... نه برای سلیقه و مُد حضرات پر مداعای مخاطب ... بلکه برای
خودمون و دِینی که به اجتماعمون داریم ونسل خودمون ... وهرچه هم که تلخ باشه مهم نیست
باید گفته بشه ...
هرکس بر اساس جهان بینی و نوع تفکر و منش شخصی و نوع نگاهش از اطراف نتیجه
گیری میکنه ... می نویسه و عمل میکنه ... (اما دریغ از جهان بینی واحد و شخصیِ پر مدعا ها)
((حالم از روشنفکرای پوچی که خلاصه میشن توی ژست و اِفه و ادا درآوردن بهم میخوره))
من نمی تونم چشمام رو ببندم و این اتفاف ها رو نبینم ... نمی تونم وقتی تا خرخره
توی این لجن زار فرو رفتم از دویدن توی مرغزار بنویسم ... نمی تونم از گُل و بلبل و
خوبی آب و هوا و تاپ تاپ قلب و معشوقه ی خیالی یا حقیقیی پُفیوزی که معلوم نیست
کجا هست و با کی میپره بنویسم ... نمی تونم خودم رو خَر کنم ... نمی تونم توی این
هوای سُربی نفس بکشم و بگم به به چه هوای خوبی ... نمی تونم وقتی تن و روحم از
ضمختیه این هوا خط خطی میشه لطیف بنویسم تا حضرات دهن بین مخاطب اعم از زن
و مرد لذت ببرن ... نمی تونم ...
ببخشید این رو میگم ... اما اگر شما هم از فضای تَوهم زای شاعرانه و رمانتیکتون بیرون
بیاین و چشماتون رو باز کنید خیلی بهتر از من میبینید این کثافات رو ... پس فرار نکنید و
بخونید و بمونید و باور کنید حال خرابه معده ی جامعه رو ...
اما با تمام این تفاسیر ... هیچ وقت از زیبایی هایی که کم و بیش اطرافم هست چشم
پوشی نکردم و همیشه لذت بردم ... از قرص ِ نیمه و کامل ماه و شبای سیاه و سفید
و غروب و طلوع خورشید گرفته تا دونه دونه های انار که با چیدمان خیلی ظریف و لطیف
کنار هم قرار داده شدن ... تا بو کردن لذت بخش یه گل مریم ...
هر کو به دل دردی ندار آدمی نیست بیزارم از بازار این بی هیچ دردان
خدا رو بارها شکر میکنم که به من رخصت داده تا بنویسم و حرف بزنم ... فقط بیان خوبی
چاره ی باور حقایق نیست باید هر کس کاره خودش رو بکنه و سیاهی هم بیان بشه ...
اگر زیبایی ها رو خوب بشناسی و ببینی سیاهی ها و بدی ها هم میتونی تفکیک کنی از
این بندرت زیبایی های فضای جامعه ...
خدایا شکرت ...
ببخشید اما بعضی حرفها رو باید رُک زد بدون پروا و محافظه کاری ...
همین ...
. . .
سه شنبه ۲۳ آیان
مهم نیست کسی خوشش میاد یا نه ... بغییر تو که می دونم چیزی بهم نمیگی ...
: درست مثله چاه مستراح دلم گرفته ... و فقط ُ فقط جوهر نمک چشمان تو می تواند
دلم را باز کند ...
**********************************************************************
این شعر از علیرضا سلیمانی عزیز رو من خیلی دوست دارم ... شاعری که توی شبای تنهاییِ
اول هفته های دانشگاه با شعراش خُرد میشم و له میشم و لذت میبرم ...
: احساس می کنم که هستم
یعنی که هیچ تکه ای از من
لا به لای این کلمات به چشم نمی خورد ...
**************************************************************
فقط می تونی تلمبارشون کنی روی هم و بخندی و حرفی نزنی . چون بعضی اوقات
باید به شعور اطرافیانی که در طی روزمرگی باهاشون برخورد داری شک کنی و گهگداری
میتونی ببینی کسایی که ممکنه بفهمن.اما باز هم نمیگی و تلمبار میکنی روی هم.
نمی دونم اسمش رو چی میشه گذاشت و چطور میشه باهاش بر خورد کرد و باهاش
کنار اومد.اما بشدت جای خالیشُ حس میکنم و کاری نمی تونم بکنم.دوروزه پیش یکی از
دوستان دانشگاهی بهم گفت شکلات زیادش می کنه و منم فعلا شکلات زیاد می خورم.
به نظر شما شکلات تاثیری داره ؟؟؟
**************************************************************
برای این پست زیاد حرفی برای گفتن ندارم .
آره ... این جمه رو خیلی دوست دارم ... مخصوصا این روزها ...
" در زندگی زخم هایی است که مثل خوره روح آدم را می خورد ... "
(صادق هدایت.بوف کور)
جمعه ۱۲ آبان
(( خاکستر ))
به من بگویید !
فرزانگان رنگ و بوم و قلم !
چه گونه خورشیدی را تصویر می کنید
که ترسیمش
سراسر خاک زمین را خاکستر نمی کند ؟
(حسین پناهی)
**********************************************
((دلتنگم...))
بعضی وقتها به خیلی چیزها فکر می کنم و بعضی وقتها به هیچی فکر نمی کنم
بعضی وقتها خودم رو گم می کنم بعضی وقتها خودم رو پیدا می کنم
بعضی وقتها از دست سنگینیه هوا سینم تیر می کشه و بعضی وقتها این قدر توی
این هوا نفس می کشم که ریه هام پر می شه از اکسیژن
بعضی وقتها ... بعضی وقتها ... بعضی وقتها ...
ازین بعضی وقتها توی زندگی زیاده و من بهشون عادت کردم و دوسشون دارم ...
یعنی اگر ثاتیه ها و دقائق و ساعت هایی که از همدیگه سبقت میگیرن تا یه روز بگذره
این بعضی ها توش نباشه دلم می گیره و دل تنگشون میشم ...
****************************************************
(( بیانکو بیانی دیگر از عشق ...))
پریشب با دوست عزیزم علی توکلی یک حرکت رو شروع
کردیم که اسمش بیانکو هست و بیشتر نوشته ها و مطالبش
از علی توکلیه که یک وبلاگه آزاده و ممکنه از مطالبه دوستانی
که توی این سبک نوشتن دستی دارند استفاده بشه و منتظر
اتفاقهای خوبی توی بیانکو باشین.
***************************************************
این ترانه رو با تمام وجودم دوست دارم...تقدیم به شبایی که فقط دیاسپام می فهمه...
تیتراژ پایان
نفسام شمردن آسونه
ته کشیدم توی خودم انگار
تو شبایی که تنهاییم سَمه
دود می شم با نیکوتین سیگار
خط خطی شد وجودم از دیوار
تو سکانس سکوتُ بی خوابی
پر شدم از توهم شبرنگ
توی قاب سراب و بی آبی
توی تیتراژ فیلم بی تابی
ده خشاب دیاسپامو خوردم
مرگ یخ زد تو انجماد تنمُ
سینمای زندگیمُ آزردم
گر گرفتم پابهپای دلمُ
ریخت خاکسترم نه برهوت
تو شبای سیاه خوابیدم
جسدم بو گرفت توی تابوت
توی تیتراژه فیلم بی خوابی
با توهم زنده بودن مُردم ...
مُردم ...
(رضا صدیق)
***************************************************
جمعه ۵ آبان . . .
سه بند وحشت باره یکی از ترانه های نادر بختیاری عزیز که اگر شد کاملش رو بعدا میگذارم اینجا ...
وخت زخم یه چاقوی دیگست
ته قصه داره رفم می خوره
از دروغای شاخدارو کثیف
دیگه حالم داره بهم می خوره
رنگ مدفوع سگ گرفته غزل
شعرای نو شرنگ* و ادرارن
دمای دروغِِ ٫ باز دست از (آدمای دروغباز ٫ دست از)
بازی مرگ ٫ ور نمی دارن
باز دروغ و دروغو باز ٫دروغ
باز فریبو فریبو باز ٫فریب
باز گناهو گناهو باز ٫گناه
باز یه مرد میخ کوبِ صلیب ...
*شرنگ=زهر
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
دیشب تو را نقاشی کردم ٫ با موهایی بافته درهم و آشفته ٫ مانند شبهای تنهای
من یک رنگ ٫تصویر صورتت را بدون چشم کشیدم تا در نبودت نگاهم نکنی و بدون
لب هایی که هرروز انتظار شنیدن صدایش را دارم ... تا به من بگوید ...
هر حلقه من تورو ٫ زنجیر می کشم
چشمای بستتو ٫ من دیر می کشم
ذوب از تو میشمو ٫ مجذوب طرح تو
من رنگ میزنم ٫ نقاشیِ تورو
رو بوم شُر گرفت رنگ کبود لب
می سوزم از تو و ٫ از اضطراب شب
از تیرگی شب ٫ نقاش تو شدم
چشماتو می کشم ٫ اندازه ی خودم
این طرح انتزاع ٫ همرنگ خوابته
لب٫شُره می کنه ٫ تصویر ثابته
من حلقه حلقه رنگ ٫ تعبیر می کنم
احساسِ دوری و٫ تفسیر می کنم
چشمام سیا شده ٫ از بس کشیدمت
تو ٫ طرح من شدی ٫ اما ندیدمت ...
(رضا صدیق)
تقدیم به تو ... که صدای ترانه هایم را فریاد می زنی ...
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
شب هلهله کنان معجزه ی سکوت خویش را نفی می کند ٫ و دست رد بر
سینه ی تمام زنده دارهایش می زند ٫ تا طلوع مرگ را باور کنند ...
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
تو ... از شبرنگ ها زاده می شوی ... و شمع ها را خاموش می کنی تا
چشم در انتزاع زمان ٫خواب خودباوری خفاش ها را ببیند ...
همین ...
سه شنبه ۲ آبان . . .
-------------------------------------------------------------------------------------------------
عید فطر مبارک
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
هوا سرد شده یکم ... و بعضی از رفقای خوبم سرما خوردن ... خوب تقصیر خودشونه که یا
لباس گرم نمی پوشن یا کاپشنشون رو توی ماشین یکی دیگه جا میگذارن یا اینکه میرن زیره
بارون و ساندویچ می خورن ... خوب آدم سرما می خوره دیگه ...
برادر من خوب مراقب خودت باش که گردن چشم مردم نندازی ...
خوب شد این لینک دادن رو بهم یاد دادی ها ...
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
یه ترانه هست که این روزا خیلی باهاش سروکله می زنم و خیلی دوستش دارم ...
دو بندش رو این جا میگذارم تا بعد ...
سر رفتم از خودم و ریختم روی اجاق
فواره زد دلم و خوردم به طاق
سقف از وجود من و اضطراب شب
خندید و پرت شدم کنج اتاق
نبضم نمی زد و لرزم گرفته بود
دماغم پرشده بود از بوی کود
ترسیده بودم وحسی غریب
حال تهوع شدید و تن کبود ...
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
بالاخره (کتاب فرشته ها خودکشی کردند) رو از آقای میثم یوسفی گرفتم و کپی کردم و و از خوندنش
سیر نمیشم یک غزل پست مدرن هست که با اجازه ی آقای سید مهدی موسوی میگذارم اینجا تا
شما هم از این لذت بی بهره نباشید.
روز اول ...
شبیه هروله مرد تیر خورده برو
میان دندانهای بهم فشرده برو
به روز نامه بگو که درشت بنویسد
درست صفحه ی اول که مَرد مُرده ...برو
و فکر کن که تو متنی بدون تاویلی
به سطرهای به ابهام دل سپرده برو
بزن به دختر ِ در تازیانه مستتری
بگو اشهدان لا...و روی شانه برو
گرفته آتش ...آتش گرفته بود آتش
به آنطرف که مرا بعد باد برده برو
چه نظم مسخره ای ! من ترا نمی گنجم
اگر که خالی باشم اگر که پُر ... دِبرو!!...
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
من همیشه رفیق رو از دوست جدا میدونم و برای هرکدومش تعریف های خاص
خودش رو دارم و محدوده های خاص خودش رو براش تعریف می کنم ... یعنی هر
کدوم برای من جایگاه خودش رو داره و بر حسب همون رفتار می کنم ... با تعریف
من دوست های خوب همیشه زیاد هستند اما رفیق های خوب دیر پیدا میشن و
تعدادشون زیاد نیست ... طول میکشه تا آدم رفیق خودش رو بشناسه . توی
رفاقت آدم باید طرف مقابلش رو امتحان کنه تا بدونه چقدر میتونه روش حساب کنه ...
البته در کل آدم نبایدروی کسی حساب باز کنه ... چون روزگار زیاد روزگار رمانتیک و
صمیمی نیست ... اما وقتی از دودوتا چهارتا های این دوره زمون بیرون بیای و صادقانه
و مردونه بری جلو ... هستن کسایی که بفهمن معنی رفاقت و مردونگی ومعرفت رو ...
خدارو شکر می کنم بابت اینکه تازگیا رفیق های خوبی و سره راهم قرار داده ... امیدوارم که این
رفاقت هاهمین جوری بمونه و هرروز صمیمیتون بیشتر بشه ... و از بازی ها و ادا اصول های
آرتیستی و حرفه ای هنر بدور باشه ...



