| سه نقطه | اجتماع سه نقطه ها | رضا صديق |
|
یک پست بی دلیل
سه شنبه ۲۴ اردی بهشت
مینویسم که فقط نوشته باشم
۱- بعد از پروندهای که برای این شمارهی مجلهی رویش تهیه کردم ذهنم به شدت آشفته شده. دربارهاش چیزی نمی گویم٬ خودتان بگیرید و بخوانید. فقط این را میدانم که شاید دیدن و گزارش نوشتن از آسایشگاه جانبازان اعصاب و روان (موجیها) به کل ذهنم را بهم ریخته است... ۲- این روزها دنبال داستان کوتاه میگیردم. داستان کوتاهی که ظرفیت فیلمنامه شدن را داشته باشد. برای کار بعدیام دنبال یک فرم کلاسیک میگردم. اگر پیشنهادی دارید حتما من را در جریان بگذارید٬ تا اگر با ذهنیتم همخوانی داشت استفاده کنم. ۳- این روزها کمی گیج و گنگ و سربه هوا و منگ می زنم. ۴- منتظر اتفاقهای خوب هستم. در هر زمینهای که باشد مهم نیست. ۵- باور کنید بیدلیل این خط ها را مینویسم. شاید کلا برای اینجا و این مجازستان حرفی ندارم. اگر هم باور نمیکنید٬ اصلا مهم نیست. مثل همیشه. ۶- چند وقت است دیاسپوکساید نمیخورم. یعنی هیچ قرص آرام بخشی نمیخورم. خوابم هم که نافرم بهم ریخته است. به گمانم اوضاعم بدجوری خر تو خر است. ۷- بگذارید یکی دو تا از علاقه های این روزهایم را برایتان بگویم: ها؟! -دوست دارم در یک تونل بلند و طولانی از شیشه باشم و با یک چوب تمام شیشهها را تا آن جا که توان دارم بشکنم. - دوست دارم بدون هیچ دلیلی توی خیابان٬ با شخصی که پشت ماشینش نشسته و هی بوق می زند دست به یخه بشوم و دعوا کنم. حالا مهم نیست٬ چه کتک بخورم٬ چه بزنم فرقی ندارد. دوست دارم من یا او یا جفت مان خونی و مالی بشویم. خب وقتی هیچ کدام ازینها نمی شود. چارهای ندارم جز این که بیشتر سیگار بکشم و سکوت کنم و الکی بخندم و برایتان توی سه نقطه مزخرف بنویسم. تا شاید این طور خالی بشوم. البته می دانم که برای خالی شدن بهترین راه رفتن به دست شویی ست٬ لطفا این موضوع را یادآوری نکنید. ۸- به معنی واقعیه کلمه ... زرشک. ۹- دوست دارم هی پشت هم فیلم مستاجر (The tenant) را از کارگردان محبوبم پلانسکی ببینم و لذت ببرم. ۱۰- دلم برای خودم بدجوری تنگ شده است...
|+ ( سه نقطه ها را با من سکوت کن ) خط خطي هاي رضا صدیق (خاکی) |
این روزها را می شمارم ... مثل ...
جمعه ۲۰ اردی بهشت
همه از مرگ میترسند، من از زندگی سمج خودم*
چه بخواهی چه نخواهی، بیخ ریشت است. بالا بروی پایین بیایی، پشت سرت است. خودت را به درو دیوار هم بزنی فایدهای ندرد. همین چیزیست که میبینی. یک آش شلهقلم کار با تمام مخلفات لازم. اگر ازین موضوع ناراحتی، فقط میتوانم یکراه را معرفی کنم. خودکشی، آقا خودکشی کن و خیال ما و خودت را راحت کن. طوری حرف میزنی که اگر کسی نداند فکر میکند چه خبر است. چیزی نیست برادر من، کمی فشار مورد نظر بر بعضی از قسمتهای بدنت زیاد شده. این هم که موضوع تازه و غیر قابل حلی نیست. میتوانی حواله کنی به همان قسمت معروف بدنت. اگر هم میبینی که این دواها چاره ساز نیست، بزن زیر همهچیز و از بلندترین نقطهای که سراغ داری، بهسلامتی همهی روزهای خوب، خودت یک پرش آزاد مهمان کن. برای ما که بد نمیشود، کلی خبر و تیتر و یادداشت و ازین مزخرفات برایت مینویسیم و خلاصه کلی معروف میشوی. ایبابا باز هم حرف خودت را میزنی؟ پس من تا الآن یاسین تلاوت میکردم؟ نمیشود آقا، نمیشود. همین است که میبینی، یک بازی خر تو خر که تهاش را هیچ کس نمیداند. پیش نهاد میکنم تا اطلاع ثانوی حالش را ببری و آه و ناله را بیخیال شوی. همین. دیگر با من بحث نکن که اعصاب ندارم و یک وقت دیدی کاری دستت دادم که کمپلت از زندگی سیر شوی. افتاد؟ پس دستت را زیرش بگیر که نشکند. بارکلا...
* صادق هدایت.
هیچ کدام از شعرهای این روزها را دوست ندارم... شاید بخاطر این است که دیگر دغدغه ام شعر گفتن نیست... نمی دانم. فقط دوست دارم هنوز بنویسم. امیدوارم این دوست داشتن تمام نشود....
"سرگیجهای کوتاه" این شعرها تسکین افکار تهی نیست می خوام بسوزونم تموم کاغذامُ شاید یه مرد هیستریک شعرش همینه از تو اتاق ذهن من مرتیکه گمشو از هرکدوم واژههایی که نوشتم می ترسم و پس میزنم از مهملاتم مثل شبادراری بچه توی خوابش بوی تعفن میدم و خیلی کلافم دارم سرگیجه میگیرم تو این پس کوچهی بن بست برای درک آرامش همیشه مشکلاتی هست هر بار که دستم قلم بود و یه کاغذ از حال هذیونیم و رویاها نوشتم از اینکه فروردین بد ِ توی خیالم من زادهی یک روز از اردیبهشتم ازاینکه بوی تند کافور میفهمم از اینکه مردی تو اتاقش خودکشی کرد ازاینکه می ترسم بمیرم بی نگاهت ازاینکه نقاشی بی تصویر برگرد دارم سرگیجه میگیرم تو این پس کوچهی بن بست برای درک آرامش همیشه مشکلاتی هست ازبس که ارضا میشم از حس کلمات انگار مدتهاست که چشمامُ بستم حال تهوع دارم و سردرد دارم از بسکه با این شعرها از تو گذشتم میخوام بسوزونم تموم کاغذامْ این شعرهای یاغی و بیآبرورو دستام میمالم بهم گرمم شده باز مثل یه مرد پیر وقت رقص تانگو دارم سرگیجه میگیرم تو این پس کوچهی بن بست برای درک آرامش همیشه مشکلاتی هست
(رضا صدیق)
پی نوشت: اسم فیلم "منطق سقوط" به " سقوط در هشت دقیقه و نه ثانیه" تغییر یافت. صداگذاری فیلم را ایرج شهزواری و موسیقی را امیر توسلی می سازند. مرحله ی تدوین به خوبی تمام شد و این روزها مرحله ی نهایی ساخت فیلم را سپری می کنم. پی نوشت: روی هیچ کسی حساب باز نمی کنم٬ جز رفیق های نزدیکم که بارها بودنشان را ثابت کرده اند و نبودشان برایم عذابی سخت است. اما بعضی از دوستان هستند٬ که علی رغم دوری مسافت و آن ور دنیا بودنشان دلم آن قدر برایشان تنگ می شود که غیر قابل تصور است. ولی گویا این دل تنگی یک طرفه است و آن ها درگیری هاشان اجازه نمی دهد که حتی حالی از من بپرسند. دروغ چرا٬ از دستشان دلگیرم...
|+ ( سه نقطه ها را با من سکوت کن ) خط خطي هاي رضا صدیق (خاکی) |
فیلم برداری "منطق سقوط" به اتمام رسید
جمعه ۶ اردی بهشت
سقوط در سه روز، زیر نور مستقیم آفتاب
بعد از سه روز کار فشرده، از هشت صبح تا هفت بعدازظهر بالاخره مرحلهی فیلمبرداری "منطق سقوط" به اتمام رسید. روز سهشنبه (۳ اردی بهشت) کار کلید خورد و تا عصر پنجشنبه (۵ اردی بهشت) فیلم برداری طول کشید. لوکیشن فیلم تماما، پشتبامی در منطقهی قیطریه قرار داشت و همهی پلانهای فیلم خارجی بود. "منطقسقوط" بر اساس طرح مشترکی از من و آرش افشار بود که مرجلهی اول و دوم نوشتن فیلمنامه را با هم نوشتیم. بازنویسی و مرجلهی سوم نوشتن فیلمنامه را با کمک حامد ذبیحی انجام دادم. بازیگرهای فیلم مسعود بهارلو، بهاران بنی احمدی، کاوه قائمی و علی ظهوری بودند. فیلمبرداری را حامد مقدم و صدابرداری را علیرضا کریمنژاد انجام دادند. منشی صحنه آرمان خراطها و دستیارکارگردانیام هم اوشان دلنوازی بود. تهیهکنندهی "منطق سقوط" آرش افشار است٬ میثم یوسفی هم مدیر تولیدی را عهده دار بود و عکاسی پشت صحنه را زهره صادقی انجام می داد. تدوین فیلم را مسعود بهارلو انجام میدهد و به احتمال بسیار زیاد موسیقی تیتراژ اول و پایان را امیرتوسلی میسازد. تنها چیزی که برای ساخت و کارگردانی این فیلم برایم مهم بود تطبیق نوع نگاه و حرکت دوربین (که تماما رو دست فیلم برداری می شد) با روند شلخته و منطق گریز داستان بود . بعد از دیدن راشهای گرفته شده (که در دفتر مجلهی رویش با آرش افشار و رضا رشیدپور و چند دوست حرفه ای دیگر صورت گرفت) فکر کنم تا حد نسبتا خوبی (نه صد در صد) به این ایدهآل نزدیک شدهام. البته بعد از تدوین نهایی و رسیدن به نسخهی آخر نمیشود کامل مطمئن بود. "منطق سقوط" را٬ از داستان و کاراکترهای مالیخولیئیش گرفته، تا عوامل و دوستان و رفقایی( خودشان میدانند) که برای ساخت این فیلم کمکم کردند (و سهروز تمام زیر نور مسقیم آفتاب سوختند)، همه و همه را با تمام خنده ها و عصبیت ها و کلنجار رفتن هایش٬ از تهدل دوست دارم.
بعد از مدتها شعری نوشتم که خودم کمی دوستش دارم. شاید کمی گیج و گنگ باشد که دلیلش را هنوز خودم نمی دانم اگر شما فهمیدید مرا هم در جریان بگذارید. دوست دارم نظرتان را در موردش بدانم حتی اگر مثل بعضی از دوستان عزیز فحشهای زیبا باشد.
خوابگردی در ساعت نه دقیقه مانده، از صفر بهوقت ... انقراض ایسمها ! باورکـن ایـن هـذیـون مث پاییز ســرده هر جمله از ایـن شـعر قـانـون نـبـرده مثل یه متـن خودکـشی تو وان حــموم وقتی که بوی خون هوا رو مسخ کرده شکل عجـیـب هـنـدسـی از حس تــکرار مثل یه نُه ضلعـیــه تودرتو کـف دست مثل لبای روی هم، خیس از یه شهوت صورت به صورت کنج یه کوچهی بن بست تک مصرع اول، همینجا خودکشی کرد سیر تناوب دوره یک خط خیالی این شعر هم میترسه از تکرار تکرار همخوابـــگی با واژهی اجبار و انکار تو مغز پوسیده، هـنـوزم رد پا هسـت از سرفههای چرکی و از خلط سیگار این خاطرات انگار بازم جون گرفتن توی همین لحظه، کنار سایهی من مثل یه تانــــگو روی خط خط یه دفتر یا صفحهای خالی از برامس و شوپن تک مصرع دوم، جدایی، پردهی شک حرفای پیچیده مث جیغ یه کولی میترسم از اینکه یه روز از شعر گمشم توی شعـــار و مرگ و نــاقوس کلیــسا بین غرور و مــرد و فریـــاد یه شلیک بین یهودا و عروج روح عیسی باورکن این شعر از خودش بالا میآره وقتی که هر جملهش پر از ایراد محضه یک ژورنالیست مبعوث فحشای رکیکه شاعر یه موجود کثیف و پوچ و نحسه تک مصرع سوم، گمونم شعر پس زد این پرده از شعرْ میشه حتی نخوند و بايد پي حرفي بگردم که نگفتم از قصههاي کهنه با "ايسمـ"هاي موهوم از مکتباي خاک خورده روي طاقچه از فکرهاي روشن ِ توي لجن گم باورکن این حرفــا مث پُتکِ تو مغزم با همهــمه از بحـث بـا حرفای مردم مـثـل یـه اسپرم بلاتــکلـیـف و بـودار وقتی که مونده بین کیشلوفسکی و یانگوم تک مصرع چهارم، برای روح این شعر یک فاتحه، یک شمع با یک عود ... خاموش ایـــن شعر یـا هذیون مث یه خودنمایی حکمی جدید از ذهن درگیره یه مَرد ِ.... که شعر رو ول کن، ببین حالت چطوره؟! راستی، چرا امسال بهار، انقدر سرده؟! ساعت درست از صفر نه دقیقه عقب موند حالا دوباره بند اول/ خوابگردی... |+ ( سه نقطه ها را با من سکوت کن ) خط خطي هاي رضا صدیق (خاکی) |
موفق باشید عزیران " اَن " تلکتوال
پنج شنبه ۲۹ فروردین
وقتی که آفتاب غروب میکند٬ سایهی کوتوله ها بزرگ میشود...
روزنامهنگارها باید همیشه کمی از چیزی را که "بو" کشیدهاند "توی دماغشان داشته باشند". از آن گذشته، نوع متداول روزنامهنگار آن است که موذی باشد و از بدبختی دیگران لذت ببرد تا هیچگاه نتواند بفهمد که خودش هنرمند نیست و حتی استعداد انسان هنری شدن را ندارد. آن وقت طبیعیست که بو کشیدنها اثر خود را از دست میدهند و چیزی که باقی میماند حرفهای تو خالیست که احتمالا در حضور دختران جوانی (و پسران جوانی) زده میشود که به اندازهی کافی سادهدل و ضغیفاند٬ چنانکه هر آدم کثیفی را فقط به دلیل اینکه در فلان روزنامه "ستون" دارد به آسمان میبرند. شکلهای عجیب و ناشناختهای از فحشا وجود دارد که فحشای معمولی(و شناخته شده) در مقایسه با آنها شرافتمندانه است: حداقل در آن نوع از فحشا در مقابل پول٬ چیزی به آدم میدهند. عقاید یک دلقک/ نوشتهی هاینریش بل/ ترجمهی شریف لنکرانی/ صفحهی276
همیشه دیدن آدمهای کوچکی که از فرط خودبزرگبینی، انگشتشان را در هر سوراخی میکنند و اظهار نظرهای نجومی مینمایند، برایم جالب بوده و هست. از اینکه عصبیشان کنم، یا رفتاری کنم که دچار ریاکشنهای تند بشوند لذت میبرم. زیرا این دست آدمها موجودات جالبی هستند که در حالت عصبانیت ماهیت واقعی خودشان را نشان میدهند. خود را پشت هر چیزی پنهان میکنند تا این بُعد از وجودشان را کسی نبیند. حالا فرقی هم نمیکند مونث باشند یا مذکر این موضوع در هر دوی جنسیتها وجود دارد و متاسفانه باید بگویم بهعلت بعضی از مسائل، این نوع افراد در مونثها بیشتر هستند. زیرا وقتی جنسیت این نوع افراد مونث است یک فرق بسیار بزرگ دارند. آن هم این است که از جنسیتشان(یعنی زن بودن) استفاده میکنند تا پشت آدمهای سادهلوحی که دوروبرش هستند و یا شاید دلی بهآنها باختهاند، پنهان شوند و یا استفادهی ابزاری کنند و به اصطلاح در ذهن خودشان (مثلا) پیشرفت کنند. به طور کل، همیشه از این طیف آدمها که متاسفانه در حال حاضر بین قشر هنری، ژورنالیست و روشنفکر ما زیاد هستند، بدم آمده و میآید. همیشه هم، منتظر فرصتی هستم که از عصبی شدن، فحاشی، گستاخی، سخنان قصار و هوچیگریشان لذت ببرم تا دوستان بفهمند که ماهیت اینگونه موجودات جالب چیست. شما براحتی میتوانید این نوع آدمها را در نسل خودمان (از به اصطلاح٬ هم صنف گرفته تا ...) ببینید، فقط کافیست کمی دقت کنید. همین. پینوشت: بهقول دکتر علی شریعتی، وقتی میبینم روشنفکرها مرا مذهبی و مذهبیون مرا لاییک میخوانند و تفکرات و شخص مرا فحش و ناسزا میدهند، بیشتر از قبل بر راهم استوار میشوم.
|+ ( سه نقطه ها را با من سکوت کن ) خط خطي هاي رضا صدیق (خاکی) |
باد همه چیز را با خود خواهد برد
چهارشنبه ۱۴ فروردین
با چشمان بسته در خلاء تاب می خورم و با چشمان باز در خلا* درست و پا می زنم
درست وقتی که فکر می کنی همه چیز مرتب است، چیزی تو را متوجه این موضوع می کند که همه چیز بر عکس است و در نامرتب ترین اوقات زندگیت بسر می بری. شاید این قانون طبیعت باشد و مثل تمام جزئیات دیگر همه چیز بر اساس یک پارادوکس از پیش تعیین شده اتفاق می افتد. درست وقتی که فکر می کنی رسیده ای، دستی سرت را بالا می آورد تا ببینی که تازه اول راهی. راهی که شاید هیچ وقت به انتها رسیدنش ممکن نیست . درست وقتی فکر می کنی صاحب چشمانی شده ای که با دیدنشان همه چیز را فراموش می کنی، می فهمی که کور شده ای. این روزها ذهنم با عجیب ترین متن هستی درگیر است. چیزی که فکر درکش سخت ترین سختی ست. این روزها به "هیچ" فکر می کنم. نهیلیست نیستم و از پوچ گرایی چیزی نمی دانم، اما خودم را در یک دایره ی "هیچ" می بینم که جز "هیچ" چیزی نیست. از دوران مدرسه علامت تهی برایم عجیب ترین علامت بود. دایره ای خالی که خطی ممتد قطرش را قطع می کند و تا بینهایت می رود. درست وقتی که فکر می کنی برایت تهی بودن جالب است، می فهمی که دردناک ترین اتفاق برایت رخ داده و از شرحش بی اطلاعی. همیشه انتظار کشیدن عذاب آورترین شکنجه است. و وقتی انتظار "هیچ" را می کشی سخت ترین و عذاب آور ترین اتفاق زندگیت را تجربه می کنی. همین حالا که این خط ها را می نویسم و فکر می کنم که دچار این اتفاق شوم هستم لحظه ای بعد می فهمم که "هیچ چیز" آن طور که من فکر می کنم نبوده است. چند خط بالاتر که گفتم، زندگی پارادوکسی از پیش تعیین شده است و حتی حالا که درگیر "هیچ" هستم شاید برایم "هیچی" وجود نداشته باشد و همه چیز برعکس شود. نفس کشیدن و گذران زندگی، دست مثل همان علامت تهی ست، دایره وار. دایره ای تو خالی و خطی که نشان از پارادوکس و نقض هر قانونی ست که فکر می کنی وجود دارد. قطعا هیچ چیز قطعی نیست. حتی قطعی نبودن قطعیات هم قطعی نیست. دایره، دایره، دایره و من دوره حجم این دایره می چرخم و می ترسم از زمانی که دستی روی شانه ام بخورد و بلند بگوید ... : بتمرگ. درست وقتی فکر می کنی همه چیز ...
وقتی که همین هستی٬ از چه چیزی باید فرار کنی که پناهت بدهد و دیوانگی هایت را آرام کند؟! ها؟!
حس جنون دارم و از خودم فراری شدم زمین نخورده مُردم و دچار حاری شدم فقط می خوام که پشت هم با سر برم تو دیوار یسه دیگه دستت از روی شقیقم بردار سیگارم‘ آتیش بزن دیگه طاقت ندارم این روزا هی پایین میفته بی دلیل فشارم سوت می کشه گوشم فقط تو کوچه های بن بست نمی دونم چه ساعتی، کی اومد و پامُ بست حالم بده،تکراریم ،سرخورده و شکسته و فراری تو هم دیگه حوصله ی دیونگی های منُ نداری امشب و با من از خودم نگو دلم گرفته خون از سرم میاد رفیق چقدر سر تو سفته دچار هذیونم و می لرزه تموم جسمم واقعا نمی دونم کیم، چیه نشون و اسمم سیگارم‘ آتیش بزن، بمون، بفهم جنونُ نترس ازم، بازم ببین سرخی لخته خونُ حس روانی شدن و دندون قرچه کردن از من بگیر تا بقیه مردا همه نامردن حالم بده،تکراریم ،سرخورده و شکسته و فراری تو هم دیگه حوصله ی دیونگی های منُ نداری انگار که خیلی وقته گم شدم توی یه چاه عمیق وقتی می ری درم ببند پشت سرت، هی رفیق !
این شعر را به "محمد عزیز" و "رفیق ( ... )" تقدیم می کنم.
* : دستشویی یا همان مستراح!
|+ ( سه نقطه ها را با من سکوت کن ) خط خطي هاي رضا صدیق (خاکی) |
|
بشنو صداي مرتعش مرا وقتي که با کلمات ترسيم مي کنم گيسوان در هم بافته ي شب را...
![]() نقل مطالب این وبلاگ بدون ذکر نشانی و نیز هرگونه استفاده از اشعار و نوشته ها بدون اجازه ی نویسنده غیر مجاز است. پس بخوانید و بروید!
نخستين سه نقطه
يرگ اولپست الكترونيك آرشيو خط خطي ها آرشيو مطالب اضافه به علاقه منديها خط خطي هاي پيشين
87/02/01 - 87/02/3187/01/01 - 87/01/31 86/12/01 - 86/12/29 86/11/01 - 86/11/30 86/10/01 - 86/10/30 86/09/01 - 86/09/30 86/08/01 - 86/08/30 86/07/01 - 86/07/30 86/06/01 - 86/06/31 86/05/01 - 86/05/31 86/04/01 - 86/04/31 86/03/01 - 86/03/31 86/02/01 - 86/02/31 86/01/01 - 86/01/31 85/12/01 - 85/12/29 85/11/01 - 85/11/30 85/10/01 - 85/10/30 85/09/01 - 85/09/30 85/08/01 - 85/08/30 85/07/01 - 85/07/30 85/06/01 - 85/06/31 85/05/01 - 85/05/31 85/04/01 - 85/04/31 روزانه مصاحبه سینما و مطبوعات پيوندهاي روزانه
ابراهیم نبویپایگاه خبری فیلم کوتاه مسعود بهنود هنوز IMDB سوره سینما روز آنلاین کافه نمایش مجله هفت سنگ شهروند امروز مجله ادبی بخارا محسن مخملباف سینمای ما رادیو زمانه آرش افشار هفتان پندار پرویز شاپور استاد دکتر علی شریعتی فروغ فرخزاد حسین پناهی یغما گلرویی صادق هدایت فرهادمهراد رضا یزدانی آرشيو پيوندهاي روزانه پيوندها
بیانکومیثم یوسفی مسعود بهارلو هانیه بختیار سید مهدی موسوی افشین مقدم مهیار کاظم زاده محمد کریم زادگان مجید رئوفی هوشنگ گلمکانی امیر حسین بهبهانی نیا امیر پیرنهان (حمید(گورکن دیوانه حسین غیاثی مونا زنده دل مزدک علی نظری توکا نیستانی بابک صحرایی المیرا آقازاده علیرضا مشایخی علیرضا سلیمانی هداک کوروش سمیعی عمران میری بهروز کاظمی بهاره مهرجویی مونا برزویی علی رستم نژاد امیرحسین دانشور حامد علی محمدی میثم قاسمی مجید ضرغامی محمد رضا شیرزاد مژگان ضحاکی صابر قدیمی نرگس ابولحسنی علیرضا آذر الناز نوربخش کافه سیاه سپید کافه تیتر رها حسن علیشیری مریم پالیزبان سورئالیست |
| Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar |